(از فرع ششم مبحث اول {مربوط به فصل دوم} تا پایان کتاب)
تعداد صفحات :  0
تعداد جلد :  0
سال انتشار :  0
نویسنده :  عبدالفتاح بن صالح قدیش یافعی

 

                                                 محمد باغچیقی[1]

مقدمه

در نوشتار پیشین، به گزارش 5 فرع از فروع مبحث اول در فصل دوم کتاب «التوسل بالصالحین بین المجیزین والمانعین» پرداخته شد. در این گزارش نیز به ادامه فروعات این مبحث می پردازیم.

فرع ششم: مولف در این فرع به بیان شواهدی می پردازد که صحابه در هنگام زندگانی نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه وآله)، ایشان را مورد خطاب قرار داده اند. از باب نمونه به 2 مورد از این موارد اشاره می شود:

  1. 1. در صحیح مسلم چنین آمده است: "حَدَّثَنِي رَبِيعَةُ بْنُ كَعْبٍ الْأَسْلَمِيُّ، قَالَ: كُنْتُ أَبِيتُ مَعَ رَسُولِ اللهِ (صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآله وسَلَّمَ) فَأَتَيْتُهُ بِوَضُوئِهِ وَحَاجَتِهِ فَقَالَ لِي: «سَلْ» فَقُلْتُ: أَسْأَلُكَ مُرَافَقَتَكَ فِي الْجَنَّةِ. قَالَ: «أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ» قُلْتُ: هُوَ ذَاكَ. قَالَ: «فَأَعِنِّي عَلَى نَفْسِكَ بِكَثْرَةِ السُّجُودِ»"[2]در این روایت به وضوح روشن است که ربیعه بن کعب، پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) را مورد خطاب قرار داد و از ایشان درخواست کرد که همنشین شان در بهشت شود.

مولف پس از بیان این روایت، می افزاید: وقتی در حیات مبارک ایشان، امکان چنین درخواستی وجود دارد، پس در حال ممات نیز این امر بی اشکال است.

  1. 2. در شعب الایمان بیهقی نیز آمده است: «عَنْ مَيْمُونِ بْنِ مِهْرَانَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَدِمَ عَلَى رَسُولِ اللهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآله و سَلَّمَ) وَفْدٌ مِنَ الْعَرَبِ فِيهِمْ شَابٌّ فَقَالَ الشَّابُّ لِلْكُهُولِ:" اذْهَبُوا فَبَايِعُوا رَسُولَ اللهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآله وسَلَّمَ) وَأَنَا أَحْفَظُ لَكُمْ رِحَالَكُمْ فَذَهَبَ الْكُهُولِ فَبَايَعُوهُ ثُمَّ جَاءَ الشَّابُّ فَأَخَذَ بِحَقْوَيْ رَسُولِ اللهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآله و سَلَّمَ) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ أَسْتَجِيرُكَ مِنَ النَّارِ فَقَالَ الْقَوْمُ: دَعْهُ يَا غُلَامُ فَقَالَ وَالَّذِي بَعَثَهُ لَا أَتْرُكُهُ حَتَّى يُجِيرَنِي مِنَ النَّارِ فَأَتى جِبْرِيلُ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ أَجِرْهُ فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ أَجَارَهُ "»[3] در این روایت نیز مسئله درخواست از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) مطرح است به این شکل که جوانی از آنحضرت درخواست کرده است او را از آتش جهنم، نجات بدهد.

ظاهرا مولف با استناد به این روایات قصد دارد که اثبات کند درخواست از حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) در ایام حیات ایشان، مانعی ندارد. و با توجه به مباحثی که در فروع گذشته، بیان شد، آنحضرت پس از وفات نیز زنده هستند و صدای زندگان را می شنوند. همچنین قادر به انجام افعالی هستند، بنابراین درخواست از حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) در ایام پس از وفات ایشان نیز امری جایز و بی اشکال است.

فرع هفتم: مولف در این فرع نیز به مواردی می پردازد که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) پس از وفات، نیز توسط بزرگان امت، موردخطاب واقع شده است. موارد مورد استناد جناب یافعی در این بخش زیاد است و بجهت اختصار، صرفا به 2 مورد اشاره می شود:

الف: در صحیح بخاری وارد شده است که پس از رحلت نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه وآله)، ابوبكر خود را به منزل آنحضرت رسانید، كنار بدن مطهر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نشست. پارچه را از صورت پيامبر (صلي الله عليه و آله) كنار زد و خودش را روي آن بدن مطهر انداخت و با حالت گریه، خطاب به آن حضرت گفت: «بِأَبِي أَنْتَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ، لاَ يَجْمَعُ اللَّهُ عَلَيْكَ مَوْتَتَيْنِ، أَمَّا الْمَوْتَةُ الَّتِي كُتِبَتْ عَلَيْكَ فَقَدْ مُتَّهَا»[4]؛ اي پيامبر حق، خداوند دو مرتبه مردن را از تو برداشته و فقط مرگي را براي تو مقدّر فرموده بود كه سپري شد.

ب: در طبقات الکبری ابن سعد نیز چنین آمده است: وقتی پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) از دنیا رفتند، امیرالمومنین علی (علیه السلام) خطاب به پیکر بی جان حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) فرمودند: «بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي طِبْتَ حَيًّا وَمَيِّتًا»[5]  پدر و مادرم به فدای تو، تو در حال حیات و ممات خود خوب بودی.

با عنایت به وجود این روایات بخوبی و به راحتی اثبات می شود که مخاطب قرار دادن پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) پس از وفات آنحضرت نیزامری مرسوم بین بزرگان امت بوده و لذا مشروع تلقی می شود.

فرع هشتم: نویسنده در این فرع به بیان مواردی می پردازد که سلف امت نیز، پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) را پس از وفات، مورد خطاب قرار داده اند. خطاب قرار دادن حضرت زینب {دختر امیرالمومنین (علیهماالسلام) که ابن کثیر آن را نقل کرده است[6]  از جمله این موارد است.

مجددا بعد از بیان این شواهد نیز می توان اینگونه نتیجه گیری کرد خطاب قرار دادن پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) بی اشکال می باشد.

فرع نهم: مولف در فرع نهم به تبیین روایاتی می پردازد که به این شکل وارد شده اند{یا عبادالله احبسوا، اعینوا، اغیثوا}؛ این روایت بر درخواست از بندگان خدا دلالت می کند. بنابراین وقتی می توان از بندگان خدا درخواست نمود به طریق اولی از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) نیز می توان درخواست کرد.

یافعی چند مورد از این روایات را ذکر کرده است که در این نوشتار به جهت اختصار، یکی از این روایات بیان می شود. طبرانی در المعجم الکبیر چنین نقل کرده است: «عَنْ عُتْبَةَ بْنِ غَزْوَانَ، عَنْ نَبِيِّ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: " إِذَا أَضَلَّ أَحَدُكُمْ شَيْئًا أَوْ أَرَادَ أَحَدُكُمْ عَوْنًا وَهُوَ بِأَرْضٍ لَيْسَ بِهَا أَنِيسٌ، فَلْيَقُلْ: يَا عِبَادَ اللهِ أَغِيثُونِي، يَا عِبَادَ اللهِ أَغِيثُونِي، فَإِنَّ لِلَّهِ عِبَادًا لَا نَرَاهُمْ " وَقَدْ جُرِّبَ ذَلِكَ».[7] اگر در بیابان اسب یا شتر خود را گم کردید. بگویید: ای بندگان خدا، اسب مرا بگیرید، ای بندگان خدا اسب مرا بگیرید. خداوند بندگانی در زمین دارد که اسب یا شتر گمشده شما را به شما برمی‌گرداند.

جالب است یافعی پس از بیان این روایات، به مطلبی که ابن کثیر در البدایه و النهایه بدین صورت نقل کرده است نیز اشاره کرده است: «قَالَ الْإِمَامُ أَحْمَدُ: حَجَجْتُ خَمْسَ حِجَجٍ مِنْهَا ثَلَاثٌ رَاجِلًا، أَنْفَقْتُ فِي إِحْدَى هَذِهِ الْحِجَجِ ثَلَاثِينَ دِرْهَمًا. قَالَ: وَقَدْ ضَلَلْتُ في بعضها عَنِ الطَّرِيقِ وَأَنَا مَاشٍ فَجَعَلْتُ أَقُولُ: يَا عِبَادَ اللَّهِ دَلُّونِي عَلَى الطَّرِيقِ، فَلَمْ أَزَلْ أَقُولُ ذَلِكَ حَتَّى وَقَفْتُ عَلَى الطَّرِيقِ.»[8] احمد بن حنبل می گوید: گاهی در برخی از سفرهای حج، در بیابان گم می شدم، در این هنگام اینگونه می گفتم: ای بندگان خدا، مرا به سمت راهم رهنمون سازید. هنوز این سخنانم به پایان نمی رسید که راه را پیدا می کردم.

فرع دهم: در این فرع مولف به سخنانی از علما می پردازد که دلالت می کند توسل، طلب شفاعت و استغاثه به اموات جایز است تا جایی که بزرگان امت به این امور ملتزم بوده اند. چنانکه سمهودی شافعی تصریح می کند: استغاثه و طلب شفاعت از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از افعال انبیاء و مرسلین(علیهم السلام) و همچنین سلف صالح بوده است. استغاثه، طلب شفاعت و توسل به آن حضرت در قبل از حیاتش، بعد از حیاتش، برزخ و قیامت واقع شده و می شود. [9]

قسطلانی نیز در المواهب اللدنیه می نویسد: برای من بیماری حاصل شد که پزشکان از درمانش درمانده شدند و سال ها این بیماری را داشتم. پس در شب 28 جمادی الأولی سال 893 ق در مکه که- خداوند شرافت این شهر را افزایش دهد- به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) استغاثه کردم. حضرت بر من منت نهاد و بدون سختی، سلامتی را به من بازگرداند. در حالی که خوابیده بودم مردی آمد که ورقه ای در دستش بود که بر روی آن نوشته بود: این دارو برای احمد بن قسطلانی است که پس از اجازه پیامبر (به او داده می شود). هنگامی که از خواب بیدار شدم به خدا سوگند که هیچ اثری از بیماری که در گذشته داشتم در خود نیافتم. این شفاء به برکت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) حاصل شد.[10]

بزرگان دیگه ای هم هستند که جناب یافعی از آنان در جهت اثبات مشروعیت توسل، طلب شفاعت و استغاثه به پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) مطالبی را بیان می کند که به جهت رعایت اختصار به همین موارد فوق اکتفا می شود.

بنابراین اموری همچون توسل، طلب شفاعت و استغاثه به صلحاء هرچند از دنیا رفته باشند نه تنها منعی ندارند بلکه مورد توجه و تاکید بزرگان مذاهب اسلامی بوده و حتی بسیاری از آنان رد مشکلات دنیوی خود بدان امور ملتزم بوده اند.

فرع یازدهم: در فرع یازدهم مولف به اشعاری استناد می کند که بزرگان دین در آن اشعار مورد خطاب واقع شده اند. به جهت اهمیت مباحث بخش های بعدی کتاب، از بیان این اشعار صرف نظر می شود.

مولف سپس با بیان اینکه دعا یا شرعی است و یا لغوی؛ مدعی می شود که دعای لغوی، عبادت نیست و صرفا ندا قرار دادن شخص دعاشونده است. وی پس از بیان این ادعا، به مصادیقی از دعای لغوی و شرعی اشاره می کند و می نویسد: واژه "دعا" در عباراتی نظیر: «لاتجعلوا دعاءالرسول بینکم کدعاء بعضکم بعضا»[11] در بردارنده معنای دعای لغوی بوده و همچنین این واژه در عباراتی نظیر: «فادعوا الله مخلصین له الدین»[12] ناظر به معنای شرعی می باشد. بنابراین نمی توان نداکردن صالحان را به بهانه اینکه دعا مخ العباده است، مصداقی ازعبادت غیرالله تلقی کرد. چرا که اساسا این دعا، دعای لغوی است و بدین خاطر، عبادت غیرالله محسوب نمی شود.

مولف به این اشکال که «چرا شخص توسل کننده، استغاثه کننده بجای استمداد از خود خدا، که بدون واسطه هم دعا را مقبول می گرداند، دنبال وسائط می گردد و مستقیما از خدا طلب حاجت نمی کند؟» اینگونه پاسخ می دهد:

شخص اشکال کننده، قطعا انواعی از توسل را مشروع می داند و باید این اشکال نسبت به آن موارد مشروع توسل نیز مطرح شود. ولذا طبق این نگاه، اساسا نباید هیچ گونه توسل مشروعی داشته باشیم حال آنکه هیچ کس به چنین مسئله ای معتقد نیست.

همچنین چرا در روز قیامت، می توان از پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) طلب شفاعت نمود؟ اگر باید واسطه ها را کنار بزنیم چرا طلب شفاعت در قیامت، جایز است؟ گذشته از آنکه ما هیچ گاه نگفته ایم که چیزی را مستقیما از خدا طلب نکن.

فرع دوازدهم: مولف در این بخش به برخی از سوالات مطرح شده در حوزه مخاطب قرار دادن پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) پاسخ می دهد. برخی از مهم ترین این پرسش و پاسخ ها عبارتند از:

سوال: آیا استغاثه از غیرالله، عبادت اوست؟

پاسخ: در تعریف عبادت گفته شدعبادت به این معناست که با اعتقاد به ربوبیت و الوهیت شخص مقایل او را بخوانیم. حال آنکه شخصی که استغاثه از غیرالله می کند، هیچ گاه اعتقادی به الوهیت و ربوبیت آن شخص ندارد پس عبادت غیرالله بحساب نمی آید.

سوال: آیا شخص صالح قادر است اموری نظیر احیاء، خلق، رزق، شفا را انجام دهد که ما در چنین اموری به او استغاثه می کنیم؟ آیا این امور مالایقدر الاالله نیست؟

پاسخ: خدای متعال در موارد متعدد، چنین اموری که به ظاهر ما لایقدرالا الله هستند را به برخی از موجودات نسبت داده است نظیر حضرت عیسی (علیه السلام): {اخلق لکم من الطین کهیئه الطیر فافخ فیه فیکون طیرا باذن الله و ابرئ الاکمه و الابرص باذن الله و احیی الموتی}.

سوال: آیا امور فوق از مختصات حضرت عیسی(علیه السلام) نبوده است؟

پاسخ: این حرف شما بر فرض صحت، دلالت می کند این امور مختص به خدا نیست(یعنی حضرت عیسی علیه السلام نیز توانایی انجام این امور را داشته است). ولذا ما لایقدر الا الله نخواهند بود. گذشته از آنکه ما ادله فراوانی داریم که این امور مختص به حضرت عیسی (علیه السلام) نبوده است و چنانکه ابن ابی الدنیا نقل کرده است پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) نیز بسیاری از این امور را انجام داده اند.

سوال: آیا استغاثه از افراد غایب ممکن است؟ مگه این افراد می شنوند؟

پاسخ: خدای متعال از باب کرامت و خرق عادت به آنان می شنواند. چنانکه عمر بن خطاب، فرمانده لشکری را که برای فتح نهاوند، به سمت نهاوند اعزام شده بود را از مدینه صدا زد و لشکریان در فتح نهاوند، صدای عمر را شنیدند[13]

 البته اگر فرضا بگوییم اموات و افراد غایب نمی شنوند باز دلیل نمی شود که ندای ایشان را نوعی عبادت دانست. چرا که بعنوان مثال، اگر فردی، شخص کری که صدایی را نمی شنود، مورد خطاب قرار دهد، نمی گوییم عبادت غیرالله مرتکب شده است.بلکه نهایتا می گوییم کار عبث و بیهوده ای انجام داده است.

تا اینجا تمام فروع مبحث اول از 2 مبحثِ فصل دوم به پایان رسید. مولف در ادامه، سخنان افرادی را که مخاطب قرار دادن پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) را پس از وفات آنحضرت، منع کرده اند، مورد بحث و بررسی قرار می دهد.

مبحث دوم:

چنانکه گفته شد جناب یافعی در این مبحث، به بیان ادعاهای افرادی می پردازد که مخاطب قرار دادن پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) را بعد از وفات آنحضرت، منع کرده اند.

فرع اول: اقوال مانعین

مولف در ابتدای این فرع می نویسد: برخی از مانعین مخاطب قرار دادن پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) را مساوی با شرک اکبر و موجب خروج از دین می دانند.

وی در این بخش به سخنان افرادی نظیر ابن تیمیه، ابن قیم ، ابن عبدالهادی، ابن رجب حنبلی، مقریزی، ولی الله دهلوی، ابن امیر صنعانی، شوکانی، محمد بن عبدالوهاب اشاره می کند. با مراجعه به سخنان این افراد، معلوم می شود که اینان، مخاطب قرار دادن اموات را شرک، و ذریعه شرک تلقی کرده اند و لذا کسی که به اموات استغاثه کند را عبادت کننده غیرالله تلقی نموده و از دین خارج می دانند.

این افراد بر این باورند که صلحا بعد از مرگ، نفعی نمی توانند برسانند و ضرری را نیز نمی توانند دفع کنند، لذا درخواست از ایشان، ممنوع است.

مانعین، استغاثه را از آن جهت که نوعی دعاست و دعا نیز عبادت است، منتهی به شرک می دانند.

عده ای دیگر از مانعین نیز هستند که مخاطب قرار دادن اموات را حرام می دانند ولی آن را موجب شرک شخص بحساب نمی آورند. آلوسی، صدیق حسن خان، حسن البناء از جمله این افراد هستند. اینان استغاثه و طلب حوائج از اموات را بدعت دانسته و لذا قائل به حرمت این امور هستند.

فرع دوم: مولف در این فرع به ادله مانعین اشاره می کند و می افزاید مانعین با استناد به آیاتی نظیر: «وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ»[14]،  «فاعبدالله مخلصا له الدین»[15] در صدد اثبات ممنوعیت مخاطب قرار دادن پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) و همچنین اموری نظیر استغاثه، طلب شفاعت وتوسل به اموات هستند و این امور را از مصادیق عبادت من دون الله تلقی کرده اند.

البته مانعین به روایاتی نظیر روایت: قَالَ رَجُلٌ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّ الذَّنْبِ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ؟ قَالَ: «أَنْ تَدْعُوَ لِلَّهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ»[16] نیز تمسک جسته اند.  

در ادامه به این نحوه استدلال کردن مانعین پاسخ داده خواهد شد.

پاسخ: بعد از بیان آیات و روایات مورد نظر مانعین، جناب یافعی به این نحوه استدلال پاسخ می دهد و می نویسد: علاوه بر آنکه هیچ کس، عبادت غیرالله را مباح نمی داند و ما نیز آن را موجب شرک می دانیم ولی باید دانست اموری نظیر استغاثه به اموات، زمانی عبادت غیرالله بحساب می آید که همراه با عقیده به الوهیت و ربوبیت شخص مقابل باشد حال آنکه هیچ یک از استغاثه کنندگان، نسبت به استغاثه شونده مورد نظرش چنین عقیده ای ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

[1] .پژوهشگر موسسه دارالاعلام لمدرسه اهل البیت علیهم السلام قم

moha43150@jmail.com

[2] . نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج1، ص353.

[3] . بیهقی، ابوبکر، شعب الایمان، ج2، ص197.          

[4] . بخاری، محمد، صحيح بخاري، ج2، ص71.

[5] . ابن سعد، طبقات الکبری، ج2، ص215.

 

[6] . «وندبت زينب أخاها الحسين وأهلها، فقالت وهي تبكي: يا محمداه، يا محمداه صلى عليك الله وملك السماه هذا حسين بالعراه مزمل بالدماه، مقطع الأعضاء يا محمداه وبناتك سبايا، وذريتك مقتلة، تسبفي عليها الصبا. قال فأبكت والله كل عدو وصديق».  البدایه  النهایه، ج8، ص193.

[7] . طبرانی، المعجم الکبیر، ج17، ص117.

[8] . ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج10، ص360.

[9] . «اعلم أن الاستغاثة والتشفع بالنبي (صلى الله عليه وآله وسلم) وبجاهه وبركته إلى ربه تعالى من فعل الأنبياء والمرسلين، وسير السلف الصالحين، واقع في كل حال، قبل خلقه (صلى الله تعالى عليه وآله وسلم) وبعد خلقه، في حياته الدنيوية ومدة البرزخ وعرصات القيامة.» سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى(صلی الله علیه وآله)، ج4، 193.

[10] . «ولقد كان حصل لى داء أعيا دواؤه الأطباء، وأقمت به سنين، فاستغثت به (صلى الله عليه وآله وسلم) ليلة الثامن والعشرين من جمادى الأولى سنة ثلاث وتسعين وثمانمائة بمكة زادها الله شرفا، ومنّ علىّ بالعود فى عافية بلا محنة، فبينا أنا نائم إذ جاء رجل معه قرطاس يكتب فيه: هذا دواء لداء أحمد بن القسطلانى من الحضرة الشريفة بعد الإذن الشريف النبوى، ثم استيقظت فلم أجد بى- والله- شيئا مما كنت أجده، وحصل الشفاء ببركة النبى(صلى الله عليه وآله و سلم)»  قسطلانی، المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، ج3، ص606.

[11] . (ای مؤمنان) شما دعای رسول (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و ندا کردن او را مانند ندای بین یکدیگر (بدون حفظ ادب مقام رسالت) قرار مدهید.  سوره نور، آیه 63.

[12] . پس خدا را بخوانید در حالی که دین را برای او خالص کرده باشید هر چند کافران نخواهند.  سوره غافر، آیه 14.

 

[13] . ذكر سيف عن مشايخه أن سارية بن زنيم قصد فسا و دار أبجرد فاجتمع له جموع ـ من الفرس و الأكرادـ عظيمة و دخم المسلمين منهم أمر عظيم و جمع كثير، فرأي عمر في تلك الليلة فيما يري النائم معركتهم و عددهم فخاوفت من النهار و أنهم في صحراء و هناك جبل إن اسندوا اليه لم يؤتوا ألاّ من وجه واحد. فنادي من الغد الصلاة جامعة، حتي اذا كانت الساعة التي رأي أنهم اجتمعوا فيها، خرج الي الناس و صعد المنبر، فخطب الناس و أخبرهم بصفة ما رأي، ثم قال: يا سارية! الجبل الجبل!!! ثم اقبل عليهم و قال ان الله جنودا و لعل بعضها أن لم يبلغّهم. قال: ففعلوا ما قال عمر، فنصرهم الله علي عدوهم و فتحوا البلد. (البدایه و النهایه، ج7، ص130).

 جناب عمر بن خطاب در مدينه مشغول خواندن خطبه نماز جمعه و آيات قرآن را مي خواند؛ يك دفعه سه مرتبه گفت: «يا ساريه الجبل»، همه ماندند كه چه اتفاقي افتاده؛ بعد از نماز از او پرسيدند كه چه شد وسط خطبه اين چنين گفتي؟ گفت: در حين خطبه خواندن، يك نگاهي كردم به ملكوت زمين و زمان، ديدم لشكري كه براي فتح نهاوند فرستاديم، دشمنان از 4 طرف مي خواهند محاصره كنند و آنها را از بين ببرند، فرمانده شان آقاي ساريه بود، او را صدا زدم كه بيائيد به طرف كوه و از يك طرف با دشمن بجنگيد، تا آنها از 4 طرف حمله نكنند؛ آنها هم آمدند به سمت كوه و جنگيدند. بعد از 3 ماه كه لشكر آمد به مدينه، سؤال كرديم كه آيا اين قضيه را شما هم ديديد؟ گفتند: بله، در فلان روز در بيابان نهاوند بوديم كه صداي آقاي عمر در فضا طنين انداز شد و همه لشكر هم صداي او را شنيدند و او از مدينه صدا زد: «يا ساري الجبل»، و اگر صداي عمر نبود، همه از بين رفته بوديم و اين پيروزي هم نصيب اسلام نمي شد.    

[14] . سوره مومنون، آیه117.

[15] . سوره زمر، آیه2.

[16] . بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج9، ص2.

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن