تاریخ ثبت  1392/05/31
تعداد بازدید  931
وهابیت با تعریف خاصی که در مورد عبادت و شرک دارند، توسل کردن به اولیای الهی را در برخی موارد عبادت و شرک تلقی می‌کنند. در این مقاله با بررسی مفهوم شرک و عبادت، و با تقسیم توسل به اقسام هشتگانه، ادله وهابیت بر عدم جواز و گاهی شرک بودن توسل مورد بررسی قرار گرفته است، و حکم هر یک از اقسام توسل با ادله قرآنی و روایی تبیین شده است
نویسنده سید جعفر سیدان
منبع :  www.maktabvahy.com

مباحث این نوشتار توسط استاد آیت الله سیدان، برای جمعی از طلاب حوزه علمیه خراسان در سال 1350 هجری شمسی مطرح گردیده است که پس از قدری ویراش در اختیار شما علاقمندان قرار می گیرد.

پیشگفتار

هریک از فرق اسلامی در اصول دین مباحثی را مطرح می کنند. فرقه وهّابیت ـ که موسّس آن محمد بن عبد الوهّاب و بذر افشان آن أحمد بن تیمیمه است ـ در مباحث توحید مدّعی است که آنها موحّد حقیقی اند و اینان با اعتقاداتشان جمیع مسلمانان را مخالفت می کنند و تمام آنها را مشرک می دانند و در حقیقت این فرقه نسبت به توحید و خدای باری تعالی نسبت های ناشایستی را روا می دارند ( سُبْحانَهُ وَ تَعَالَی عَمَّا یشْرِکونَ ).

آنها می گویند: برای خداوند جهت فوق و استواء علی العرش، نزول، قرب مجییء، عینین، ید یمنی، ید شمال، وجه، اصابع، کف بدون تأویل است. گرچه آنها را به معنای وجه و ید و عین انسانی نمی دانند، ولی بدون تأویل، این کلمات را به معنای حقیقی خود به خداوند متعال نسبت می دهند[1].

آنها می گویند: طلب شفاعت از انبیاء و صلحاء و قسم به حق آنها و إستغاثه به آنها و توّسل به آنها مانند جملات « یا رَسوُلَ الله أتَوَسّل بِک إلی اللهِ » و صلوات و دعا نزد قبور و تبرّک به قبور و تعظیم قبور و نذر برای انبیاء و صلحاء و ذبح برای آنها و تزیین قبور و تعمیر و بنای قبّه بر قبور، شرک و کفر است و کسانی که چنین اعمالی داشته باشند همانند بن پرستان مشرک و مهدور الدّم هستند[2].

آنها می گویند: انبیاء و صلحا فوت شده اند و هیچگونه احترامی ندارند. بعضی از اتباع و نزدیکان محمّد بن عبد الوهاب نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله می گفتند: « عصای هذه، خیر من محمّد » ( عصای من از پیامبر فوت شده بهتر است ) زیرا با عصای خود می توانم ماری را بُکشم ولی پیامبر که مُرد دیگر مّرده است و کاری از او ساخته نیست[3].

آنان می گویند: توحید بر دوقسم است:

 1ـ توحید در ربوبیت

 2ـ توحید در عبادت

و توحید اوّلی بدون توحید دوّمی نفع ندارد. مشرکین قریش به توحید اوّل معتقد بودند ولی چون به معنای دوّم مُوحّد نبودند توحیدشان برای آنان نافع نبود (. .. کذلک المسلمون لا ینفعهم الاقرار بتوحید الربوبیة لعبادتهم الانبیاء و الصالحین و قبور هم بنفس الاشیاء. .. )[4]

آنان می گویند: کفر دو نوع است:

1ـ کفر مطلق

2ـ کفر مقّید

کفر مطلق، إنکار جمیع ما جاء به الّرسول است و کفر مقید، انکار بعضی از ما جاء به الرسول می باشد. حتی بعضی از علماء، کسی را که فرعی از از فروع إجماعی را إنکار کند، کافر دانسته اند! (بنابراین، کفر مسلمین امروزی مسلّم است ).[5]

آنان می گویند: شرک بر دو قسم است:

1 ـ شرک اکبر

2 ـ شرک اصغر؛ توسّل و طلب شفاعت و تعظیم غیر خدا شرک اکبر است!![6]

عبادت در لغت و اصطلاح

قبل از ورود به مباحث مربوطه، شناخت معنای عبادت و شرک ضروری است.

« عبادة »، در لغت به معنای تذلّل و خضوع آمده است و راهی را که با رفتن هموار شده، « طریق معبَّد » گویند، یعنی مذلّل[7].

ولی در متون دینی (کتاب و سنّت )، به معنای مطلق تذلّل و خضوع نیست؛ بلکه تذلّل و خضوع خاصّی مراد است که در فارسی، « پرستش » و در استعمالات عربی « تألّه » (خداگیری) نامیده می شود. همانند صلوه و زکوه و صوم وحجّ که در اصل به معنای دعاء پاکی و إمساک و قصد آمده است و در متون دینی ما به مناسبت همان معانی لغوی، برای دعای مخصوص و پاکی مخصوص و امساک مخصوص و قصد مخصوص استعمال شده است. بنابراین برای این عبارت، معانی خاصی است که اگر در موارد استعمال قرینه بر هر یک بود جای ابهامی نخواهد ماند و الاّ مجمل خواهد بود.

 شرک در لغت و اصطلاح

« شِرْک » در لغت، اسم برای اعتقاد تعدّد آلهه است و مشرک کسی است که برای خدا شریک قرار بدهد[8] و غیر خدای تعالی را ( در حالی که از خود استقلال داشته باشد ) موثر و قدرتمند در انجام امور بداند.

شرک اقسام متعددی دارد:

1. شرک در خلقت: اعتقاد به مساوات با خدای در ذات و صفات مانند اعتقاد جمعی به اُلوهیت حضرت عیسی بن مریم و امثال آن ( و یا حلول خداوند متعال در موجودی ).

2. شرک در تدبیر عالم: اعتقاد به دو مبداء مستقل برای عالم همچون نور ظلمت.

3. شرک در عبادت: پرستش غیر خدا مانند پرستیدن بت، خورشید، انسان و امثال آن. ..

این سه قسم را، شرک جلّی نیز می گویند.

4. شرک خفّی: غیر از خدا را نیز در کارها مراعات بکند و یا انگیزه غیر الهی در عمل شرعی عبادی داشته باشد.

 استدلال وهّابیت

وهّابی ها می گویند: آنچه قبلاً از عقاید مسلمین ذکر شد همه اش شرک است؛ زیرا عبادت به معنای تذلّل و کوچکی کردن است و عبادت و تذلّل برای غیر خدا شرک است. پس خواندن أنبیاء و أولیاء فوت شده و درخواست حوائج از آنها و تعظیم قبور آنها و بقیه اموری که گذشت، شرک خواهد بود[9].

 جواب اجمالی از استدلال وهّابیون

 مطلق تذلّل و کوچکی کردن شرک نیست. و الاّ لازم می آید تذلّل و کوچکی نزد پدر و مادر و استاد و. ..، و احترام کردن عقلاء یکدیگر را، شرک باشد و حال آن که این امور در قرآن کریم، احادیث ترغیب و تشویق و نزد بزرگان هم پسندیده است. بنابراین هرگونه تواضع و احترامی عبادت نیست. بلکه تواضع و کوچکی کردن برای کسی به جهت اُلوهیت و این که او مستقلاً در امور مؤثر است عبادت می باشد و این عبادت منحصر به باری تعالی است.

1 ـ قوله تعالی: یا أَیهَا الَّذینَ آمَنوُا مَن یرتَدَّ مِنکم عَن دینِهِ فَسَوفَ یأتِی اللهُ بِقَومٍ یحِبُّهُم وَ یحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی المُؤمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الکافِرینَ [10]

2 ـ قوله تعالی: وَ اخفَض لَهُما جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ وَ قُل رَبِّ ارحَمهُما کما رَبَّیانی صَغیراً [11]

3 ـ فی الرّساله الحقوق الامام السّجاد علیه السّلام:

وَ امّا حق الکبیر فَإنَّ حقّه توقیر سِنّه، و إجلال إسلامِه إذا کان مِن أهلِ الفَضل فِی الإسلامِ بِتَقدیمِهِ فیه وَ تَرک مُقابِلَتِهِ عِندَ الخِصام وَ لا تَسبِقه إلی طَریقٍ وَ لا تَؤمُّهُ فی طریقٍ وَ لا تَستَجهِله وَ إن جَهِلَ عَلَیک تَحَمَّلتَ وَ أَکرَمتَهُ بِحَقِّ إِسلامِهِ مَعَ سِنِّهِ فِإنَّما حَقُّ السنِّ بقدرِ الإسلامِ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللهِ.[12]

آنچه گفته شد اشکال کلی و اجمالی، مربوط به همه مباحث مذکور و نیز جوابی کلی برای آنان بود و اکنون به برسی مفصل نسبت به هر یک از این مباحث می پردازیم.

یکی از مباحث مورد نظر، موضوع توّسل است و چون بحث توسل بیشتر مورد ابتلاء است، مقدم بر بحث های دیگر مطرح می گردد.

توسّـل:

معنای توسل:

 توسل یعنی طلب وسیله نمودن برای رسیدن به مطلوب و مقصود[13]. توسل مورد بحث، وسیله قرار دادن انبیاء و اولیاء است برای رسیدن به حوائج یا رفع ضرر و یا جلب منفعت در امورِ دنیوی یا اخروی.

اقسام توسل:

توسل به انبیاء و اولیاء را به هشت قسم می توان تقسیم کرد:

1. خداوند را به حق انبیاء و اولیاء خواندن، بدون خطاب به آنها در زمان حیات و زندگی دنیوی آنان.

2. خداوند را به حق انبیاء و اولیاء خواندن، بدون خطاب به آنها پس از فوت و در زندگی اخروی آنان.

3. خطاب به انبیاء و اولیاء خدا و درخواست دعا کردن در زمان حیات آنان.

4. خطاب به انبیاء و اولیاء خدا و درخواست دعا کردن در زمان پس از فوت آنان.

5و6. خطاب به انبیاء و اولیاء و درخواست حوائج از آنان، با اعتقاد به این که ایشان در انجام امور و حوائج مؤمنین استقلال دارند ( و هر کمال و قدرتی که دارند ذاتاً از خودشان می باشد ) در زمان حیات آنان و یا پس از فوت آنان.

7و8. خطاب به انبیاء و اولیاء و درخواست حوائج از آنان، با اعتقاد به این که ایشان در انجام امور و حوائج مؤمنین استقلال ندارند ( و هر کمال و قدرتی از جانب خدا و به إذن خداست ) در زمان حیات آنان و یا پس از فوت آنان.

بررسی اقوال هشت گانه

به طور کلی در ادامه بحث بیان می شود که توسل به معنای پنجم و ششم، باطل و شرک است و بقیّه اقسام، صحیح و بلا اشکال است.

چکیده

از جمله مباحثی که وهابیت در آن با سایر مسلمانان اختلاف دارد مسئله توسل است. در این مقاله اشکالات وهابیون در جهت نفی توسل بیان و مورد نقد و بررسی قرار گرفته و به آنها پاسخ داده خواهد شد.

کلیدواژه: وهابیت، نقد وهابیت، توسل

 

در شماره قبلی با بخش اول سلسله مباحث تحقیقی در عقاید وهابیت از مجموعه درسهای استاد محترم حضرت آیت الله سید جعفر سیدان آشنا شدید. استاد در ابتدا به توضیح واژه های «عبادت» و «شرک» پرداختند و سپس استدلال وهابیون را در جهت نفی توسل ذکر نموده و آنگاه در مقام جواب، به واقعیت توسل پرداخته و اقسام آن را به اجمال ذکر کردند در این شماره، بررسی قسم اول و دوم از اقسام هشت گانه توسل را خواهید خواند.

قسم اول: خداوند عزّوجل را به حق انبیا و اولیا خواندن، بدون خطاب به آنها، در زمان حیات و زندگی دنیوی آنان.

قسم دوّم: خداوند را به حق انبیا و اولیا خواندن، بدون خطاب به آنها، پس از فوت و در زندگی اخروی آنان.

و اینک ادامه ی بحث:

قسم اوّل و دوّم از توسّل

وهابیون می ;گویند: توسّل به این دو صورت شرک است و جائز نیست، زیرا چنین گفتاری ]مثل: اللّهمَّ إنِّی اسئَلُک بِحَقِّ نَبِیک[14]...] واسطه قرار دادن بین خود و خدا است و خداوند علی أعلی در قرآن می ;فرماید:﴿اَفَحَسِبَ الّذینَ کَفَروا اَن یَتَّخِذوُا عِبادی مِن دوُنی أَولِیاءَ﴾[15] «آیا کفار پندارند که بندگان من، غیر من کسی را دوست و یاور خود خواهندگرفت؟» (هرگز به غیر من نپردازند.)

پس چنین توسّلی مذموم و نهی شده است.

و در کتاب «الهدیة السّنیه» در عنوان «الشّفاعة و الوساطة حقّ الله و حق رسوله و أولیائه»گوید: « فَنَحنُ نَقُولُ: لیسَ لِلناسِ مِن دونِ اللهِ وَلی و لا نَصیرٌ و سایرُ الشُفَعاءِ مُحَمَّد صَلَّی اللهُ عَلیه وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَیدُهُم وَ أَفضَلُهُم فَمَن دُونَه لا یشفَعوُنَ لأَحَدٍ اِلاّ بِأِذنِه»﴿ مَن ذَااللَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إَلاّ بِإِذنِهِ ﴾[16]﴿ اَفَحَسِبَ الّذینَ کَفَروا اَن یَتَّخِذوُا عِبادی مِن دوُنی أَولِیاءَ ﴾[17]﴿ یَعلَمُ ما بَینَ أَیدیهِم وَ ما خَلفَهُم﴾[18]و اِذا کانَ کذلِک، فَحَقیقَةُ الشَفاعَةِ کلُّها للهِ، فَلا تُسئَلُ فی هذِهِ الدّارِ إِلّا مِنهُ سُبحانَهُ و تَعالی وَ اَن یشفَع فیه نَبیه صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ فَجَمیعُ الاَنبیاءِ وَ الأَولِیاءِ لا یجعَلُونَ وَسائِلُ وَ وَسائِطُ بَینَ اللهِ و بَینَ الخَلقِ فی جَلبِ الخَیرِ و رَفعِ الشَرِّ و لا یجعَل لَهُم مِن حَقِّهِ شَیءٌ، لِأَنَّ حَقَّهُ تَعالی وَ تَقَدَّسَ غَیرُ جِنسِ حَقِّهِم، فِاِنَّ حَقَّ عِبادَتِهِ بِأنواعِها بِما شَرَعَ فی کتابِهِ و عَلی لِسانِ رَسُولِه، وَ حَقُّ أَنبِیائِهِ عَلَیهِمُ السَّلامُ الإیمانُ بِهِم و بِما جائُوا و مُوالاتُهُم و تَوقیرُهُم وَ اِتّباعُ النُورِ الَّذی أُنزِلَ مَعَهُم اِلی أَن قالَ: وَ کذلِک حَقُّ أَولِیائِهِ مَحَبَّتُهُم وَ الرِضا عَنهُم وَ الإیمانُ بِکراماتِهِم لا دُعائُهُم لِیجعَلُوا لِمَن دَعاهم خَیراً».[19]

و در کتاب« الهدیة السّنیه»در عنوان شفاعت و واسطه قرار دادن حق خدا و حق رسول و اولیائش، گوید: پس ما قائلیم که برای مردم جز خدا، سرپرست و یاوری نیست, و سایر شفیعان که سرور و با فضیلت ترین آنها حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، کسی نمی تواند شفاعت کند مگر به اذن خداوند.

(و حضرت حق می فرماید): «کیست که در نزد او, جز به فرمان او شفاعت کند؟!»

«آیا کافران گمان کردند می توانند بندگان مرا به جای من اولیای خود انتخاب کنند»

«و آنها جز برای کسی که خدا از او خشنود است شفاعت نمی کنند و از ترس او بیمناکند»

چون این گونه بود، پس حقیقت شفاعت فقط برای خداست پس در این عالم چیزی خواسته نمی شود جز از او که منزه و برتر است و حتی اگر پیغمبرش شفاعت کند، انبیاء و اولیاء وسیله و واسطه بین خدا و خلق در جلب خیر و رفع شر قرار نمی گیرند.

و برای ایشان از حق خدا چیزی قرار داده نمی شود زیرا حق خداوند متعال و مقدس, غیر جنس حق انبیاست، و حق بندگان و انواع آن، آن چیزی است که در کتابش و به زبان رسولش جاری شده است.

و حق انبیاء علیهم السلام بر مردم ایمان به آنها و آنچه آورده ;اند، می ;باشد و محبت و احترام و پیروی از کتابی است که بر ایشان نازل شده، و همچنین حق اولیای الهی محبت، رضایت و ایمان به کرامت ایشان است، نه خواندن ایشان تا برای رسیدن به خیر.

و نیز در کتاب مذکور ( المنسوب لعبد العزیز بن محمد بن مسعود ) گوید:

[وَ اَمَّا الأَقسامُ عَلَی اللهِ بِمَخلُوقٍ فَهُوَ مَنهِی عَنهُ بِاتِّفاقِ العُلَماءِ، و هَل هُوَ (مَنهِی عَنهُ) نَهی تَنزیهٌ أَو تَحریمٌ، عَلَی القَولَین، أَصَحُّها اَنَّهُ عَلی کراهَةِ تَحریم وَاختارَهُ العَزیزُ بنُ عَبدُ السَّلامِ فی فَتاویه، قالَ بُشرُ بنُ الوَلید، سَمِعتُ أَبا یوسُف یقُولُ: قالَ أَبُو حَنیفَه: «لا ینبَغی لِأَحَدٍ أَن یدعُو اللهَ إِلّا بِهِ وَ أُکرِهَ اَن یقُولَ بِمَعاقِدِ العِزِّ مِن عَرشِک، أَو بِحَقِّ خَلقِک (وَ هُوَ قَولُ) لِأَبی یوسُف بِمَعاقِدِ العِزِّ مِن عَرشِک هُوَ اللهُ تَعالی، فَلا أُکرِهَ هذا و أُکرِهَ هذا وَ أُکرِهَ بِحَقِّ فُلان أَو بِحَقِّ اَنبِیائِک وَ رُسُلِک و بِحَقِّ البَیتِ وَ المَشعَرِ الحَرامِ، قالَ القَدوَری؛ اَلمَسأَلَةُ بِحَقِّ المَخلُوقِ لا تَجُوزُ لِهذا فَلا تَقُولُ: اَسئَلُک بِفُلان وَ مَلائِکتِک وَ اَنبِیائِک وَ نَحوِ ذلِک، لِاَنَّهُ لا حَقِّ لِلمَخلُوقِ عَلَی الخالِقِ اِنتَهی].[20]

و نیز در کتاب مذکور گوید: و اما قسم دادن خدا به مخلوق، به اتفاق علماء نهی شده است و آیا این نهی تنزیهی است یا تحریمی، صحیحش (این است که) نهی تحریمی است که (این را) عزیز بن عبد السلام در فتاوایش اختیار کرده. بشر بن ولید گوید که از ابو یوسف شنیدم که می گوید: که ابو حنیفه گفته: «برای احدی جایز نیست خواستن خدا مگر به خودش و مکروه است اگر بگوید: بمقاعد العزّ من عرشک یا به حق خلقت که قولی است از ابو یوسف که بمقاعد العزّ من عرشک، آن خدای تعالی است، پس این کراهتی ندارد و کراهت دارد (بگوید) به حق فلانی یا به حق انبیائت و فرستاده هایت و به حق کعبه و به حق مشعر الحرام. قدوری گوید: خواستن (از خدا) به حق مخلوق جایز نمی ;باشد. پس نگویی (خدایا) می ;خـواهم به حق فلانی و مـلائکه ات و پیامبرانت و مانند آن، زیرا برای مخلوق بر خالق حقی نیست.

جواب از استدلال

و امّا در جواب از استدلال مذکور عرض می شود، قسمتی از آیات نقل شده در استدلال[21] مربوط به بحث شفاعت است و انشاء الله به تفصیل بحث خواهد شد و آنچه مربوط به بحث «حقّ» است، تقسیم معنای «حق» است که در استدلال مذکور آمده است. بنابراین جواب استدلال مذکور چنین است:

الف) دلیل عقلی:

مقصود از حق اولیاء« اَللّهمَّ إِنّی أَسئَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ (ص) »حق اُلُوهیت نیست، تا گفته شود، جنس حق خداوند غیر از جنس حق اولیاء است، بلکه مقصود مقاماتی است که خداوند در اثر عبودیت آنها، به ایشان عطا فرموده است و خداوند را به مقام آنها، نزد پروردگار خواندن امری معقول است و از ناحیة خداوند هم نهی نرسیده و آیات مذکور﴿ اَفَحَسِبَ الّذینَ کَفَروا اَن یَتَّخِـذوُا عِبـادی مِن دوُنی أَولِیـاءَ﴾[22] و﴿ مَن ذَااللَّـذی یَشفَعُ عِندَهُ إَلاّ بِإِذنِهِ﴾[23] ارتباطی به این بحث ندارد. و جای بسی تعجّب و تأسّف است که خواندن خداوند را به عمل صالح، چنانکه در کتُب وهّابیت بدان تصریح شده است (و حدیث صحیح غار را مثال می آورند)، صحیح باشد ولی خواندن خدا را به حقّ کسانی که بهترین اعمال صالح (شایسته) از آنها سرزده است و آموزنده همة اعمال صالحه بودند، غیر جائز و شرک باشد.

[سمهودی شافعی در «وَفاءُ الوَفاءِ بِأَخبارِ دارِ المُصطَفی»از سبکی نقل می کند که به او گفته: بعد از آنکه جایز است بوسیلة اعمال صالح به خدا توسّل پیدا کرد، چنانکه در حدیث صحیح غار[24] آمده است، پس توسّل به پیامبر صلی الله علیه و آله بهتر و شایسته تر است. .. ]

نتیجه

از مطالب گذشته روشن شد که گفتن«اللهمَّ إنّیِ أسئَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ صلی لله علیه و آله»و أمثال آن، به طور عقلی جایز و از شرع مقدس اسلام نهی نرسیده است و توسّل به این معنیشرک نیست، بلکه امری جایز و راجح است، و نیز جواب آنچه از«کتاب الهدیة السنیة ص 18»نقل شد، روشن گردید که مقصود از حق طلب نبوده و نیست تا گفته شود«لا حقَّ لِلمَخلُوقِ عَلَی الخالِقِ» بلکه مراد آن است که خداوند تعالی در اولیاء و بندگان پرهیزگارش شرافت و کرامتی قرار داده و خواندن خدا را به آن شرافت، امری معقول است.

ب) دلیل نقلی:

اضافه بر آنچه گفتیم، توسّل به معنائی که مورد بحث است به نقل اهل سنّت در ادعیه رسیده است و در همان کتاب[25] بمناسبت بحث توسل این دعا را از ترمذی و حاکم و ابنماجه[26] نقل کرده: «اللهم إنِّی أسئَلُک وَ اَتَوَجَّهَ (اَتوَسَّلُ) إلَیک بِنَبِیک (مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله ) نَبِی الرَّحمَةِ یا مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله یا رَسُولَ الله أتوَجَّهُ (أتَوَسَّل) بِک إلی رَبِّی فِی حاجَتی لِیقضیها (لِتُقضی) لِی اللّهمَّ فَشَفَّعهُ فِی». [لازم به ذکر است، عثمان بن حنیف می گوید: مردی نابینا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و از نابینائی خود شکوه نمود، حضرت این دعا را به او تعلیم دادند.]

و در توضیح آن می گوید: این دعا می رساند که از خداوند درخواست می شود که پیامبر را شفیع من قرار بده و از رسول اکرم صلی الله علیه و آله سؤال نشده است.

کلام استاد: ولی آنچه مربوط به بحث ما است، به خوبی از این دعا ثابت می شود، زیرا در این دعا کلمة «بِنبیک» مُشعِر است به همان مقام گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حقّی که برای ایشان مقرّر فرموده است.

پس به حق پیامبر صلی الله علیه و آله، خدای تعالی را خواندن و قسم دادن بلا مانع و بلا اشکال خواهد بود و امّا آنچه مربوط به بحث شفاعت است، در جای خودش از آن بحث خواهد شد (انشاء الله).

مطلب دیگری که صحّت این چنین توسّلی را روشن می سازد، این است که خواندن خداوند به نحو مذکور (قسم به حق اولیاء) دعا است و عمومات أدلّة دعاء مانند: ﴿ادعونی اَستَجِب لَکُم﴾[27]شامل عبادات مذکور می ;باشد.

نتیجه

توسّل به معنای اوّل و دوّم (خداوند را به حقّ أولیاء و أنبیاء قسم دادن در حال حیات و پس از فوت) بلا اشکال خواهد بود، بلکه به طور عقلی و نقلی پسندیده است و معلوم شد که مقصود از حقّ « ما ثَبَتَ لَهُم مِنَ الکرامَةِ عِندَ اللهِ کما جَعَلَهُ اللهُ» (یعنی (حق) آن کرامتی است که نزد خداوند برای ایشان وجود دارد، همانطور که خداوند قرارش داده است) می باشد، همانطوری که از قول خداوند تعالی﴿وَلَقَد اَرسَلنا مِن قَبلِکَ رُسُلاً اِلی قَومـِهِم فَجاءوُهُم بِالبَیِّناتِ فَانتَقَمنا مِنَ الَّذینَ اَجرَموا﴾[28]این معنی بدست می ;آید و چنین عباراتی در کتب معتبره عامّه و خاصه فراوان است و برای نمونه چند حدیث از کتب عامّه نقل می ;شود:

1ـ عَن عُمَر بنِ الخَطّاب، قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ صَلّی اللهُ عَلیهِ وَ سَلَّم لَمَّا اقتَرفَ آدمُ الخَطیئَةَ، قالَ: یا رَبِّ اَسأَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ صَلّی اللهُ عَلَیهِ و سَلَّم لَمّا غَفَرتَ لی. .. فَقالَ اللهُ: صَدَقت یا آدَمُ اِنَّهُ لَأَحَبُّ الخَلقِ اِلَی، اُدعُنی حَقَّه فَقَد غَفَرتُ لَک و لَو لا مُحَمَّد ما خَلَقتُک»[29]

از عمر بن خطاب که گوید: پیامبر خدا فرمود: چون حضرت آدم مرتکب خطا گردید، گفت: ای پروردگارم به حق محمد صلی الله علیه و سلم از تو می خواهم که مرا بیامرزی. .. پس خداوند فرمود: راست گفتی ای آدم، زیرا که او (محمد) محبوبترین مخلوقات نزد من است، مرا به حق او بخوان که البته خواهم آمرزید و اگر او نبود، تو را خلق نمی کردم.

2ـ رَوَی الحاکمُ فِی الکبیر وَ الأَوسَطِ مِن قَولِ رَسُولُ اللهِ صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم اِغفِرلی لِأُمّی فاطِمَة بِنتِ أَسَد و وسِّع عَلَیها مَدخَلَها بِحَقِّ نِبِیک وَ الاَنبِیاءِ الَّذینَ مِن قَبلی.[30]

حاکم در الکبیر و الاوسط از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله گوید: که (خدایا) مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز و به حق پیغمبرت و پیامبران قبل از من، ورود او را (به عالم دیگر) راحت و وسیع گردان.

3ـ ما رَواهُ ابنُ ماجَه بِاِسنادِه عَن أَبی سَعیدِ الخِدری (رض) قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم مَن خَرَجَ مِن بَیتِهِ اِلَی الصَّلاةِ فَقالَ: « اَلّلهُمَّ اِنّی اَسئَلُک بِحَقِّّ السّائِلینَ عَلَیک وَ اَسأَلُک بِحَقِّ مَمشای هذا. فَإِنّی لَم اَخرُج اشراً و لا بَطَراً و لا رِیاءً و لا سُمعَةً. و خَرجَت اتّقاءَ سَخَطِک وَابتِغاءَ مَرضاتِک فَأَسئَلُک أَن تُعیذَنی مِنَ النّارِ وَ اَن تَغفِرَلی ذُنُوبی. اِنَّهُ لا یغفِرُ الذُّنُوبَ اِلاّ اَنتَ. أَقبَل اللهُ عَلَیهِ بِوَجهِهِ، وَاستَغفَرَ بِهِ سَبعُونَ اَلف مَلَک.[31]

ابن ماجه به اسنادش از ابو سعید خدری روایت کرده که پیامبر صلّی الله علیه و سلّم فرمود: کسی که از خانه اش برای نماز خارج شد بگوید: « پروردگارا که من تو را به حق گدایانت و به حق پیاده روی ام می خوانم که من از روی پر نعمتی و سرمستی و ریا و سمعه خارج نمی شوم و برای پرهیز از خشمت و جلب رضایت تو، خارج شدم، پس از تو می ;خواهم که مرا از آتش پناهم دهی و گناهانم را بیامرزی که گناهان را نمی آمرزد مگر تو، خداوند به وجهش به او رو کرد و او را هفتاد هزار ملک آمرزش طلبیدند.»

4ـ عَن أَنس: أَنَّ عُمَر بنَ الخَطّاب رَضِی الله عَنه کانَ اِذا قَحَطُوا اِستَسقی بِالعَبّاسِ بنِ عَبدُ المُطَلب فَقالَ: اَللّهُمَّ إنّا کنّا نَتَوَسَّلُ إِلَیک بِنَبِینا فَتَسقینا و اِنّا نَتَوَسَّلُ اِلَیک بِعَمِّ نَبِینا فَاسقِنا قال: فَیسقُونَ.[32]

از انس (بن مالک) اینکه عمر بن خطاب هنگامی که قحطی باران شد به عباس بن عبد المطلب طلب باران کرد، پس گفت: پروردگارا ما به سبب پیغمبرمان به تو متوسل میشویم که ما را باران عنایت کنی و به سبب عموی پیغمبرمان به تو متوسل می شویم، پس ما را باران عنایت فرما، گوید: پس باران آمد. (و بهره مند شدند)

قسم سوم از توسل:

در صحت این نوع از توسل اختلافی وجود ندارد و وهابیون نیز بدان قایلند؛ چه اینکه آیات قرآن کریم و روایات ائمه اطهار ( علیهم السلام ) نیز گواه این مطلب است:

الف ـ قوله تعالی: ﴿ وَ لَو أنَهُم إذ ظَلمُوا أنفُسَهُم جاؤکَ فاستغفروا اللهَ وَاستغفرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللهَ تواباً رَحیماً ﴾[33]

« و اگر آنان وقتی به خود ستم کرده بودند، پیش تو می آمدند و از خدا آمرزش می خواستند و پیامبر(نیز) برای آنان طلب آمرزش می کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر مهربان می یافتند»

ب ـ قوله تعالی: ﴿ قالوا یأبانا استغفرلنا ذنوبَنا إنّا کُنّا خاطئین * قالَ سَوفَ أستغفِرُ لکُم ربّی إنَّه هُوَالغفورُالرَّحیمُ ﴾[34]

« گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم. گفت: به زودی برای شما از پروردگارم آمرزش می طلبم که او آمرزنده مهربان است»

ج ـ عَن أنسِ رَضیَ اللهُ عَنهُ، قالَ: قالَت أُمّ سلیم اُمّی: یا رَسولَ اللهِ خادِمُکَ أنَس، اُدعُ اللهَ لَه، قالَ: اَللّهمَ أکثِر مالَه وَ وَلدَهَ وَ بارِک فیما أعطَیتهُ.[35]

انس از مادر خود ام سلیم نقل می کند که گفت: ای رسول، خدا انس خادم توست، برای او دعا فرما! حضرت فرمود: پروردگارا مال و فرزند او را زیاد گردان و در آنچه به او عطا نموده ای، برکت قرار ده.

قسم چهارم از توسل:

صحت این قسم از توسل منوط به اثبات امور چهار گانه ذیل است:

1- امکان عقلی حیات انبیا بعد از فوت آنان

2- اثبات عقلی یا نقلی حیات آنان پس از مرگ

3- امکان عقلی ارتباط و توجه ارواح به این دنیا

4- اثبات عقلی یا نقلی این ارتباط

امر اول:

امکان حیات ارواح، امری است مورد اتفاق همگان که اقامه ی دلیلی بر ردّ آن ممکن نمی باشد.

امر دوم:

به دلیل آنکه ادله نقلی برای اثبات این امر کافی به نظر می رسند، از ذکر استدلالات عقلی علما در این باره چشم پوشی کرده و به بیان نمونه هایی از شواهد قرآنی و روایی بسنده می کنیم.

آیات مربوطه

الف) قوله تعالی: ﴿ اللهُ یَتَوَفَّی الاَنفُسَ حینَ مَوتِها وَ الَّتی لَم تَمُت فی مَنامِها فَیُمسِکُ الَّتی قَضی عَلَیهَا المَوتُ وَ یُرسِلُ الاُخری اِلی اَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فی ذلِکَ لایاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّروُنَ﴾[36]

« خداست که جانها را هنگام مرگ می گیرد و آنکه نمرده در خوابش، پس جان آن کسی که حکم مرگش را داده نگاه می دارد و آن دیگری را به وقت معین می نهد. بی گمان در آن، آیاتی است برای مردمی که می اندیشند. »

ب) قوله تعالی: ﴿ حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ المَوتُ قالَ رَبِّ ارجِعوُنِ * لَعَلّی أَعمَلُ صالِحاً فیما تَرَکتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَـةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِن وَرائِهِم بـَرزَخٌ إِلی یَومِ یُبعَثوُنَ ﴾[37]

« آنگاه که مرگ یکی از ایشان فرا رسد، گوید پروردگارا! مرا باز گردانید، تا شاید در آنچه وا نهاده ام عملی صالح به جای آرم، نه، چنین نیست، این سخنی است که او گوینده ی آن است و فرا رویشان برزخی است تا روزی که بر انگیخته شوند.»

وجه استدلال:

آیات مذکور، ظهور دارند که ارواح به هنگام مرگ، همان طور که بوده اند، گرفته شده و در نشئه ی دیگر قرار خواهند گرفت و لذا پس از مرگ دارای حیاتند.

ج) قوله تعالی: ﴿ وَلا تَقوُلوُا لِمَن یُقتَلُ فی سَبیلِ اللهِ اَمواتٌ بَل اَحیاءٌ وَلکِن لا تَشعُروُنَ ﴾[38]

« و کسانی را که در راه خـدا کشته می شوند، مرده نخوانیـد، بلکه زنده اند ولی شما نمی فهمید. »

د) قوله تعالی: ﴿ وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقوُنَ ﴾[39]

« هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندار، بلکه که زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. »

وجه استدلال:

آیات فوق در رابطه با مبحث مورد نظر ظهور دارند و وجه استدلال آنها روشن است. نکته ی قابل توجه این است که حیات مذکور در این آیات تنها به شهیدان اختصاص ندارد بلکه انبیا، اولیا، علما و غیره نیز از این حیات برخوردارند. و ذکر شهید تنها به جهت عنایت خاص به اوست.

هـ) قوله تعالی: ﴿ اَلنّارُ یُعرَضوُنَ عَلَیها غُدُوّاً وَ عَشِیّاً وَ یَومَ تَقومُ السّاعَةُ اَدخِلوُا الَ فِرعَونَ اَشَدَّ العَذابِ ﴾[40]

« (اینک هر) صبح و شام بر آتش عرضه می شوند، و روزی که رستاخیز برپا شود ( فریاد می رسد که: ) فرعونیان را در سخت ترین ( انواع ) عذاب در آورید. »

وجه استدلال:

آیه ی مذکور در صدد بیان این نکته است که آل فرعون پس از مرگ و قبل از فرارسیدن قیامت، صبح و شام در عذاب به سر می برند و روشن است که وجود عذاب، فرع مسئله حیات است.

احادیث مربوطه:

شواهد روایی در این زمینه بسیار است، ولی چون وهابیون مسئله حیات و ارواح پس از مرگ را پذیرفته اند و ذکر ادله ی نقلیه ی امر چهارم ـ یعنی ارتباط ارواح با این عالم ـ ما را از اثبات امر دوّم نیز بی نیاز می کند، از نقل این احادیث صرف نظر می کنیم.

امر سوّم:

از آن جا که به لحاظ عقلی، دلیلی بر محال بودن ارتباط ارواح و توجه آنها به این عالم، وجود ندارد، فلذا این امر، ثابت و بدون اشکال است. و اما آنچه که بحث پیرامون آن مهّم به نظر می رسد و محل اشکال وهابیت نیز می باشد، امر چهارم است.

امر چهارم:

در کتب فریقین، روایات فراوانی وجود دارد که نشان دهنده ی ارتباط ارواح با این عالم می باشد.

الف ـ « اخبار عامّه »

1) عَن قُتادَة، قالَ ذَکر لَنا اَنس بنِ مالِک عن أَبی طَلحَة أَنَّ نَبی الله صلّی الله علیه و سَلَّم أَمر یومَ بَدر بِأَربعَة و عِشرینَ رَجُلاً مِن صَنادید قُرَیش فَقُذِفُوا فی طَوی من أَطواءِ بَدر خَبیثٍ مُخبِثٍ و کانَ اِذ ظَهَرَ عَلی قَومٍ أقامَ بِالعَرصَة ثَلاثَ لَیالٍ فَلمّا کانَ بِبَدرٍ الیومِ الثالِثَ أمرَ بِراحِلَتِهِ فَشَدّ علَیها رَحلها ثمَّ مَشی واتَّبَعَهُ أصحابُهُ و قالُوا ما نُری ینطَلق إلاّ لِبَعضِ حاجتِهِ حتَّی قامَ علی شَفَةْ الرَّکی (البئر) فَجَعَلَ ینادیهِم بِأسمائِهِم و أسماءِ آبائِهِم یا فُلان و یا فُلان بن فُلان اَیسرُّکم أنَّکم أطَعتُمُ الله وَ رَسُولَهُ فَإِنّا قَد وَجَدنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حقّاً فَهَل وَجَدتُم ما وَعَدَ رَبُّکم حَقّاً قالَ فَقالَ عُمَر: یا رَسُولَ اللهِ ما تُکلِّم مِن أَجسادٍ لا أَرواحَ لَها فَقالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیه وَ سَلَّم وَ الَّذی نَفسُ محمّدٍ بِیدِهِ ما أنتُم بِأََسمَع لِما أقُولُ مِنهُم.[41]

« قتاده از انس بن مالک و او از ابو طلحه نقل می کند که: رسول خدا صلی الله علیه و سلم در روز بدر دستور داد 24 تن از بزرگان قریش را با ذلت و خاری در چاهی از چاه های بدر بیفکنند و چون بر گروهی غالب می شد، 3 شب در میدانگاه توقف کرده ودر روز سوم دستور می داد کاروان حرکت کند، پس حضرت بار خود را بسته و به راه افتاد و اصحاب نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادند و گفتند: هرگاه پیامبر صلی الله علیه و سلم برای حاجت خود می رفت بر لب چاه می ایستاد و شروع می کرد به صدا زدن مردگان با نام های خود و اسامی پدرانشان که ای فلان بن فلان و ای فلان بن فلان، آیا نافرمانی خدا و رسول او شادمانتان ساخت؟ به راستی که ما یافتیم آنچه را که پروردگارمان به حق به ما وعده داده بود، آیا شما نیز آنچه را که پروردگارتان به حق وعده کرده بود، یافتید؟ پس عمر گفت: ای رسول خدا! اجسادی که فاقد روحند توان سخن گفتن ندارند. حضرت فرمود: قسم به آنکه جان محمد در دست اوست، آنچه را که ایشان در جواب سخنان من می گویند شما نمی شنوید. »

2) عَن انس رَضِی اللهُ عَنهُ عَنِ النَبِی صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم قال العَبدُ إذا وُضِعَ فی قَبرِهِ وَتَوَلَّی وَ ذَهَبَ أصحابُهُ حتّی إنَّه لَیسمَعُ قَرعَ نِعالِهِم أتاهُ مَلَکان.[42]

انس از پیامبر صلی الله علیه و سلم نقل می کند که فرمود: زمانی که بنده در قبر خود نهاده شود یاران او پشت کرده و بروند و او صدای گام هایشان را بشنود، پس از آن است که دو ملک نزد او می آیند.

3) عَن سَعید المقبری عَن أِبیه أنَّه سَمِعَ أبا سَعیدٍ الخَدرِی رَضِی الله عَنهُ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم قالَ: إذا وُضِعَتِ الجِنازَة وَاحتَمَلَهَا الرِّجالُ عَلی اَعناقِهِم، فَإن کانَت صالِحَةً قالَت: قَدِّمُونی و إن کانَت غَیرَ صالِحَةٍ قالَت: یا وَیلَها أَینَ یذهَبُونَ بِها یسمَعُ صَوتَها کلُّ شَیءٍ إلّا الإنسانَ وَ لَو سَمِعَه لَصَعِقَ.[43]

سعید مقبری از پدرش و او از ابو سعید قدری نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: آنگاه که جسد میت را در تابوت گذارده و مردان، آن را بر دوش خود حمل کنند، اگر زن نیکوکاری باشد، گوید: زود تر مرا ببرید و اگر نیکوکار نباشد، گوید: ای وای، آن را کجا می برند؟ همه چیز جز انسان صدای او را می شنود و اگر آدمی صدایش را بشنود قطعاً بیهوش خواهد شد.

4) أَنّ اِبنَ عُمَر رَضِی اللهُ عَنهُما أخبَرَهُ قال: إطَّلَعَ النَّبِی صلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم عَلَی أَهلِ القَلیبِ فَقالَ وَجَدتُم ما وَعَدَ رَبُّکم فَقیلَ لَهُ أَتَدعُوا اَمواتاً قالَ ما أَنتُم بأسمَع مِنهُمُ وَ لکن لا یجیبُونَ.[44]

« از ابن عمر روایت شده که گفت: زمانی که پیامبر صلی الله علیه و سلم مطلع شد که عده ای را در چاه دفن کرده اند، خطاب به آنان فرمود: آیا آنچه را که پروردگارتان به شما وعده داده بود، یافتید؟ به حضرت عرض کردند: آیا با مردگان سخن می گویی؟ فرمود: آنچه را که من از آنان می شنوم شما نمی شنوید و لیکن آنها نیز پاسخ شما را نمی دهند»

5) عَن عَبدِالله بنِ عُمَر قالَ: اِشتَکی سَعدُ بنُ عُبادة شَکوی لَهُ فَأتاهُ النَّبِی صلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم یعُودُهُ مَعَ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَوفٍ وَسعدِ بنِ أبی وَقّاص وَ عَبدِ اللهِ بنِ مَسعُود رَضِی اللهُ عَنهُم فَلَمّا دَخَلَ عَلَیهِ فَوَجَدَهُ فی غاشِیة أهلِهِ فَقالَ قَد قَضی قالُوا لا یا رَسُول اللهِ فَلَمّا بَکی النَّبی صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم بَکوا فَقالَ أَلا تَسمَعُونَ إنَّ اللهَ لا یعَذِّبُ بِهذا و أشارَ إلی لِسانِهِ وَ یرحَمُ وَ إنَّ المَیتَ یعَذَّبُ بِبُکاءِ أهلِهِ عَلَیهِ.[45]

« از عبد الله بن عمر نقل شده که سعد بن عباده نزد او ( از بیماری خود) شکایت کرد. پس پیامبر همراه با عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن مسعود به عیادت او آمدند. زمانی که حضرت به نزد وی رفت، او را در حلقه ی خانواده اش یافت آنگاه فرمود: او مُرد. گفتند: نه یا رسول الله، پیامبر گریست و آنان نیز به گریه افتادند. پس از آن حضرت به زبان خود اشاره کرده و فرمود: آیا نمی شنوید که خداوند به واسطه ی این (زبان) عذاب نمی کند بلکه رحم می نماید و همانا شخص مرده به سبب گریه ی اهل خود بر او معذب می گردد.

ب ـ «اخبار خاصه»

1) کافی بِاسنادِهِ عَن أَبی عَبدِ الله عَلَیهِ السَلام فی زیارِةِ القُبُورِ قالَ اِنَّهُم یأنِسُونَ بِکم فَاِذا غِبتُم عَنهُم اِستَوحَشُوا.[46]

کافی به اسنادش از امام صادق علیه السلام در زیارت قبور (نقل می کند که حضرت) فرمود: (اهل قبور) با شما انس می گیرند، و اگر از ایشان غایب شوید، به وحشت می افتند.

2) وَ فیهِ: عِن إِسحاقِ بنِ عَمّار عَن ابِی الحَسَن عَلَیهِ السَلام قالَ قُلتُ لَه: المُومِنُ یعلَم بِمَن یزُورُ قَبرَه؟ قالَ نَعَم و لا یزال مُستَأنِساً بِهِ مادامَ عِندَ قَبرِهِ فَإِذا قامَ وَانصَرَفَ مِن قَبرِهِ دَخَلَهُ مِن اِنصِرافِهِ عَن قَبرِهِ وَحشَةً.[47]

و در کافی آمده است که اسحاق بن عمار می گوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم: آیا مومن می فهمد که چه کسی به زیارت قبر او آمده است؟ فرمود: آری؛ و مادامی که کنار قبر او می ماند، مُرده با او انس می گیرد و چون برخاسته و از کنار قبرش برود دچار وحشت می شود.

3) وَ فیهِ: عَن اَبی عَبدِ الله عَلَیهِ السَلام قالَ، قالَ اَمیرُالمُؤمِنینَ عَلَیهِ السَلام: زُورُوا مَوتاکم فَإِنَّهم یفرَحُونَ بِزِیارَتِکم وَ لیطلب أَحَدُکم حاجَتَه عِندَ قَبرِ أبیهِ و عِندَ قَبرِ اُُمِّهِ بِما یدعُو لَها.[48]

و در کافی آمده است که امام صادق (علیه السلام) به نقل از امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: مرده هایتان را زیارت کنید که ایشان به سبب زیارت شما خوشحال می شوند و باید هر کدام از شما نزد قبر پدر و مادرش حاجت خود را بطلبد تا آنان برای برآورده شدن آن دعا کنند.

احادیث فوق نمونه ای است از صدها نمونه ای که در ابواب مختلف کتب معتبر حدیثی، در رابطه با موضوع مورد بحث، نقل شده است.

نتیجه:

از احادیث مذکور کاملاً این استفاده را می توان کرد که توجّه ارواح به این دنیا پس از مرگ قطع نشده و بنابراین درخواست دعا از ایشان بلا اشکال است. همچنین رؤیـاهای صادقه ای که حاکی از مشاهده ی اموات در خواب می باشد و از سوی افراد موثق نقل شده است، سخنان قبلی ما را تأیید می کند. و بدیهی است که این موضوع در رابطه با ارواح انبیا و اولیا که از تقرب بیشتری نزد خداوند برخوردارند، بیشتر از دیگران صدق می کند.

قسم هفتم از توسّل:

همان طور که قبلاً بیان شد، این قسم از توسل عبارت است از: خطاب به اولیای خداوند و درخواست حوائج از آنها در زمان حیاتشان، با اعتقاد به اینکه آنان از خود استقلالی ندارند، که در دو مقام قابل بررسی است: امکان عقلی و تحقّق خارجی.

امکان عقلی

اینکه خداوند متعـال اراده نمایـد که اولیـای او بتوانند با تکیه بـر قدرت بی انتهای الهی، کارهایی را که دارای اهمیت بسیار بالایند، انجام دهند، محال ذاتی نبوده و به ضرورت عقل بلامانع است، فلذا امکان این مسئله قطعی است.

تحقّق خارجی

بر اساس آیات و روایات، اولیای الهی می توانند به اذن او دارای چنین قدرتی باشند.

1- قوله تعالی: ﴿ قَالَ یا أَیهَا المَلَأُ أَیکمْ یأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْـلَ أَن یأْتُونِی مُسْلِمِینَ * قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیک بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِک وَإِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمِینٌ * قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکتَابِ أَنَا آتِیک بِهِ قَبْلَ أَن یرْتَدَّ إِلَیک طَرْفُک فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی ﴾[49]

آنگاه سلیمان رو به حضار بارگاه کرد و گفت: کدامیک تخت بلقیس را پیش از آن که تسلیم امر من شود، خواهید آورد؟ از آن میان عفریتی از جن گفت: من چنان بر آوردن تخت او قادر و امینم که پیش از آنکه تو از جایگاه خود بر خیزی، آن را به حضور آورم. و آن کس که به علم کتاب الهی (« یعنی آصف بن برخیا ») دانا بود گفت: که من پیش از آن که چشم بر هم زنی تخت را به اینجا آرم (و هماندم حاضر نمود) چون سلیمان تخت را نزد خود مشاهده کرد گفت: این توانایی از فضل خدای من است.

2- قوله تعالی: ﴿ وَلَقَدْ آتَینَا دَاوُودَ وَسُلَیمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ * وَوَرِثَ سُلَیمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ یا أَیهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیرِ وَأُوتِینَا مِن کلِّ شَیءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ ﴾[50]

و همانا به داود و سلیمان، مقام دانش عطا کردیم که به (شکرانه ی) آن گفتند: ستایش و سپاس خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمانش فضیلت و برتری عطا فرمود، و سلیمان که وارث ملک داود شد (و مقام سلطنت یافت) و به مردم گفت: که ما را زبان مرغان آموختند و از هر گونه نعمت عطا کردند، این همان فضل و بخشش آشکار است.

وجه استدلال:

از آیات فوق به خوبی استفاده می شود که برخی از بندگان خداوند بر انجام امور غیرعادی و مافوق بشری قادرند و عبارت «اُوتینا مِن کلِّ شَیءٍ» نشان دهنده ی قدرت تصرف درتمامی امور می باشد. همچنین تأمل در دو عبارت «یاتِینِی بِعرشِها» و «اوتینا» ارتباط آیات مذکور را با موضوع توسل آشکارتر می سازد.

اخبار و روایات مربوط:

1 ـ اَخرَج ابنُ اَبی فٌتادَه قالَ: « کانَ داوُدُ أعُطِی ثَلاثاً: سُخِّرَتْ لَهُ الجِبالُ یسَبِّحْنَ مَعَهُ وَ الُینَ لَهُ الحَدیدُ وَ عُلِّمَ مَنطِقُ الطَیرِ وَ اُعطِی سُلیمانُ: مَنطِقُ الطَیر وَ سُخِرَتْ لَهُ الْجِّنُ وَ کانَ ذلِک مِما وَرِثَ عَنْهُ»[51]

ابن ابی حاتم از فتاده نقل می کند که گفت: به حضرت داود علیه السلام سه چیز عطا شده بود: کوه ها برایش مسخّر گشته بود و با او تسبیح می گفت، آهن برایش نرم شده بود و زبان مرغان به او تعلیم داده و عطا شده بود به سلیمان: زبان مرغان و تسخیر جن و این از چیزهایی بود که از داود به ارث برده بود.

2 ـ عن أبی عبد الله علیه السلام قال: « قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مَنَ الکتَابِ أنَا آتیک بِهِ قَبْلَ أن یرْتدَّ إلَیک طَرْفُک» قالَ فَفَرَّجَ أبَوُ عَبد الله علیه السلام بَینَ أصَابِعِه فَوضَعَها فی صَدْرِه ثمَّ قالَ وَ عِنْدَ نا وَاللهِ عِلمُ الکتابِ کلَّهِ.»[52]

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: « کسی که نزدش اندکی ازعلم کتاب بود گفت: من آن را قبل از اینکه چشم برهم زنی، حاضر کنم » راوی گوید: پس امام صادق علیه السلام بین انگشتانش را باز کرد و آن را بر سینه اش نهاد، سپس فرمود: و به خدا قسم نزد ما، همه علم کتاب هست.

3 ـ عَن جابِر عن اَبی جَعفَر علیه السلام قال: اِن اسْمَ اللهِ الأ عْظَمِ عَلی ثَلاثَةِ و سَبَعینَ حَرفاً و اِنَّما کانَ عِنْدَ آصِف مِنْها حَرفٌ واحدٌ فَتَکلَّمَ بِه فَخَسَفَ بِالأرضِ ما بَینَه و بَینْ سَریر بلقیس حَتّی تَناوَلَ السّریرَ بِیدِه ثُمََّ عادَتِ الأرضُ کما کانَت اُسرَعُ مِنْ طَرْفَةِ عَینٍ وَ نَحْنُ عِندَنا مِنَ الْإسمِ الأعظَمِ اِثنانَ وَ سَبعْوُنَ حَرْفاً وَ حرفٌ واحِدٌ عِندَ اللهَِ تَعالی اِسَتَاثَرَ بِه فی عِلْمِ الغَیب عِندَه و لا حَولَ و لا قُوّةَ اِلا بالله العلی العَظیمِ[53].

جابر از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف دارد و همانا از آن نزد آصف (بن برخیا) یک حرف بود، پس آن را به زبان آورد و زمینی را که بین او تخت بلقیس بود شکافت تا اینکه به آن دست یافت، سپس زمین را سریعتر از یک چشم برهم زدن به حالت اولش باز گرداند و نزد ما هفتاد و دو حرف اسم اعظم وجود دارد و یک حرف آن نزد خداوند متعال است که آن را در علم غیبش به خود اختصاص داده و نیرو و قدرتی نیست مگر به سبب خدای بلند مرتبه و بزرگ.

4 ـ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یقُولُ إِنّ عِیسَی ابْنَ مَرْیمَ علیه السلام أُعْطِی حَرْفَینِ کانَ یعْمَلُ بِهِمَا وَ أُعْطِی مُوسَی أَرْبَعَةَ أَحْرُفٍ وَ أُعْطِی إِبْرَاهِیمُ ثَمَانِیةَ أَحْرُفٍ وَ أُعْطِی نُوحٌ خَمْسَةَ عَشَرَ حَرْفاً وَ أُعْطِی آدَمُ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ حَرْفاً وَ إِنّ اللّهَ تَعَالَی جَمَعَ ذَلِک کلّهُ لِمُحَمّدٍ صلی الله علیه و آله و سلّم وَ إِنّ اسْمَ اللّهِ الْأَعْظَمَ ثَلَاثَةٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً أُعْطِی مُحَمّدٌ صلی الله علیه و آله و سلّم اثْنَینِ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً وَ حُجِبَ عَنْهُ حَرْفٌ وَاحِدٌ»[54]

از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: به عیسی بن مریم علیه السلام دو حرف داده شده بود که بوسیله ی آن عمل می کرد (بر انجام امور مختلف توانا بود)، به حضرت موسی علیه السلام چهار حرف، به حضرت ابراهیم علیه السلام هشت حرف، و به حضرت نوح علیه السلام پانزده حرف و به حضرت آدم علیه السلام بیست و پنج حرف داده شده بود و خداوند تمامی اینها را برای محمد صلی الله علیه و آله و سلّم جمع کرد و اسم اعظم هفتاد و سه حرف دارد که هفتاد و دو حرف آن به محمد صلی الله علیه و آله و سلّم داده شده بود و یک حرف از او مخفی ماند.

این روایت نشان دهنده ی آن است که اولیای خداوند گرچه در برخی موارد به دلیل مصالحی، از دعا بهره می جویند، اما گاه نیز از قدرتی که خداوند به آنها عنایت فرموده، استفاده کرده اند.

قسم هشتم از توسّل:

خطاب به اولیای خداوند و در خواست حوائج از آنان پس از مرگ ایشان با اعتقاد به عدم استقلال این ذوات مقدس، نیز امری بلااشکال است،؛ زیرا پس از اثبات حیات ارواح و توجه آنان به این عالم و اثبات قدرت تصرفشان در کائنات به هنگام حیات، نفی چنین قدرتی پس از مرگ نیازمند دلیل است. اساساً پس از مرگ، نه تنها قدرت، مقام و منزلت پیشین از آنان سلب نمی گردد؛ بلکه از روایات بر می آید که انسان پس از خروج از دنیا از سعه ی قدرت و عظمت روح بیشتری برخوردار خواهد شد، از سوی دیگر آنچه در جهت اثبات قدرت ایشان وارد شده اطلاق دارد و مختص به زمان حیاتشان نیست. در این باره نمونه هایی از روایات بیان شده، اما برای روشن تر شدن مطلب، در اینجا به برخی دیگر از آنها اشاره می کنیم:

1ـ وأخرَج ابنُ النَجار عَن اِبنِ عَباس قال « سَألتُ رَسُول اللهِ صَلَی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم عَنِ الکلِماتِ الَّتی تَلَقّاها آدَمُ مِن رَبَّهِ فَتابَ عَلَیه قالَ: سَألَ بِحَقَّ مُحَمَّدٍ، وَعَلِی، وَفاطِمَةَ، وَالحَسَنِ، وَالحُسَینِ، أِلّا تُبت علی فَتاب عَلَیه ».

ابن نجار از ابن عباس نقل می کند که گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم درباره کلماتی که حضرت آدم از پروردگارش دریافت کرد و سپس توبه نمود، سؤال کردم، فرمود: « (از خداوند) به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام تقاضا نمود که توبه او را بپذیرد، سپس خداوند توبه اش را قبول کرد. »

از این روایت استفاده می شود که حضرت آدم علیه السلام پس از ترک اَولی و خوردن از درخت منع شده، به خاتم انبیاء حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلّم و اهل بیت او علیهم السلام متوسّل گردید و در نتیجه مورد عفو خدا واقع شد و این در حالی بود که این ذوات مقدس هنوز پا به عرصه دنیا نگذاشته بودند، پس قول به اینکه توسل به اولیای الهی تنها در زمان حیات آنان جائز است بر خلاف ظاهر این قبیل از روایات است.

2ـ عَن جابر، عَن أبی جَعفر علیه السلام. .. فَقال لی: یا جابِرٌ ما سَتَرنا عَنکم اکثَر مِمّا أظهَرنا لَکم فَقامَ وَ أخَذَ بِیدی و أدخَلَنِی البَیتَ ثُمٌَ قالَ: وَ ضَرَبَ بِرِجلِهِ الأرضَ فَأذا شَبیهُ بِعُنُقِ البَعیرِ قَد خَرَجت مِن ذَهَب ثُمَّ قالَ لی: یا جابِرُ اُنظُر إلی هذا و لا تَخبَر بِهِ اَحَداً إِلّا مَن تَثِقُ بِهِ مِن إخوانِک « إنَّ اللهَ اَقدَرَناعَلی ما نُریدُ »، وَ لَو شِئنا أن نَسُوقَ الأرضَ بِأزِمَّتِها لَسُقنا ها [55]

جابر نقل می کند که امام باقر علیه السلام به من فرمودند: ای جابر آنچه ما را از شما پنهان می کند، بیشتر است از آنچه ما را برایتان آشکار می سازد، آنگاه بلند شد و دستم را گرفت و مرا به خانه اش وارد کرد، سپس جابر گوید: حضرت با پایش به زمین زد، چیزی شبیه گردن شتری که از طلا باشد آشکار شد، سپس به من فرمود: ای جابر به این نگاه کن و کسی ازبرادرانت را جز آنکه به او اعتماد داری، آگاه مساز « که خداوند ما را بر هر چه اراده کنیم توانا ساخته است» و اگر بخواهیم تمام زمین را آبیاری کنیم قطعاً آبیاری خواهیم کرد.

وجود چنین قدرت و مقامی برای اولیای الهی پس از حیات آنان، مطلبی است که به روشنی از مدارک بسیار دیگر استفاده می شود؛ کما اینکه در زیارت جامعه[56] می خوانیم:

« وَ ذَلَّ کلُّ شَیءٍ لَکم »[57]، « لَمّا اَستَوهَبتُم ذُنُوبی و کنتُم شُفَعائی »[58]، « مَن اعتَصَمَ بِکم فَقد اعتَصَم بِالله »[59] و « لائذٌ عائِذٌ بِقُبُورِکم »[60]

3ـ در پایان زیارت حضرت امیر علیه السلام از لسان امام صادق علیه السلام نیز آمده است که: « کن لِی إلی اللهِ شَفیعـاً و مِنَ النّـارِ مُجیـراً وعَلَی الدَّهـرِ ظَهراً. .. »[61]

 

[1] ـ کتاب التوحید، محمد بن عبد الوهاب، آخرین فصل کتاب التوحید، فصل 67 و کتاب محمد بن عبد الوهاب عقیدته السفلیه و دعوته االاصلاحیه و ثناء العلماء علیه، احمد بن حجر بن محمد آل ابوطامی، ص 32 و 35، فتح المجید شرح کتاب التوحید، ص 460، کلام ابن قیم را نیز آورده باب 51، باب 56 ص 470. 
[2] ـ کشف الارتیاب، المقدمه الثالثه، الباب الاول، اعتقاد الوهابین فی النبی صلی الله علیه و آله ص 115 بنقل از هدیة السنیه ص 230
[3] ـ کشف الارتیاب، المقدمه الثالثه الباب الاول اعتقاد الوهابین فی النبی صلی الله علیه و آله ص 115 بنقل از هدیه السنیه ص 230. 
[4] ـ کشف الارتیاب، المقدمه الثالثه، الباب الاول اعتقاد هم فی عموم المسلمین، ص 116 و 160
[5] ـ کشف الارتیاب، المقدمه الثالثه، الباب الثانی فی ذکر معتقدات الوهابیه، ص 149 بنقل از آلوسی در تاریخ نجد.
[6] ـ فتح المجید شرح کتاب التوحید، عبد الرحمن ابن حسن آل الشیخ (آیه الاسراء (آیه 57 سوره اسراء) بین فیها الرَّد علی المشرکین الذین یدعون الصالحین فقیها: بیان أن هذا هو الشرک الاکبر) ص 102 (باب تفسیر التوحید و شهاده أن لا اله الاالله) و کشف الارتیاب ص 106، سطر آخر.
[7] ـ در مفردات گویند: عبودیت اظهار تذلّل و عبادت غایت تذلّل است و از عبودیت أبلغ می باشد.
در مجمع البحرین فرموده: (العباده هی غایه الخضوع و التدلّل) و راهی را که با رفتن هموار شده گویند: (طریق معَبّد) برده را به واسطه ذلّت و انقیادش عبد گویند.
در صحاح گفته (اصل العبودیه الخضوع و الذلّ. . و العبادَه الطاعه)
عبارت قاموس چنین است (العبودیه و العُبُودَه و العباده: الطاعه) در اقراب الموارد آمده (العباده: و نهایه التعظیم لله تعالی).
معنای جامع این کلمه همان تذلّل و اطاعت است مثل (یا اَبَتِ لا تعبدُ الشیطان) مریم / 44، پدرم شیطان را اطاعت مکن. (و جعل منهم القرده و الخنازیر و عبد الطاغوت) مائده/60، یعنی طغیانگر را اطاعت کرد.
درباره خداوند دو جور عبادت داریم: یکی اطاعت از فرامین او. .. دیگری تذلّلی است توأم با تقدیس یعنی بنده نهایت خضوع و ذلّت را در برابر حق اظهار می دارد و در عین حال او را از تمام نقائص پاک و بتمام کمالات دارا میداند.قاموس قرآن، سید علی اکبر قرشی، ج 4
[8] ـ و فی المعجم العربی الحدیث (لاروس) (الشِّّرک: الاسم من شَرِکو اَشرک-: المشارک: الاعتقاد بتعدّدالالهه: النصیب ج اشراک. ..، ص 707
و فی اقرب الموارد ( اَشرک با لله: جعل له شریکاَ فهو مشرک و مشرکی و الاسم الشرک و ـ النعل: جعل لها شرکا و ـ فلانا فی امره: جعله شریکاَ له فیه...
قاموس قرآن ـ شرک (بکسر شین) اسم است یعنی عمل شرک چنانکه در صحاح و قاموس و اقرب آمده است و نیز بمعنی شریک و نصیب آمده و آن را در آیه ( أَم لَهُم شرک فی السَّموات. .. )
فاطر /40، احقاف/4 نصیب و بهره گفته اند.
( یا بنی لا تشرک با لله انّ الشرک لظلم عظیم ) لقمان / 13، یعنی شرک ظلم بزرگی است مشرک کسی است که برای خدا شریک قرار بدهد چنین شخصی قابل آمرزش نیست مگر آنکه در دنیا توبه کند ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء نساء 48 و 116
[9] ـ فی الرساله الاولی ( انواع التوحید ) من مجموعه التوحید: « و أهل زمانن هذا یشرکون فی الشدّه و فی الرخاء کذلک و الله أعلم. .. فان قیل: فما أنواع العباده التی لا تصلح الا لله؟ قلت: من أنواعها الدعاء و الاستعانه و الاستغاثه و ذبح القربان و النذر و الخوف و الرجاء و التوکل و الانابه و المحبّه و الخشیه و الرغبه و الرهبه و التألّه و الرکوع و السجود و الخشوع و التذلل و التعظیم الذی هو من خصائص الالهیه و دلیل الدعاء. .. ص 22 و 23
[10] ـ المائده / 54
[11] ـ الاسراء / 24
[12] ـ تحف العقول، تحقیق علی اکبر غفاری، موسسه النشر الاسلامی، صفحه 270 و بحار الانوار، کتاب العشره، 71/9
[13] ـ توسل ( مصدر ) به وسیله چیزی به کسی نزدیکی جستن، وسیله قرار دادن، دست به دامن شدن
[14] ـ پروردگارا به حق پیغمبرت از تو من می خواهم. ..
[15] ـ الکهف 102.
[16] ـ البقره 255.
[17] ـ الکهف 102.
[18] ـ الانبیاء 28.
[19] ـ الهدیه السنیه، ص 5. 
[20] ـ الهدیه السنیه، ص 18.
[21] ـ الهدیة السنیة، ص 5. 
[22] ـ الکهف 102. آیا کافران گمان کردند می توانند بندگان مرا به جای من اولیای خود انتخاب کنند.»
[23] ـ البقره 255. «کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟!»
[24] ـ بخاری آن را نقل کرده. صحیح البخاری، کتاب الانبیاء، حدیث الغار، ح 1، 5/5، ناشر دار القلم.
[25] ـالهدیة السنیة، ص 19.
[26] ـ صحیح جامع ترمذی، کتاب جامع الدعوات ـ باب 7 عن عثمان بن حنیف، 3/182 و مستدرک علی الصحیحین ـ کتاب الدعاء و تکبیر و التهلیل، 1/519 و 1/527، ذیل کتاب صلوة التطوع، 1/313 و سنن ابن ماجه کتاب اقامة الصلاة و السنة فیها ـ باب ما جاء فی الصلاة الحاجة ح 1385، 1/441 و ایضاً مسند احمد بن حنبل ـ مسند الشامیین حدیث عثمان بن حنیف، 4/138 و ایضاً الترغیب و الترهیب من الحدیث الشریف ـ للمنذری کتاب النوافل ـ باب الترغیب فی صلاة الحاجة و دعائها، 1/473 در انتهاء روایت نقل می کند «فرجع و قد کشف الله عن بصره».
[27] ـ الغافر 60. «مرا بخوانید تا دعای شما اجابت کنم.». 
[28] ـ الروم 47. «قبل از تو پیامبرانی به سوی قومشان فرستادیم،. .. و همواره یاری مومنان حقی است بر ما»
[29] ـ المستدرک علی الصحیحین، کتاب تواریخ المتقدمین من النبیاء و المرسلین، ح 238، 2/615. 
[30] ـ العلل المتناهیه لابن جوزی و التوسّل للألبانی، 102 به نقل از موسوعة اطراف الحدیث النبوی.
[31] ـ سنن ابن ماجه، ابواب المساجد و الجماعات ـ باب المشی الی الصلوه، ح 778، 1/256.
[32] ـ صحیح البخاری، کتاب الاستسقاء، باب 640، سؤال الناس الامام الاستسقاء اذا قحطوا، ح 947، 2/453، طبع دار القلم
[33] - نساء / 64
[34] - یوسف / 97و98
[35] - صحیح البخاری، کتاب الدعوات، باب 728، دعوة النبی صلی الله علیه و سلم لخادمه، ح1213، 8/431 و نیز همین کتاب باب 750 – الدعاء بکثرة المال مع البرکة، ح 1247،8/441
[36]- الزمر/ 42.
[37] - المؤمنون / 99 و 100.
[38]- البقره/ 154.
[39] - آل عمران / 169.
[40]- المؤمن (غافر)/ 46.
[41]- صحیح البخاری، کتاب المغازی، باب قتل ابی جهل، 5/167، ح 475، ناشر دار القلم بیروت، 1407.
[42]- صحیح البخاری، کتاب الجنائز، باب المیت یسمع خفق النعال، ح 1248، 2/568، دار القلم بیروت – 1407.
[43] - صحیح البخاری، کتاب الجنائز، باب حمل الرجال الجنازة دون النساء، ح 1226، 2/560..
[44]- صحیح البخاری، کتاب الجنائز، باب ما جاء فی عذاب القبر، ح 1278، 2/583..
[45]- صحیح البخاری، کتاب الجنائز، باب البکاء عند المریض، ح 1217، 2/557.- ذکر این حدیث توسط استاد به معنای درست بودن مضمون آن نیست؛ چراکه گریه بر میت بدون اشکال است، مگر گریه ای که از حد خارج شود و حالت جزع واعتراض داشته باشد. غرض استاد از ذکر این حدیث این است که بر اساس مدراک عامه، میت از حال دیگران مطلع می شود.
[46]- الفروع من الکافی، کتاب الجنائز، باب زیارة القبور، ح 1، 3/228.
[47]- الفروع من الکافی کتاب الجنائز، باب زیارة القبور، ح 4، 3/228.
[48]- الفروع من الکافی کتاب الجنائز، باب زیارة القبور، ح 10، 3/229 – 230.
[49] - نمل 38/39/40
[50] - نمل 15/16
[51] - الدّر المنثور، ذیل آیه ی سوره نمل،5/193.
[52] - الاصول من الکافی، کتاب الحجة باب « انه لم یجمع القرآن کله الّا الأئمة علیهم السلام و انّهم یعملون علمه کله»، ح 5، 1/229
[53]- الاصول من الکافی، کتاب الحجة، باب « ما اعطی الأئمة علیهم السلام من اسم الله الاعظم»، ح1،1/230.
[54] - مدرک پیشین، ح2.
[55] - بحار الانوار،تاریخ الامام محمّد الباقر علیه السلام باب معجزاته و معالی اموره و غرائب شأنه صلوات الله علیه، ح 23، 46/240.
[56] -1و2و3و4 از زیارت جامعه کبیره مفاتیح الجنان به نقل از شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه و عیون اخبار الرضا علیه السلام. 
[57] - هر چیزی برای شما رام است.
[58] ـ چون از گناهانم بگذرید و ببخشید و شفیع من باشید.
[59] ـ هر کس به شما چنگ زند، به خدا چنگ زده است.
[60] ـ زیرا او به قبور شما پناهنده است.
[61] - بحار 97/308- شفاء الصدور فی شرح زیارت العاشور پاورقی ص 90
نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن