يکي از مصيبت‌های بزرگي که امروزه دامن گيرِ جامعه اسلامي شده و به ویژه جوانان را تحت تأثير قرار داده، مسئلة تکفير است. اين جوانانِ کم تجربه، کم خرد و داراي تعصبات فکري، خون و مال مسلمانان را براي خويش حلال دانسته و دنيا و آخرت خويش را با دنياي زيباي ديگران به آتش کشانده‌اند؛ خواب را از چشم مسلمانان گرفته و عرصه را برآن‌ها تنگ کرده­اند. متاسفانه اين اشخاص، تکفير ديگران را با استناد به فتاواي برخي از علما از قبيل ابن­تيميه انجام مي­دهند در حالي­ که ابن­تيميه در ناحية نظری معتقد است: تكفير يك مسئلة كاملاً شرعى است و كافر كسى است كه خدا و رسولش را، كافر باشد و با تعاليم آشكارى كه پيامبر6 از جانب خداوند آورده است، مخالفت کند. ابن­تيميه مى‏گويد: برخى از افراد کوته نظر و بی­سواد تکفير را در پيش گرفته و اهل تأويل را تكفير نموده‏اند، وی معتقد است چنين اعمالی از هيچ يك از صحابه و تابعين و ائمه مسلمانان سراغ نداريم، و ديدگاه ائمة اربعه چنين نبوده است، بلكه ديدگاه آن‌ها در تضاد با اين نظريه است؛ بنابراين، بايد از تكفير افراد از روي هوا و هوس و يا به جهت اين كه مخالف ما هستند، پرهيز کرد، هرچند آن‌ها ما را تكفير كنند و خون ما را حلال بشمارند. ابن­تيميه معتقد است: عموم نمازگزاران اهل ايمانند، هرچند اعتقاداتشان مختلف است. بلکه حتی اگر در اعتقاداتشان برخطا باشند. وى اساس اسلام و شرط مسلمانى را، تنها شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر خاتم مى‏داند و معتقد است تنها انكار شهاتين و اركان اسلام و آنچه به طور قطع از ضروريات دين است، موجب كفر مي‌باشد. ابن­تيميه ميان «تكفير مطلق» و «تكفير معين» تفاوت قايل شده است. اطلاق تکفير مطلق به معناى اين نيست كه هر کس، چنين اعتقاداتى داشته باشد يا چنان رفتارهايى را انجام دهد، كافر است، زيرا ممكن است شرايط تكفير معين در او نباشد. به همین سبب در تكفير معين بايد نهايت احتياط را به كار بست. تا بر اساس دليل محكم و حجت معتبر، يقين به كفر كسى پيدا نكرده‏ايم، نبايد اقدام به تكفير او کنيم. ابن­تيميه معتقد است: قطعى بودن و جهل داشتن در مسئله­ای از مسائل دين، امر نسبى است، از این رو نبايد هيچ كس را به صِرفِ مخالفت با مسئله‏اى از مسائل دينی كه در نظر عده‏اى قطعى مى‏نمايد، تكفير کرد، زيرا قطعى بودنِ امرى، بسته به وجود مقدماتى است كه ممكن است براى عدة ‏ديگر اثبات نشده ‏باشد، کما اين که جهل نيز چنين است. جهل در امور اعتقادی، برای صحابه به وجود آمد، درحالی‌که پيامبر6 هيچ کدام را تکفير نکردند. ولی متأسفانه ابن­تيميه در ناحيه عملی و تطبيق اين قواعد دچار اشتباهات عمده­ای شده­ است و برخی از افراد، بلکه برخی از گروه‌ها را تکفير کرده ومستمسک برخی از گروه­های تکفيری جوان و جاهل در دورة اخیر شده است.
نویسنده :  عبدالمحمد شریفات*

 

مقدمه

مسئله تكفير امر آساني نيست؛ خداوند مسلمانان را از تسريع در تكفير كردن یکدیگر بر حذر مي­دارد و امر مي­كند كه در حق كسي كه در سرزمين غیر مسلمانان است، ولی نشانه‌های اسلام در او آشكار است، تحقيق كنند و از آنچه دلالت بر احتياط شرع دربارة مسئله تكفير و مبالغه كردن در مورد آن دارد، وجوبِ اثبات شروط تكفير و ارتفاع موانع تكفير است. جايز نيست فردي را به صورت معين تكفير كرد، مگر اين كه در وی، شروط تکفير ثابت و موانع آن مرتفع گردد. ابن­تيميه در جاهاي متعددي در رابطه با تکفير معين تصريح کرده است که تکفير معين، متوقف بر ثبوت شروط و انتفای موانع است. سؤال مهمي که در اين جا مطرح مي­شود اين است که چه تفاوتي ميان تکفير مطلق و تکفير معين وجود دارد که ابن­تيميه را ملزم کرده است، در اطلاق تکفير، بين تکفير مطلق و معين فرق بگذارد و تنها شروط و موانع را در تکفير معين شرط بداند؟ بنابراين جا دارد در ابتدا تکفير را تعريف کرده، سپس تفاوت تکفير مطلق و معين بيان شود و در آخر به بيان شروط و موانع آن، با تاکيد بر مسئله جهل پرداخته شود.

تعريف ابن ­تيميه از کفر

از آن جا که مقاله دربارة تکفير است، در ابتدا معناي کفر از ديدگاه ابن­تيميه بررسي مي‌شود.

ابن­تيميه مي­نويسد:

الكفر: عدم الإيمان، باتفاق المسلمين، سواء اعتقد نقيضه وتكلم به، أو لم يعتقد شيئاً ولم يتكلم؛[1]

به اتفاق مسلمانان کفر يعني عدم ايمان؛ چه به نقيض آن، يعني كفر، معتقد باشد و بر زبان بياورد و چه به نقيض آن، يعني كفر، معتقد نباشد و بر زبان نياورد؛ به عبارت ديگر ايمان را يک امر وجودي مي­داند که براي تحقق آن نياز به اقرار دارد.

هم‌چنين در جاي ديگر مي­نويسد:

الكفر عدم الإيمان بالله ورسله، سواء كان معه تكذيب، أو لم يكن معه تكذيب، بل شك و ريب، أو إعراض عن هذا كله حسداً، أو كبراً، أو اتباعاً لبعض الأهواء الصارفة عن اتباع الرسالة؛[2]

کفر ايمان نداشتن به خداوند و پيامبران اوست و فرقي نمي­کند که همراه با اعتقاد تکذيب صورت بگيرد يا نه، بلکه حتي شک در آن و يا اعراض از آن به سبب حسد و کبر و تبعيت از هواي نفساني كه از تبعیت از دين ممانعت کند، کفر شمرده می‌شود.

از طرفي، ابن­تيميه معتقد است که کفر، حکم شرعي است و تنها با ادله شرعي ثابت مي­گردد، از این رو اگر شخص مسئله­اي را انکار نمايد که شرع بر آن دلالت نمی‌کند و تنها با عقل ثابت مي­شود، چنين شخصي متصف به کفر نیست و کافر شمرده نمي­شود.[3]

تعريف تكفير

عنوان تکفير و ارتداد از عناويني است که بسیار استفاده شده و درکلام علما از آن تعاريف مختلفي مطرح شده است.

 ابن­تيميه در کتاب أحكام المرتد دربارة تکفير و ارتداد می­نويسد:

علما اتفاق دارند کسی که به خداوند شرک بورزد، خدا را انکار نمايد، صفتی از صفات او را نفی کند، به خداوند نسبت صاحب فرزند دهد، قائل به قدم و بقای عالم شود و يا حتی تنها شک کند، کل قرآن يا بخشی از آن را انکار کند، معتقد به وجود اختلاف و تناقض در قرآن باشد، شک در اعجاز آن داشته باشد، معتقد به قدرت داشتن بر اتيان قرآن ديگر باشد، قائل به زيادت و نقيصه در آن باشد، معتقد باشد که پيامبر در بخشی از دين کاذب است، اعتقاد به حليت چيزی که اتفاق بر حرمت آن وجود دارد، مانند: زنا و شرب خمر، امر ضروری از دين را انکار کند، به پيامبر يا پيامبران ديگر که نبوتشان قطعی باشد دشنام دهد، عايشه و ديگر زنان پيامبر را سب نمايد و شتم ملت اسلام (مسلمان) يا دين اسلام کند، مرتکب اين موارد از دایرة اسلام خارج شده و در جرگة مرتد قرار گرفته و کافر شمرده می­شود.[4]

البته اين نکته ضروری است که تکفير يک حکم شرعي است[5] و آن حق خداوند و پيامبر6 است و تنها با نص صريح يا قياس بر نص صحيح و تحقق شرايط و انتفاع موانع ثابت می‌شود.[6] شخص مرتد و کافر تنها توسط امام يا نایب آن مجازات مي‌گردد.[7]

فرق بين تکفير مطلق و معين

در منابع سلفي به ویژه بنابر ديدگاه ابن­تيميه ميان تکفير مطلق و معين تفاوت وجود دارد و شخصي که به تکفير مطلق متصف شود بدون تحقق شرايط و انتفای موانع، به تکفير معين متصف نمي­شود، ولی متاسفانه اين مبنا تنها اختصاص به ناحيه تئوري دارد، اما در عمل دچار اشتباهات عمده­اي شده­اند و به سبب شتاب ورزیدن در تکفير افراد و يا گروه‌ها و اشتباه در مصاديق، تبعات جبران‌ناپذيري در پي‌داشته است.

ابن­تيميه در برخي از کتاب‌های خود، ازجمله مجموع الفتاوي، به تفصيل دربارة اقسام تکفير، شرايط تکفير و حرمت تکفير سخن گفته است. وي ابتدا تکفير را به دو بخش: مطلق و معين تقسيم مي­کند.[8]

 تکفير مطلق: حکم به کفر دربارة کلام، فعل يا اعتقادي مي‌باشد که با مباني اسلام در تضاد و تناقض است؛ هم چنين به صورت مطلق به کسي که چنين ديدگاهي داشته باشد، ­بدون اين که فرد خاصي مدِّ نظر باشد.[9]

تکفير معين:‌ حکم به تکفير شخص معينی است که عملي را در تضاد با اصول و مباني اسلام انجام داده و به سبب وجود شروط تکفير در وي و نبود مانع، کافر خوانده مي­شود.

 ابن­تيميه، معتقد است که بايد ميان تکفير مطلق و معين تفاوت قائل شد؛ يعني چنين نيست که هر کس فعلي را که منطبق با کفر بود انجام داد، کافر است:

هر فردي که در مسئله­اي از امور اعتقادي مخالفت کرد، به معني هلاک وي نيست. گاهي شخص مخالف، مجتهدي است که در اجتهاد خود خطا کرده است، چنين خطايي باعث تفسيق نمی‌شود، بلکه حتي شخص مجتهد در اين مسئله گناه مرتکب نشده است؛ و بالاتر از آن اگر مجتهدي در مسئله اجتهاد کرده است و فتوايش صحيح باشد مأجور بوده و دو ثواب خواهد گرفت و در صورت اشتباه يک اجر خواهد داشت و اتفاق مسلمانان بر اين است که تکفير هيچ یک از علما جايز نيست و هرکس چنين عملي انجام دهد مستحق عقوبت شديدي خواهد بود.[10]

ابن­تيميه در تبيين تفاوت ميان تکفير مطلق و معين مي­گويد:

آنچه بزرگان سلف گفته­اند که اگر کسي فلان چيز را بگويد حکمش فلان است، ناظر به تکفير مطلق مي‌باشد و صحيح است، اما بايد ميان تکفير مطلق و معين تفاوت گذاشت.[11]

ابن­تيميه در جايي ديگر بيان می‌کند که حتي برخي از ديدگاه‌های جهميه ـ که از نظر وي، به صورت مطلق کفر است ـ مانند اعتقاد به خلق قرآن، انکار رؤيت خدا و انکار حضور خداوند بر عرش، موجب نمي­شود که معتقد به اين امور، کافر باشد؛ مگر آن که حجت بر تکفير وي تمام باشد.[12] ابن‌تیمیه هم چنين عقايد باطنيه را کفر مي­داند، ولی حکم به تکفير افراد باطني را مشروط به ثبوت شروط تکفير و از ميان رفتن موانع تکفير مي­داند.[13]

ابن­تيميه در جايي ديگر، ‌تکفير افراد معين را ـ هر چند افراد ديدگاه‌های بدعت‌آميز داشته باشند ـ جايز نمی‌داند و معتقد است که هيچ کس نمي­تواند احدي از مسلمانان را تکفير کند، هر چند خطاکار باشند، تا وقتي که حقيقت براي آن‌ها تبيين شود و شبهه زدوده گردد.[14]

مشخص شد که ابن­تيميه بين تکفير مطلق و معين فرق گذاشته و معتقد است که در تکفير معين تحقق شرايط و انتفاع موانع شرط است،[15] و تا زماني که اين شرايط حاصل نشود تکفير مسلمان جايز نبوده وکساني که مرتکب چنين اعمالي می‌شود به خاطر خلط در تکفير مطلق و معين است، اين افراد گمان مي‌کنند هنگامي که بزرگان کلمة کفر را به طور مطلق بر زبان جاري کنند منظورشان کفر معين است.[16] لذا مي­بايست چنين افراد مواخذه شديد شوند، زيرا قاعده اولي در مورد مسلمانان، خون و جان و ناموسشان بر يکديگر حرام است:

(وَالْأَصْلُ أَنَّ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَعْرَاضَهُمْ مُحَرَّمَةٌ مِنْ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ لَا تَحِلُّ إلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ)[17]

دليل قاعده

ابن­تيميه جهت اثبات قاعده گفته شده، به روايات ذيل استناد مي­کند: پيامبر6 در حجه الوادع فرمودند:

خون و مال و عرض مسلمانان بر يکديگر حرام است.[18]

هر آن کس که به طرف قبله ما نماز بخواند و از ذبيحة ما استفاده کند مسلمان است و در ذمة خدا و رسولش قرار دارد.[19]

اگر دو مسلمان مقابلِ هم قرار گرفته و با يکديگر بجگند، چه قاتل وچه مقتول، هر دو در آتش­اند. سوال شد اي رسول خدا مقتول چرا؟ حضرت فرمودند: زيرا مقتول نيز قصد جان ديگري را کرده ­است.[20]

پس از من، کافر نشويد به گونه اي که گردن يکديگر را بزنيد.[21] و طبيعي است که گردن زدن بعد از تکفيرِ يکديگر محقق مي­شود.

هنگامي­که مسلماني، برادرِ مسلمانش را کافر خطاب کند، به تحقيق اين خطاب به يکي از آن دو بر مي­گردد.[22] زيرا خطاب کلمة ­"کافر" به مسلمان از دو حالت خارج نيست، يا آن شخص سزاوار چنين نسبتي است يا نه، در صورتي که نسبت به ديگري منتفي باشد به شخص خطاب کننده بر مي­گردد.

شروط تکفير معين

ابن­تيميه بخش ديگري از ديدگاه خود را به شرايط و موانع تکفير اختصاص داده است. وي درشرايط تکفير فرد يا گروه معين، دو اصل را بيان مي­کند:

کافر معين،  قصد معناي کفر آميز کند:

ابن­تيميه معتقد است که تکفير حکم شرعي است و سزاور است که در اطلاق آن يقين به کفر شخص داشته باشيم، به همین سبب حتماً مي­بايست فرد از گفته يا عملِ خود قصد کفر کرده و بدان معنا ملتزم و معتقد­ باشد، زيرا چه بسا معناي ديگري غير از معناي کفر آميز، قصد کرده ­است و يا کلامي را به زبان جاري نموده که مستلزم امور کفر آميزي شده ­است، ولی آن‌ها را قصد نکرده است و بدان ملتزم نيست، چنين کسي که معتقد است ديدگاهش حاوي معني کفر نيست، در تکفیرش، يقين حاصل نمي­شود و وضعيت آن مشکوک خواهد بود، از این رو اتهامش به کفر جايز نيست.[23] به گفتة ابن‌تيميه، اگر لازمة سخني کفر باشد، چنانچه فرد به آن لازم، معتقد نباشد، نمي­توان او را تکفير کرد؛ هم چنين اگر سخني داراي وجوه مختلفي است که برخي از آن‌ها کفرآميز است و برخي ديگر کفرآميز نيستند، بايد حتماً ‌قصد متکلم از سخن مشخص شود که آيا معاني کفر آميز را ارائه کرده است يا معاني غير کفرآميز.[24]

حجت بر کافر معين تمام شده باشد:

ابن­تيميه معتقد است که شرط دوم در صحت اتصاف به کفر اين است که از نظر علمي، حجت بر فرد تمام باشد. وي معتقد است که خداوند هيچ کس را عذاب نمی‌کند، مگر اين که حجت بر آن تمام شده باشد.

ابن­تيميه مي­گويد:

قيام حجت در تکفير معين شرط است و معتقد است که قيام حجت در حق کفار همان وجود رسول مبلغ و تمکن از شنيدن و تدبر در فرمايشات ايشان است و به صرف تمکن از شنيدن، حجت بر آن تمام نمي­شود.[25]

اما حجت در حق مسلمان، به اخبار ايشان به آن چيزي که پيامبر بدان خبر داده است تمام می‌شود به گفتة وی حکم وعيد به کفر، در حق فرد معين ثابت نمی‌شود، مگر اين که حجت خدا که توسط پيامبران نازل شده است، بر فرد تمام شود؛[26] چنان که خداوند می‌فرمايد: (وَ‌مَا کُنَّا مُعَذِّبيِنَ حَتَّي نَبْعَثَ رَسُولاً).[27]

وي در مورد مسلمانان مي­نويسد:

در تکفير مسلمانان بايستي وضعيت آنان لحاظ شود: قریب العهد بودن مسلمان به اسلام، جاهل قاصر يا مقصر بودن و هم چنين فعل مورد انکار از حيث ظهور وخفا مورد ملاحظه قرار گيرد، اگر فعل مورد انکار، براي شخص مبهم و مخفي باشد يا در منطقه­اي که به چنين مسائلی جهل دارند زندگي مي­کند و يا اين که شخص قريب الاسلام باشد و اصلاً چنين مسئله‌اي به گوشش نرسيده­ باشد. در تکفير آن قيام حجت شرط است و در غير آن صورت، مي­بايست بررسي کرد، شايد انکارش به جهت شبهه­اي است که دچار آن شده ­است.[28]

ابن­تيميه در جاي ديگر از مجموع الفتاوي مي­نويسد:

لَيْسَ لِأَحَدِ أَنْ يُكَفِّرَ أَحَدًا مِنْ الْمُسْلِمِينَ وَإِنْ أَخْطَأَ وَغَلِطَ حَتَّى تُقَامَ عَلَيْهِ الْحُجَّةُ وَتُبَيَّنَ لَهُ الْمَحَجَّةُ وَمَنْ ثَبَتَ إسْلَامُهُ بِيَقِينِ لَمْ يَزُلْ ذَلِكَ عَنْهُ بِالشَّكِّ؛ بَلْ لَا يَزُولُ إلَّا بَعْدَ إقَامَةِ الْحُجَّةِ وَإِزَالَةِ الشُّبْهَةِ؛[29]

هيچ کس حق ندارد مسلماني را تکفير کند اگرچه دچار خطا و اشتباه شده باشد، تا اين که حجت بر آن تمام شود و حق برايش روشن گردد و هر آن کس که اسلامش يقيني است با شک در اسلامش، اسلام آن زایل نمي­شود، بلکه تنها با اقامه حجت و بر طرف شدن شبهه، اسلامش از بين مي­رود.

ادله اشتراط قيام حجت در تکفير

ابن­تيميه براي اثبات اشتراط قيام حجت در تکفير، ادلة زيادي را بيان کرده که به برخي از آنان اشاره مي­کنيم:

ـ آيه (وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً)[30]

ابن­تيميه ذيل اين آيه دربارة قيام حجت مي­نويسد:

هرکس با قرآن و سنت مخالفت کند از سه حالت خارج نيست: يا کافر يا فاسق و يا خطاکار شمرده مي­شود، مگر آن که مؤمنِ مجتهد باشد و دچار خطا شده باشد که در اين صورت به سببِ اجتهادش اجر داده مي­شود و خطاي وي بخشيده مي­شود و هم چنين هر آن کس که جاهل باشد و علم به وی نرسيده­ باشد که حجت بر آن تمام باشد، تکفير نمي­شود، خلافِ کسي که حجت بر وی تمام شده باشد و با آن مخالفت کند، که در آن صورت، طبقِ قيام حجت مواخذه مي­شود.[31]

ـ آيه (فَذَكِّرْ إنْ نَفَعَتِ الذِّكْرَي)[32]

ابن­تيميه دربارة اين آيه مي­نويسد:

بعضي از مردم به واسطة یادآوری، متذکر مي­شوند، در آن صورت سود خواهند برد، اما برخي ديگر حجت بر آن‌ها تمام مي­شود و مستحق عذاب خواهند شد، لذا به واسطه تذکير منفعت حاصل مي­شود و حجت بر مردم تمام خواهد شد، و در آن صورت مي­توان آن‌ها را مورد عقاب قرار داد.[33]

ـ آيه (سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشَى) و(يَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى)[34]

ابن­تيميه در ذيل اين آيه مي­نويسد:

حجت با وجود رسول مبلّغ و متمّکن بودن مردم از گوش دادن و تدبر حاصل مي­شود، برخي از کفار از گوش دادن به قرآن امتناع نمودند و راه ديگري را برگزيدند؛ کما اين که بسياري از مسلمانان از شنيدن اقوال اهل کتاب دوري مي­کنند و زماني سود خواهند برد که به تذکير و يادآوري متذکرين گوش فرا دهند.[35]

ـ آيه (كُلَّمَا أُلْقِيَ فِيهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ)(قَالُوا بَلَى قَدْ جَاءَنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا وَقُلْنَا مَا نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ إنْ أَنْتُمْ إلَّا فِي ضَلَالٍ كَبِيرٍ)[36]

ابن­تيميه در مورد آيه گفته شده، مي­نويسد:

خداوند به صورت عموم فرموده است: هر بار كه گروهى در آن افكنده شوند نگهبانانِ آن از ايشان پرسند: مگر شما را هشدار دهنده‏اى نيامد. گويند: چرا هشدار دهنده‏اي به سوى ما آمد و[لى] تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى فرو نفرستاده­ است‏. از اين آيه به خوبي روشن مي‌شود که خداوند هيج شخص غافلي را عذاب نمي­دهد مگر اين که هشدار دهنده به سوي آن فرستاده شده ­باشد.[37]

ـ آيه (ذَلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا غَافِلُونَ)[38]

ابن­تيميه ذيل اين آيه همان استدلال را مطرح مي­کند.

بنابراين ابن­تيميه شروط تکفير را در دو قسمـ قصد معناي کفرآميز، قيام حجت ـ منحصر مي­کند. مراد از قصد معناي کفر آميز در شخص معين، اين است که اولاً شخص معين را به لازمة قولِ کفر آميز، تکفير نمي­کنند، مگر اين که ملتزم به آن باشد و ثانياً: الفاظ دربردارندة معاني مختلفي است که برخي از آن‌ها کفرآميز و بعضي ديگر چنين نيستند، از این رو مي­بايست قصدِ شخص معين از آن کلمه را دانست و بر اساسِ آن و با رعايت ديگر شرايط حکم کرد.

قيام حجت در حق مسلمان، يعني اطلاع داشتن از آنچه پيامبر6 بدان خبر داده است و چنين شرطي دربارة کسي که قريب به عهد اسلام باشد يا اين که در منطقه دور سکونت داشته، که مطلع نشده باشد و يا در شهري زندگي مي­­کرده که تعاليم اسلامي، مندرس بوده، صدق مي­کند؛ البته مي­بايست مسئلة انکار شده روشن نباشد؛ مانند: نماز، زيرا در آن صورت سکونت در منطقه عالِم خيز شرط نمي­باشد، ولی اگر مسئلة انکار شده از امور شرعيِ غير مشهور باشد و يا ادلة آن واضح نباشد، در تکفير آن، قيامِ حجت شرط است و قيام حجت شامل: توضيح مسئله و بيان محل شبهه است.[39]

موانع تکفير معين

ابن­تيميه موانعي را نيز براي تکفير بیان مي­کند، که در صورت وجودِ آنان، نمي­توان فردي را کافر شمرد. وی موانع را در دو بخش مطرح می‌کند:

  1. موانع الحاق تکفير به شخص معين؛
  2. مواردي که کفرِ ثابت شده بر شخص معين را، از بين مي­برد. ابن‌تيميه در اين باره به مسئلة توبه اشاره مي­کند.

 از نظر ابن‌تيميه،‌ موانع الحاق تکفير به شخص معين (قسم اول) در چهار مورد خلاصه مي­شود: خطا، ناتواني، اکراه و جهل .

از آن جا که مقاله حاضر بررسي موانع تکفير با تاکيد بر مسئلة جهل است تنها به بيان سه قسم مذکور و توضيح مختصر آن‌ها بسنده کرده و بيان اقسام هر يک و ادله‌اش را به جاي ديگر[40] موکول کرده است:

 خطا

ابن­تيميه معتقد است: خطا، يکی از مواردي است كه در مانعيت از تکفيرِ معين مدخليت دارد.او خطا را اين گونه تعريف کرده است.

خطا يعنى اين که شخصى ناخواسته و بدون قصد،[41] کارى کفرآميز انجام دهد، و فرق نمي­کند که خطا در مسائل علمي يا عملي باشد؛ در هر دو صورت عذر آور است، البته تا زماني که حجت بر شخص تمام نشده باشد.

ادلة عام در معذوريت خطا متعدد است که به برخی از آن‌ها اشاره مي‌کنيم:

خدواند متعال مى‌فرمايد: (وَلَيسَ عَلَيکُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَکِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ)[42]

و رسول الله6 فرمودند: «إن الله وضع عن أمتي الخطأ والنسيان وما استکرهوا عليه»؛ خداوند متعال گناهِ خطا و فراموشى و کارى را که تحت فشار و به اکراه انجام دهند، از امت من برداشته است.

ادلة زيادی در معذوريتِ خطا وجود دارد که از جمله مي‌توان به: حديث مسلم که از أنس بن مالک نقل کرده، اشاره کرد: رسول الله6 فرمودند: «لله أشد فرحا بتوبة عبده حين يتوب إليه من أحدکم کان على راحلته بأرض فلاة فانفلتت منه وعليها طعامه و شرابه، فأيس منها فأتى شجرة فاضطجع في ظلها قد أيس من راحلته، فبينا هو کذلک إذا هو بها قائمة عنده، فأخذ بخطامها ثم قال من شدة الفرح: اللهم أنت عبدي وأنا ربک أخطأ من شدة الفرح».[43]

در اين حديث آمده که شخصى به خداوند مى­گويد: خدايا! تو بندة منى و من خداى تو. بدون ترديد چنين سخنى کفر محض است، ولی چون اين سخن از روى خطا و لغزش زبان و به سببِ شدت خوشحالی گفته شده ­است، خداوند او را مؤاخذه نمى­کند، و شخص به علّت خطا قصد خود را از دست داده است و چنين حالتی مانع تکفيرش است.

 اکراه

ابن­تيميه يکی از موارد ديگری را که برای شخص معذريت می­آورد اکراه می­داند؛ وی اکراه را اين گونه تعريف می­کند:

اکراه يعنى اين که فردی تحت فشار و اجبارِ شخص ديگری کارى کفرآميز انجام دهد به گونه­ای که اختيار و رضايت مکروه منتفی گردد، البته بدون اين که خطاب از او برداشته شود يا اهليتش برای تکليف ساقط گردد، در اين صورت مؤاخذه نخواهد شد.[44]

 ابن­تيميه اکراه را به دو نوع تقسيم می­کند:

اکراه تام: هرچيزي که انجام ندادن آن توسط شخص مکره، منجر به قتل، قطع عضو يا ضربه‌اي که خوف تلفِ نفس خواهد داشت؛ اين نوعِ اکراه، اضطرار و الجا را در پی دارد.

اکراه ناقص: هرچيزي که انجام ندادن آن توسط شخص مکره، منجر به حبس، گرفتاری­ يا ضربی که خوف تلف نفس در آن نباشد؛ اين نوع از اکراه اضطرار و الجا را به دنبال ندارد.

ابن­تيميه معتقد است که شخصِ مکره به اتفاق علما تکفير نمی‌شود، سپس به مسئله عَمَّار بْن يَاسر اشاره کرده و آن را مصداق اکراهِ تام مي‌داند و برای تأييد کلام خود به آياتی، از جمله آيه ذيل اشاره می­کند:

خداوند مى‌فرمايد: (مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)؛[45] هر كس پس از ايمان آوردن، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت ‏خواهد داشت] مگر آن كس كه مجبور شده و[لى] قلبش به ايمان اطمينان دارد، ولی هر كه سينه‏اش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود.

  تأويل

تأويل يکي از مسائل مهم و مطرح در جامعة اسلامي است و مشکل عمدة گروه‌های تکفيري همين موضوع است؛ با اين که تقريباً اجماع است که شخص متأوّل به ویژه مجتهد اگر در مسئله­اي تأويل کرد تکفير نمی‌شود، ولي باز گروه اندکي به خاطر فهم غلط از منابع سلف، تأويلِ در اصول را معذر نمی‌دانند و با اضافه کردن برخي از قيود، تأويل را منحصر در فروع مي­کنند، در حالي که ابن­تيميه فرقي بين اصول و فروع قرار نداده و تاويل را معذر مي­داند:

­أَنَّ الْمُتَأَوِّلَ الَّذِي قَصْدُهُ مُتَابَعَةُ الرَّسُولِ لَا يَكْفُرُ، بَلْ وَلَا يَفْسُقُ إِذَا اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ. وَهَذَا مَشْهُورٌ عِنْدَ النَّاسِ فِي الْمَسَائِلِ الْعَمَلِيَّةِ. وَأَمَّا مَسَائِلُ الْعَقَائِدِ فَكَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ كَفَّرَ الْمُخْطِئِينَ فِيهَا.وَهَذَا الْقَوْلُ لَا يُعَرَفُ عَنْ أَحَدٍ مِنَ الصَّحَابَةِ وَالتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، وَلَا عَنْ أَحَدٍ مِنْ أَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ، وَإِنَّمَا هُوَ فِي الْأَصْلِ مِنْ أَقْوَالِ أَهْلِ الْبِدَعِ، الَّذِينَ يَبْتَدِعُونَ بِدْعَةً وَيُكَفِّرُونَ مَنْ خَالَفَهُمْ، كَالْخَوَارِجِ وَالْمُعْتَزِلَةِ وَالْجَهْمِيَّةِ؛

مشهور مسلمانان معتقدند متأوّلی ـ در مسائل فروع ـ که در تأويلش قصد تبعيت از پيامبر اکرم6 را داشته باشد و در رسيدن به آن تلاش کند، سپس دچار اشتباه گردد، تکفير بلکه تفسیق نمي­شود، ولی در مسائل اعتقادي، بسياري از مردم، متأوّلين را تکفير کردند، که البته چنين کاري (تکفير متأوّلين) در کلام صحابه و تابعين و ائمة مسلمانان يافت نمي­شود و چنين عملي از اعمال اهل بدعت (خوارج ،جهميه، معتزله) است که عمل بدعت آميز انجام مي­دهند و ديگران را تکفير مي­کنند.

از­ عبارت­های گوناگونِ ابن­تيميه چنين برداشت می­شود:

ـ مانع از تکفير، اختصاص به اهل علم و مجتهدين دارد و ديگران که کلام را از روی جهل و هوای نفس بر زبان جاری می­کنند شامل نمی­شود، زيرا در واقع مجتهد مقتضای يک دليل را با دليل ديگری که قوی‌تر از دليل قبلی باشد ترک می­کند؛ مانند بعضی از صحابه که معتقد به حلّيت خمر شدند و صحابه آن‌ها را در وهلة اول تکفير نکردند، بلکه اتفاق کردند که خطای آنان در استدلال را تبين کنند و در صورت اصرار کشته شوند. از این رو تشخيص آن اختصاص به علما و مجامع قضايي دارد و آنچه در حال حاضر در کشورهای اسلامی صورت مي‌گيرد خلاف حکم شرع و عقل است.

ـ دو نوع تأويل است و تأويل معتبر آن است که وجه سائغ، در شرع و زبان عربی داشته باشد، اما تأويلی که قرينة شرعی و لغوی نداشته باشد، معتبر نيست؛ مانند: تاويلات باطنيه.

ابن­تيميه معتقد است برخي از مخالفان چه بسا نص به آن‌ها رسيده باشد، اما آن را بر معناي ديگري تاويل مي­کنند که مراد و مقصود از نص نيست، از این رو بدون اين که متوجه باشند دچار اشتباه مي­گردند، چنين اشخاصي معذورند؛ وي براي تأييد کلامش به قضيه عمر اشاره کرده و مي­گويد: همان گونه که عمر به حاطب ابن‌ابي بلتعه گفت: «دَعْنِي أَضْرِبْ عُنُقَ هَذَا الْمُنَافِقِ وَأَمْثَالِهِ» و هم‌چنين به کلام أُسَيْدِ بْنِ حُضَيْرٍ که سَعْدِ بْنِ عُبَادَه را در قضيه افک منافق خطاب مي­کند: «اِنَّكَ لَمُنَافِقٌ تُجَادِلُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ فِي قِصَّةِ الْإِفْكِ»[46]

ابن­تيميه به برخي از آيات و روايات ديگري براي اثبات رفع حکم کفر دربارة شخص تأويل­کننده اشاره مي­کند:

ـ عموم نصوص بر معذوريت خطا در تأويل ـ زيرا تاويل نوعي خطا در اجتهاد است ـ دلالت مي­کنند، از قبيل مثال خداوند در قرآن کريم، که مي­فرمايد: (رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا)؛[47] پروردگارا، اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم ما را مؤاخذه نکن.

ابن­تيميه در منهاج السنه[48] مي­نويسد: ادله قرآنی ـ روايي بر معذوريت متأوّل دلالت مي­کنند و معتقد است که مورد بخشش خداوند قرار گرفته است، سپس به آيه مذکور اشاره مي­کند.

ـ وجود ادله در سنت که بر بخشش پيامبر6 و خلفا از برخي متأوّلين خطاکار دلالت مي­کند، از جمله: جريان قتل بني جذيمه توسط خالد بن وليد،[49] قتل مالک بن نويره، کلام صحابه به یکديگر «انت منافق»، قتل عثمان توسط برخي از صحابه و موارد ديگر که به سببِ تأويلشان عتاب و مؤاخذه نشده­اند.[50]

ـ ائمة سلف نيز برخي از متأوّلین را تکفيرِ معين نکردند و متأسفانه برخي با خلطِ دو مفهومِ مطلق و معين ديگران را تکفير معين کردند.

احمد بن حنبل، جهميه را به طور مطلق تکفير کرد نه به طور معين و بر آن‌ها رحمت فرستاده و برايشان استغفار مي‌کرد، چون مي‌دانست آنان در تأويل خطا کردند، و براي اين‌ها بيان نشد که با اين چنين حرف‌ها مکذب رسول خدا به حساب مي­آيند،‌ از این رو منکر رسول خدا شمرده نمي­شوند؛ با اين که منکر اسماء و صفات بودند، و حقيقت قولشان تعطيل خالق بود؛ کما اين که مي‌گفتند: قرآن مخلوق است، و خداوند در ‌آخرت ديده نمي‌شود؛ مردم را به اين حرف‌ها دعوت مي‌کردند، و اگر آن‌ها اجابت نمي‌کردند، تعقيب و مجازات و تکفير می‌شدند؛ حتي اگر اسير مي‌گرفتد او را آزاد نمي‌کردند، تا اين که به قول جهميه اقرار کند، و رزق مخالف خود را از بيت‌المال قطع مي‌کردند... .

ابن­تيميه دربارة برخي افراد جاهل مى‏گويد: برخى مسلك تكفير را در پيش گرفته و همة اهل تأويل، يعنى كسانى كه در مسائل اعتقادى اجتهاد مى‏كنند و در اجتهادشان دچار خطا مى‏شوند و كسانى را كه از كيش آنان خارج هستند، تكفير کرده‏اند، ولى اين، همان نظريه خوارج و معتزله و جهميه است و طايفه‏اى از اصحاب ائمة اربعه نيز چنين شيوه‏اى را اختيار كرده‏اند، اما چنين چيزى را از هيچ يك از صحابه و تابعين و ائمة مسلمانان سراغ نداريم؛ اين هرگز ديدگاه ائمة اربعه و ديگران نيست، بلكه عبارات آنان آشكارا در تضاد با اين نظريه است.[51]

بنابراين كسي كه مسئله­اي را به طرزی ديگر تفسير کند، يعنى اين که شخصى بدون لجاجت و قصد تحريف، يکى از نصوص شرعى را به گونة ديگر فهميده و برايش سوءتفاهم شده باشد، چنين شخصي فوراً تکفير نمى­شود؛[52] و بدون لحاظ شرايط تکفير معين و تحقق آن شرايط و صرف اين که کلامي به زبان بياورد که مطابق معتقدات گروه خاصی باشد تکفیر نمی‌شود  و در اين مسئله جانب احتياط رعایت شود.

  • جهل

يکي از اساسي ترين موضوعات در بحث تکفير، شناخت معيار در تکفير اشخاص است و تا میزان مشخص نباشد، مسئلة جهل و معذوريت آن روشن نخواهد شد.

جهل يکي از عمده ادله­اي است که شخص متصف به آن، از دایره اسلام خارج نمی‌شود، ولی از آن جا که شرايطي و موانعي براي اتصاف و عدم اتصاف به آن وجود دارد و از طرفي خودِ معناي جهل نياز به بيان دارد، که فرق و نسبت آن با تأويل مشخص شود. از این رو بايستي واقع مسئله را لحاظ کرده و ميزان احتمال جهل در آن را بررسي کرد و چنين کاری مستلزم لحاظ چند نکته است:

ـ آيا مسئله از جمله مسائلي است که جهل بردار باشد يا نه؟ آيا از مسائل مبهم و مستحدثه است يا خير؟

ـ آيا از مسائل محکمات است که روشن است و تنها يک تفسير دارد يا از مسائل متشابه است که داراي تفسيرها و تأويلات فراوان است؟

ـ به وضعيت شخص و محل زندگيش نظر مي­کنيم، آيا محل زندگيش، علمي است و علماي زيادي در آن جا زندگي مي­کنند، از این رو تحصيل علم به آساني صورت می‌گيرد يا محيط زندگيش محلي است که جهل و بدعت در آن فراوان است و اهل بدعت و هوا در آن بسيارند، به گونه­اي که احتمال جهل در مسئله وجود دارد؟

ـ وضعيت شخص، مورد ملاحظه قرار مي­گيرد، آيا از اشخاصي است که از عقل و امور علمي بهره گرفته يا نه؟ آيا تازه مسلمان است يا نه؟ قدرت هجرت جهت تحصيل علم را دارد يا نه؟ عربي را خوب ياد گرفته است يا نه؟

ابن­تيميه دربارة شخصى که از روی ناآگاهى و نادانسته کارى کفرآميز انجام دهد، مي­نويسد:

هرکس امري از امور شرعي را به سبب جهل انکار کند، تکفير نمي­شود، زيرا ممکن است چنين شخصي علم به تحريم آن فعل نداشته باشد؛ مثل اين که شخص قريب العهد به اسلام باشد (يعني مدت زيادي از مسلمان شدنش نگذشته باشد) و بر چنين فعلي، قبل از اسلام آوردن، عادت کرده و از منافات داشتن آن با اسلام باخبر نباشد؛ يا جاهل باشد (مرکب) مثلاً در منطقه‌اي ساکن باشد که نسبت به اين مسئله جاهل باشند، اين افراد مستحق عقوبت نيستند مگر اين که حجت بر آن‌ها تمام شود. و سلف بر اين مطلب تصريح کرده­اند.[53]

ابن­تيميه به برخي از آيات و روايات براي اثبات رفع حکم کفر می‌پردازد:

 (رُسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا)[54] و (وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا)[55]

خداوند عقوبت را از کسي که دعوت انبيا به گوشش نرسيده باشد، نفي کرده است و به طريق اولي عقوبت از کسي که مؤمن باشد و نسبت به مسئله‌اي از مسائل ديني با خبر نشده باشد و آن را انکار کند برداشته است.[56] ابن­تيميه دربارة این دو آيه مي­نويسد: برخي از مردم نسبت به بعضي مسائلِ شرعي جهل معذر دارند، تکفير نمی‌شوند مگر اين که بر آن‌ها اتمام حجت شود.[57]

حديث ابوهريره که مى­گويد: رسول الله6 فرمودند:

کان رجل يسرف على نفسه فلما حضره الموت، قال لبنيه: إذا أنا متُّ فأحرقوني ثم اطحنوني ثم ذروني في الريح، فوالله لئن قدر علي ربي ليعذبني عذابا ما عذبه أحدا، فلما مات فعل به ذلک فأمر الله الأرض فقال: اجمعي ما فيک منه، ففعلت، فإذا هو قائم، فقال: ما حملک على ما صنعت؟ قال: يا رب خشيتک فغفر له (رواه البخاري)؛

مردى بسيار گناه کرده بود، هنگام مرگ به فرزندانش گفت: پس از مرگم مرا بسوزانيد و استخوان‌هايم را بسابيد و خاکسترم را به باد دهيد، زيرا اگر خدواند بر من دست بيابد، مرا چنان عذاب مى­دهد که کسى را عذاب نداده است. فرزندانش پس از مرگ وى چنين کردند، خداوند متعال به زمين دستور داد که تمام ذرات او را فراهم کند و زمين نيز چنين کرد و ناگاه آن مرد زنده شد، خداوند از او پرسيد: چراچنين کردى؟ گفت: اي پروردگار! به خاطر ترس از تو؛ به اين سبب خداوند او را بخشيد.[58]

اين شخص قدرت خداوند و زندگى پس از مرگ را انکار کرد و اين قطعاً کفر است، ولی چون انکارش از روى ناآگاهى بود، خداوند او را بخشيد. از این رو بخشش خداوند بهترين دليل است بر اين که آن شخص کافر نيست، زيرا اگر کافر بود خداوند او را نمي­بخشيد.[59]

حديث ديگري از ابوهريره:

أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ، أَخْبَرَهُ أَنَّ نَاسًا قَالُوا لِرَسُولِ اللهِ|: يَا رَسُولَ اللهِ هَلْ نَرَى رَبَّنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ|: هَلْ تُضَارُّونَ فِي رُؤْيَةِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ؟ قَالُوا: لَا يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: هَلْ تُضَارُّونَ فِي الشَّمْسِ لَيْسَ دُونَهَا سَحَابٌ؟ قَالُوا: لَا يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: فَإِنَّكُمْ تَرَوْنَهُ؛[60]

ابوهريره از پيامبر6 نقل کرده است که عده­اي از پيامبر6 سؤال کردند: آيا خداوند را روز قيامت می‌توان ديد ؟پيامبر6 فرمودند: آيا در رؤيت ماه شب چهارده شک داريد؟ گفتند: نه يا رسول خدا، حضرت دوباره فرمودند: آيا در رؤيت آفتاب شک داريد؟ گفتند: نه اي پيامبر خدا، حضرت فرمودند: بي­شک روز قيامت او را با دو چشمانتان خواهيد ديد.

ابن­تيميه در بيان دليل گفته شده، مي­نويسد: ايمان، از احکامي است که به خداوند و پيامبر6 اختصاص دارد و هيچ کس حق ندارد در اين مورد به ظنِّ خود عمل کند و بر کساني که کلمه کفر آميز بر زبان جاري مي‌کنند حکم کافر بار نمايند، تا اين که شروط تکفير بر وي ثابت شود و موانع از آن برطرف گردد. بنابراين کسي­ که بگويد خمر يا ربا حلال است و کلامش از روی جهل باشد يا کلامي را انکار کند که به اعتقادشان در قرآن و احاديث پيامبر6 وجود ندارد، همان گونه که سلف بدان دچار می‌شدند و بعد از آن از پيامبر6 مي­پرسيدند، چنین شخصی تکفیر نمی‌شود.[61]

معذوريت جهل با گذشت از نقص بشري مناسبت دارد، کما اين که باید وضعيت مردم، ميزان فهم و علمشان را لحاظ کرد. هم­چنين باید مکان و زمان و انتشار علم در آن اماکن و خالي بودن آن‌ها از علم را مدّ نظر داشت، بنابراین شخصي که در کشور اسلامي زندگي مي­کند مانند شخص جاهلي که در کشور غير اسلامي زندگي مي­کند، نيست. همان طور کسي که قريب العهد باشد نسبت به اسلام با کسي که مدت طولاني از عمرش را مسلمان زيسته است، فرق مي­کند. ابن­تيميه در اين باره مي­نويسد: گاهي اوقات يکي از قائلين کلام ديگري را انکار مي­کند، که اين انکار، او را کافر و يا مبتدعِ فاسق مي­کند که مستحق طرد مي­شود... . این امور را باید شخص عاقل بفهمد و بداند که اگر کسي کلام صادقي را بيان کند، لازمة آن مطابق بودن با مخبر است، و این که نزد شنونده معلوم، مظنون، مجهول، قطعي، يا اين که واجب القبول است يا حرام و يا اين که جاحدِ آن کافر شمرده شود يا نشود، همة اين موارد، احکامي عملي هستند که با اختلاف اشخاص و احوال تغيير مي­کنند.[62]

  • اقوال علما

ابن­تيميه براي معذوريت جهل و تأييد اين نظريه، به بزرگان سلف، به ويژه احمد بن ­­حنبل تمسک مي­کند. به گفتة وی، هر چند احمد بن حنبل به دليل عدم اعتقاد به خلق قرآن، ‌سال‌ها توسط معتزله، جهميه و ... به زندان افتاد و شلاق خورد و گاهي هم تکفير شد، اما احمد بن حنبل آن‌ها را به گونة معين تکفير نکرد؛ هر چند به کفر جهميه به صورت مطلق اعتقاد داشت .

ابن‌تيميه مي‌گويد: بعضي اصحاب از کلام مبارک ­پيروي کردند و گفتند: جهميه کافر هستند و داخل در 72 فرقه نيستند، همان طور که منافقان داخل اين 72 فرقه نيستند، که همان زنادقه مي‌باشند، ولي بعضي پيروان احمد، جهميه را داخل 72 فرقه مي‌دانند.

اين چنين حرفي از زهري هم نقل شد که گفت: جعدي از پيروان جعد بن درهم] از امت محمد 6 نيست؛ و عثمان بن سعيد دارمي در کتاب الرد علي الجهميه گفت:

جهميه در نزد ما از اهل قبله نيستند، بلکه جهميه فاحش‌ترين زنادقه هستند، و کفرشان آشکارتر است و تأويل آن‌ها دربارة کتاب خدا و رد صفات، زشت‌تر است از زنادقه‌‌اي که علي7 آن‌ها را به قتل رساند و در آتش سوزاند!

بنابراين با کساني که او را به زندان انداختند، کتکش زدند و تکفيرش کردند، مانند مسلمانان برخورد مي­کرد.[63] از این رو بزرگان معتقدند که يکي از موارد مُعذّرِيت، جهل است و اگر افرادی تکفير شده­اند تکفِير مطلق بوده­است.

  • معيار معَذِّريت جهل نزد ابن‌تيميه

براي شناخت معيار تکفير در مسئلة جهل، لازم است وضعيت شخص را از ناحيه قصور و تقصير، اسلام و کفر، هم چنین زمان و مکان سکونت و نیز مسئله را از ناحيه اعتقادي بودن(اصول اعتقادي) يا فرعي بودن(احکام عملي) بررسي کرد.

از آن جا که موارد گفته شده، نزد ابن­تيميه جهت متصف کردن شخصي به جهل و عدم آن معتبر هستند، و تا تحقق پيدا نکنند هيچ کس تکفير نمي­شود به بيان آن‌ها می‌پردازيم:

  • قصور و تقصير

قبل از بيان معيار در مسئلة قصور و تقصير، ابتدا تعريف ابن­تيميه از جاهل قاصر و مقصر را بيان می­کنيم:

"جاهل قاصر" كسي است كه در تحصيل علم كوتاهي نكرده است؛ يعني، در شرايطي بوده كه امكان دسترسي به حكم خدا برايش وجود نداشته است؛ يا کسي که جهل مرکب داشته باشد، هر دو قسم را شامل مي­شود.

وي دربارة جهل مرکب مي­گويد:

جهل به دو گونه است گاهي مراد از جهل عدم علم است و گاهي مراد از جهل، عدم عمل به موجبِ علم است که آن مورد شامل جهل مرکب می‌شود.[64]

"جاهل مقصر" كسي است كه در تحصيل علم كوتاهي كرده است؛ يعني، امكان آموختن احكام الهي را داشته، ولي آن‌ها را ياد نگرفته است.[65]

آنچه نصوص شرعي بدان دلالت مي­کنند اين است: تا هنگامي که خطاب شرعي به شخص نرسيده باشد، شخص بدان خطاب ملزم نخواهد ­شد، زيرا درک مراد شارع، قبل از وصولِ بيان، غير ممکن است و چنين چيزي در محدودة قدرت انسان نمي­گنجد.

در روايتي از ابن‌عباس آمده: ­«شخصي خمري را به پيامبر6 هديه دادند، حضرت خطاب به آن شخص فرمود: آيا مي­داني خدواند آن را حرام کرده­است؟»[66]

اين شخص هنگامي که خمر را به پيامبر هديه داد، به نص شرعي-تحريم- جهل داشت، از این رو پيامبر6 عذرش را پذيرفت و او را تکفير نکرد و حکم الهي را برایش بيان کرد.

در روايتي ديگر نقل شده است شخصي به پيامبر6 اين گونه خطاب کرد: ما شاء الله و شئت. حضرت فرمودند: با نحوه خطابت مرا شريک خدواند قرار دادي «أجعلتني لله نداً»، سپس فرمود: اين طور خطاب کن: «قل ما شاء الله وحده» و در روايت ديگر آمده است: «ما شاء الله ثم شئت»[67]

اين شخص هنگامي که کلام شرک آميز بر زبان جاري کرد، بي­شک نمي­دانست که کلامش شرک‌آلود است، به همین علّت پيامبر6 عذر ايشان را به سبب جهل پذيرفت و خطاب شرعي را به وی تعليم داد.

بنابراين معيار در جهل قصوري، بلوغ و عدم بلوغ نص شرعي است، ولی کساني که جهل تقصيري دارند، جهلي که مي­توانستند برطرفش کنند، اما برطرف نکردند، اگرچه ادعا کنند که نص شرعي به آن‌ها نرسيده است، بلوغ و عدم بلوغ مطرح نيست و جهلشان معذوريت نخواهد داشت.

  • اصول و فروع

دو نوع ديدگاه در رابطه با مسئلة جهل در اصول و فروع وجود دارد:

1.گروهي که اصل جهل را مُعَذِّر نمي­دانند، بين مسائل اصول يا اعتقادات دين و مسائل فروع يا موارد غير ضروري فرق مي­گذارند و مي­گويند: «ميان جهل در اصول و فروع تفاوت است و جاهل در اصول معذور نيست، به خلاف جاهل در فروع، که شخص جاهل معذور است تا زماني که حجت بر وی تمام گردد.»[68]

ابن­تيميه معتقد است که چنين مطلبي به هيچ وجه صحيح نيست. وي در اين باره مي­نويسد:

فرق قائل شدن بين مسائل اصول و فروع صحيح نیست، زيرا چنين اصلي، نه در کلام صحابه و تابعين و نه در کلام بزرگان يافت نمي‌شود، بلکه از معتزله و اهل بدعت گرفته شده و اين فرق گذاري يک نوع تناقض گويي است­.[69] بنابراين اگر به آن‌ها گفته شود که حدّ و مرز اصول دين چيست؟ اگر در جواب بگويند: مسائل اعتقادي. به آن‌ها گفته مي‌شود: مردم در اين مسئله نزاع کردند که آيا محمد6 پروردگارش را ديد يا نه؟ يا اين که عثمان افضل است يا علي؟ و در بسياري از معاني قرآن و تصحيح بعضي احاديث؟ در حالي که اين‌ها از اعتقادات است و به اتفاق مسلمانان کسي در اين گونه اعتقادات تکفير نمي‌شود، ولي در وجوب نماز و زکات و حج و تحريم فواحش و خمر که از مسائل عملي هستند و فروع مي‌باشند و به اتفاق مسلمانان منکر آن‌ها تکفير مي‌شود؛ و اگر گفته شود که اصول دين مسائل قطعي است. در جواب گفته مي‌شود: بسياري از مسائل نظري قطعي نيستند. بنابراين هر مخطي و مبدع و هر جاهل و گمراهي کافر نيست، بلکه فاسق و عاصي هم نيست. همان طوري که گذشت، تکفير مسلمان به خاطر انجام دادن گناه و اشتباهي مثل آن مسائلي که اهل قبله در آن اختلاف دارند، جايز نيست.[70]

خداوند متعال فرمود:

(آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ)؛[71] رسول به آنچه خدا بر او نازل کرد ايمان آورده و مؤمنان نيز به خدا و فرشتگان خدا و کتب و پيغمبر خدا ايمان آوردند (و گفتند) ما ميان هيچ يک از پيامبران خدا فرق نگذاريم و همه اظهار کردند که ما فرمان خدا را شنيده و اطاعت کرديم، خدايا آمرزش تو مي‌خواهيم و بازگشت همه به سوي توست.

در روايت صحيح آمده که خداوند اين دعا را اجابت کرد و مؤمنان را به سببِ خطاهايشان بخشيد.

و خوارج مارقين کساني هستند که پيامبر6 به قتالشان امر کرد يا با اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب6يکي از خلفای راشدين قتال کردند، و ائمة دين از صحابه و تابعين و کساني که بعد از آن‌ها بودند، بر قتالشان اتفاق دارند، ولي علي بن ابي طالب7و سعد بن ابي وقاص و غير از اين دو صحابه، خوارج را تکفير نکردند، بلکه با اين که با آن‌ها مي‌جنگيدند، آنان را مسلمان قرار دادند، و علي7 با ایشان جنگ نکرد تا اين‌که خون حرام ريختند و اموال مسلمانان را غارت کردند، بعد از آن علي7 با آن‌ها جنگيد، به سبب دفع ظلمشان، نه به اين علت که آن‌ها کفار هستند؛ و به خاطر اين ـ که آن‌ها را مسلمان مي‌دانست ـ حريمشان را مباح نکرد و اموالشان را غنيمت نگرفت.[72] بنابراين چنين اشخاصي (خوارج) که با نص و اجماع گمراهيشان ثابت است، تکفير نشدند، با اين که خدا و رسولش به قتال با آن‌ها امر کردند، پس چگونه است گروه‌هاي مختلفي که حق بر آنها مشتبه است در مسائلي که داناتر از آن‌ها در آن مسائل اشتباه کردند! لذا حلال نيست بر احدي از اين طوايف که گروهی ديگر را تکفير کنند و خون و مالش را حلال بدانند، اگر چه در آن بدعتي محقق شده باشد؛ و کساني که اين‌ها را تکفير مي‌کنند، بدعت گزار هستند، چون تکليف بر خلاف سنت است و بدعت مکفّر غليظ‌‌‌تر است و غالباً همة اين‌ها جاهل هستند به حقايقي که در آن اختلاف دارند. بنابراین اصل اين است که خون مسلمانان و اموال و اعراضشان بر يکديگر حرام است و حلال نمي‌شود مگر با اذن خدا و رسول. پيامبر6 در خطبه حجة الوداع فرمود: «همانا خون و اموال و اعراضتان بر شما حرام است مثل حرمت اين روز و اين شهر و اين ماه!» و فرمود: «خون و مال و عرض هر مسلمان بر مسلمانان ديگر حرام است.»[73]

ابن­تيميه در جاي ديگر مي­نويسد:

بيشتر سلف در اين مسائل دچار اشتباه شده­اند و اتفاق نظر داشتند که هيچ يک در اين مسائل اختلافي تکفیر نمی­شوند؛ از قبيل انکار برخي از صحابه بر اين که مرده نداي شخص زنده را نمي­شنود، برخي ديگر رؤيت خداوند توسط پيامبر6 را انکار کرده­اند و بعضي ديگر در مسئلة خلافت بعد از رسول و هم چنين برتري يکديگر (بين حضرت امير و عثمان) اختلاف داشتند همان طور که بعضي در تکفير، قتال و لعن يکديگر اقوال معروفي داشتند.[74]

بنابراين مي­توان گفت که جهل در صورتي که دواعي آن از بين برود و عواملش ـ از بين بردن آن از قبيل استفاضه علم صحيح، وجود علما و موارد ديگر-حاصل گردد، شخص متصف به آن، معذور نيست، در حالي که اگر آن شخص به برخي مسائل فرعي که يادگيري آن بر تمام مردم ضروري نيست و شخص متصف به آن ­را گناه کار يا کافري که از دایرة اسلام خارج شده به حساب نياورند، جاهل باشد، چنين جهلي مُعذّريت مي­آورد و شخص متصف به آن تکفير نمي­شود.[75] به همین سبب در اين موضوع بايد قائل به تفاوت باشيم، اما نه از حيث اعتقادي و عدم آن، بلکه از حيث اين که آيا چنين علمي يادگيريش بر همه ضروري است و يا تنها بر بخش خاصي از مردم واجب است؛ علما بر طبق همين معيار بين جهل مُعذِّر و عدم آن فرق گذاشتند،[76] و هنگامي که به کلامشان مراجعه مي‌کنيم، چه بسا در مسئله‌اي که از اصول است، جهل را معذر می‌دانند و البته نه بخاطر این‌که از مسائل اعتقادي يا از اصول آن است، بلکه تنها به موجب اين که از مسائل مورد اختلاف و جدال است .

  • مکان و زمان

ابن­تيميه معتقد است که يکي ديگر از مواردي که در مُعذِّريت جاهل مدخليت دارد، مسئلة مکان و زمان است.

وجود شخص در منطقه‌اي دور، که وصول علم به آن امکان پذير نباشد و نيز قدرت هجرت به منطقه‌اي که در آن علم منتشر مي‌شود را ندارد، چنين شخصي اگر کار کفر آميزي انجام دهد تا زمان اتمام حجت (ابلاغ حکم شرعي) معذور است، ولی اگر همين شخص قدرت هجرت داشته باشد و موانع معتبر شرعي (مکره يا ترس بر جان و خانواده خويش داشته باشد) براي عدم هجرت نداشته باشد، با اين حال براي يادگيري علم هجرت نکند، حکم آن با عالِم در مسئلة انکار شده، مساوي است، يعني با وي معاملة شخص عالم مي­شود، زيرا با وجودِ دوری منطقة سکونتش از علم، اما استطاعتِ بر طرف کردن جهل داشته است؛[77] خداوند در اين باره می‌فرمايد: (فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُم)، هم چنين در جاي ديگر از قرآن فرموده (لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا).

بنابراين طبق آيات گفته شده، کوتاهي مسلمان دربارة واجباتي که قدرت يادگيري آن‌ها را دارد، مقبول نيست و بر اساس آن مؤاخذه خواهد شد؛ هر جاي از زمين که سلامت دين و آخرت را به دنبال خواهد داشت بر مسلمان واجب است به آن جا هجرت کند، به ویژه در زمان‌هايي که فتنه‌ها در آن گسترده باشد و هرج و مرج و انتهاک مقدسات دين بدون ترس صورت می­گيرد.

  • اسلام و کفر

از جمله مواردي که بنابر ديدگاه ابن­تيميه در مُعذِّريت جهل مدخليت دارد، اسلام و کفر است؛ براي تحقق عنوان کفر دربارة شخصي، ـ مسلمان باشد يا کافرـ، ويژگي‌هايي را مي­طلبد که بدون تحققشان عنوان کفر به آن شخص بار نمي­شود.[78]

در ابتدا بايد یادآور شويم که هر کافري ـ چه به سبب عناد، تکبر، اعراض  و يا جهل‌ـ در دنيا، عنوان کفر بر او منطبق مي­گردد، از این رو جهلِ کافر ـ کسي که انذار رسل بدان نرسيده باشدـ از اطلاق عنوان کفر بر آن جلو گيري نمي­کند؛ خداوند در قرآن کريم مي­فرمايد: (إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ.)[79]

نکته مهم اين است که باید ميان کافرِ جاهل و کافرِ غير جاهل فرق گذاشت. دربارة کافر جاهل، حق جنگ و تعدي بر مقدسات آن را، تا زمان ابلاغ انذار پيامبران نداريم. به خلاف کافر غير جاهل، که تجاوز بر او و ابتدا به جنگ با وی جايز است. روايات نيز به این نکته مهم اشاره کرده­اند.[80]

کافرِ جاهلِ معذورـ منشاء جهلش نرسيدن انذار رسل باشد و جهلش به انذار رسل، از روي عجز باشد و قدرت رفع آن را نداشته باشد-با اين که عنوان کفر بر او منطبق مي­شود و کافر خطاب مي­شود، لازمه اش اين نيست که عذاب روز قيامت را براي او حتمي بدانيم، همان طور که حق نداريم به مقدساتش تعدي، و يا شروع به جنگ کنیم. البته لازمه اش اين است که براي رسيدن به انذار کوتاهي نکند، ولی در صورتي که جهل آن ناشي از کوتاهي باشد و مي­توانست چنين عذري را بر طرف کند، اما به علت اشتغال به دنيا و لذت‌های آن، نفس خويش را به زحمت نينداخت، معذور نيست و همانند منکر رسالت با وي رفتار خواهد شد، زيرا به اتفاق علما و به دلالت نصوص، شرایط تکليف ـ هرچه باشد ـ استطاعت و انتفای عجز است و درصورت انتفای استطاعت و تحقق عجز، تکليف برداشته مي‌شود.

از آن جا که معيار در معذوريتِ جهلِ کافر، ­قدرت نداشتن بر حصول معرفت رُسُل و نرسيدن انذار است، به همین سبب در صورت تحقق اين شرايط، کافرِ جاهل ـ چه قبل از بعثت وچه بعد از آن ـ معذور خواهد بود، زيرا معيار، تحققِ آن شرايط است و قبل و بعدِ بعثت مدخليت ندارد.[81]

برخي از حالات در صورت تحقق در شخص مسلمان، معذوريت به دنبال خواهد داشت و تکفير نخواهد شد، به برخی اشاره مي­کنيم:

  • شرايط مسلمان جاهل

قریب العهد بودن به اسلام و به عبارت ديگر شخص تازه مسلمان، به صرف انکار مسئله­اي يا انکار امر ضروري تکفير نمي­گردد، زيرا چنين شخصي در ابتدای اسلام آوردن، قادر به يادگيري تمام مسائل مورد نيازش در محدوده اوامر و نواهي اسلام نخواهد بود. چنين فردی با منتفي شدن مسئلة استطاعت، تکليف از او برداشته مي­شود؛ بنابراين اگر به سبب جهل، مرتکب يکي از نواقض اسلام گردد معذور خواهد بود، تا اين که حجت بر آن تمام گردد. چنين شرطي را مي‌توان در آيات[82] و روايات[83] يافت.

ابن­تيميه معتقد است که تازه مسلمان هنگام اسلام آوردن قدرت يادگيري همة احکام و ضروريات دينش را ندارد، زيرا چنين شخصي، استطاعت يادگيري همة آن‌ها را ندارد، به همین سبب، وجوب از آن برداشته مي­شود و بر حاکم لازم است تا زمان استطاعت، وي را مؤاخذه نکند و نسبت به آن رأفت داشته باشد.

ابن­تيميه بعد از این سخن، براي دفع سؤال مقدّر- چنين برخوردي با يک شخص منکر، زمينه انجام محرمات را فراهم مي­کند و از طرف ديگر منجر به ترک امر به واجبات خواهد شد- مي­نويسد: چنين امري مستلزم اقرار بر محرمات و ترک امر به واجبات نخواهد شد، زيرا وجوب و تحريم مشروط به علم وعمل است و چنين فرضي منتفي است.

بنابراین بسياري از امور ـ واجب يا محرم ـ ساقط مي­شوند، زيرا امکان ابلاغش، که با ابلاغ آن حجت تمام مي­شود، وجود ندارد، در نتیجه عجز مسقط امر و نهي است، اگرچه آن امر و نهي وجوب بالاصاله دارد.[84]

بنابراين اظهار کفر قبل از بلوغ حجت، با اظهار کفر بعد از بلوغِ حجت فرق مي­کند و شخص در بخش اول معذور و در بخش دوم معذور نخواهد بود. مسلمان اگر کلام کفر آميزي را به زبان بياورد و نسبت به آن جهل داشته باشد - مثلاً تازه مسلمان باشد- تکفير نمي­گردد، تا اين که حجت بر وی تمام شود.

ممکن است سؤال شود ابن­تيميه معيار در اقامه حجت را چه می‌داند؟ به عبارت ديگر مقداري که با تحقق آن، ديگر شخص معذور عنه نيست چه قدر بايد باشد؟

معيار در اين مورد مختلف است، زيرا ميان کافر جاهل و مسلمان جاهلي که کلمه توحيد را بر زبان جاري مي­کند و به اسلام ايمان (به نحو اجمال) دارد و چه بسا بسياري از احکام اسلام را به شکل تفصيلي مي­شناسد فرق زيادي است. با وجود چنين تفاوت گسترده، معيار در هر يک مختلف خواهد بود؛ و شخص مسلمانِ جاهل در صورتي که ناقضي از نواقض اسلام را انجام دهد، معذور خواهد بود و حجت براي بر طرف کردن جهل آن در اين مسئله اقامه مي­گردد. مثلاً اگر شخصي حرمت ربا را به خاطر تازه مسلمان شدنش انکار کند، حجت بر وی تمام نمی‌شود، زيرا هيچ يک قدرت برطرف کردن جهلش از حرمت را ندارند، از این رو تا اقامه حجت و رسيدن بيان حرمت ربا، آن شخص معذور است.[85]  

بنابراين حجت و قيام آن بر شخص مسلمان، به اختلاف اشخاص و برحسب شبهات موجود نزد آنان متفاوت است، برخي به مجرد وصول بيان و دليل شرعي از کتاب و سنت، شبهه برطرف می‌شود و حجت بر وی تمام مي­شود و برخي ديگر منشاء شبهة آنان، فهم خاطي از نص شرعي و مراد شارع است، يا به دليل عدم استطاعت آن شخص در جمع بين ادله صورت مي­گيرد، که در اين صورت مي­بايست دنبال وسيله­اي گشت که بتوان آن فهمِ اشتباه را اصلاح و بر طرف کرد و صرف بيان و ابلاغ نص شرعي جهت اتمام حجت، کافی نيست.[86]

  • مُعذِّريت و عدم آن نسبت به مسلمانان حاضر

از مطالب گفته شده، روشن شد که جهل هر جا که اسباب و دواعي آن محقق گردد، به گونه­اي که رفعشان ممکن نباشد، صاحبش معذور است تا اين که حجت بر وی تمام گردد.

هر زمان و مکاني که علم منتشر شود، به طوری که جست‌وجو کننده اش با مشکل رو به رو نشود، مگر کسي که از يادگيري آن کوتاهي کند و يا از آن اعراض نمايد، در آن صورت دایرة مُعذِّريت جهل محدود می‌شود[87] و­ واقع مسلمانان در کشورهاي مسلمان نشين به ویژه در کشورهاي عربي همين گونه است؛ يعني شخص متأمّل هنگامي که به مسلمانان نظر کند خواهد ديد که تبليغ علوم ديني و الهي در کشورهايشان به حد ولاي خويش رسيده است و دليل آن کثرت وسایلي است که اين وظيفه را بر عهده دارند، بنابراین در اين مناطق حصول جهل به ویژه در توحيد و نواقض آن و در امور ضروري، تقريباً غير ممکن است و با کمی تأمّل روشن مي­شود که سبب جهل حاصل براي مسلمانان، به ویژه در کشورهاي عربي، کسل بودن، اشتغال بيش از حد در دنيا، از دست دادن انگيزه در يادگيري علم، تاريکي قلب و قساوت آن و يا دلایل ديگر مي­باشد و چنين عللی مُعذّريت براي صاحبش به ارمغان نمي­آورد.[88]

البته لازمة کلام مذکور، اين نيست که گروه هایي از مسلمانان که در گرسنگي و جهل زندگي مي­کنند و نسبت به برخي مسائل، حتي مسائل ضروري جهل دارند، معذور نباشند؛ به ویژه کساني که در آفريقا و مناطق جنگلي آن زندگي مي­کنند يا برخي که در مناطق درگيري و مورد نزاع زندگي مي­کنند که مانع هجرتشان براي تحصيل علم است، همان گونه در جنوب سودان، جنوب فلپين، افغانستان و ديگر اماکن که بر مسلمانان با ظلم حکومت مي­کنند. [89]

  • نقد

ابن‌تيميه اقوال و افعال اهل بدعت به ویژه روافض را کفرآميز مي‌داند، و برخي از  آن­ها، از قبيل طوسي و غيره را تکفير کرده است.[90]

متأسفانه ابن­تيميه از دو ناحيه دچار خطا شده است:

ـ بين کفر اعتقادي و کفر فقهي خلط کرده و تمام احکام کفر فقهي را بر کافر اعتقادي تطبیق داده است؛ وي در تعريف کفر مي­نويسد: «کفر، يعني عدم ايمان است.»[91] هم چنین در جاي ديگر کفر را اين گونه تعريف مي­کند: «کفر ايمان نداشتن به خداوند و پيامبران اوست.»[92] اين در حالي است که آنچه در قبال ايمان قرار مي‌گيرد کفر اعتقادي است، نه کفر فقهي؛ در واقع در قبال اسلام، کفر فقهي قرار مي­گيرد.

ـ شخص با گفتن شهادتين مسلمان مي­شود و احکام اسلام بر وی بار مي­گردد. در حالي­که ابن­تيميه گفتن شهادتين را شرط ايمان ظاهري دانسته، نه شرط اسلام؛ اين خلط دوم ايشان در تعريف اسلام و ايمان است.

ابن­تيميه در­باره شرايط مومن مي­نويسد:

فَلَا يَكُونُ الرَّجُلُ مُؤْمِنًا ظَاهِرًا حَتَّى يُظْهِرَ أَصْلَ الْإِيمَانِ وَهُوَ: شَهَادَةُ أَنْ لَا إلَهَ إلَّا اللَّهُ وَشَهَادَةُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَلَا يَكُونُ مُؤْمِنًا بَاطِنًا حَتَّى يُقِرَّ بِقَلْبِهِ بِذَلِكَ؛[93]

شخص مؤمن ظاهري شمرده نمي­شود، مگر اين که اصل ايمان را که همان شهادتين است بر زبان جاري کند و مؤمن باطني شمرده نمی‌شود مگر اين که قلباً به شهادتين اقرار کند؛ این کلام، خلط ميان اسلام و ايمان است .

ـ ابن­تيميه در مصاديق نيز دچار اشتباه شده است و از ناحيه تئوري مي‌نويسد: اقوال و افعال اين‌ها مخالف با رسول است و کفر مي‌باشد، ولي تکفير شخص معيني از اين‌ها و حکم به تخليد او در آتش، موقوف است به ثبوت شروط تکفير و انتفای موانع تکفير؛ ما به طور مطلق وعد و وعيد و تکفير و تفسيق مي‌گوييم، ولي شخص معين را داخل اين عام نمي‌کنيم. ولی در ناحية عملي تعداد زيادي از گروه‌ها و افراد معينی از فرقه‌هاي مختلف مانند اسماعيليه، فلاسفه[94] و... را تکفير معين کرده است. وي برای مثال غزالي و برخي ديگر از صوفيه را تکفير معين کرده است. بنابراین آنچه به نظر مي­رسد ابن­تيميه در ناحيه عمل و تطبيق قاعده فوق دچار اشتباهات عمده­اي شده که متأسفانه سبب گمراهي تعداد زيادي از گروه‌های تندرو شده است، و امروزه گروه­هاي سلفي تکفيري با الهام از همين اشتباهات و بي توجهي به مباني اصيل اسلامي به جان مسلمانان بي‌دفاع افتاده و به کوچک و بزرگ رحم نمي­کنند.

  • نتيجه

ابن‏تيميه معتقد است: تكفير يك مسئلة كاملاً شرعى است و بايد بر اساس آنچه در كتاب و سنت آمده، اثبات گردد. كافر كسى است كه خدا و رسولش، او را كافر خوانده ‏باشند و با تعاليم آشكارى كه پيامبر6 از جانب خداوند آورده است، به مخالفت برخيزد.

بنابراين، بايد از تكفير افراد از روي هوا و هوس و يا به جهت اين كه مخالف ما هستند، پرهيز کرد، هر چند آن‌ها ما را تكفير كنند و خون ما را حلال شمارند.

ابن‏تيميه با اشاره به احاديثى از پيامبر اكرم6 كه بر محفوظ بودن حرمت جان و مال و آبروى مسلمان دلالت دارند، مانند حديث­ «من صلى صلاتنا واستقبل قبلتنا وأكل ذبيحتنا فهو المسلم...» و احاديث ديگرى كه ملاك مسلمانى را صِرف اظهار شهادتين و التزام ظاهرى به احكام اسلامى بيان مى‏كند، مى‏افزايد: «وهذه الأحاديث كلها فى الصحاح». وی مى‏گويد سلف در تعامل با يكديگر بر اين اساس رفتار مى‏کنند و با وجود منازعاتى كه ميان آن‌ها رخ مى‏داد يكديگر را تكفير نمى‏كردند. او با اشاره به مسئلة خوارج كه به گفته او پيامبر دستور به قتلشان داده بود و اميرالمؤمنين على بن ابي­طالب با آنان جنگ کرد و ائمة دين از صحابه و تابعين و ائمة بعد از آنان همه بر كشتن خوارج اتفاق نظر دارند. با اين حال على بن ابى‌طالب7 و ديگر صحابه آن‌ها را تكفير نكردند. جنگ با خوارج به خاطر دفع ظلم و بغى آن‌ها بود، نه به دليل اين كه كافر بودند؛ به همين دليل صحابه در جنگ با آنان، احكام جنگ با كفار را جارى نكردند.

ابن­تيميه مى‏گويد: برخى از جاهلان، مسلك تكفير را در پيش گرفته و همة اهل تأويل يعنى كسانى را كه در مسائل اعتقادى اجتهاد مى‏كنند و در اجتهادشان دچار خطا مى‏شوند و كسانى را كه از كيش آن‌ها خارج هستند، تكفير کرده‏اند، ولى اين همان نظريه خوارج و معتزله و جهميه است و طايفه‏اى از اصحاب ائمه اربعه نيز چنين شيوه‏اى را اختيار كرده‏اند، در حالي که چنين چيزى از هيچ يك از صحابه و تابعين و ائمة مسلمين سراغ نداريم؛ و هرگز ديدگاه ایشان اين نبوده است؛ بلكه عباراتشان آشكارا در تضاد با اين نظريه است.

ابن­تيميه مي‏گويد: عموم اهل صلاة مؤمن‏اند، هرچند اعتقاداتشان مختلف است. كسى كه اظهار اسلام مى‏کند در صورتى كه نفاقش معلوم نگردد، مسلمان است، هرچند در اعتقاداتش برخطا باشد. وى شرط مسلمانى را، تنها شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر خاتم6، مى‏داند و معتقد است تنها رد و انكار شهادتين و اركان اسلام و آنچه به طور قطع از ضروريات دين است، موجب كفر مى‏گردد.

يكى از نكات ديگرى كه در آثار ابن‏تيميه مي‏توان يافت، تفاوت قائل شدن ميان تكفير مطلق و تكفير معين است. تكفير مطلق آن است كه به صورت مطلق، به كفر بودن اعتقاد، گفتار یا رفتارى كه در تضاد با اساس اسلام است، حكم شود، بدون آن كه سخن از شخص معينی به ميان آيد، ولی تكفير معين عبارت است از اين كه به كفر شخص يا اشخاص معينى به دليل مخالفت با اسلام و انجام عملي كه در تضاد و تناقض با اسلام است، حكم شود.

تكفير مطلق يك حكم شرعى است كه بايد به آن ملتزم شد، اما بايد دانست كه پذيرش آن به معناى اين نيست كه هر كسى كه چنين اعتقاداتى داشته باشد يا چنان رفتارهايى انجام دهد، كافر است، درست است که هر امر مخالف با كتاب و سنت كفر محسوب مى‏شود، ولی چنين نيست كه هركسى به هر نحوى با كتاب و سنت مخالفت ورزد، كافر باشد، چون ممكن است شرايط تكفير معين در او نباشد.

ابن­تيميه توصيه مى‏كند كه در تكفير معين بايد نهايت احتياط را به كار بست. تا بر اساس دليل محكم و حجت معتبر، يقين به كفر كسى پيدا نكرده‏ايم، نبايد او را تكفير کنيم، هرچند در وی اعتقادات و اعمال كفر آميز مشاهده كنيم، زيرا تكفير معين منوط به وجود شرايط و رفعِ موانع آن است.

ابن­تيميه مى‏گويد: نمى‏توان كسى را به صرف مخالفت با مسئله‏اى از مسائل دينى كه در نظر عده‏اى قطعى مى‏نمايد، تكفير کرد، زيرا قطعى بودنِ امرى، بسته به وجود مقدماتى است كه ممكن است براى عدة ‏ديگری اثبات نشده ‏باشد، از اين رو قطعى بودن امری نسبى است.

ابن­تيميه معتقد است:

  1. جهل يکي از موانع تکفير معين است، زيرا ايمان به علم تعلق مي­گيرد؛
  2. جهل در مورد اشخاص يک امر نسبي است، همان گونه که قطعي بودن در مسئله‌اي از مسائل اعتقادي، امری نسبي است؛
  3. جهل در برخي از امور اعتقادي، براي عده‌اي از صحابه به وجود آمد، ولی پيامبر6 آن‌ها را تکفير نکرد، بلکه حتي آن‌ها را گناه کار ندانست.
  4. در مُعذّريت جهل، احوال مختلف مردم، زمان و مکان آن‌ها از حيث انتشار علم و عدم آن، لحاظ شود همان طور که نسبت به مسئلة انکار شده باید توجه کرد که آيا آن مسئله ظاهر بوده، به گونه­اي بر هيچ کس مخفي نباشد يا نه.
  5. براساس ادله شرعي، جايگاه جاهل با عالم فرق می‌کند و دربارة شخص بايد بر اساس جهلش رفتار کرد[95].
  6. ابن­تيميه در مسئلة جهل، براي تکفير کردن افراد معيارهايي بيان کرده است که بدون تحقق هر يک از آن ها، تکفير معنا نمي­دهد.
  7. ابن­تيميه در ناحيه عملي و تطبيق قاعده مُعذّريت جهل دچار اشتباهات عمده‌اي شده و افراد وگروهاي زيادي را تکفير معين کرده است.

شريعت اسلامى بر همين مبنا براى تکفير، وجود شرایط و انتفاى موانع را معتبر دانسته است؛ و پيش از تکفير، باید شروط و موانع را بايد بدون هر گونه تعصب و جانبدارى، بررسى کرد و فقط کسانى که شايستگى چنين حکمى را دارند، يعنى فقهاى مجتهد و قضات، به اين قضيه بپردازند و کسانى که در مسائل فقهي، نيازمند ديگرانند، مانند گروهاي تکفيريِ جديد در منطقه اسلامي ـ که متأسفانه بسياري از مسلمانان بي‌گناه را به خاک و خون کشيده‌اند ـ مطلقاً چنين حقى ندارند.

 

  • منابع
  1. ابن­تيميه، احمد بن عبدالحلیم، المسَائِلُ الماردينيَّةِ ـ وهي مسائل يكثر وقوعها و يحصل الابتلاء بها، تعليق شيخ محمد حامد فقی، تخريج خالد بن محمد بن عثمان مصری، دار الفلاح، مصر [بی‌تا].
  2. ـــــــــــــــــــــــــ ، كتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن‌تيمية، تحقيق عبدالرحمن بن محمد بن قاسم عاصمی نجدی، مكتبة ابن‌تيمية [بی­تا].
  3. ـــــــــــــــــــــــــ ، مختصر منهاج السنة، تلخیص شیخص عبداللّه بن محمد غنيمان، چاپ دوم: دار الصديق للنشر و التوزيع، صنعا 1426ق.
  4. ـــــــــــــــــــــــــ ، شرح العقيدة الأصفهانية، تحقيق إبراهيم سعيدای، چاپ دوم: مكتبة الرشد، رياض 1415ق.
  5. ـــــــــــــــــــــــــ ، الاستقامة، تحقیق محمد رشاد سالم، چاپ اول: جامعة الإمام محمد بن سعود، مدينه منوره 1403ق.
  6. ـــــــــــــــــــــــــ ، الفتوى الحموية الكبرى، تحقیق حمد بن عبد المحسن تويجری، چاپ دوم: دار الصميعي، رياض 1425ق.
  7. ـــــــــــــــــــــــــ ، بغية المرتاد في ­الرد على­ المتفلسفة و القرامطة و الباطنية، تحقیق موسى دويش، چاپ سوم: مكتبة ­العلوم و الحكم، مدينه منوره 1415ق.
  8. ـــــــــــــــــــــــــ ، مجموع الفتاوى، تحقیق عبدالرحمن ­بن ­محمد­ بن ­قاسم­، مجمع الملك­ فهد­ لطباعة المصحف­ الشريف، مدينه منوره 1416ق.
  9. ـــــــــــــــــــــــــ ، منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، تحقیق محمد رشاد سالم، چاپ اول: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية، 1406ق.
  10. ابی­العلا ­راشد بن­ ابي‌العلا راشد، ضوابط تکفير المعين عند شيخي الاسلام ابن­تيميه و ابن‌عبدالوهاب و علماء الدعوه الاصلاحيه، مقدمه صالح بن فوزان، مکتبة الرشد، رياض 1425ق.
  11. بخاری، محمّد بن اسماعيل، صحيح البخاري، تحقيق محمد زهير بن ناصر، چاپ اول: دار طوق النجاة، 1422ق.
  12. ترمذی، محمّد بن ­عيسی، سنن الترمذي، تحقيق بشار­ عواد معروف، دار­الغرب الإسلامي، بيروت 1998م.
  13. سندی، حاشية السندي على سنن ابن­ماجه، چاپ دوم: دارالجيل، بيروت [بی‌تا].
  14. نسائی، احمد بن شعيب، السنن الصغرى، تحقيق عبد الفتاح أبو غدة، چاپ دوم: مكتب المطبوعات الإسلامية، حلب 1406ق.
  15. مشعبی، عبدالمجيد بن­ سالم بن­ عبدالله، منهج ابن­تيميه في­مسئله التكفير، چاپ اول: مکتبة اضواء السلف، رياض 1418ق.
  16. نیشابوری، مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، دارالجيل، بيروت [بی‌تا].

ــــــــــــــــــــــــ ، المسند الصحيح المختصر بنقل العدل عن العدل إلى رسول الله6، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقی، دار إحياء التراث العربي، بيروت [بی­تا].

 

* پژوهشگر مؤسسه تحقیقاتی دارالإعلام لمدرسة اهل‌البیت(.

[1]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوى، ج20، ص86.

[2]. همان، ج12، ص335.

[3]. همان، ج17، ص78.

[4]. همو، أحكام المرتد عند شيخ الإسلام ابن‌تيمية، ج1، ص68-109.

[5]. همو، الاستقامة، ص381؛ همو، الرد على البكری، ج1، ص381.

[6].همان.

[7]. همو، أحكام المرتد عند شيخ الإسلام ابن‌تيمية، ج1، ص81.

[8].همان، ج12، ص487 و 498.

[9]. همو، مجموع الفتاوى، ج12، ص487 و ­498؛ عبدالمجيد بن سالم مشعبی، منهج ابن­تيميه في­ مسئلة التكفير، ص193؛ ابی‌العلا راشد، ضوابط تکفير المعين عند شيخي الاسلام ابن­تيميه و ابن­عبدالوهاب و علماء الدعوه الاصلاحيه، ج1، ص41.

[10]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوى، ج35، ص99-103؛ ج12، ص180.

[11]. همو، الاستقامة، ج1، ص164.

[12].همان.

[13].‌ همو، بغية المرتاد، ص353-354 .

[14]. همو، مجموع الفتاوى، ج35، ص165؛ ج12، ص180. «وَلَا يَجِبُ أَنْ يُحْكَمَ فِي كُلِّ شَخْصٍ قَالَ ذَلِكَ بِأَنَّهُ كَافِرٌ حَتَّى يَثْبُتَ فِي حَقِّهِ شُرُوطُ التَّكْفِيرِ وَتَنْتَفِي مَوَانِعُهُ.»

[15]. «حَقِيقَةُ الْأَمْرِ أَنَّهُمْ أَصَابَهُمْ فِي أَلْفَاظِ الْعُمُومِ فِي كَلَامِ الْأَئِمَّةِ مَا أَصَابَ الْأَوَّلِينَ فِي أَلْفَاظِ الْعُمُومِ فِي نُصُوصِ الشَّارِعِ كُلَّمَا رَأَوْهُمْ قَالُوا:مَنْ قَالَ كَذَا فَهُوَ كَافِرٌ اعْتَقَدَ الْمُسْتَمِعُ أَنَّ هَذَا اللَّفْظَ شَامِلٌ لِكُلِّ مَنْ قَالَهُ وَلَمْ يَتَدَبَّرُوا أَنَّ التَّكْفِيرَ لَهُ شُرُوطٌ وَمَوَانِعُ قَدْ تَنْتَقِي فِي حَقِّ الْمُعَيَّنِ وَأَنَّ تَكْفِيرَ الْمُطْلَقِ لَا يَسْتَلْزِمُ تَكْفِيرَ الْمُعَيَّنِ».ابن­تيميه، مجموع الفتاوى، ج12، ص487.

[16]. همان.

[17]. همان، ج3، ص283.

[18]. «إنَّ دِمَاءَكُمْ وَأَمْوَالَكُمْ وَأَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي بَلَدِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا» محمّد بن اسماعيل بخاری، صحيح بخاري، ج1، ص87؛ «كُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ حَرَامٌ: دَمُهُ وَمَالُهُ وَعِرْضُهُ» مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، ج8، ص10.

[19]. «مَنْ صَلَّى صَلَاتَنَا وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَأَكَلَ ذَبِيحَتَنَا فَهُوَ الْمُسْلِمُ لَهُ ذِمَّةُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ» محمّد بن اسماعيل بخاری، همان، ج1، ص87.

[20]. «إذَا الْتَقَى الْمُسْلِمَانِ بِسَيْفَيْهِمَا فَالْقَاتِلُ وَالْمَقْتُولُ فِي النَّارِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا الْقَاتِلُ فَمَا بَالُ الْمَقْتُولِ؟ قَالَ: إنَّهُ أَرَادَ قَتْلَ صَاحِبِهِ» مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، ج4، ص­2213.

[21]. «لَا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّارًا يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ» محمّد بن اسماعيل بخاری، همان، ج1، ص35.

[22]. «أَيُّمَا رَجُلٍ قَالَ لِأَخِيهِ يَا كَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا» همان، ج8، ص26.

[23]. ابن­تيميه،‌ مجموع الفتاوي، ج5، ص305-307؛ ج20 ص218؛ عبدالمجيد مشعبی، منهج ابن­تيميه في­مسألة التکفير، ص209ـ 211.

[24]. ­ابن­تيميه، همان، ج2، ص659.

[25]. همان،‌ ج16، ص166.

[26]. همو، بغية المرتاد، ج1، ص311.

[27]. اسراء، آیه 15.

[28]. ­ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج6، ص60-61؛ ج18، ص53-54.

[29]. همان، ج12، ص466.

[30]. اسراء، آیه 1.

[31]. همان، مجموع الفتاوي، ج1، ص113.

[32].اعلی، آیه 9.

[33]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج16، ص161-162.

[34]. اعلی، آیات10-11.

[35]. ابن‌تیمیه، همان، ج16، ص166-167.

[36]. تبارک، آیات 8-9.

[37]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج19، ص215.

[38]. انعام، آیه 131.

[39]. عبدالمجيد مشعبی، منهج ابن­تيميه في­مسألة التکفير، ص226.

[40]. همان.

[41]. «و هو أن يقصد شيئاً فيصادف غيرَ ما قصد، و هو باختصار: انتفاء القصد كمن يريد رمي صيدٍ فيصيب إنساناً، أو كمن يريد رمي كتاب كفر فيرمي كتاب الله جلَّ وعلا.»

[42]. أحزاب، آیه ۵.

[43]. مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، ج8، ص91.

[44]. ابن­تيميه، أحكام المرتد عند شيخ الإسلام ابن‌تيمية، ج1، ص66.

[45]. نحل، آیه ۱۰۶.

[46]. ابن­تيميه، منهاج السنة النبوية، ج4، ص506.

[47]. بقره، آیه 286.

[48]. همان، ج4، ص458.

[49]. بخاری، صحيح بخاری، ج8، ص56، ش ح: 4339.

[50]. ابن­تيميه، منهاج السنه، ج6، ص89؛ ج4، ص 486.

[51]. همان، ج5، ص 240.

[52]. همان، ج4، ص 505.

[53]. عبدالله بن احمد، السنه، ص745.

[54]. نساء، آیه 165.

[55]. اسراء، 15.

[56]. عبدالمجيد مشعبی، منهج ابن‌تيميه في­مسألة التکفير، ص252.

[57]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج11، ص406.

[58]. محمد بن اسماعيل بخاری، صحيح البخاري، ج4، ص176.

[59]. ابن‌تیمیه، همان، ج11، ص409-410.

[60]. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج1، ص 163.

[61]. ابن‌تيميه، همان، ج35، ص165-166.

[62]. همان، ج 6، ص60؛ عبدالمجيد مشعبی، منهج ابن­تيميه في­مسألة التکفير، ص257.

[63]. همان.

[64]. « لَفْظُ " الْجَهْلِ " يُعَبَّرُ بِهِ عَنْ عَدَمِ الْعِلْمِ وَيُعَبَّرُ بِهِ عَنْ عَدَمِ الْعَمَلِ بِمُوجِبِ الْعِلْمِ كَمَا قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ {إذَا كَانَ أَحَدُكُمْ صَائِمًا فَلَا يَرْفُثْ وَلَا يَجْهَلْ فَإِنْ امْرُؤٌ شَاتَمَهُ أَوْ قَاتَلَهُ فَلْيَقُلْ إنِّي امْرُؤٌ صَائِمٌ} وَالْجَهْلُ هُنَا هُوَ الْكَلَامُ الْبَاطِلُ بِمَنْزِلَةِ الْجَهْلِ الْمُرَكَّبِ.» محمد بن اسماعيل بخاري، همان، ج3، ص24؛ ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج7، ص539.

[65]. ابن­تيميه، همان، ج20، ص280.« قال ابن­تيميه: إن العذر لا يكون عذراً إلا مع العجز عن إزالته، وإلا فمتى أمكن الإنسان معرفة الحق، فقصر فيه، لم يكن معذوراً.»

[66]. نسائی، السنن الصغرى، ج7، ص307.

[67]. سندی، حاشية السندي على سنن ابن­ماجه، ج1، ص650.

[68]. عبد المنعم مصطفى حليمة، العُذْرُ بالجَهْلِ وقيامُ الحُجَّة، ص40.

[69]. ابن­تيميه، همان، ج23، ص346.

[70]. همو، المسَائِلُ الماردينيَّةِ ـ و هي مسائل يكثر وقوعها و يحصل الابتلاء بها، ج1، ص155-157.

[71]. بقره آیه 285.

[72]. ابن­تيميه، أحكام المرتد عند شيخ الإسلام ابن‌تيمية، ج1، ص288.

[73]. همو، مجموع الفتاوي، ج3، ص282-283.

[74]. همان، ج12، ص492.

[75]. عبد­المنعم مصطفى حليمة، العُذْرُ بالجَهْلِ وقيامُ الحُجَّة، ص45.

[76]. همان.

[77]. «لَا يُكَفِّرُ الْعُلَمَاءُ مِنْ اسْتَحَلَّ شَيْئًا مِنْ الْمُحَرَّمَاتِ لِقُرْبِ عَهْدِهِ بِالْإِسْلَامِ أَوْ لِنَشْأَتِهِ بِبَادِيَةٍ بَعِيدَةٍ؛ فَإِنَّ حُكْمَ الْكُفْرِ لَا يَكُونُ إلَّا بَعْدَ بُلُوغِ الرِّسَالَة» ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج28، ص500.

[78]. «لو أسلم رجل ولم يعلم أن الصلاة واجبة عليه أولم يعلم أن الخمر يحرم، لم يكفر بعدم اعتقاد إيجاب هذا وتحريم هذا، بل ولم يعاقب حتى تبلغه الحجة النبوية» ابن­تيميه، همان، ج 3، ص 21؛ ج11، ص406 - 407.

[79]. توبه، آیه 6.

[80]. نیشابوری، صحيح مسلم، ج5، ص139.

[81]. عبد­المنعم مصطفى حليمة، العُذْرُ بالجَهْلِ وقيامُ الحُجَّة، ص72-73.

[82]. نساء، آیه 165.

[83]. محمّد ترمذی، سنن الترمذي، ج4، ص45.

[84]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج20، ص60-61.

[85]. همان، ج 3، ص 21؛ ج11، ص406 - 407.

[86]. عبد­المنعم مصطفى حليمة، العُذْرُ بالجَهْلِ وقيامُ الحُجَّة، ص149.

[87]. ابن‌تيميه، مجموع الفتاوي، ج35، ص165-166.

[88]. عبد­المنعم مصطفى حليمة، همان، ص151-153.

[89]. همان.

[90]. ابن­تيميه، مجموع الفتاوي، ج35، ص152؛ همو، كتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن‌تيمية، ج35، ص152؛ همو، منهاج السنه، ج1، ص116.

[91]. همو، مجموع الفتاوى، ج20، ص86.

[92]. همان، ج12، ص335.

[93]. همان، ج20، ص86.

[94]. «الفلاسفة والباطنية هم كفار كفرهم ظاهر عند المسلمين كما ذكر هو وغيره وكفرهم ظاهر عند أقل من له علم وإيمان من المسلمين إذا عرفوا حقيقة قولهم» همو، شرح العقيدة الأصفهانية، ج1، ص164.

[95]. همان، ص261.

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن