هدف از این پژوهش، ارزیابی نگرش سلفیه به انبیا و تفاوت این دیدگاه از منظر قرآن کریم می باشد. تحقیق پیش رو به روش توصیفی – تحلیلی، به ارزیابی دیدگاه سلفیه درباره این موضوع پرداخته است. فرضیه تحقیق آن است که نگاه سلفیه به انبیا، برگرفته از منابع روایی اهل سنت بوده و با نص صریح آیات قرآن در تعارض است؛ زیرا قرآن انبیا را انسان¬های مخلَص و الگو و هدایت شده از طرف پروردگار معرفی نموده و تصریح و تأکید بر عصمت انبیا دارد؛ در نتیجه، اگر انبیا به همان صورتی که قرآن توصیف می کند به مردم معرفی شوند، موجب جلب اعتماد و الگوگیری از آنها گردیده و زمینه هدایت و ثبات قدم در راه آنان خواهد شد و قطعا اختلاف های موجود در بین مذاهب مختلف، تبدیل به انس و وحدت بین مسلمین و همه موحدان عالم خواهد شد.
نویسنده :  مصطفی سلطانی، سیدکاظم کاظم موسوی
منبع :  دوفصلنامه علمی پژوهشی سلفی‌پژوهی

مقدمه 

ابن تیمیه در رساله کوچک خود «العقیدة الحمویة الکبری»، قریب به پنجاه بار از لفظ «سلف» استفاده کرده و این لفظ را از معنای لغوی به معنای اصطلاحی تبدیل کرده است. در نگاه وی، سلف یعنی صحابه، تابعین و علمای مورد اعتماد اصحاب حدیث تا پایان قرن سوم. وی برای اثبات سخن خویش به حدیث «خَيْرُكُمْ قَرْنِي ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ»[1] که در صحیح بخاری[2] آمده استناد می کند و می گوید: پیامبر (ص)بهترین قرن را قرن خویش نامیده است.

سلفیه قرائت خاصی از آموزه نبوت ارائه می دهند و معتقدند که این نظر حق بوده و دیگر مسلمانان نیز باید این اندیشه را بپذیرند؛ وگرنه از اسلام خارج شده و کافر خواهند شد. در صورت معرفی شخصیت حقیقی و حقوقی انبیا به جهان اسلام بستر بسیاری از افراطی گری ها در جهان اسلام از بین خواهد رفت و از این طریق جنگ های فرقه ای مهار خواهد شد. 

سلفیه انبیا را در مقام عمل معصوم نمی دانند و معصیت را مایه کمال و برای رسیدن به عروج معنوی لازم می دانند؛ ابن تیمیه می گوید: درست است که گناه از انبیا سر می زند، اما آنان بر این گناهان، استقرار نمی یابند و با توبه به مقام بالاتری از مقام قبل از ارتکاب معصیت خود نائل می شوند.[3]

چنین باور و اعتقادی در مورد انبیا، جایگاه قدسی و الهی آنها را از بین برده و دیگر بین پیامبران الهی و سایر انسان ها تفاوتی در میان نخواهد بود و طبعا هیچ تضمینی وجود نخواهد داشت که انبیا در انجام وظایف الهی خود کوتاهی نکنند؛ به علاوه اینکه اعتماد نسبت به آنان از بین می رود و در صورت عدم اعتماد، اطاعت و پیروی از تعالیمی که فلسفه وجودی انبیا است، محقق نخواهد شد. اگر گناه کردن و بعد از گناه توبه نمودن باعث تقرب به خداوند باشد، باید خداوند دستور به گناه می داد و نه تقوا و دوری از معصیت الهی! این اعتقاد نسبت به انبیای الهی که از گناه و معصیت مصون نیستند، باعث تهمت های ناروا از سوی سلفیه گردیده و صفات و خصایص ناپسندی را که در شأن انسان عادی هم نیست به انبیای الهی نسبت داده اند! در این پژوهش، به ارزیابى روایات مورد استناد سلفیه در مورد انبیا و جایگاه حقیقی انبیا از منظر قرآن مى پردازیم.

 اهانت به حضرت سلیمان7

ابن تیمیه و ابن قیم به نقل از بخاری و مسلم درباره حضرت سلیمان(ع)از ابوهریره نقل می کنند: حضرت سلیمان به خدا سوگند یاد کرد که امشب به سراغ صد زن خود رفته و با همه آنها هم بستر خواهم شد، تا هر یک از آنها پسری به دنیا بیاورد که در راه خدا بجنگد. فرشته ای به او گفت: بگو ان شاء الله؛ ولی او نگفت. سلیمان با صد زن خود هم بستر شد؛ ولی از هیچ کدام بچه ای متولد نشد؛ مگر یک زن، آن هم نیمه ای از یک انسان. ابوهریره می گوید: پیامبر (ص)فرمودند: اگر سلیمان(ع)می گفت ان شاء الله، قسم او شکسته نمی شد و امید برآورده شدن حاجتش بیشتر بود.[4]

نقد این نظریه

در این داستان که به عنوان حدیث صحیح استدلال شده، چند اشکال به نظر می رسد که عبارت اند از:

1. اضطراب در متن حدیث: در بعضی از این احادیث، زنان حضرت سلیمان(ع)که می خواست در یک شب با آنان هم بستر شود صد نفر و در بعضی دیگر نود و نه نفر[5]و در بعضی هفتاد نفر و در بعضی دیگر تقلیل داده شده و به شصت نفر[6] رسیده اند؛ همه این احادیث در صحیح مسلم و صحیح بخاری آمده است و این اختلاف شدید، یکی از دلایل جعلی بودن این حدیث است.

2. عقلا بشر توانایی این عمل در یک شب را ندارد؛ عملی شدن چنین کاری شبیه به معجزه است که محل مورد بحث، جای اعجاز نیست؛ به علاوه، از نظر زمانی امکان چنین کاری وجود ندارد؛ زیرا یک شب ظرفیت هم بستر شدن با صد زن را ندارد.

3. برای حضرت سلیمان(ع)که دارای مقام نبوت و از بندگان خاص پروردگار بود روا نیست که ان شاء الله گفتن را ترک کند و اگر نسیان و فراموشی را هم بر وی جایز بدانیم، چگونه ممکن است با تذکر و یادآوری ملائکه، باز هم ان شاء الله نگوید. این کار به حال افرادی شبیه است که خود را در همه حال مستقل و زمام کارها را به دست خویش می بینند و از خداوند قادر و توانا غفلت دارند.

4. این سخن با جایگاه معنوی حضرت منافات دارد که تمام شب را تا صبح به جای راز و نیاز با خداوند به مجامعت با همسران خود مشغول شود.[7] 

 نتیجه

کسی که خداوند از او به بزرگواری یاد کرده و به او علم و حکمت عطا نموده و می فرماید: و ما به داود(ع)و سلیمان7، دانشی عظیم دادیم و آنان گفتند: ستایش از آنِ خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید؛[8] چنین نسبت هایی با مقام الهی و عصمت او سازگاری ندارد و روایات مذکور ضعیف و غیر قابل اعتماد است.

اهانت به حضرت موسی7

الف: سیلی زدن حضرت موسی(ع)به عزرائیل

در کتاب های متعددی ابن تیمیه به استناد صحیح مسلم که از ابوهریره روایت نموده، نقل می کند: ملک الموت برای قبض جان موسی(ع)آمد و به او گفت: اجب ربک؛ موسی آن چنان سیلی به او زد که چشم ملک الموت از کاسه بیرون افتاد. ملک الموت به سوی خداوند برگشت و عرضه داشت تو مرا به سوی بنده ای فرستاده ای که میل مردن ندارد و چشم مرا چنین کرده است. خداوند چشم او را برگردانید و گفت: برو و به بنده من بگو، اگر دوست داری در دنیا بمانی دستت را بر پشت گاو نر بگذار، به تعداد هر مویی که در زیر دستت پنهان شده، یک سال عمر خواهی کرد.[9] 

نقد حدیث

حدیث اشکالاتی از حیث دلالت دارد که عبارت اند از:

1. کسی که خداوند به عنوان پیامبر اولو العزم انتخاب کرده و امین وحی خویش قرار داده و به مقام هم کلامی با خدا رسیده باشد، چگونه ممکن است مثل انسان های متکبر و ظالم برخورد کند و بدون دلیلِ معقول و مشروع کسی را مورد ضرب قرار دهد؛ در حالی که ملک الموت مامور الهی است و وظیفه ای جز ابلاغ دستور پروردگار ندارد؛ چنین عملی قبیح است و از معصوم صادر نمی شود.

2. اینکه پیامبر الهی از رسیدن به لقاء الهی که نهایت آرزوی انسان مقرب است خودداری کرده و به ملک الموت توهین کرده باشد و مثل فراعنه برخورد کند، منافات با جایگاه او دارد.

3. چنین برخوردی با مبانی توحیدی و آموزه های نبوت و با روح تسلیم در برابر قضای الهی سازگاری ندارد؛ زیرا خداوند متعال می فرماید: هنگامی که اجل الهی فرا رسد، تأخیری نخواهد داشت.[10]

4. کسی که قرآن او را بنده برگزیده،[11] پیامبر، مفتخر به ندای الهی، دارای مقام و وجهه خاص در پیشگاه خداوند )كانَ عِنْدَاللَّهِ وَجِيها(،[12] معرفی می کند، شایسته نیست که از مرگ فرارکرده و با سیلی زدن به فرشته مرگ، از تقرب و رسیدن به اعلی علیین باز ماند.

5. اهانت انبیا و پیامبران اولو العزم به ملائکه در مقام تبلیغ اوامر پروردگار با حدیث "ما از کفار و مشرکین و افراد متکبر و ستم گر مانند فرعون، نمرود و ابوجهل چون در برابر اوامر خداوند و پیامبران او به عناد و لجاحت برخاستند و دست رد به سینه انبیا زدند و آنان را مورد اهانت و بی احترامی قرار دادند، تبری می جوییم،" منافات دارد. اگر این حدیث صحیح باشد، همان کاری که فرعون در برابر فرستاده خدا (موسی7) انجام داده بود، حضرت موسی(ع)در برابر جبرئیل انجام داده و دست رد بر فرستاده خدا (جبرئیل) زده است.

6. جبرئیل موجود جسمانی نیست که چشمش مانند چشم انسان باشد و با سیلی زدن نابینا گردد.

نتیجه

 حدیث مورد استناد ابن تیمیه با توجه به اشکالات مذکور و جایگاه والای حضرت موسی(ع)ضعیف بوده و قابل استناد نیست.

ب: عریان بودن در برابر مردم

بخاری و مسلم از ابوهریره روایت کرده اند: بنی اسرائیل عریان غسل کرده و به عورت هم نگاه می کردند؛ اما حضرت موسی(ع)به تنهایی غسل می کرد. بنی اسرائیل علت این کار را مرض فتق حضرت اعلام کردند. یک بار که حضرت موسی(ع)برای غسل کردن رفته بود، لباس های خود را بر روی سنگی نهاد. سنگ لباس های ایشان را برداشت و فرار کرد و حضرت با سرعت به  دنبال سنگ می دوید و فریاد می زد: ای سنگ لباسم را بده؛ در همین حال بنی اسرائیل به عورت حضرت نگاه کرده و گفتند: به خدا سوگند که در ایشان عیبی وجود ندارد؛ در این لحظه سنگ ایستاد و موسی(ع)لباس هایش را گرفت و شروع کرد به ضرب و شتم کردن سنگ، که به  خدا سوگند اثر شش یا هفت ضربه موسی(ع)به روی سنگ باقی ماند.[13]

نقد حدیث

حدیث مورد استناد اشکالاتی دارد که به آنها اشاره می کنیم.

1. عریان بودن «کلیم الله» در میان مردم و قرار دادن تمام اعضای او در منظر مردم، موقعیت او را متزلزل و شخصیت او را موهون می سازد.

2. برخلاف شأن نبوت است که به دنبال سنگی دویده و فریاد بزند ای سنگ لباسم، لباسم، و او را مورد ضرب و شتم قرار دهد.

3. اگر فرار سنگ را خارق عادتی بدانیم که درصدد رفع شبهه از بنی اسرائيل بوده باشد، این امر در مقام تحدی و تثبیت نبوت حضرت موسی(ع)خواهد بود؛ در حالی که در این روایت موضوع تحدی به طور کامل منتفی است.

4. داشتن بیماری فتق برای پیامبر نقص و عیبی نخواهد بود و برای هر یک از انبیای الهی عادی و طبیعی می باشد؛ چنان چه شعیب نابینا بود،[14] ایوب مبتلا بود و انبیا مریض می شدند.

5. در صورت صحت موضوع، حرکت سنگ به امر خدا بوده و در این صورت غضب و عتاب و عقاب سنگ از طرف حضرت موسی(ع)مفهومی ندارد.

6. این عمل مجوز صدور چنین کاری را به حضرت موسی(ع)نمی دهد و طبق حکم عقل و شرع، لازم بود که خود را مستور نماید! [15]

پ: آتش زدن لانه مورچه ها

بخاری و مسلم در کتاب خود از ابوهریره نقل نموده اند: مورچه ای پای یکی از پیامبران را گاز گرفت. آن پیامبر دستور داد تا لانه مورچه ها را آتش بزنند. خداوند او را مورد عتاب قرار داد و فرمود: ای پیامبر من، آیا به خاطر یک مورچه امتی را که تسبیح خدا می گویند آتش می زنی؟[16] 

طبق مضمون حدیث دیگری که در صحیح ترمذی آمده است و قسطلانی و ابن حجر آن را تایید کرده اند، این پیامبر حضرت موسی(ع)بوده است.[17]

نقد حدیث

1. سند این حدیث مثل احادیث دیگر به ابوهریره می رسد که ضعیف و غیر قابل اعتماد است.

2. طبق این حدیث حضرت موسی(ع)به سبب جرم یک مورچه از صدها مورچه بی گناه انتقام گرفت. این عمل در نظر پروردگار ممنوع و مبغوض بوده و حضرت موسی(ع)مورد توبیخ قرار گرفته است. چنین برخوردی شایسته انسان معمولی نیست؛ تا چه رسد به پیامبر اولوالعزمی مثل حضرت موسی7.

نتیجه

 از بررسی روایات استناد شده به دست می آید، چنین اعمالی از پیامبر اولوالعزمی مثل حضرت موسی(ع)که قرآن او را به عنوان مخلَص، مقرب درگاه ربوبی، وجیه عندالله، برگزیده، کلیم الله، عبد شاکر الهی، و الگوی علمی و عملی برای مردم معرفی می کند، قطعا نمی تواند صادرشود و این جایگاه با کارهایی که وهابیت از منابع روایی خود نقل می کنند منافات داشته و برخلاف شأن ایشان می باشد و ساحت قدسی این پیامبر و امام الهی از چنین تهمت هایی مبری می باشد.

اهانت به حضرت ابراهیم7

سلفی ها و وهابیت معتقدند که حضرت ابراهیم(ع)سه مرتبه دروغ گفته است. ابن تیمیه، ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب معتقدند که حضرت ابراهیم خلیل(ع)در طول عمر خود سه  مرتبه دروغ گفته است[18] که از بخاری و صحیح مسلم استفاده نموده است.

الف: در حدیث مفصلی در کتاب بخاری و مسلم، سه  مرتبه نسبت دروغ گویی به حضرت ابراهیم(ع)داده شده است. ابوهریره نقل می کند: حضرت ابراهیم(ع)دروغ نگفت، مگر در سه مورد که دو  مورد آن درباره خداوند سبحان بود. «قوله: انی سقیم و قوله: بل فعله کبیرهم هذا».[19]

ب: در روایت دیگری چنین نقل می کند: اهل محشر برای طلب شفاعت نزد پیامبران می روند و هر یک از پیامبران، یکی از گناهان و لغزش های خود را به یاد می آورد و از شفاعت نمودن پوزش طلبیده، مردم را به سوی پیامبر دیگری حواله می دهند. هنگامی که نزد حضرت ابراهیم(ع)می آیند و از وی درخواست شفاعت می کنند او می گوید: من دارای مقام شفاعت نیستم؛ چراکه در سه مورد دروغ گفته ام؛ تا اینکه نزد پیامبر خاتم (ص)آمده و ایشان به خواسته های آنها جواب مثبت می دهد.[20]

نقد احادیث

روایات مورد استناد ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم دارای اشکال است و برای شناخت واقعی حضرت ابراهیم(ع)باید به سراغ آیات قرآن رفته و ایشان را از منظر قرآن معرفی کنیم.

1. بسیار راست گو بودن: در این کتاب، ابراهیم(ع)را یاد کن، که او بسیار راست گو و پیامبر خدا بود.[21] صدّیق به  کسی می گویند که میان گفتار و کردارش تناقضی نباشد و ابراهیم(ع)نیز چنین شخصیتی داشت.[22] 

2. مقام مشاهده ملکوت آسمان ها و زمین: و اين چنين به ابراهيم(ع)ملكوت آسمان ها و زمين را نشان مى‏دهيم و براى اينكه از يقين كنندگان گردد.[23] اين آيات در حقيقت بيان عالى‏ترين و كامل ترين مصداق ايمان و قيام به دين فطرت و نشر عقيده توحيد و پاكى از شرک و دوگانگى است. اين همان هدف مقدسى است كه ابراهيم(ع)براى آن قيام نمود و در روزگارى كه مردم سنت توحيد را كه نوح(ع)و انبياى بعد از او گوش زد كرده بودند، از ياد برده و دنيا در تيول وثنيت درآمده بود.[24]

3. مقام خلیل بودن: و خدا ابراهيم(ع)را به دوستى خود انتخاب كرد.[25]

4. اَب الانبیاء: آیين پدرتان ابراهيم(ع)است و او شما را از پيش و هم در اين قرآن، مسلمان نام داد.[26]

5. امامت: به خاطرآور هنگامی که خداوند، ابراهیم(ع)را با وسایل گوناگونی آزمود و او به خوبی از عهده این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم! ابراهیم عرض کرد: از دودمان من نیز امامانی قرار بده! خداوند فرمود: پیمان من، به ستمکاران نمی رسد! و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقام هستند.[27]

نتیجه

 این روایات با نص صریح قرآن که ابراهیم(ع)را صدیق، خلیل الله، امام، پیامبر اوالوالعزم و دارای مقام عصمت معرفی می کند، منافات داشته و قابل استناد نخواهد بود.

روایات توهین آمیز به پیامبر اسلام6

سلفیه معتقدند که پدر و مادر نبی مکرم اسلام6، تا پایان عمر مشرک بوده اند.

 ابن تیمیه می گوید: خداوند اجازه زیارت قبر مادر پیامبر (ص)را به او داد، نه طلب مغفرت را؛ لذا معلوم می شود که زیارت قبر کفار جایز است.[28]

وی برای این ادعای خود به دو روایت استناد نموده است. انس بن مالک گوید: مردی از پیامبر (ص)در مورد جایگاه پدرش که قبل از اسلام از دنیا رفته بود سوال نمود. پیامبر (ص)فرمود: در آتش دوزخ است. وقتی آن مرد خواست برود به او فرمود: هم پدر من و هم پدر تو در آتش هستند؛[29] او به روایت دیگری از صحیح مسلم استناد کرده که ابوهریره نقل می کند: رسول خدا (ص)فرمود: از خداوند اجازه خواستم تا برای مادرم استغفار کنم. خداوند اجازه نداد، ولی برای رفتن به زیارت قبرش اجازه داد.[30]

نقد این نظر

1. سلفیه از دو روایت مذکور، بر شرک پدر و مادر پیامبر اسلام (ص)استدلال نموده و در حالی زیارت قبر انسان مشرک (حضرت آمنه) را جایز دانسته اند که زیارت قبور انبیا، اولیا و صلحا را حرام می دانند. از عبدالله بن مسعود نقل شده که می گوید: رسول خدا (ص)چون بر سر قبر مادرش رسید، فرمود: این قبر آمنه است و جبرئیل مرا بر آن راهنمایی نمود: «دَلَّنی جِبرِئیلُ عَلَیهِ».[31] چگونه ممکن است که جبرئیل، پیامبر الهی را به سوی قبر شخصی مشرک هدایت نماید؟

2. گروهی از اهل سنت، طبق دلایل نقلی معتقدند که پدر و مادر و اجداد همه انبیا موحد و خداپرست بودند که از جمله ی آن سیوطی است که در کتاب های الدرج الرفیعة فی الآباء الشریفة، المقاصد السندسیة فی النسبة المصطفویة، التعظیم والمنّة بأن أبوی رسول الله (ص)فی الجنّة، السبل الجلیة فی الآباء العلیه،[32] به این موضوع اشاره کرده است. عجلونی[33] می‌گوید: بسیارى از حفاظ محدّثین و غیر محدّثین مانند ابن شاهین، حافظ ابوبکر بغدادى، سهیلى، قرطبی و محبّ طبرى نیز چنین اعتقادی دارند.[34] آلوسى بغدادى در ذیل آیه شریفه )وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ(، (و گردش و حرکت تو را در میان سجده‏کنندگان مشاهده می‌کند)،[35] می‌نویسد: آیه شریفه بر ایمان پدر و مادر رسول خدا (ص)دلالت می کند.[36] او می‌نویسد: گروه زیادى از اهل سنّت معتقدند، آزر، پدر حضرت ابراهیم (ص)نبوده است و در بین پدران پیامبران، هیچ شخص کافرى وجود نداشته است و اگر کسى همانند فخر رازى ادعا کند که این قول تنها مدعاى شیعه است، ناشى از کمى تتبع و جستجوگرى اوست.[37] کتانی می نویسد: احادیث در این موضوع به حدّ تواتر است.[38] 

3. شیعه بر موحد بودن اجداد رسول گرامى اسلام (ص)اتفاق نظر دارد؛ مثلا شیخ صدوق می گوید: اعتقاد ما درباره پدر و اجداد پیامبر (ص)آن است که همه آنها از حضرت آدم(ع)تا پدرش مسلمان بوده‌اند.[39] 

4. برخی از آیات قرآن بر موحد بودن اجداد پیامبر اسلام (ص)دلالت دارد که اشاره می کنیم. قرآن می فرماید: )الَّذی یَراکَ حینَ تَقُومُ، وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدینَ(؛[40] معناى آیه آن است که خداوند متعال روح پیامبر (ص)را از سجده ‏کننده‌اى به ساجدى دیگر منتقل می‌کند؛ طبق این معنا، آیه دلالت دارد بر اینکه، جمیع آباء پیامبر (ص)با ایمان و خداپرست بوده‌اند.[41] فخر رازی می گوید: به عقیده مفسران، منظور از تقلب و جابه جا شدن در ساجدین، انتقال نطفه پیامبر از صُلب فرد سجده کننده و موحد و خداشناس به صلبِ سجده کننده و موحدِ دیگر است و این آیه دلالت دارد که همه پدران پیامبر6، موحد و خداشناس و از کسانی بوده اند که به پیشگاه خداوند یکتا سجده و ستایش می کردند که خودِ حضرت فرمودند: من همیشه از صلب های پاک به ارحام پاک منتقل شده ام.

در آیه دیگری می فرماید: )إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَس(، اگر اجداد پیامبر (ص)مشرک بودند، پاکی آنها را تأیید نمی کرد.

5. در منابع روایی اهل سنت، روایات متعددی دلالت بر موحد بودن پدر و مادر حضرت رسول اکرم (ص)می کند که به  عنوان نمونه، به دو مورد از آنها اشاره می کنیم.

1. رسول خدا (ص)می فرماید: همانا خداوند مردم را آفرید و من را در میان بهترین آنان و بهترین فرقه‌ها و بهترین دو دسته قرار داد؛ سپس قبیله‌ها را اختیار کرد و مرا در بهترین قبیله قرار داد و نیز خانواده‌ها را اختیار نمود، آن‌گاه مرا در بهترین خانواده قرار داد؛ پس من بهترین مردم از جهت نَفْس و خانواده‌ام.[42]

2. ابن عباس می گوید: پیامبر دائماً در اصلاب انبیا بود، تا زمانی که مادرش او را به دنیا آورد.[43]

نتیجه

 از بررسی آیات قرآن و منابع روایی اهل سنت و شیعه می توان گفت، به طور یقین پدر و مادر پیامبر (ص)موحد بودند.

پیامبر (ص)و شک در نبوت

ابن تیمیه معتقد است که پیامبر (ص)در نبوت خود دچار شک و تردید بود. ابن تیمیه با استناد به روایتی که بخاری از عایشه نقل نموده می گوید: پیامبر (ص)بعد از نزول وحی در غار حرا وحشت زده به خانه آمده و به همسرش گفت: «لَقَد خَشَیتُ عَلی نَفسی»؛ من درباره خودم ترس دارم. حضرت خدیجه3 بعد از دل داری، او را نزد «ورقة بن نوفل» برد. وی نابینا و نصرانی بود و بعد از شنیدن جریان، خطاب به پیامبر (ص)گفت: این همان شریعت فرستاده شده خداوند به حضرت موسی(ع)است و پیامبر (ص)را از رخدادهایی که بر ایشان اتفاق خواهد افتاد، خبر داد.[44]

نقد این نظر

 1. شک و ترس در پیامبران الهی از آغاز وحی وجود ندارد؛ زیرا انبیا از آغاز بعثت مورد لطف و توجه ویژه پروردگار قرار گرفته و خوف در این مقام بی معنا خواهد بود؛ از جمله حضرت موسی(ع)که به او خطاب می شود: )يا مُوسى‏ لا تَخَفْ إِنِّي لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُون‏(؛[45] یا در مورد حضرت ابراهیم(ع)می فرماید: ملکوت عالم را برای او مکشوف کردیم تا از موقنین باشد؛)وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين‏(.[46]

2. نگاه سلفیه به پیامبر اسلام (ص)تنزل مقام ایشان است و وجود شک و تردید، خلاف حکمت خداوند است؛ زیرا اقتضای حکمت الهی این است که امر بر او کاملا آشکار باشد؛ مرحوم طبرسی مى گويد: به درستى كه خداوند وحى نمى كند به رسولى مگر با دلايل روشن و نشانه هاى آشكار كه خود دلالت دارد بر اينكه آن چه بر او وحى مى شود، از جانب حق تعالى است و به چيز ديگرى نياز ندارد. هرگز ترسانده نمى شود و نمى هراسد و به خود نمى لرزد.[47] علامه طباطبایی می نویسد: در روایت، اولاً به رسول خدا (ص)نسبت شک در نبوت خود داده و می گوید: آن جناب احتمال داده آن صدا و آن شخصى كه بين زمين و آسمان ديده و آن سوره‏اى كه به او نازل شده همه از القائات شيطانى باشد؛ ثانياً به وى نسبت داده كه اضطراب درونی  ایشان زائل نشد، تا زمانی كه يک مرد نصرانى (ورقة بن نوفل) كه خود را به رهبانيت زده بود به نبوتش شهادت داد؛ آن وقت اضطرابش زايل شد؛ با اينكه خداى تعالى درباره آن جناب فرموده: )قُلْ إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي(،[48] و چگونه ممكن است، چنين كسى از سخنان يک نصرانى تحت تاثير قرار گيرد و براى آرامش خاطرش محتاج به آن باشد؛ مگر در آن سخنان چه حجت روشنى بوده؟ مگر خداى تعالى درباره ایشان نفرموده: )قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِين‏(؛[49] آيا اعتماد كردن به قول ورقه بصيرت است و بصيرت پيروانش هم همين است كه ايمان آورده‏اند به شخصی كه به گفتارى بى دليل ايمان آورده و اعتماد كرده؟ و آيا وضع ساير انبيا هم به اين منوال بوده و آنجا كه خداى تعالى مى‏فرمايد: )إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِه‏(؛[50] امت اين انبيا هم اعتمادشان به نبوت پيغمبرشان براى اين بوده كه مثلاً پيرمردى همانند ورقه گفته است كه نوح(ع)پيغمبر است و يا هود(ع)و صالح(ع)پيغمبرند؟ قطعاً پايه تشخيص نبوت يک پيغمبر اين قدر سست نيست؛ بلكه حق اين است كه نبوت و رسالت ملازم با يقين و ايمان صددرصد شخص پيغمبر و رسول است. او قبل از هر كسِ ديگر، به نبوت خود از جانب خداى تعالى یقین دارد و بايد این چنين باشد. روايات وارده از اهل بيت: هم همين را مى‏گويد.[51] 

3. ممکن نیست پیامبر (ص)از رسالت و نبوت خودش مطلع نباشد و فرق وحی الهی با الهام شیطانی را نداند؛ حضرت عیسی6در گهواره از نبوتش به صراحت سخن می گوید: )قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا(.[52] حضرت موسی (ص)نیز وقتی به مقام نبوت برگزیده می شود و وحی بر او نازل می شود، مسئله برایش روشن و مکشوف می گردد و برای انجام ماموریت خود آماده شده و می گوید: )قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي! وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي! وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي! يَفْقَهُوا قَوْلِي(.[53]

4. مفهوم این حدیث این است که حضرت جبرئیل امین در رساندن و بیان پیام الهی عاجز بوده و نتوانسته به خوبی هدف و وظیفه اش را ادا کند؛ لذا مجبور شده حضرت را سه مرتبه فشار دهد و موجب ناراحتی حضرت گردد و یا پیامبر6، قاصر از فهم و درک این مقام بوده است؛ در حالی که چنین چیزی در مورد هیچ پیامبری از انبیای گذشته وارد نشده است و برخلاف آیات و روایات می باشد.[54]

نتیجه

 از آیاتی که دلالت بر مبعوث شدن انبیا با بینه دارند،[55] چنین استفاده می شود که راه یافتن ترس و شک در وجود انبیا بی معنی و حقیقت بر آنها مکشوف بوده و با علم کامل آن را پذیرفتند. رسول خدا (ص)به رسالت خود ایمان داشته و هیچ گونه شکّی در او راه نیافته بود؛ زیرا قرآن بر رسالت پیامبر (ص)تاکید نموده و فریقین بر تنزیه قرآن از لغو و بیهودگی اتّفاق دارند؛ پس مفاد روایت منقول از عایشه با این دسته از آیات در تعارض است.

 روایات متعارض با قرآن در کتاب های سلفیه که مستند به منابع روایی اهل سنت می باشد، بسیار زیاد است که به برخی از آنها اشاره نموده و به جهت اختصار، تحلیل آنها را به پژوهش مستقل موکول می کنیم؛ از جمله اهدای ثواب ختم قرآن و صلوات بر پیامبر (ص)بدعت و حرام است.[56] ایستاده بول کردن پیامبر (ص)و ممانعت نکردن از برپایی مجلس لغو، پیامبر و نزول آیات شیطانی[57] و روایات دیگری از این قبیل که با عصمت و مقام پیامبر اسلام (ص)و آیات قرآن منافات دارد.

نتیجه

 برخلاف نص صریح آیات قرآن که انبیا را معصوم از گناه و خطا معرفی می کند، سلفیان با تمسک به احادیث مجعول یا مضطرب در متن روایات، توجیه اشتباهات و فضیلت‌تراشی بر حاکمان، اکتفا نمودن به قرآن، دوری از اهل بیت (ص)به استناد کلام خلیفه دوم که گفت: قرآن ما را کفایت می کند، تعصبات جاهلی به بهانه مخالفت با امامیه، عدم اعتبار عقل و مدرکات عقلیه، تفسیر به رأى آیات الهی، اجتهاد در مقابل نصوص، اعتبار دادن به راویان کذاب و وضّاع و توجیه رفتارهای ظالمانه خلفا و حاکمان، موجب گردیده برای انبیای الهی تقدس قائل نشوند و آنها را مثل انسان معمولی تلقی نمایند؛ بر همین اساس، انبیا را مورد تهمت قرار داده و اوصافی که خداوند برای آنها شمرده را نفی و صفات و خصایصی را که سزاوار یک انسان عادی هم نیست به آنها نسبت دهند و گناه و معصیت و توبه را سبب رسیدن به جایگاه معنوی بالاتر بدانند. لازمه چنین تفکری انتساب صفات رذیله ای چون کذب، نسیان، تکبر، تبختر، انتقام جویی، شک در رسالت، مبادرت به افعال خلاف عرف و... به پیامبران است. این امور با آیات قرآن و مبانی اسلامی درباره پیامبران، به خصوص پیامبر خاتم (ص)در تعارض است و انبیا از هرگونه اوصافی که با مقام عصمت آنها منافات داشته باشد منزه هستند. 

معرفت و شناخت صحیح انبیا به همان صورتی که قرآن توصیف می کند، موجب می گردد که انبیا الگوی علمی و عملی برای بشریت باشند و زمینه های هدایت و ثبات قدم فراهم و اختلاف در مذاهب از بین رفته و تبدیل به انس و وحدت مسلمین و موحدان عالم گردد.


منابع

قرآن کریم.

طبرسی، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، قم: انتشارات مجمع جهانی اهل بیت:، بی تا.

ابن‌ شبه نصیری،‌ ابوزید عمر،‌ تا‌ریخ‌ المدینه‌ المنوره‌، ‌قم‌: دارالفکر، 1368ش.

ابن بابويه قمى، أبی جعفر صدوق، عيون أخبار الرضا، تعلیق: حسين اعلمی، بیروت: مؤسسة الاعلمي، بی تا.

سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404ق.

طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، قم: انتشارات جامعه مدرسین، 1393ش.

ضیائی، رحمت الله، کالبد شکافی عقاید وهابیت، قم: مشعر، 1390ش.

طوسی، محمد بن الحسن، الامالی، قم: دارالثقافة، 1414ق.

مفید، محمد بن محمد بن نعمان، أوائل المقالات، قم: بی نا، 1413ق.

نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، قم: انتشارات بوستان کتاب، 1393ش.

ابن تیمیه، أحمد، كتب ورسائل وفتاوی شیخ الإسلام ابن تیمیة، ریاض: مکتبه ابن تیمیه، بی تا.

ابن تيميه ،أحمد، شرح العقيدة الأصفهانية، ریاض: انتشارات مكتبة الرشد الرياض، بی تا.

ابن تيمية، أحمد، الرد على البكري، مدینه: انتشارات مكتبة الغرباء الأثرية، 1417ق.

ابن تيميه، احمد، منهاج السنة النبوية، عربستان: مؤسسة قرطبة، 1406ق.

ابن تیمیه، احمد، مجموع الفتاوي، بی جا: بی نا، بی تا.

ابن تيميه، أحمد، الفتاوى الكبرى، بیروت: دارالكتب العلمية، 1408ق.

ابن قيم جوزيه، محمد بن أبی بكر، بدائع الفوائد، جده: مجمع الفقه الإسلامي، بی تا.

ابن قيم جوزيه، محمد بن أبی بكر، شفاء العليل في مسائل القدر والحكمة والتعليل، تحقیق: الحساني حسن عبدالله، قاهره: انتشارات دارالتراث، بی تا.

ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذی، تحقیق: احمد محمد شاکر و آخرون، بیروت: دار احیا التراث العربی، بی تا.

نووی، يحيى بن شرف، المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجاج، بيروت: دار إحياء التراث العربی، 1392ق.

زرعی، أبوعبدالله، اجتماع الجيوش الإسلامية، بيروت: دارالكتب العلمية، 1404ق.

آلوسی بغدادی، سیدمحمود، روح المعانی فی تفسیر قرآن العظیم، بیروت: دارالکتب العلمیة، بی تا.

پاشا بغدادی، اسماعیل، هدیه العارفین اسماء المولفین و اثار المصنفین، بیروت: داراحیاء التراث العربی، بی تا.

حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بی تا.

حلی، حسن بن یوسف، نهج الحقّ و کشف الصدق، بیروت: دارالکتاب اللبنانی، 1982م.

عجلونی‌، اسما‌عیل‌ بن‌ محمد،کشف‌ الخفا‌ء و مزیل‌ الالبا‌س‌، بیروت‌: موسسه‌ الرسا‌له‌، 1988ق.

عظيم آبادی، أبوعبدالرحمن، عون المعبود على شرح سنن أبی داود، تحقق: أبوعبدالله النعماني الأثري، بیروت: دار ابن حزم، 1426ه.

ابن ابراهیم، جارالله، الجامع الفرید فی شرح کتاب التوحید، بیروت: موسسه قرطبه، بی تا.

عسقلانی، احمد بن علی، فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، بیروت: دارالکتب العلمیه، بی تا.

کتانی، محمد بن أبی فیض، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، مصر: دارالکتب السلفیة، بی‌تا.

بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت: انتشارات دار ابن کثیر، بی تا.

نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت: انتشارات دار احیاء التراث العربی، بی تا.

 


[1]. ابن تیمیه، احمد، منهاج السنة النبوية، ج2، ص35.

[2]. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، کتاب الشهادات، ص441، ح2457.

 .[3]ابن تیمیه، احمد، منهاج السنه النبویه، ج2، ص83.

[4]. نیشابوری، محمد بن مسلم، صحیح مسلم، ج3، ص1276؛ ابن تیمیه، احمد، الفتاوی الکبری، ج8، ص426؛ همان، ج7، ص456؛ همان، ج35، ص308؛ ابن تیمیه، احمد، العقيدة الاصفهانية، ص65؛ ابن‌قيم جوزيه، محمد بن أبی بكر، شفاء العليل في مسائل القدر والحكمة والتعليل، ص46.

[5]. بخاری، محمد، صحیح بخاری،‌ باب مَنْ طَلَبَ الْوَلَدَ لِلْجِهَادِ، ص232، ح2819.

[6]. بخاری، محمد، صحیح بخاری، باب فِى الْمَشِيئَةِ وَالإِرَادَةِ، ص327، ح7469.

[7]. نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، ص285-284؛ ضیائی، رحمت الله، کالبد شکافی عقاید وهابیت، ص79.

[8]. سوره نمل، آیه15.

[9]. نیشابوری، محمد بن حجاج، صحیح مسلم، ج4، ص1842؛ ابن تیمیه، احمد، الرد علی الکبری، ج2، ص721؛ زرعی، فخرالدین، اجتماع الجيوش الإسلامية، ج1، ص58؛ ابن تیمیه، احمد، الفتاوی الکبری، ج27، ص271.

[10]. سوره نوح، آیه4.

[11]. سوره مریم، آیه51.

.[12] سوره احزاب، آیه 69.

[13]. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج1، ص267، ح 339.

[14]. طباطبایی، سیدمحمد حسین، تفسیر المیزان، ج10، ص196.

[15]. نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، ص291.

[16]. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج4، ص1759، ح2241.

[17]. نووی، یحی بن شرف، المنهاج شرح صحیح مسلم بن الحجاج، ج6، ص114؛ عسقلانی ، احمد بن علی، فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، ج7، ص168.

[18]. ابن تیمیه، احمد، منهاج السنه، ج2، ص428؛ ابن تیمیه، احمد، الفتاوي الکبري، ج3، ص192؛ ابن‌قيم جوزيه، محمد بن ابی بکر، بدايع الفوائد، ج2، ص246-245؛ ابن ابراهیم، جارالله، الجامع الفرید شرح کتاب التوحيد، ج1، ص392.

[19]. همان.

[20]. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج1، ص185، ح194.

[21]. سوره مریم، آیه41.

[22]. طباطبایی، سیدمحمد حسین، تفسیر المیزان، ج14، ص29.

[23]. سوره انعام، آیه75.

[24]. طباطبایی،، سیدمحمد حسین، تفسیر المیزان، ج‏7، ص84.

[25]. سوره نساء، آیه125.

[26]. سوره حج، آیه78.

[27]. سوره بقره، آیه124 .

[28]. ابن تیمیه، احمد. كتب ورسائل وفتاوی شیخ الإسلام ابن تیمیة، ج27، ص377.

[29]. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج1، ص191، ح 203.

[30]. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج2، ص671.

[31]. ابن‌شيبه نصيری، ابوزید عمر، تاریخ المدینه المنوره، ج1، ص117.

[32]. عظيم‌آبادی، ابوعبدالرحمن،‌ عون المعبود علی شرح سنن ابی داود، ص324؛ حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، ج1، ص423؛ پاشا بغدادی، اسماعیل، هدیه العارفین اسماء المولفین و اثار المصنفین ، ج1، ص537.

[33]. عجلونی، اسماعیل بن محمد، کشف‌ الخفا‌ء و مزیل‌ الالبا‌س‌، ج1، ص70.

[34]. همان، ص71.

[35]. سوره شعرا،آیه219.

[36]. آلوسی بغدادی، سیدمحمود، روح المعانی فی تفسیر قرآن العظیم، ج‏10، ص135.

[37]. همان، ج‏4، ص184.

[38]. کتانی، محمد بن أبی فیض، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، ص190.

[39]. ابن‌بابویه قمی، أبی جعفر، عيون أخبار الرضا، ص110؛ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، أوائل المقالات،ص 139؛ طوسی، محمد بن حسن، الامالی، ص217؛ حلی، حسن بن یوسف، نهج الحقّ و کشف الصدق، ص160-159.

[40]. سوره شعراء، آیات 219 – 218.

[41]. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، أوائل المقالات، ص45.

[42]. ترمذی، محمد بن عیسی، سنن ترمذی، ج5، ص584.

[43]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج‏5، ص98.

[44]. ابن تیمیه، أحمد، كتب ورسائل وفتاوی شیخ الإسلام ابن تیمیة، ج27، ص37.

[45]. سوره نمل، آیه10.

[46]. سوره انعام، آیه75.

[47]. طبرسی، ابوعلی فضل بن الحسن، تفسير مجمع البيان، ج10، ص384.

[48]. سوره انعام، آيه57.

[49]. سوره يوسف، آيه108.

[50]. سوره نساء، آيه163.

[51]. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، ج20، ص185.

[52]. سوره مریم، آیه30.

[53]. سوره طه، آیات 28-25.

[54]. نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، ص311 - 310.

[55]. (سوره انعام، آیه75)؛  (سوره نمل، آیه10)؛ (سوره مریم، آیه30)؛ (سوره طه، آیات28-25)؛ (سوره مائده، آیه32)؛ (سوره اعراف، آیه101)؛ (سوره توبه، آیه70)؛ (سوره یونس، آیات14-13)؛ «و آیاتی که دلالت بر ایمان انبیا به رسالت خود دارند»؛ (سوره انعام57)؛ (سوره اعراف، آیات 203-161)؛ (سوره بقره، آیه285).

[56].

[57]. ابن تیمیه، أحمد، شرح العقيدة الأصفهانية،ج 2ص335؛ ابن تیمیه، احمد، منهاج السنة النبوية، ج1، ص471.

 

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن