ابن‌تیمیه در مواردی متعدد، احادیثی را که در منقبت امیرالمؤمنین علی(ع) وارد شده است، تکذیب می‌کند. یکی از این احادیث، حدیث مشهور نبوی است که آن حضرت در شأن امیرالمؤمنین(ع) فرموده‌اند: «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي». ابن‌تیمیه این حدیث را تکذیب می‌کند و دلیلی که برای ردّ این حدیث ارائه می‌دهد، دربارۀ واژۀ «ولیّ» است. به این صورت که اگر مرادِ پیامبر اکرم(ص) از بیان این حدیث، دوستی با حضرت علی(ع) بوده است، به این حدیث نیازی نبود؛ چراکه همگان با او دوستی داشته‌اند. اگرهم مرادِ آن حضرت از این سخن، امارت حضرت علی(ع) بوده است، باید از واژۀ «والی» استفاده می‌کردند؛ نه «ولیّ». از آنجا که برخلاف دیدگاه ابن‌تیمیه، این حدیث را بسیاری از علما و محدثانِ معتبرِ اهل‌سنت، در غالب سلسله سندی که همۀ راویانِ آن از ثقات هستند، روایت کرده‌اند و لغت‌شناسان و مفسرانِ اهل‌سنت نیز در استعمالات خود از واژۀ «ولیّ» معنای فاعلی را اراده کرده‌ و آن را در معنای «والی» به کار برده‌اند، می‌توان ادعای سستِ ابن‌تیمیه مبنی بر کذب‌ بودنِ حدیثِ «و هو وليُّ کل مؤمن بعدي» را رد کرد.
نویسنده :  محمد باغچیقی- * دانش‌پژوه مؤسسۀ دار الإعلام لمدرسة أهل البیت(ع)
منبع :  مجله سراج منیر شماره 26

 

مقدمه

احمد بن عبدالحلیم حرّانیِ دمشقیِ حنبلی (661 تا 728ق)، معروف به ابن‌تیمیه، از معدود افرادی است که آرای وی از عصرِ خود تاکنون، بحث‌برانگیز و مورد ‌مناقشه بوده است.

او کتاب‌های فراوانی از جمله کتاب منهاج السنة النبویة في نقض کلام الشیعة و القدریة را تألیف کرد که هدف اصلی‌اش از تألیف این کتاب، پاسخ به مطالبِ کتابِ منهاج الکرامة في معرفة الإمامة، نوشتۀ علامه حلی) بود.

علامه حلی) در کتاب منهاج الکرامة، به آیات و روایات فراوانی اشاره می‌کند که در فضیلت اهل‌بیت( به‌ویژه امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است. دقیقاً همین امر موجب شد تا ابن‌تیمیه با نوشتنِ کتابِ منهاج السنة النبویة، به این مطالب و مناقب واکنش نشان دهد و به‌صورت‌های مختلف، فضایل فراوانی را که فریقین برای اهل‌بیت( نقل کرده بودند، رد و تکذیب کند؛ البته بسیاری از علمای فریقین جوابیه‌هایی بر ادعاهای سستِ ابن‌تیمیه نگاشته‌ و او را مذمت کرده‌اند.

یکی از روایاتی که ابن‌تیمیه در کتابِ منهاج السنة النبویة متعرضِ آن شده است و صدورِ آن را تکذیب می‌کند، روایتِ «و هو وليُّ کل مؤمن بعدي» است که از پیامبر اکرم(ص) در شأن امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است و شیعه و سنی آن را در کتاب‌های معتبرِ خود آورده‌اند. دلیل او برای ردّ این روایت، واژۀ «ولیّ» است که به‌عقیدۀ او اگر به‌معنای محبت و دوستی باشد، صدورِ آن از حضرت رسول(ص) ممتنع خواهد بود؛ چراکه همۀ مسلمانان با امیرالمؤمنین علی(ع) دوستی داشته‌اند و احتیاجی به ذکر این روایت نبود، و اگر به‌معنای امارت و سرپرستیِ امت است، هرآینه باید با‌ واژۀ «والی» به آن اشاره می‌شد؛ نه واژۀ «ولیّ».

در نقد ادعای مذکور، مقالاتی نوشته شده است که نویسندگانِ آنها به ذکرِ اقوالِ علمایی از اهل‌سنت که این حدیث را در کتاب‌های خود آورده‌اند، بسنده کرده‌اند؛ لذا ضرورت اقتضا می‌کرد مقالۀ جامعی نگاشته شود تا ابعاد بیشتری را مورد توجه قرار دهد. بر این اساس، تمام سعیِ نگارنده بر این بوده است که از سه طریقِ زیر، به این ادعای ابن‌تیمیه پاسخ داده شود:

  1. بررسی دیدگاه علما و محدثانِ اهل‌سنت راجعبه حدیثِ «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي»؛
  2. بررسی جایگاه راویانِ این حدیث نزد علمای رجالِ اهل‌سنت؛
  3. بررسی دیدگاه علمای لغت‌شناس و مفسرانِ اهل‌سنت راجعبه استعمال واژۀ «ولیّ» در معنای فاعلیِ «والی».

پیش از ورود به بحث، باید به این مطلب اشاره کرد که با توجه به قراین موجود، به دست می‌آید که ادعای ابن‌تیمیه مبنی بر کذب‌ بودنِ حدیثِ «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي» ادعای باطلی است.

نظریۀ ابن‌تیمیه دربارۀ روایتِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي»

ابن‌تیمیه در کتاب منهاج السنة النبویة، صدورِ حدیثِ مشهورِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي» را از حضرت رسول اکرم(ص) تکذیب می‌کند و این‌گونه می‌نویسد:

همچنین قول او (علامه حلی))، «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي» که به‌نقل از رسول الله- روایت می‌کند، به آن حضرت دروغ بسته است. حضرت رسول- این‌گونه کلامی را به کار نبرده‌اند؛ چراکه علی [(ع)] در حالِ حیات و مماتِ خود، با همۀ مؤمنان دوست بوده است و هر مؤمنی نیز در حالِ حیات و مماتِ خود، با او (علی(ع)) دوست بوده است. پس اگر مراد از «ولیّ»، ولایت به‌معنای ضدِ عداوت و دشمنی است، مختص به زمانِ [خاصی] نیست؛ در حالی که در این روایت، به زمانِ بعد از رسول الله- اختصاص پیدا کرده است. اگرهم مراد از «ولیّ»، ولایت به‌معنای امارت است، باید از واژۀ «والی» استفاده می‌شد، نه واژۀ «ولیّ»؛ همان ‌طور که قول اکثر دربارۀ نمازِ میت این است که اگر ولیّ با والی جمع شدند، والی و امیر مقدم است؛ البته برخی نیز گفته‌اند که ولیّ مقدم می‌شود. پس این قولِ قائل (علامه حلی))، قولی است که نمی‌شود به حضرت رسول- نسبت داد؛ چراکه اگر مراد از «ولیّ» به‌معنای موالات و دوستی باشد، نیازی به بیانِ آن نبود، و اگر مراد از آن امارت باشد، شایسته بود آن حضرت این‌گونه می‌فرمودند: «والٍ علی کلّ مؤمن».[1]

آن‌چنان که ملاحظه شد، ابن‌تیمیه با استناد به معنای واژۀ «ولیّ»، صدورِ این روایت را از حضرت رسول اکرم(ص)، تکذیب می‌کند.

بررسی و نقد دیدگاه ابن‌تیمیه

جهت بررسی و نقد دیدگاه ابن‌تیمیه، ابتدا به بررسیِ حدیث مذکور در منابع حدیثیِ اهل‌سنت پرداخته خواهد شد. همچنین به‌صورت بسیار مختصر، راویانِ موجود در سلسله سندی که در سنن الترمذي برای این حدیث نقل شده است، بررسی می‌شوند و سپس، دیدگاه علمای اهل‌سنت راجع به واژۀ «ولیّ» تبیین می‌شود.

بررسی حدیثِ «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي» در منابع حدیثیِ اهل‌سنت

محدثانِ فراوانی این حدیث را در کتاب‌های معتبرِ خود نقل کرده‌اند که می‌توان اقوال آنها را به چهار دسته تقسیم کرد:

1. تصریح به صحتِ این حدیث

عده‌ای از علمای اهل‌سنت علاوه بر نقل این حدیث در کتاب‌های خود، به صحتِ آن نیز تصریح کرده‌اند که از این میان می‌توان به اشخاص زیر اشاره کرد:

  1. ابن ابی‌عاصم: وی از فقها و حافظانِ بزرگِ حدیث بود که در برخی منابع، از وی با عنوانِ «محدّث بن محدّث بن محدّث» یاد شده است.[2] او کتاب‌های فراوانی تألیف کرده است که یکی از این کتاب‌ها، کتابِ السنة است. در این کتاب، ابنابی‌عاصم روایتِ موردنظر را نقل می‌کند و تصریح می‌کند که اسنادِ این روایت، صحیح است و راویانش بنابر این شرط که مسلم بن حجاج از آنها روایتی نقل کرده ‌باشد، از ثقات هستند.[3]

اینکه ابن ابی‌عاصم می‌گوید: «رجاله ثقات علی شرط مسلم»، به این معناست که مسلم در کتابِ صحیحِ خود، از این راویان روایت نقل کرده باشد؛ لذا ابن ابی‌عاصم آنها را از ثقات می‌داند.[4]

  1. حاکم نیشابوری: او که از حفّاظ مطرح محسوب می‌شود، در کتاب معروفِ خود، المستدرك علی الصحیحین، دربارۀ این روایت تصریح می‌کند که این روایت بنابر این شرط که مسلم‌بن‌ حجاج از آنها روایتی نقل کرده باشد، صحیح است[5] و همان طور که گذشت، مسلم بن حجاج در کتاب صحیحِ خود، از تمامیِ راویانِ این حدیث، روایت نقل کرده است[6] و این مطلب نیز مؤید دیگری بر صحتِ حدیث موردِبحث خواهد بود.
  2. البانی: وی یکی از علمای معاصرِ وهابیت است که در علوم حدیث شهرت بسزایی دارد و علمای وهابیت از او با عناوینی نظیرِ «عالم»، «محدث»، «فقیه» و «امام» یاد می‌کنند.[7] با اینکه وی از پیروان و حامیان ابن‌تیمیه است؛ ولی برخلاف نظر ابن‌تیمیه، در چند کتابِ خود ازجمله کتابِ سلسلة الأحادیث الصحیحة،[8] کتابِ صحیح الجامع الصغیر و زیادته،[9] کتابِ التعلیقات الحسان علی صحیح ابنحبان[10] و کتابِ السراج المنیر في ترتیب أحادیث صحیح الجامع الصغیر[11] این حدیث را ذکر کرده است و مؤیدهای بر صحت این حدیث و ثقه ‌بودنِ راویانِ این حدیث، از جمله جعفر بن سلیمان، می‌آورد.[12]

نکتۀ بسیار مهم آن است که او در کتابِ سلسلة الأحادیث الصحیحة پس از ذکر صحتِ این حدیث، به ابن‌تیمیه به‌دلیل ردکردنِ این حدیث خرده می‌گیرد و این‌گونه می‌نویسد: «عجیب است که ابن‌تیمیه جرئت پیدا کرده و این حدیث را در کتاب منهاج السنة النبویة انکار و تکذیب کرده است».[13]

2. تصریح به حَسَن ‌بودنِ این حدیث

علمای دیگری از اهل‌سنت، پس از نقل حدیثِ «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي»، به حَسَن بودنِ آن تصریح کرده‌اند که به برخی از آنان اشاره می‌کنیم:

  1. ترمذی: او مؤلفِ کتابِ سنن الترمذي، یکی از صحاح ستۀ اهل‌سنت است که به‌گفتۀ خودش، این کتاب موردتأییدِ علمای حجاز، عراق و خراسان واقع شده است.[14] ترمذی ضمن بیان داستان ذیل، روایتِ «و هو ولي کلّ مؤمن بعدي» را نقل‌ می‌کند و اقرار می‌کند که این روایت، حَسَن است. وی نقل می‌کند:

 پیامبر اکرم- سپاهی ترتیب دادند و فرماندهیِ آن را به علی ابن ابی‌طالب [(ع)] سپردند. بعد از پیروزی در جنگ، علی [(ع)] کنیزی انتخاب کرد و به ملکیت خود درآورد. همین امر موجب شد تا چهار نفر از اصحاب، هم‌قَسم شوند تا وقتی که به محضر پیامبر اکرم- رسیدند، در محضر ایشان از علی [(ع)] شکایت کنند. پس از بازگشت از جنگ، خدمت رسول الله- رسیدند و یکی از آن چهار نفر به آن حضرت عرض کرد: «آیا نشنیده‌اید که علی ابن ابی‌طالب [(ع)] فلان کار را کرده است؟» حضرت- از او روی برگرداندند. نفر دوم و سوم نیز همان حرف را تکرار کردند و حضرت- نیز مجدداً روی برگرداندند. تا اینکه نفر چهارم همان حرف‌ها را مجدداً تکرار کرد که در این هنگام، پیامبر اکرم- با غضب رو به آنها کردند و سه مرتبه فرمودند: «ما تریدون من علي؟»؛ (از علی [(ع)] چه می‌خواهید؟) و پس از آن نیز فرمودند: «إن علیاً مني و أنا منه و هو ولي کلّ مؤمن (مِن) بعدي».[15]

  1. ابن‌کثیر: وی از محدثان، مورّخان و مفسرانِ شافعی است که ذهبی، علی‌رغمِ بزرگىِ قابل‌ملاحظۀ سِنیِ خود نسبتبه ابن‌کثیر، از او به‌عنوان استادِ خود یاد می‌کند.[16] باوجود آنکه ابن‌کثیر از شاگردانِ ابن‌تیمیه محسوب می‌شود و از او تأثیرات فراوانی پذیرفته است، ولی در کتاب البدایة و النهایة، در بخشِ «شیء من فضائل أمیر المؤمنین علي بن أبي طالب» پس از ذکرِ حدیث مذکور، اقرار می‌کند که این حدیث، حَسَن است.[17]

3. نقلِ حدیث، بدون واردکردنِ خدشه به آن

علمای فراوانی نیز این حدیث را نقل کرده‌اند بدون آنکه خدشه‌ای به آن وارد کنند یا ضعفی را به آن نسبت دهند. برخی از این علما عبارت‌اند از:

  1. طَیالِسی: او از نظرِ احمدبنحنبل و نسائی، شخصی ثقه است.[18] وی در کتاب خود، روایت مذکور را بدون آنکه اشکالی به آن وارد کند، به دو طریقِ متفاوت، از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است.[19]
  2. احمد بن حنبل: وی از ائمۀ اربعۀ اهل‌سنت و موردِاحترام ابن‌تیمیه است. او در کتابِ خود بدون واردکردنِ خدشه و اشکال، روایت مذکور را به اینصورت نقل می‌کند: «وَ قَالَ لَهُ رَسُولُاللَّهِ-: "أَنْتَ وَلِيُّ کلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي وَ مُؤْمِنَة"».[20]
  3. نسائی: او مؤلفِ کتاب مشهور و معتبرِ سنن النسائي است و از اشخاصی است که در حدیث‌شناسی، بین بزرگانِ اهل‌سنت صاحبِ شهرت بوده است؛ تاجاییکه ذهبی دربارۀ وی این‌چنین نقل می‌کند: «کان أفقه مشایخ مصر في عصره، و أعلمهم بالحدیث و الرجال»؛[21] ([نسائی] فقیه‌ترینِ مشایخ عصر خودش، و عالم‌ترینِ آنها در حدیث و رجال بوده است). نسائی در کتاب السنن الکبری نیز حدیث مذکور را در باب «فضائل علي,»، بدون واردکردنِ حتی کوچک‌ترین خدشه‌ای نقل کرده است.[22]
  4. حاکم نیشابوری: علاوه بر موردی که وی به صحت این حدیث تصریح می‌کند، در جای دیگری از کتابِ المستدرك علی الصحیحین، این روایت را بدون آنکه خدشه‌ای به آن وارد کند، از ابن‌عباس نقل می‌کند.[23] البته باتوجهبه فلسفۀ کتابِ او، که در واقع متممی برای صحیحین محسوب می‌شود، می‌توان این‌گونه برداشت کرد که حاکم نیشابوری به صحت این حدیث نیز قائل است؛ ولی چون تصریح به صحت نکرده است، آن را در این بخش قرار دادیم.
  5. ابن‌کثیر: همان‌ گونه که گذشت، ابن‌کثیر در یکی از کتاب‌های خود، این حدیث را به‌عنوان حدیثی حَسَن نقل می‌کند؛ همچنین در کتاب دیگرِ خود، بدون واردکردنِ اشکال و خدشه‌، این حدیث را مجدداً ذکر می‌کند.[24]
  6. متقی هندی: وی از علمای موردِاعتماد اهل‌سنت است که آثار ارزشمند فراوانی از خود بهجا گذاشته است و سرآمدِ این آثار، کتاب ارزشمندِ کنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال است. این کتاب نزد علماى فریقین منزلت والایی دارد و همۀ علماى بزرگ به آن توجه کرده و از آن، بهره‌ها برده‌اند.[25] متقیهندی چندین مرتبه در این کتاب، روایتِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي» را ذکر می‌کند؛ بدون آنکه به متن یا سند آن اشکال یا خدشه‌ای وارد کند.[26]

همچنین، محب‌الدین طبری در کتابِ الریاض النضرة في مناقب العشرة،[27] ابن‌حبان در کتابِ صحیح ابن حبان،[28] ابن‌عساکر در کتابِ تاریخ دمشق الکبیر،[29] ابن‌مغازِلی در کتابِ مناقب أمیر المؤمنین علي بن أبي طالب،[30] دمشقیِ باعونی در کتابِ جواهر المطالب في مناقب الإمام علي(ع)[31] و محمد بن یوسف گنجی در کتابِ کفایة الطالب في مناقب علي بن أبي طالب(ع)[32] این روایتِ صحیح را بدون واردکردنِ خدشه و اشکالی به آن، نقل کرده‌اند.

4. تضعیف روایت به‌دلیل وجود جعفر بن سلیمان

 برخی نیز این روایت را به‌خاطر وجودِ «جعفر بن سلیمان» در بین راویانِ آن، تضعیف نموده‌اند. دلیلِ اصلی آنان برای تضعیف جعفر بن سلیمان این است که وی شیعه بوده است.[33] ولی این ادعا، ادعای صحیحی نیست؛ چراکه:

اولاً: این روایت، تنها از این طریق نقل نشده است؛ بلکه همان طور که گذشت، طیالسی اذعان کرده است که طریقِ دیگری نیز برای این روایت وجود دارد.[34]

ثانیاً: برخی علما همچون ابن ابی‌عاصم،[35] عجلی کوفی[36] و یوسف بن عبدالرحمن مزی[37] به ثقه بودنِ جعفر بن سلیمان تصریح کرده‌اند.

با توجه به اینکه این حدیث را بسیاری از علمای اهل‌سنت بدون واردکردنِ حتی کوچک‌ترین اشکالی نقل و تأیید کرده‌اند، می‌توان به این نتیجه رسید که ادعای ابن‌تیمیه در کذب‌ خواندنِ این حدیث، مخدوش است.

بررسی راویان حدیثِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي»

یکی از شرایط صحتِ حدیث این است که راویانِ آن، از ثقات، و نزد رجالی‌ها از صفت صداقت برخوردار باشند؛ لذا در این قسمت برای تأکیدِ بیشتر بر صحت حدیث، راویانِ این حدیث، به‌صورت بسیار مختصر بررسی خواهند شد. البته همان طور که بیان شد، طبق نظر ابن‌ ابی‌عاصم، راویانِ این حدیث همگی از ثقات هستند و در صحیح مسلم، از آنها روایت نقل شده است؛ ولی برای اعتبارسنجیِ جداگانۀ هریک از راویان، سلسله سندی که در سنن الترمذي از آنها روایت نقل شده است، ‌بررسی خواهد شد.

سلسله سند حدیث، طبق نقل کتابِ «الجامع الصحیح و هو سنن الترمذي»

قبل از بررسی لازم است این نکته بیان شود که تمامی این راویان به‌جز جعفر بن سلیمان، از راویانِ صحیح بخاری و صحیح مسلم محسوب می‌شوند و جعفر بن سلیمان، فقط از راویانِ صحیح مسلم محسوب می‌شود.

ترمذی در کتاب خود این روایت را با این سلسله سند می‌آورد: «حَدَّثَنَا قُتَیبَةُ بن سعید، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَیمَانَ الضُّبَعِي، عَنْ یزِیدَ الرِّشْك، عَنْ مُطَرِّفِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَینٍ، قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللهِ-...».[38]

بنابراین راویانِ این حدیث عبارت‌اند از:

  1. قتیبة بن سعید: نسائی او را ثقه و صدوق می‌داند.[39] ذهبی نیز دربارۀ او از عباراتی همچون «شیخ‌الاسلام»، «امام» و «ثقه» استفاده می‌کند[40] و ابوحاتم رازی نیز او را ثقه می‌داند.[41]
  2. جعفر بن سلیمان الضُّبَعي: او طبق نظر بسیاری از رجالی‌ها ثقه است و تنها مشکلی که برخی از رجالی‌های اهل‌سنت دربارۀ او بیان می‌کنند، این است که او شیعه‌مذهب است.[42] البته شیعه‌بودن نمی‌تواند دلیلی بر تضعیف یا توثیقِ شخص باشد. عجلی نیز معتقد است که او باوجود آنکه شیعه است، ولی ثقه محسوب می‌شود.[43]
  3. یزید الرشک: ابوزرعه، ابوحاتم و ترمذی او را ثقه می‌دانند.[44] ابن‌حبان نیز نامِ وی را در کتاب ثقاتِ خود آورده است.[45]
  4. مطرف بن عبدالله: او از راویان صحیحبخاری و صحیحمسلم محسوب می‌شود و ابی بن کعب او را شخصیتی موثق به حساب می‌آورد که به فضیلت، ورع، عقل و ادب مزیّن است.[46] عجلی نیز وی را ثقه می‌داند.[47]
  5. عمران بن حُصَین: او از صحابه محسوب می‌شود؛[48] لذا دربارۀ وی، نزاعی وجود ندارد.

بررسی واژۀ «ولیّ» در این روایت

همان طور که گذشت، ابن‌تیمیه قائل است که مادۀ «ولیّ» در صورتی به‌معنای امارت و سرپرستی خواهد‌ بود که به شکل اسم فاعل، و با لفظ «والی» وارد شده باشد و اگر به‌صورت واژۀ «ولیّ» به کار رفته باشد، به‌معنای دوستی خواهد بود. این ادعای ابن‌تیمیه باطل است و لزوماً نیازی نیست که واژۀ «والی» بیاید تا معنای فاعلی بدهد؛ بلکه می‌توان از واژۀ «ولیّ» نیز معنای فاعلیِ آن را اراده کرد؛ چنان‌که بسیاری از علمای لغت‌شناس و مفسرانِ اهل‌سنت، ذیل واژۀ «ولیّ» اذعان کرده‌اند مانعی ندارد که از این واژه، معنای فاعلیِ آن را اراده کرد. حتی در موارد‌ متعددی، آنان نیز از واژۀ «ولیّ» معنای فاعلیِ آن را اخذ کرده‌اند که به برخی از آنان اشاره می‌شود.

دیدگاه علمای لغت‌شناس

دیدگاه لغت‌شناسان از آن جهت حائز اهمیت است که آنان در شناخت معانیِ لغات، خبره هستند؛ به همین دلیل در این بخش، معنای «ولیّ» از دیدگاه علمای لغت‌شناس را بررسی می‌کنیم. البته ذکر این مطلب نیز ضروری است که «وا‌لی» معانیِ متعددی در زبان فارسی دارد که یکی از این معانی، صاحبِ امر و اختیار است؛[49] بنابراین، اگر در جایی ذیل واژۀ «ولیّ» گفته شود که به‌معنای متولیِ امور و صاحبِ امور است، می‌توان این نتیجه را گرفت که واژۀ «ولیّ» می‌تواند به‌معنای «والی» باشد. بسیاری از علمای لغت‌شناسِ اهل‌سنت معتقدند که می‌توان این واژه را در معنای فاعلی‌اش استعمال کرد که به برخی از این لغت‌شناسان اشاره خواهیم کرد:

  1. ابن‌فارس: او از اشخاصِ نامدار و دارای اعتبار در علم لغت است؛ تا حدی که در مدحِ وی این‌گونه وارد شده است: «و کان رأسا في الأدب»؛[50] (ابن‌فارس مرجعی در ادبیات بوده است). او در کتابِ معجم مقاییس اللغة، ذیل واژۀ «ولیّ» می‌نویسد: «کلُّ مَنْ وَلی أَمْرَ آخَرَ فَهُوَ وَلِیهُ»؛[51] (هرکس سرپرست و متولیِ امور شخص دیگری باشد، او ولیِّ آن شخص است).
  2. راغب اصفهانی: او یکی از سرشناس‌ترین علمای علم لغت است که فخررازی در کتابِ تأسیس التقدیس، از وی با عنوانِ «ائمۀ اهل‌سنت» و «قرین غزالی» یاد می‌کند.[52] وی در کتابِ معجم مفردات ألفاظ القرآن، دربارۀ «ولیّ» این‌گونه می‌نویسد:

و الولایة: تولی الأمر، و قیل: الوِلایة و الوَلایة نحو: الدِلالة و الدَلالة، و حقیقته: تولی الأمر. و الولي و المولى یستعملان في ذلك. کل واحد منهما یقال في معنى الفاعل؛[53]

ولایت به‌معنای تولیت و به‌عهده‌گرفتنِ امور است. برخی گفته‌اند که نسبت وِلایت و وَلایت، مثل نسبتِ دِلالت و دَلالت است؛ و حقیقت آن است که ولی و مولی در معنای به‌عهده‌داشتن و متولی ‌شدنِ امور استعمال می‌شوند؛ پس «ولیّ» و «مولی» در معنای فاعلیِ خود به کار می‌روند [و لذا به‌معنای «سرپرست» هستند].

همان طور که ملاحظه شد، راغب اصفهانی نیز قائل است که «ولیّ» در معنای فاعلی‌اش به‌ کار رفته و به‌معنای سرپرست است.

  1. زمخشری: وی از علمای معتزله است که در علوم فراوانی ازجمله لغت، تفسیر، نحو و ادبیات، زبانزد بوده است؛ به‌گونه‌ای که به وی در این علوم، لقب «امام» نیز داده شده است.[54]

ذهبی دربارۀ او این‌گونه می‌نویسد: «و کان رأسا فی البلاغة و العربیة و المعاني و البیان، و له نظم جید»؛[55] (در بلاغت، ادبیات عرب، علم معانی و علم بیان، شخصیت مرجعی بوده است؛ البته علاوه بر نثر، او در شعر و نظم نیز خبره بوده است). زمخشری معتقد است که واژۀ «ولیّ» دو معنای حقیقی دارد که یکی از آنها، «سرپرستی و سلطنت» است و برای این معنا، چند مثال می‌زند: «وليّ الیتیم: کسی که سرپرستیِ یتیم را به عهده گرفته است. وليّ القتیل: کسی که سرپرستِ خونِ فردِ کشته‌شده است».[56] بنابراین، از نظرِ وی مانعی ندارد که واژۀ «ولیّ» در معنای فاعلیِ خود، یعنی «والی» استعمال شود.

  1. ابن‌اثیر: او فقیه، محدث و مفسر شافعی‌مذهبی است که در بسیاری از علومِ روزگارش توانا بود و از شهرت و اعتبار فراوانی در نزد علما و رجال‌شناسانِ فرقه‌های مختلف اسلامی برخوردار است؛ تاجاییکه ابن‌قاضی شهبه او را به‌نقل از ابن‌نقطه، از «ثقات» شمرده است.[57]

ابن‌اثیر در کتابِ النهایة في غریب الحدیث و الأثر، این‌گونه می‌نویسد: «و کل من ولی أمراً أو قام به، فهو مولاه و ولیه»؛[58] (کسی را که سرپرستیِ کاری را بر عهده می‌گیرد و به انجام آن کار قیام می‌کند، ولی و مولا می‌گویند). این عبارتِ وی نیز، ناقضِ ادعای ابن‌تیمیه است و منعی نمی‌بیند که «ولیّ» در معنای «والی» استعمال شود. البته در کتاب‌های دیگر علمای اهل‌سنت نیز عبارت‌هایی مشابهِ عبارتِ ابن‌اثیر در تعریف «ولیّ»، وارد شده است.[59]

معناشناسیِ واژۀ «ولیّ» در قرآن کریم

در موارد متعددی در قرآن کریم، واژۀ «ولیّ» و مشتقات آن به کار رفته است که در بسیاری از این آیات، این واژه به‌معنای سرپرست و متولیِ امور است؛ به‌عنوان مثال، می‌توان به آیۀ 257 سورۀ بقره،[60] آیۀ 68 سورۀ آل‌عمران[61] و آیۀ 75 سورۀ نساء[62] اشاره کرد.

در ذیل آیاتی که از واژۀ «ولیّ» استفاده شده است، مفسران فراوانی از اهل‌سنت به این مطلب اذعان کرده‌اند که این واژه را می‌توان در معنای فاعلیِ خود، یعنی «والی» استعمال کرد که در ادامه، به چند موردِ آن اشاره خواهیم کرد.[63]

  1. البحر المدید في تفسیر قرآن الکریم: نویسندۀ این تفسیر که از علمای مالکی است، ذیل تفسیر آیۀ257 سورۀ بقره اذعان می‌کند که «ولیّ» در این آیه، به‌معنای «متولیِ امور» و در معنای فاعلی استعمال شده است.[64]
  2. التفسیر البسیط: نویسندۀ ‌شافعی‌مذهبِ این تفسیر، ذیل آیات 107 و 257 سورۀبقره اذعان می‌کند که «ولیّ» در این موارد، ازکلماتی است که بر وزن «فعیل» است؛ ولی معنای وزنِ «فاعل» از آن اراده می‌شود.[65]
  3. تفسیر المظهري: مظهری، مفسرِ حنفی‌مذهب، نیز ذیل آیۀ257 سورۀ بقره می‌نویسد که «ولیّ» در این آیه، به‌معنای «متولیِ امور» است.[66]
  4. التفسیر المنیر: زحیلی، عالم معاصر و نویسندۀ این تفسیر، ذیل آیۀ257 سورۀ بقره قائل است که )الله ولي الذین آمنوا( یعنی «و الله یتولي أمور المؤمنین بالرعایة و العنایة و الهدایة لأرشد الأمور»؛[67] (و خداوند سرپرست و متولیِ امور مؤمنان است...). پس روشن است که می‌توان «ولیّ» را در مواردی، به‌معنای «متولیِ امور» یا همان «والی» استعمال کرد.
  5. التفسیر الواضح: محمد محمود حجازی، که از علمای معاصر مصر و از پژوهشگران حوزۀ قرآنی است، ذیل آیۀ107 سورۀبقره این‌گونه می‌نویسد: «و لیس لکم ولي سواه یتولى أمورکم و لا نصیر ینصرکم»؛[68] (شما غیر از خداوند، ولیّ‌ای‌ ندارید که متولی و سرپرست امورتان باشد و غیر از خداوند یاوری نیز ندارید که شما را یاری کند). از این عبارتِ وی می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که یکی از معانیِ ولیّ، «متولیِ امور» یا همان «والی» است.

همچنین او ذیل آیۀ 257 سورۀ بقره نیز معتقد است که «ولیّ» یعنی «یتولى أمورهم بالرعایة و العنایة»؛[69] (خداوند متولیِ امور مؤمنان است و به امور آنان عنایت دارد).

  1. التفسیر الکبیر: فخر رازی، نویسندۀ معروف و صاحب این تفسیر، ذیل آیۀ45 سورۀ نساء دربارۀ واژۀ «ولیّ» این‌گونه می‌نویسد: «إن الولي، المُتَصَرِّفُ فی الشيء»؛[70] (مراد از ولیّ، متصرِّف در امور است). در زبان فارسی نیز یکی از معانیِ مُتَصَرِّف، حاکم و والی است.[71] این عبارت نیز بر این امر دلالت می‌کند که «ولیّ» می‌تواند به‌معنای والی و متولیِ امور استعمال شود.
  2. الدر المنثور في التفسیر بالمأثور: در این کتابِ مشهورِ جلال‌الدین سیوطی، که نزد فریقین از اهمیت خاصی برخوردار است، واژۀ «ولیّ» در موارد متعددی در معنای فاعلیِ خود، یعنی «والی» و «سرپرست» استعمال شده است که تنها به دومورد از آنها اشاره می‌کنیم:

الف. سیوطی ذیل آیۀ 221 سورۀ بقره این روایت را از عایشه نقل می‌کند: «و السلطان ولي من لا ولي له»؛[72] ([دربارۀ دختری که سرپرست در امر ازدواج ندارد] حاکم و سلطان، متولی و سرپرستِ کسی خواهد بود که متولی و سرپرست ندارد). مراد از «ولیّ» در این عبارت نیز «متولیِ امر» است.

ب. سیوطی ذیل آیۀ 2 سورۀ نساء این عبارت را می‌آورد: «و جعل وليّ الیتیم یعزل مال الیتیم عن ماله»؛[73] (به سرپرستِ یتیم این اجازه داده شده است که دارایی‌های یتیم را از دارایی‌های خودش جدا کند). مراد از کلمۀ «ولیّ الیتیم» در این عبارت نیز «سرپرست یتیم» و «متولیِ امور او» است.

واژۀ «ولیّ» در کتاب‌های محدثان مشهور اهل‌سنت

علاوه بر قراین فوق، این نکته را نیز باید افزود که در بسیاری از کتاب‌های حدیثیِ اهل‌سنت نیز برخلاف تصور ابن‌تیمیه، واژۀ «ولیّ» به‌معنای سرپرست و متولیِ امور استعمال شده است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم.

در چندین جای کتابِ مسند أحمد بن حنبل، روایتی از ابوبکر نقل شده است که او گفته است: «أنا وليّ رسول الله- بعده أعمل فیها بما کان یعمل رسول الله- فیها»؛[74] (من متولیِ امور بعد از رسول‌ الله- هستم و همان‌ گونه که رسول الله- عمل می‌کردند، من هم همان‌ گونه عمل می‌کنم).

بسیار واضح است که طبق ادعای ابن‌تیمیه دربارۀ حدیثِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي»، نمی‌توان واژۀ «ولیّ» را در اینجا به‌معنای دوستی گرفت؛ چراکه مقید به زمان بعد از رسول الله(ص) شده است. پس معنایی که در اینجا متصور است، ولایت و حکومت بعد از رسول الله(ص) است؛ لذا همان طور که در اینجا «ولیّ» می‌تواند به‌معنای والی و سرپرستِ جامعه باشد، منعی ندارد که در روایت نبویِ موردِبحث نیز، «ولیّ» به‌معنای والی باشد.

همچنین در حدیثی که در مسند أحمد بن حنبل دربارۀ ارث وارد شده است، حضرت رسول الله(ص) فرموده‌اند: «أنا وليُّ من لا وليَّ له»[75] که روشن است که واژۀ «ولیّ» در اینجا نیز به‌معنای سرپرست و متولیِ امور به کار رفته است.

افزون بر آنچه گذشت، عباراتی مثل «ولي المقتول»، «ولي الدم»، «ولي الیتیم» که به‌صورت فراوان در کتاب‌های علمای اهل‌سنت، به‌ویژه کتاب‌های فقهی استعمال شده است، دالّ بر آن است که «ولیّ» می‌تواند به‌معنای سرپرست و متولیِ امور استعمال شود. مصطفی دیب البغاء نیز در تحقیق و تعلیقی که بر کتابِ صحیح البخاري زده است، این‌گونه می‌نویسد: «الوليُّ کل مَن ولی أَمراً أَو قام به»؛[76] (ولیّ کسی است که کاری را به عهده بگیرد و سرپرستِ آن شود و برای انجام آن قیام کند).

همچنین در مسئلۀ نکاح که رضایت ولیِّ دختر، شرطِ وقوع و صحت آن است، در بسیاری از کتاب‌ها از جمله سنن الترمذي، المستدرك علی الصحیحین، این حدیث نبوی روایت شده است: «عَنْ عَائِشَةَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ- قَالَ: [...] وَ إِنْ تَشَاجَرُوا فَالسُّلْطَانُ وَلِيُّ مَنْ لاَ وَلِيَّ لَهُ»؛[77] (از عایشه نقل شده است که رسول الله- فرمودند: "[...] اگر در امری مشاجره کردند، پس حاکم متولیِ امرِ کسی است که ولیّ ندارد").

نتیجه

ابن‌تیمیه قائل است که حدیث مشهورِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي» که در منقبت امیرالمؤمنین علی(ع) وارد شده، دروغی است که به پیامبر اکرم(ص) نسبت داده شده است و اصلی‌ترین دلیلِ وی برای ردّ این حدیث، معنای واژۀ «ولیّ» است که به‌عقیدۀ او امکان ندارد که این واژه به‌معنای «والی» باشد و همچنین امکان ندارد که مراد از «ولیّ»، دوستی به‌معنای ضدِّ عداوت باشد؛ چراکه حضرت علی(ع) همواره دوستِ مؤمنان بوده است؛ لذا این حدیث بی‌فایده و عبث خواهد بود. این در حالی است که اولاً: این حدیث موردِتأیید علمای فریقین است و بسیاری از علمای اهل‌سنت آن را بدون بیانِ خدشه و اشکال نقل کرده‌اند و حتی در موارد فراوانی به صحیح و حَسَن بودنِ آن تصریح کرده و اذعان داشته‌اند که تمام راویانِ این حدیث، از ثقات هستند. ثانیاً: می‌توان از واژۀ «ولیّ» در این حدیث، معنای فاعلی یعنی «والی» را اراده کرد؛ چنان‌که بسیاری از علمای اهل‌لغت و مفسرانِ اهل‌سنت، این‌گونه اراده و استعمال کرده‌اند. بنابراین، ادعای ابن‌تیمیه مبنی بر کذب‌ خواندنِ حدیثِ «و هو وليُّ کلّ مؤمن بعدي»، ادعایی غلط و سست است.


 

کتابنامه

  1. قرآن کریم.
  2. ابن ابی‌عاصم، احمد بن عمرو، السنة، بیروت: المکتب الإسلامي، چاپپنجم، 1426ق.
  3. ابن‌اثیر، مبارک بن محمد، النهایة في غریب الحدیث و الأثر، تحقیق: طاهر احمد زاوی و محمود محمد طناحی، قم: دارالتفسیر، چاپ اول، 1384ش.
  4. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، منهاج السنة النبویة؛ في نقض کلام الشیعة و القدریة، تحقیق: محمد رشاد سالم، بی‌جا: بی‌نا، چاپاول، 1406ق.
  5. ابن‌حبان، محمد بن حبان، صحیح ابن حبان، تحقیق: شعیب أرنؤوط، بیروت: مؤسسة الرسالة، چاپدوم، 1414ق.
  6. ابن‌حبان، محمد بن حبان، کتاب الثقات، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1419ق.
  7. ابن‌حجر عسقلانی، احمد بن علی، نزهة النظر في توضیح نخبة الفکر في مصطلح أهل الأثر، تحقیق: محمد مرابی، بیروت: دارابن کثیر، چاپ دوم، 1436ق.
  8. ابن‌حنبل، احمد بن محمد، فضائل الصحابة، تحقیق: وصی‌الله محمد عباس، بیروت: مؤسسةالرسالة، چاپ اول، 1403ق.
  9. ابن‌حنبل، احمد بن محمد، مسند أحمد بن حنبل، تحقیق: شعیب أرنؤوط و عادل مرشد، بیروت: مؤسسةالرسالة، چاپ اول، 1421ق.
  10. ابن‌عجیبه، احمد، البحر المدید في تفسیر القرآن الکریم، تحقیق: احمد عبدالله قرشی، قاهره: حسن عباس زکي، 1419ق.
  11. ابن‌عساکر، علی بن حسن، تاریخ دمشق الکبیر، تحقیق: علی عاشور جنوبی، بیروت: دارإحیاء التراث العربي، چاپاول، 1421ق.
  12. ابن‌فارس، احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، بیروت: دارعالم الکتب، 1420ق.
  13. ابن‌کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، بی‌جا: دارالفکر، 1407ق.
  14. ابن‌کثیر، اسماعیل بن عمر، جامع المسانید و السنن الهادي لأقوم سنن، تحقیق: عبدالملک بن عبدالله دهیش، بیروت: دارخضر، چاپدوم، 1419ق.
  15. ابن‌مغازِلی، علی، مناقب أمیر المؤمنین علي بن أبي طالب[(ع)]، تحقیق: ابوعبدالرحمن ترکی بن عبدالله رادعی، صنعا: دارالآثار، چاپ اول، 1424ق.
  16. البانی، محمد ناصرالدین، التعلیقات الحسان علی صحیح ابن حبان، جده: دارباوزیر، چاپ اول، 1424ق.
  17. البانی، محمد ناصرالدین، السراج المنیر في ترتیب أحادیث صحیح الجامع الصغیر، بی‌جا: دارالصدیق، چاپسوم، 1430ق.
  18. البانی، محمد ناصرالدین، سلسلة الأحادیث الصحیحة، ریاض: مکتبةالمعارف، چاپاول، 1415ق.
  19. البانی، محمد ناصرالدین، صحیح الجامع الصغیر و زیادته، بی‌جا: المکتب الإسلامي، بی‌تا.
  20. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاري، تحقیق: محمد زهیر بن ناصر، بی‌جا: دارطوق النجاة، چاپاول، 1422ق.
  21. ترمذی، محمد بن عیسی، الجامع الصحیح و هو سنن الترمذي، بیروت: دارإحیاء التراث العربي، چاپاول، بی‌تا.
  22. ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذي، تحقیق: بشار عواد معروف، بیروت: دارالغرب الإسلامي، 1998م.
  23. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرك علی الصحیحین، بیروت: دارالمعرفة، چاپدوم، 1427ق.
  24. حجازی، محمد محمود، التفسیر الواضح، بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا.
  25. حکیمیان، ابوالفتح، دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، تهران: مرکز دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، چاپپنجم، 1383ش.
  26. دمشقی باعونی، محمد بن احمد، جواهر المطالب في مناقب الإمام علي(ع)، تحقیق: علامه شیخ محمدباقر محمودی، قم: مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة، چاپاول، 1415ق.
  27. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت: مؤسسةالرسالة، چاپسوم، 1405ق.
  28. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات ألفاظ القرآن، تحقیق: ابراهیم شمس‌الدین، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپسوم، 2008م.
  29. زحیلی، وهبه، التفسیر المنیر فی العقیدة و الشریعة و المنهج، دمشق: دارالفکر المعاصر، چاپدوم، 1418ق.
  30. زمخشری، محمود بن عمر، أساس البلاغة، تحقیق: محمد باسل عیون السود، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپاول، 1419ق.
  31. سیوطی، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، بیروت: دارإحیاء التراث العربي، چاپاول، 1421ق.
  32. طبری، احمد بن عبدالله، الریاض النضرة في مناقب العشرة، بی‌جا: دارالکتب العلمیة، چاپدوم، بی‌تا.
  33. طیالسی، سلیمان بن داود، مسند أبي داود الطیالسي، تحقیق: محمد حسن اسماعیل، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپاول، 1425ق.
  34. عجلی ‌کوفى، احمد، تاریخ الثقات، بی‌جا: دارالباز، چاپاول، 1405ق.
  35. عمید، حسن، فرهنگ فارسی عمید، تهران: انتشارات راه‌رشد، چاپاول، 1389ش.
  36. فالح، عامر عبدالله، معجم ألفاظ العقیدة، ریاض: مکتبةالعبیکان، چاپاول، 1417ق.
  37. فخر رازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر للإمام الفخر الرازي، بیروت: دارالفکر، چاپاول، 2005م.
  38. گنجی، محمد بن یوسف، کفایة الطالب في مناقب علي بن أبيطالب(ع)، تحقیق: شیخ محمدهادی امینی، بی‌جا: دارالأضواء، چاپ اول، 1430ق.
  39. متقی هندی، علی بن حسام‌الدین، کنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال، تحقیق: محمود عمر دمیاطی، کابل: انتشارات ایمان، بی‌تا.
  40. مزی، یوسف، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، تحقیق: بشار عواد معروف، بیروت: مؤسسةالرسالة، چاپاول، 1400ق.
  41. مصطفی، ابراهیم و دیگران، المعجم الوسیط، تحقیق: مجمعاللغة العربیة، بی‌جا: دارالدعوة، بی‌تا.
  42. مظهری، محمد ثناءالله، تفسیر المظهري، پیشاور: مکتبة فریدیة، بی‌تا.
  43. معین، محمد، فرهنگ فارسی معین، تهران: ادنا، چاپچهارم، 1386ش.
  44. نسائی، احمد بن علی، السنن الکبری، تحقیق: حسن عبدالمنعم شلبی، بیروت: مؤسسةالرسالة، چاپاول، 1421ق.
  45. واحدی نیشابوری، علی بن احمد، التفسیر البسیط، تحقیق: محمد بن صالح بن عبدالله فوزان، ریاض: جامعةالإمام محمد بن سعود الإسلامیة، چاپاول، 1430ق.
  46. یوسفی اشکوری، حسن، دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، تهران: مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپپنجم، 1383ش.

سایت‌ها

  1. http://wikinoor.ir
  2. http://www.wikifeqh.ir
  3. https://makarem.ir

 

[1]. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، منهاج السنة النبویة، ج7، ص391.

[2]. حکیمیان، ابوالفتح، دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص678.

[3]. ابن ابی‌عاصم، احمد بن عمرو، السنة، ص519، ح1187.

[4]. ابن‌حجر عسقلانی، احمد بن علی، نزهة النظر في توضیح نخبة الفکر في مصطلح أهل الأثر، ص126.

[5]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرك علی الصحیحین، ج4، ص73، ح4636.

[6]. ابن‌حجر عسقلانی، احمد بن علی، نزهة النظر في توضیح نخبة الفکر في مصطلح أهل الأثر، ص126.

[7]. «محمد ناصرالدین البانی»، سایت ویکی‌فقه، آدرس:

http://wikifeqh.ir/ محمد_ناصرالدین_البانی

[8]. البانی، محمد ناصرالدین، سلسلة الأحادیث الصحیحة، ج5، ص261.

[9]. البانی، محمد ناصرالدین، صحیح الجامع الصغیر و زیادته، ج2، ص980، ح5598.

[10]. البانی، محمد ناصرالدین، التعلیقات الحسان علی صحیح ابن حبان، ج10، ص67، ح6890.

[11]. البانی، محمد ناصرالدین، السراج المنیر في ترتیب أحادیث صحیح الجامع الصغیر، ج2، ص691، ح4240.

[12]. البانی، محمد ناصرالدین، سلسلة الأحادیث الصحیحة، ج5، ص261.

[13]. همان، ص263.

[14]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج13، ص274.

[15]. ترمذی، محمد بن عیسی، الجامع الصحیح و هو سنن الترمذي، ص977، ح3721.

[16]. «ابن‌کثیر، اسماعیل بن عمر»، سایت ویکی‌نور، آدرس:

http://wikinoor.ir/ ابن_کثیر،_اسماعیل_بن_عمر

[17]. ابن‌کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، ج7، ص381.

[18]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج9، ص384.

[19]. الف. «حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَیمَانَ الضُّبَعِي، حَدَّثَنَا یزِیدُ الرِّشْك، عَنْ مُطَرِّفِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الشِّخِّیرِ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَینٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ- بَعَثَ عَلِیا فِي جَیشٍ فَرَأَوْا مِنْهُ... فقال رسول الله-: "مَا لَهُمْ وَ لِعَلِي إِنَّ عَلِیا مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِي کلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي"». (طیالسی، سلیمان بن داود، مسند أبي داود الطیالسي، ج1، ص444، ح868).

ب: «حَدَّثَنَا یونُسُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ أَبِي بَلْجٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَیمُونٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ- قَالَ لِعَلِي: "أَنْتَ وَلِي کلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي"». (همان، ج3، ص163، ح2875).

[20]. ابن‌حنبل، احمد بن محمد، فضائل الصحابة، ج2، ص682، ح1168.

[21]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج14، ص133.

[22]. نسائی، احمد بن علی، السنن الکبری، ج7، ص309.

[23]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرك علی الصحیحین، ج4، ص106، ح4708.

[24]. ابن‌کثیر، اسماعیل بن عمر، جامع المسانید و السنن الهادي لأقوم سنن، ج6، ص431، ح8054.

[25]. «معرفی کتاب کنز العمال»، سایت دفتر حضرت آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی، آدرس:

https://makarem.ir/main.aspx?lid=0&mid=249187&typeinfo=23&catid=24055.5

[26]. متقی هندی، علی بن حسام‌الدین، کنز العمال، ج11، ص275، ح32880؛ ص279، ح32935 و 32939؛ ص281، ح32960.

[27]. طبری، احمد بن عبدالله، الریاض النضرة في مناقب العشرة، ج3، ص129 و 175.

[28]. ابن‌حبان، محمد بن حبان، صحیح ابن حبان، ج15، ص373، ح6929.

[29]. ابن‌عساکر، علی بن حسن، تاریخ دمشق الکبیر، ج45، ص78، 198 و 199.

[30]. ابن‌مغازِلی، علی، مناقب أمیر المؤمنین علي بن أبي طالب [%]، ص294 و 297.

[31]. دمشقی باعونی، محمد بن احمد، جواهر المطالب في مناقب الإمام علي%، ج1، ص85 و 237.

[32]. گنجی، محمد بن یوسف، کفایة الطالب في مناقب علي بن أبي طالب%، ص98.

[33]. ابن‌حنبل، احمد بن محمد، مسند أحمد بن حنبل، ج33، ص154.

[34]. طیالسی، سلیمان بن داود، مسند أبي داود الطیالسي، ج3، ص163، ح2875.

[35]. ابن ابی‌عاصم، احمد بن عمرو، السنة، ص519، ح1187.

[36]. عجلى کوفى، احمد، تاریخ الثقات، ج1، ص97.

[37]. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، ج5، ص47.

[38]. ترمذی، محمد بن عیسی، الجامع الصحیح و هو سنن الترمذي، ص977، ح3721.

[39]. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، ج23، ص530.

[40]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج11، ص13.

[41]. همان، ص16.

[42]. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، ج5، ص47.

[43]. عجلى کوفى، احمد، تاریخ الثقات، ج1، ص97.

[44]. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، ج32، ص282.

[45]. ابن‌حبان، محمد بن حبان، کتاب الثقات، ج4، ص403.

[46]. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال في أسماء الرجال، ج28، ص69.

[47]. همان.

[48]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج2، ص508.

[49]. عمید، حسن، فرهنگ فارسی عمید، ص1045.

[50]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج17، ص104.

[51]. ابن‌فارس،‌ احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ج6، ص141.

[52]. «راغب اصفهانی، حسین بن محمد»، سایت ویکی‌نور، آدرس:

http://wikinoor.ir /راغب_اصفهانی،_حسین_بن_محمد/

[53]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات ألفاظ القرآن، ص606.

[54]. ذهبی، محمد بن احمد، سیر أعلام النبلاء، ج20، ص154.

[55]. همان.

[56]. زمخشری، محمود بن عمر، أساس البلاغة، ج2، ص355.

[57]. یوسفی اشکوری، حسن، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص704.

[58]. ابن‌اثیر، مبارک بن محمد، النهایة في غریب الحدیث و الأثر، ج5، ص228.

[59]. مصطفی، ابراهیم و دیگران، المعجم الوسیط، ج2، ص1058؛ فالح، عامر عبدالله، معجم ألفاظ العقیدة، ص443.

.[60] )اللَّهُ وَلِي الَّذِینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ(.

[61]. )وَ اللَّهُ وَلِي الْمُؤْمِنِینَ(.

[62]. )وَ اجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْك وَلِیاً(.

[63]. البته نگارنده اعلام می‌کند که در مقام تأیید یا نفی نظر آنان نیست و صرفاً در مقام بیان شاهدمثال‌هایی علیه ادعای ابن‌تیمیه است.

[64]. ابن‌عجیبه، احمد، البحر المدید في تفسیر القرآن الکریم، ج1، ص289.

[65]. واحدی نیشابوری، علی بن احمد، التفسیر البسیط، ج3، ص235؛ ج4، ص368.

[66]. مظهری، محمد ثناءالله، تفسیر المظهري، ج1، ص353.

[67]. زحیلی، وهبه، التفسیر المنیر في العقیدة و الشریعة و المنهج، ج3، ص22.

[68]. حجازی، محمد محمود، التفسیر الواضح، ج1، ص63.

[69]. همان، ص169.

[70]. فخر رازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر للإمام الفخر الرازي، ج4، ص101.

[71]. معین، محمد، فرهنگ فارسی معین، ج2، ص1613.

[72]. سیوطی، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، ج1، ص579.

[73]. همان، ج2، ص399.

[74]. ابن‌حنبل، احمد بن محمد، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص483.

[75]. همان، ج28، ص432، ح17199.

[76]. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاري، ج6، ص88.

[77]. «عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ0 قَالَ: أَیمَا امْرَأَةٍ نَکحَتْ بِغَیرِ إِذْنِ وَلِیهَا فَنِکاحُهَا بَاطِلٌ، فَنِکاحُهَا بَاطِلٌ، فَنِکاحُهَا بَاطِلٌ، فَإِنْ دَخَلَ بِهَا فَلَهَا الْمَهْرُ بِمَا اسْتَحَلَّ مِنْ فَرْجِهَا، فَإِنْ اشْتَجَرُوا فَالسُّلْطَانُ وَلِي مَنْ لاَ وَلِي لَهُ». (ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذي، ج2، ص398؛ حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرك علی الصحیحین، ج2، ص519، ح2756).

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن