دربارۀ رابطۀ مفهومیِ «ایمان» و «عمل» دیدگاه های مختلفی بیان شده است. برخی مانند خوارج راه افراط، و برخی مانند مرجئه راه تفریط را پیموده اند. جستار حاضر درصددِ بیان بررسیِ دیدگاه ابن تیمیه در این زمینه برآمده است و می توان از ظاهر کلمات ابن تیمیه سه نظریه را استخراج کرد: 1. رکن بودنِ مطلقِ عمل برای ایمان؛ 2. تلازم بین ایمان و عمل؛ 3. تقسیم اعمال به باطنی و ظاهری و ادعای رکنیتِ اعمال باطنی. در این صورت، عمل قلبی، جزءِ ایمان خواهد بود؛ اما اعمال ظاهری لازمۀ جداناپذیر ایمان  هستند. جمع بندیِ دقیق سه نظریه به جزء بودنِ عمل برای ایمان ختم می شود و با دقت عقلی، نظریۀ سوم به همان نظریۀ اول برمی گردد. با این بیان، ابن تیمیه اعمال ظاهری را در ظاهر، داخل در مفهومِ ایمان ندانسته است؛ اما لازمه ای جدایی ناپذیر برای اسلام قرار داده که همان جزئیتِ عمل را نشان می دهد. این در حالی است که شیعه و ائمۀ مذاهب اربعه نظری برخلاف نظر ابن تیمیه دارند و عمل را داخل در مفهوم ایمان ندانسته اند.
نویسنده :  ابراهیم کاظمی- پژوهشگر مؤسسۀ دار الإعلام لمدرسة أهل البیت(ع)
منبع :  مجله سراج منیر شماره 33

مقدمه

مسئلۀ بررسیِ رابطۀ مفهومیِ ایمان و عمل از مسائلِ پرحاشیه در قرن اول و دوم بوده و سبب اختلافات زیادی شده است. یکی از مشخصه های مفهوم ایمان، واژۀ عمل است. از دیرباز، در بین جامعۀ اسلامی دربارۀ مفهوم ایمان اختلافات فراوانی وجود داشته است و برخی به سوی افراط، و برخی به سوی تفریط کشیده شده اند. برخی عمل را جزءِ ایمان ندانسته و برخی دیگر نیز عمل را جزءِ ماهیتِ اصلیِ ایمان قرار داده  و مرتکبِ کبیره را کافر شمرده اند. بررسیِ حاضر در زمینۀ دیدگاه ابن تیمیه در راستای رسیدن به این هدفِ بزرگ قدم برمی دارد که تبیین کند ابن تیمیه به چه ارتباطی بین ایمان و عمل قائل است و آیا تفکر ابن تیمیه به تفکر خوارج برمی گردد یا خیر. اگر خوارج عمل را داخل در ایمان قرار داده اند، به پذیرشِ توابعِ این مبنا نیز ملزم شده  و مرتکبِ کبیره را کافر دانسته اند. ابن تیمیه همانند خوارج ادعای داخل بودنِ عمل در مفهوم ایمان را مطرح کرده؛ اما حاضر به پذیرشِ برخی از ملزومات و توابعِ آن نشده است؛ بنابراین، هدفِ این مقاله، اثبات مخالفت نظریۀ ابن تیمیه با دیدگاه مشهور و همچنین بیان ملزومات نظریۀ اوست. در فرایند بررسی، ابتدائاً به ماهیت ایمان در لغت و آیات قرآن پرداخته شده و سپس به اقسام عمل از دیدگاه ابن تیمیه، و در پایان نیز به مسئلۀ رابطۀ ایمان و عمل از دیدگاه او و نظریاتی اشاره شده است که از کلمات ابن تیمیه به دست می آید.

به دلیل اهمیتِ مسئلۀ عمل و جایگاه آن در ایمان، مباحث متعددی دربارۀ آن از سوی علمای مذاهب اهل سنت و شیعه نگاشته شده است. در بین شیعه، می توان به کتاب حقائق الإیمان نوشتۀ شهید ثانی و کتاب ایمان و کفر نوشتۀ آیت الله سبحانی اشاره کرد. از اشاعره نیز می توان به کتاب أصول الإیمان نوشتۀ عبدالقادر بغدادی و در بین سلفیه به کتاب الإیمان نوشتۀ ابن منده اصفهانی، کتاب الإیمان نوشتۀ ابن تیمیه و کتاب أصول الإیمان نوشتۀ بن باز اشاره کرد. البته علی رغم تألیفات بسیار در رابطه با مسئلۀ ایمان، به طور خاص دربارۀ رابطۀ ایمان و عمل از دیدگاه ابن تیمیه، کتاب یا مقاله ای نوشته نشده است. مقالۀ حاضر به روشِ توصیفی تحلیلی است و بیشترِ مطالبِ آن، از سخنان و کلمات و تحلیل های ابن تیمیه گرفته شده است.

ایمان در لغت

«ایمان» مصدر باب افعال از «آمن، یؤمن، ایمان» است. ریشۀ «ایمان» به واژۀ «أمن» برمی گردد. ابن فارس در کتاب معجم مقاییس اللغة و ابن منظور در لسان العرب، دو اصل از مادۀ «أمن» بیان کرده اند: یکی «الأمانة» به معنای ضد خیانت، و دیگری به معنای «تصدیق» است.[1] نویسندگانِ همۀ معاجم لغوی اتفاق دارند که اگر واژۀ ایمان، متعدی به «باء و لام» باشد، به معنای تصدیق کردن است. ازهری نیز در تهذیب اللغة به این اجماعِ اهل لغت اشاره کرده است.[2]

ایمان در اصطلاح علما

معنای اصطلاحیِ «ایمان» نزد اکثر متکلمانِ امامیه همان تصدیق است. از قدما، سید مرتضی در کتاب الذخیرة في علم الکلام ایمان را تصدیق قلبی دانسته است؛ بدین ترتیب که اگر کسی خدا و آنچه خداوند معرفت آن را لازم کرده، تصدیق نماید، مؤمن است و به اقرار زبانی نیازی نیست.[3] شیخ طوسی نیز دربارۀ ایمان می نویسد که ایمان فقط تصدیق قلبی است و اقرار لسانی نیست.[4] ابراهیم بن نوبخت در کتاب الیاقوت في علم الکلام ایمان را به تصدیق معنا می کند و می گوید: «و المؤمن إذا فسق یسمّى مؤمنا، لأنّ الإیمان هو التّصدیق و هو مصدّق و لیست الطاعات جزءً من الإیمان».[5]

ایمان نزد معتزله نیز به معنای عمل به تکلیف و وظیفه است.[6] اشعری در کتاب مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین و کتاب الإنابة عن أصول الدیانة، ایمان را قول و عمل، و در کتاب اللمع في الرد علی أهل الزیغ و البدع، ایمان را تصدیق دانسته است و چنین تداعی می شود که وی عنصر عمل را داخل در ماهیت ایمان نمی داند.[7] ماتریدیه نیز در این امر مشترک هستند و ایمان را به معنای تصدیق بیان کرده اند.[8]

بنابراین، دیدگاه علمای مذاهب کلامی اعم از اهل تسنن و اهل تشیع، در معناکردنِ ایمان به «تصدیق» اشتراک دارند و با وجود این، عمل داخل در مفهومِ آن نخواهد بود.

دیدگاه ابن تیمیه در معنای اصطلاحی ایمان

ابن تیمیه شخصی ظاهرگرا و نص گرا شمرده می شود و طبیعتاً معنای اصطلاحیِ بیان شده توسط او نباید برخلاف نص و ظاهر روایات باشد. در باب تعریف ایمان دو دسته روایت وجود دارد:

دستۀ اول: روایاتی که بر قلبی بودنِ ایمان دلالت دارند؛ مانند روایت جبرئیل(ع) که در این روایت بیان شده است:

عن أبي هریرة قال کان النبي- بارزا یوما للناس فأتاه جبریل فقال: ما الإیمان؟ قال: الإیمان أن تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و بلقائه و رسله و تؤمن بالبعث. قال: ما الإسلام؟ قال: الإسلام أن تعبد الله و لا تشرك به شیئا و تقیم الصلاة و تؤدی الزکاة المفروضة و تصوم؛[9]

از ابوهریره نقل شده که روزی پیامبر- در میان مردم نمایان بودند. جبرئیل(ع) نزد ایشان آمد و فرمود: «ایمان چیست؟» رسول الله- فرمودند: «اینکه به الله، به فرشتگانش، به کتاب هایش، به ملاقات با وی [در قیامت]، به پیامبرانش و به برانگیخته شدنِ بعد از مرگ ایمان بیاوری». جبرئیل(ع) گفت: «اسلام چیست؟» رسول الله- فرمودند: «اینکه الله را عبادت کنی، چیزی را شریک او قرار ندهی، نماز را به پا داری، زکات تعیین شده در شرع را پرداخت نمایی، و رمضان را روزه بگیری».

در این روایت، «ایمان» به امری قلبی و اعتقادی، و «اسلام» به اعمال ظاهری تعریف شده است.

دستۀ دوم: این دسته که در مقابلِ روایت جبرئیل(ع) قرار دارد، روایت معروف به وفد عبدالقیس است. «وفد» گروهی که از قبیلۀ عبدالقیس هستند که بر پیامبر(ع) وارد شدند و بعد از معرفیِ خود گفتند که به دلیل ناتوانی در جنگ، قدرت ندارند در طول سال به محضرِ ایشان مشرّف شوند و تنها در ماه های حرام که جنگی در آنها وجود ندارد، خدمت ایشان خواهند رسید. به همین جهت، آنها از پیامبر(ع) درخواست کردند که امری را بیان بفرمایند که کارگشای آنان در زندگی باشد. حضرت نیز خطاب به آنان مواردی را امر فرمودند که در کتاب صحیح البخاري بدین شرح بیان شده است: «فأمرهم بأربع و نهاهم عن أربع. أمرهم بالإیمان بالله وحده. قال: أتدرون ما الإیمان بالله وحده؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: شهادة أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله و إقام الصلاة و إیتاء الزکاة و صیام رمضان و أن تعطوا من المغنم الخمس».[10] این روایت، «ایمان» را به اعمال ظاهری تعریف کرده است.[11]

طبیعتاً شخصی مانند ابن تیمیه، نمی تواند از هر دو روایت صرف نظر نماید و باید به هر دو عمل کند؛ به همین جهت، او بین این دو روایت جمع کرده است. او ایمان و عمل را به اَسمای الهی تشبیه نموده و به نحوی درصددِ جمع بین این دو دسته از روایات برآمده است. کلام وی این گونه است:

طبق آیاتی مانند آیۀ )لله الاسماء الحسنی فادعوه بها ذروا الذین یلحدون فی اسمائه([12] خداوند متعال اسم هایی دارد که هرکدام از این اسامی، بر یک معنایی دلالت دارند که اَسمای دیگر بر آن معنا دلالت ندارند. به دلالتِ مطابقی، اسما بر ذات خدا و معنای خاص دلالت دارند؛ مانند صفت خالق که به دلالتِ مطابقی بر ذات خدا و بر صفت خلق، و همچنین به نحو دلالت التزامی بر صفات دیگر دلالت دارد. اسم هایی مانند ایمان، بِرّ، تقوا، دین، عمل صالح، صراط مستقیم و... که در دین ذکر شده اند، همانند اسمای الهی دال بر معنای خاصی هستند که اسم دیگر بر آن معنا دلالت نمی کند؛ لذا هر اسمی دلالت مطابقی بر معنای خاصِ خود دارد و همانند اسمای الهی، به دلالت التزامی بر معنای اسم دیگر نیز دلالت می کند.[13]

این عبارتِ ابن تیمیه بیان می کند که هرکدام از «ایمان» و «عمل صالح» معنای مختصی دارند که به دلالت التزامی بر یکدیگر دلالت دارند. وی در ادامۀ کلامِ خود، اصل در معنای ایمان را امری قلبی بیان می کند که تصدیق و عمل قلبی را داخل در آن می داند؛ بنابراین، «ایمان» به دلالت مطابقی دال بر امر قلبی، و به دلالت تضمنی دال بر تصدیق و عمل قلبی، و به دلالت التزامی دال بر عمل صالح است. او در عبارت دیگری می گوید که اگر پذیرفته شود که لفظ ایمان در صورتی که به همراهِ عمل صالح ذکر شود معنایی جدا از معنای عمل صالح دارد، این امر نشان دهندۀ این است که مفهوم ایمان با مفهومِ عمل تفاوت دارد.[14]

وی همچنین در کتاب الفتاوی الکبری وجه جمع را این گونه تبیین نموده که لفظ ایمان در برخی روایات از مادۀ «أمن» اخذ شده، و انسانِ مؤمن صاحب امن است؛ بنابراین، باید به موجب تصدیق، عمل قلبی نیز داشته باشند. اگر شخصی با علم قلبی، عمل قلبی نداشته باشد، این علم نفعی به حال صاحبش نخواهد داشت. این همان تعریف سلف از ایمان است که می گویند: «الإیمان قول و عمل». سپس لازمۀ تصدیق و محبت تام، وجود اعمال ظاهری است؛ لذا وجود اعمال ظاهری به دلیل وجود کمال قدرت و ارادۀ جازم، واجب خواهد بود.[15]

بنابراین، معنای اصطلاحیِ ایمان با توجه به مطالبی که ذکر شد، همان تصدیق و عمل قلبی است. ابن تیمیه اصلِ ایمان را در قلب می داند؛ اما ایمان قلبی و تصدیق در قلب است. اعمال ظاهری نشان دهندۀ باطن اشخاص هستند که در صورت ترک عمل نشان از عدم ایمان خواهد داشت. به عبارتی دیگر، او ظاهر را نشان  باطن دانسته است؛ بنابراین، می توان ایمان را از نگاه ابن تیمیه به این صورت معنا کرد که وی قائل به عموم و خصوص در ایمان شده و ایمان را به ایمان ظاهری و ایمان باطنی تقسیم کرده است.[16] تبیین او به این صورت است که باطن و امر قلبی مستلزمِ اعمالِ ظاهری، و اعمال ظاهری نشان دهندۀ ایمان قلبی است.

اقسام عمل از دیدگاه ابن تیمیه

برای تبیین بهتر نظریۀ ابن تیمیه در رابطۀ ایمان و عمل، ابتدائاً تقسیمی که وی برای عمل بیان کرده است، بررسی خواهد شد و سپس به بررسیِ رابطۀ ایمان و عمل می پردازیم. تقسیم ابن تیمیه، تقسیم اختصاصیِ او نیست و ذکر این تقسیم در این قسمت به جهتِ تأثیرگذاریِ آن بر نظریۀ رابطه ایمان و عمل است. وی تمام سعیِ خود را نموده تا به جمعِ بین دو دسته از روایاتِ ذکرشده بپردازد و همچنین نظرش را به این معطوف داشته که نه نظریۀ خوارج را بپذیرد و نه نظریۀ مرجئه را.[17] به  همین جهت است که وی بر تقسیم اعمال به دو قِسم تأکید زیادی دارد:

  1. اعمال قلبی: اصل ایمان در قلب است و باید در ایمان دو عنصر وجود داشته باشد: «تصدیق قلب» و «اقرار»؛ به همین دلیل، ابن جنید «توحید» را قول قلب و «توکل» را عمل قلب بیان کرده است.[18]

مرادِ ابن تیمیه از تصدیق قلبی، تنها معرفت و علم قلبی نیست، بلکه او علاوه بر معرفت و علم قلبی، عمل قلبی را نیز ذکر کرده است. او اعمال قلبی را در مواردی مانند دوست داشتنِ خدا، دوست داشتنِ رسول خدا، ترس از خداوند، دوست داشتنِ آنچه محبوب خدا و رسولِ خداست، بغض به آنچه مبغوض خدا و رسول خداست، و اخلاص در عمل و توکل بر خداوند ذکر کرده است. همۀ این موارد از عمل قلب به شمار می روند.[19]

  1. اعمال ظاهری: علاوه بر وجود قول و عمل قلب، باید قول و عمل بدن نیز باشد؛ اما اعمال ظاهری لازمۀ عمل باطنی است.[20]

ابن تیمیه در مفهوم ایمان، برای اعمال ظاهری اهمیت ویژه ای قائل شده است. او دربارۀ ایمان منافق می نویسد: «منافق مانند بدن میت است و جسدی بدون روح شمرده می شود».[21] همچنین در جوابِ اینکه خداوند بین ایمان و عمل فرق گذارده است یا خیر، می نویسد:

ایمان اگر مطلق آورده شود، اعمال ظاهری در آن داخل است و زمانی که در کنار ایمان اعمال را بیان کرده اند، دلیل بر اصل بودنِ ایمان قلبی است و اعمال ظاهری لازمۀ ایمان هستند. تصور نمی شود ایمان قلبی بدون تمام اعمال جوارحی وجود داشته باشد. هر زمانی که اعمال ظاهری کم شود، ایمانِ شخص کم خواهد شد و این در هر لازم و ملزومی وجود دارد.[22]

وی در عبارت دیگری بیان می کند: «فالسلف یقولون ترك الواجبات الظاهرة دلیل علی انتفاء الإیمان الواجب من القلب».[23] لذا بر طبق نظریۀ ابن تیمیه، دو نوع عمل در ایمان دخیل هستند. او در راستای اهمیتی که به دو قِسم از اعمال داده، زیادت و نقصانِ ایمان را نیز به این دو قِسم گره زده است. او عمل قلبی را در تصدیق قرار داده و تصدیق را صرف معرفت و علم تعریف نمی کند. او دراین باره می گوید:

علم و تصدیقِ بعضی بر بعض دیگر اقوی است؛ مانند رؤیت هلال توسط مردم، که رؤیتِ برخی آنان اتم از دیگران است. همچنین در شنیدنِ صوت و بوییدنِ رایحه و چشیدنِ طعم غذا، برخی از مردم نسبت به دیگران معرفت بیشتری دارند. به همین دلیل، تصدیقی که مستلزم عمل قلب باشد، اکمل از تصدیقی است که مستلزم عمل نشود.[24]

سبب دوم برای ازدیاد ایمان در نظر ابن تیمیه، اعمال ظاهری است. وی عمل را مقوله ای قابل ازدیاد دانسته که با ازدیاد عمل، ایمانِ انسان نیز ازدیاد پیدا می کند. بنابراین، ایمان توسط عمل نیز قابلیت زیاد وکم شدن را دارد. وی قائل است که ایمان به وسیلۀ طاعات، زیاد می شود و به وسیلۀ معاصی، کم می گردد و دلیل این ازدیادِ ایمان توسط عمل را شمول خطاب ایمان دانسته است. وی می گوید که خطاب ایمان شامل سه طایفه می شود: 1. مؤمنان حقیقی؛ 2. منافقان؛ 3. افرادی که اسلام آورده اند ولی ایمان حقیقی در قلوبِ آنان داخل نشده است. به نوعی می توان گفت ابن تیمیه مؤمن را به  غیر از منافقان، به دو دسته تقسیم کرده است. دستۀ اول، مؤمنانِ تام الایمان اند که ایمان تام را دارا هستند. نزد ابن تیمیه، ایمان تام و مطلقْ ایمانی است که صاحبِ آن استحقاق ثواب و داخل شدن در بهشت را دارد. اما دستۀ دوم مؤمنان ناقص اند. مؤمن ناقص مؤمنی است که به خاطر داشتنِ ایمان، مؤمن نامیده می شود و به خاطر گناهانی که مرتکب شده، فاسق خوانده می شود و خطابِ ایمانِ مطلق شامل حالِ اینان نخواهد شد.[25]

رابطۀ ایمان و عمل صالح از دیدگاه ابن تیمیه

برخی دیدگاه های ابن تیمیه دربارۀ ایمان و عمل، در مباحث مقدماتیِ گذشته بیان شد که در جهت تبیین بررسیِ رابطۀ «ایمان» و «عمل» از دیدگاه او کمک فراوانی خواهد کرد. اگرچه ابن تیمیه یک نظریه بیشتر ندارد، اما در نحوۀ بیان، به دلیل اینکه در مقام جدل با خوارج و مرجئه بوده است، کلام را به  گونه ای بیان نموده که سه نظریه از آن برداشت می شود:

نظریۀ اول: جزء بودنِ عمل برای ایمان

جزء بودنِ اعمال ظاهری برای ایمان، اولین نظریه ای است که به ذهن می رسد و این نظریه به دلیل مبانیِ ابن تیمیه در ظاهرگرایی و حجیتِ قولِ سلف، همان نظریۀ اصلیِ اوست که از کلماتِ او به دست می آید:

  1. ابن تیمیه در کتاب الإیمان بعد از بیان تمام اقوال خوارج، معتزله، مرجئه و سلف، اقوال سلف را در چهار تعریف بیان کرده است: «قول و عمل»، «قول و عمل و نیت»، «قول و عمل و نیتِ پیروی از سنت» و «گفتار، اعتقاد قلبی و عمل جوارحی». وی تمام این اقوال را صحیح دانسته است؛[26] بنابراین، ابن تیمیه این تعاریف عام را از سلف پذیرفته و ظاهرِ این تعاریف این است که ایمان از «قول» و «عمل» تشکیل شده و عمل، جزءِ ایمان قرار می گیرد. همچنین او ذیل احادیثِ ایمان می گوید: «این احادیث نشان می دهند که اعمال جزئی از ایمان هستند».[27]
  2. ابن تیمیه ذیل آیۀ )ان الذین آمنوا و عموا الصالحات([28] می گوید که عطف در این آیه، عطف خاص بر عام است و اگر قبول کنیم که عطف مغایرت دارد و دلالت بر تلازم می کند، این نزاع، نزاعی لفظی خواهد بود.[29] او در اهتمام به ظاهرگرایی با وجود ظاهر نصوص، به جزء بودنِ عمل برای ایمان قائل شده و نمی تواند این نصوص را نادیده بگیرد و به تلازم قائل شود؛ لذا می گوید: «أن النصوص صرحت بأنها جزء کقوله الإیمان بضع و ستون أو بضع و سبعون شعبة».[30] بنابراین، با این ادله می توان گفت ابن تیمیه قائل به داخل بودنِ عمل در معنای اصطلاحیِ ایمان و جزء بودنِ عمل برای ایمان است.

نظریۀ دوم: تلازم بین ایمان و عمل

ممکن است به دلیل مشوّش کردنِ مباحث و خلط بین چندین امر توسط ابن تیمیه، از کلماتِ او دیدگاه های متناقضی برداشت شود. در بحث ایمان و عمل ممکن است کسی که با مبانیِ او آشناییِ کاملی ندارد، نظریۀ دیگری برداشت کند و آن، تلازم بین ایمان و عمل است. علت برداشتِ این نظریه شواهدی است که در کلمات او وجود دارد؛ از جمله:

  1. «و اما الإیمان أصله تصدیق و إقرار و معرفة فهو من باب قول القلب المتضمن عمل القلب و الأصل فیه التصدیق و العمل تابع له». او اصل در ایمان را تصدیق بیان می کند و عمل را به عنوان فرعی برای آن قرار می دهد و می گوید:

به همین دلیل پیامبر اکرم- ایمان را به ایمان قلب و خضوع قلبی، و اسلام را انجامِ مبانیِ پنج گانه بیان فرموده است؛ بنابراین، اسلام، علانیه است و ایمان، در قلب.[31]

در این تعبیر، ابن تیمیه عمل را در مقابلِ عمل قلبی بیان می نماید و ثابت می کند مرادِ او در فرع بودنِ عمل، اعمال ظاهری است.

  1. ابن تیمیه تعابیر مختلفی از طاعات دارد؛ مانند «و قول القائل: الطاعات ثمرات التصدیق الباطن یراد به شیئان یراد به أنها لوازم له فمتی وجد الإیمان الباطن وجدت و هذا مذهب السلف و أهل السنة». وی معتقد است اگر کسی بگوید که «عمل از لوازم ایمان شمرده می شود»، کلامش صحیح خواهد بود و این همان سخن سلف است.[32] عبارتِ دیگرِ ابن تیمیه در مضمون کلام سابق است که می گوید: «لهذا یجعلون الأعمال ثمرة الإیمان و مقتضاه بمنزلة السبب مع المسبب و لا یجعلونها لازمة له و التحقیق أن الإیمان القلب التام یستلزم العمل الظاهر بحسبه لا محالة و یمتنع أن یقوم بالقلب إیمان تام بدون عمل ظاهر». در این عبارت، ابن تیمیه عمل ظاهری را لازمۀ جدایی ناپذیرِ ایمان تام بیان کرده و عمل را جزءِ ایمان قرار نداده است.[33]

نظریۀ سوم: جزء بودنِ اعمال ظاهری در مصادیق خارجی

تاکنون دو نظریه از کلمات ابن تیمیه به دست آمد: نظریۀ جزء بودنِ عمل، و نظریۀ تلازم بین ایمان و عمل. نظریۀ سوم جمعِ بین این دو نظریه خواهد بود و به عبارتی دیگر، ابن تیمیه به جزء بودنِ اعمال ظاهری برای ایمان به طور مطلق قائل نشده و تنها در عالم خارج و مصادیق خارجی نظریۀ جزء را بیان می کند. برای این نظریه نیز شواهدی را می توان بیان کرد که عبارت اند از:

  1. ابن تیمیه «ایمان» و «عمل» را به واژه های «فقیر» و «مسکین» تشبیه کرده است. اولاً باید مشخص شود که واژه های «فقیر» و «مسکین» یک مفهوم دارند یا خیر. در لغت، این دو واژه با یکدیگر تفاوت دارند. فقیر به کسی گفته می شود که با اینکه درآمدِ زندگیِ خود را ندارد ولی غذایی برای خوردن دارد؛ اما مسکین کسی است که حتی غذایی برای خوردن نیز ندارد و وضعش از فقیر بدتر است.[34] دارقطنی و ابن کثیر نیز در تفسیرهای خود، این دو واژه را به یک مفهوم ندانسته اند.[35] شیخ انصاری در کتاب المکاسب این جمله را بیان می کند: «الفقیر و المسکین إذا اجتمعا افترقا، و إذا افترقا اجتمعا».[36] ابن تیمیه با این تشبیه بیان کرده است که «ولو قدر إن الدلالة تختلف بالتجرید و الإقتران فهو صریح بأن مسمی هذا لیس مسمی هذا».[37] این سخنِ ابن تیمیه بیانگرِ این است که او بین ایمان و اعمال ظاهری در عالَم «ذهن و مفهوم» و در عالَم «خارج و مصداق» تفاوت قائل شده است و همان  طور که قبلاً بیان شد، دلالت ایمان و اعمال ظاهری بر یکدیگر همانند دلالت اسمای الهی بر یکدیگر است. همچنین در عالَم خارج و مصداق، او معتقد است که اگر مسکینی در خارج وجود داشته باشد، می توان وی را فقیر نیز نامید؛ ولی برعکسِ آن صحیح نیست و به هر فقیری مسکین گفته نمی شود. در ایمان و عمل نیز این گونه است. اگر ایمان کامل در وجود فردی باشد، به اعتقادِ ابن تیمیه باید اعمال ظاهری هم در خارج مشاهده شود؛ اما عکسِ آن این استلزام را نمی رساند و اگر اعمال ظاهری در خارج مشاهده شد، این امر بر وجود ایمان دلالت نمی کند.[38] بنابراین، با تشبیهی که ابن تیمیه بین «ایمان و عمل» و «فقیر و مسکین» انجام داده، درصددِ بیان افتراق در مفهوم، و اتحاد در مصداق و عالَمِ خارج برآمده است. به عبارت دیگر، او با این تشبیه بین دو دسته از روایات جمع کرده است. از یک طرف، ایمان را در مفهومِ اعمال داخل نمی داند، که در این صورت، مخالفِ روایتِ جبرئیل(ع) نیست، و از طرفی دیگر، در عالَم خارج اعمال ظاهری داخل در ایمان قرار دارند و به همین جهت، با روایت معروفِ وفد عبدالقیس سازگار است.
  2. ابن تیمیه دو نوع ایمان را بیان، و در هر دو نوع، عمل را در مفهوم ایمان داخل کرده است. البته در یک نوعِ آن، عمل قلبی، و در نوع دیگر علاوه بر عمل قلبی، اعمال ظاهری را هم دخیل دانسته است. او برای جمعِ دو نوع ایمان، عبارتِ «اصل ایمان» و «ایمان تام» را بیان کرده است. او در اصل ایمان صِرف تصدیق را کافی نمی داند و اعمال قلبی را در ایمان داخل کرده است.[39] در اصل ایمان، ابن تیمیه اعمال ظاهری را در ایمان دخیل ندانسته و به عنوان فرعِ ایمان نامیده است. همچنین ابن تیمیه تصدیقی را که تنها جنبۀ معرفتی و علمی داشته باشد، رد و انکار کرده است و آن را در تحقق ایمان کافی نمی داند؛[40] به همین جهت، عبارتِ «الإیمان قول و عمل» را به عمل قلبی تعریف نموده و گفته است که این عبارت شعارِ اهل سنت در برابرِ مرجئه است.[41] او با ذکر همۀ این مطالب، نامِ این نوع از ایمان را ایمان واجب بیان نموده و تارکِ آن را مستحقّ ذم می داند.[42] او نوع دوم از ایمان را به عنوان ایمان تام بیان کرده که در این صورت، او اعمال را داخل در ایمان دانسته است. ابن تیمیه این سخن را مطرح می کند که هرجا ایمان مجرد آورده شود و قیدی همراهِ آن نباشد، بر عمل ظاهری نیز دلالت می کند و هرجا قیدی همراه ایمان بیان شود، ایمان تنها بر عمل قلبی دلالت دارد.[43] همچنین او در عبارتی به صراحت دو استعمال برای ایمان ذکر کرده است که در یک استعمال عمل جزءِ ایمان، و در استعمال دیگر، عمل لازمۀ ایمان است. اگر ایمان مجرد آورده شود، در این صورت، عمل جزءِ ایمان خواهد بود و اگر ایمان به همراهِ عمل ذکر شود، در این صورت تنها بر عمل قلبی دلالت دارد و اعمال ظاهری را دربر نمی گیرد.[44]

بررسیِ نظریۀ ابن تیمیه

آنچه از جمع بندیِ سه  نظریۀ فوق به دست می آید، قائل بودنِ ابن تیمیه به جزئیتِ عمل برای ایمان است؛ بنابراین نمی توان گفت وی رابطۀ ایمان و عمل را تلازم می داند. این نظریه گرچه از ظاهرِ برخی عباراتِ او، صحیح به نظر می رسد؛ اما این نظریه دارای چند اشکال است و نمی تواند نظریۀ حقیقیِ ابن تیمیه باشد:

  1. این نظریه با مبنای ظاهرگراییِ ابن تیمیه سازگاری ندارد؛ زیرا همان طور که بیان شد، دو  دسته روایات وجود دارد و ابن تیمیه با مبنای خود باید ظاهرِ روایات را اخذ نماید و نباید از ظاهرِ آنها تخلف داشته باشد. طبق دستۀ دوم از روایات، ایمان به اعمال ظاهری معنا شده بود و به همین جهت، ابن تیمیه در توجیه آن، چنین بیان کرده است:

و أما قولهم إن الله فرق بین الإیمان و العمل في مواضع فهذا صحیح و قد بیّنا أن الإیمان إذا أطلق الله و رسوله فیه الأعمال المأمور بها و قد یقرن به الأعمال و ذکرنا نظائر لذلك کثیرة و ذلك لأن أصل الإیمان هو ما في القلب و الأعمال الظاهرة لازمة لذلك لا یتصور وجود إیمان القلب الواجب مع عدم جمیع أعمال الجوارح، بل متی نقصت الأعمال الظاهرة کان لنقص الإیمان الذي في القلب فصار الإیمان متناولاً للملزوم و اللازم و إن کان أصله في القلب و حیث عطفت علیه الأعمال فإنه أرید أنه لا یکتفی بإیمان القلب بل معه من الأعمال الصالحة.[45]

ابن تیمیه در ابتدا اصل در ایمان را قلب بیان کرده و از اعمال ظاهری به عنوان لازمۀ آن نام برده است؛ اما در ادامه بیان می کند که ایمان قلبی بدون اعمال جوارحی و ظاهری تصور نمی شود. این عبارتِ او معنایی غیر از جزء بودنِ اعمال ظاهری برای ایمان ندارد.

  1. ابن تیمیه در کلامی دیگر بیان کرده است: «وَ بِهَذَا یتَبَینُ أَنَّ الْأَعْمَالَ الظَّاهِرَةَ تُسَمَّى إسْلَامًا وَ أَنَّهَا تَدْخُلُ فِي مُسَمَّى الْإِیمَانِ تَارَةً وَ لَا تَدْخُلُ فِیهِ تَارَةً».[46]

به عبارتی، ابن تیمیه در یک مورد علم را در مفهوم ایمان، و در یک مورد، عمل را در مفهوم ایمان داخل کرده است.

نظریۀ جزئیتِ عمل

نظریۀ حقیقیِ ابن تیمیه جزئیتِ عمل برای ایمان است. همان طور که در نظریۀ سوم بیان شد، وی عمل قلبی را در هر دو صورت، و اعمال ظاهری را صرفاً در یک صورت داخل در ایمان می داند. از طرف دیگر، ابن تیمیه با استناد به حدیث ابن عمر و جبرئیل(ع)  اسلام را به اعمال ظاهریِ پنج گانه معنا کرده و قائل شده است که دین سه درجه دارد که مرتبۀ برترِ دین «احسان»، مرتبۀ میانۀ آن «ایمان»، و مرتبۀ پایینِ آن «اسلام» است.[47] بنابراین، اسلام مرکّب از چند چیز خواهد بود و اگر یکی از اجزا انجام نشود، این مرکّب به وجود نخواهد آمد. با این تعریف، او در برخی از اعمال توجهی به ایمانِ شخص ندارد. به اعتقادِ او این اعمالِ پنج گانه جزءِ اسلام هستند و با رفتنِ جزء، کل هم خواهد رفت.[48] به اعتقادِ او، شخصی که اسلام آورده اما اسلامش کامل نیست و عملی را انجام نداده، در مرحلۀ اول باقی مانده و به مرحلۀ دوم، که ایمان باشد، نرسیده است تا بگوییم این شخص مؤمن بوده و اکنون با ترک نماز و زکات کافر شده است. وی در تأییدِ این مدعا روایت وفد عبدالقیس را بیان کرده است. در این روایت، ایمان به مواردِ «شهادت بر خدا و پیامبر خدا، اقامۀ نماز، پرداخت زکات، روزۀ رمضان، و پرداخت خمس» تعریف شده است.[49] ایمان همانند اسلام تفسیر شده و نشان می دهد تا زمانی که مرحلۀ پایینِ دین محقق نشود، مرحلۀ بالاترِ دین، که همان ایمان باشد، محقق نخواهد شد. اگر کسی اسلام نداشته باشد، ایمان نیز نخواهد داشت.

اشکال دیگری که بر این نظریه وارد است، دربارۀ اعمال قلبی است. ابن تیمیه می گوید:

قد علمنا بالإضرار أن الیهود و غیرهم کانوا یعرفون أن محمداً رسول الله و کان یحکم بکفرهم فقد علمنا من دینه ضرورة أنه یکفر الشخص مع ثبوت التصدیق بنبوته في القلب إذا لم یعمل بهذا التصدیق بحیث یحبه و یعظمه و یسلم لما جاء به.[50]

بنابراین، پیامبر اکرم(ع) کسانی را که تصدیق قلبی داشتند و عمل قلبی نداشتند، تکفیر می کردند. اگر اشخاصی در دایرۀ اسلام وجود داشته باشند که صرفاً معرفت و علم در آنها باشد اما عمل قلبی در قلبِ آنان نباشد، آنان مؤمن نیستند و کافرند. گرچه انسان ها از اعمال قلبیِ یکدیگر آگاه نیستند، اما ابن تیمیه این گونه بیان کرده که هرکسی ایمان بیشتری داشته باشد، طبیعتاً اعمال قلبیِ او نیز بیشتر خواهد بود و هرکسی اعمال قلبیِ بیشتری داشته باشد، اعمال ظاهریِ او نیز بیشتر خواهد بود و اگر شخصی در ظاهر عملی انجام نمی دهد، این امر نشان از عدم  ایمان قلبیِ او دارد.[51] هرکسی که عمل قلبی نداشته باشد، طبیعتاً نقضِ ایمان کرده و ناقضِ ایمان از دیدگاه ابن تیمیه، ناقضِ اسلام است و در نتیجه، شخص از اسلام خارج خواهد شد. او ایمان را در گروِ عمل قلبی حب و بغض و امثال آن قرار داده است؛ در حالی که اعمال قلبی مانند ولاء و براء،[52] از جمله اصول اعتقادات به شمار نمی روند و ترکِ آنان سبب کفر نمی شود؛[53] چنان که بزرگانِ اهل سنت مانند احمد بن حنبل و اشعری نیز در اصول اعتقادات نامی از اعمال قلبی بیان نکرده اند.[54] علاوه بر این، در فقه نیز هیچ یک از فقهای اهل سنت از موالات اعداء و معادات مؤمنان[55] به عنوان یکی از موارد ارتداد و خروج از اسلام یاد نکرده اند.[56] بنابراین، اینکه ابن تیمیه معتقد است اساس ایمان متشکل از دو جزءِ تصدیق و عمل قلبی است، باطل خواهد بود. نمی توان امری که از فروعاتِ اعتقادی است و از اصول اعتقادی نامیده نشده و فقها نیز آن را از عوامل ارتداد ذکر نکرده اند، جزءِ ساختار اساسیِ ایمان قرار داد تا موجب شود ناقضِ ایمان به نبودِ عملِ قلبی کافر گردد.

دربارۀ استدلالی که ابن تیمیه در زمینۀ آیات قرآن داشت و عطف «عمل» بر ایمان را از موارد عطف خاص بر عام بیان کرد، باطل است. خداوند در 53 آیه از قرآن، عمل صالح را بر ایمان عطف کرده است. اولینِ این آیات در سورۀ بقره ذکر شده است:

)وَ بَشِّرِ الَّذِین آمَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ کلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقاً قَالُواْ هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَ أُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً وَ لَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(.[57]

بنابراین، نمی توان گفت در اینجا، خاص بر عام عطف شده و عمل داخل بر ایمان است؛ زیرا:

اولاً: اصل در عطف، وجود تغایر لفظی و معنوی بین معطوف و معطوف علیه است.[58]

ثانیاً:  اگر عمل صالح جزءِ ایمان یا نفس ایمان باشد، لازم می آید که عطف فایده ای نداشته باشد.[59] دیگر اینکه عمل صالح عام است و واجبات و مستحبات را فرا می گیرد و اگر طاعات جزءِ ایمان باشد، تنها انجام واجبات و اجتناب از محرمات را شامل می شود و این دلیل بر مغایرت عطفِ )عملوا الصالحات( بر )الذین آمنوا( خواهد بود.[60]

ثالثاً: قرآن می فرماید: )و من یعمل من الصالحات و هو مومن(. این آیه دلالت می کند که عمل صالح در حالت ایمان، اقتضا دارد که مغایرِ آن باشد؛[61] یعنی هر شخصی در حالی که مؤمن باشد، عمل صالح انجام دهد. این امر دلالت بر مغایرت می کند.

رابعاً: در مقابل، آیاتی وجود دارند که وجود مغایرت را بیان کرده اند؛ مانند آیۀ )یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین(.[62] در این آیه، امر به تقوا جز با انجامِ طاعات و نهی از محرمات حاصل نمی شود و این همراه با وصف ایمان است و کاملاً دلالت بر این می کند که این گونه نیست که کسانی ایمان دارند، تقوا هم داشته باشند، این حاکی از وجود مغایرت است. علاوه بر آن، آیاتی وجود دارد که قلب را بدون ضمیمۀ چیزی دیگر، محل ایمان بیان کرده اند؛ مانند آیۀ )اولئک کتب فی قلوبهم الایمان(.[63]

بنابراین، آنچه از آیات قرآن به دست می آید این است که اعمال ظاهری داخل در ایمان نیستند.

نتیجه

با توجه به اینکه ابن تیمیه در مقام جدل با مخالفانِ خود بوده، از ظاهرِ کلماتِ وی می توان سه نظریه دربارۀ رابطۀ ایمان و عمل برداشت کرد: نظریۀ اول جزء بودنِ عمل در ایمان است که در این صورت، ایمان به «قول و عمل» تعریف می شود. نظریۀ دوم نیز که در کلمات او به وفور مشاهده می گردد، به تلازم بین ایمان و عمل اشاره دارد. نظریۀ سوم ابن تیمیه نیز این بود که او با برخورد با دو دسته از روایات در تعریف ایمان، درصددِ جمعِ آنان برآمده و ظاهر نصوص را با مبنای ظاهرگراییِ خود طرد نکرده و به همین دلیل، به وجودِ دو نوع ایمان قائل شده است: ایمان قلبی که از تصدیق و عمل قلبی تشکیل شده، و دیگری ایمان تام، که علاوه بر ایمان قلبی باید اعمال ظاهری را نیز داشته باشد و اگر اعمال ظاهری وجود نداشت، ایمان تام هم وجود نخواهد داشت. در حقیقت، نظریۀ سومِ ابن تیمیه به همان نظریۀ اولِ جزء بودنِ عمل برای ایمان بازمی گردد؛ به همین جهت، ابن تیمیه به جزئیتِ عمل برای ایمان قائل شده که به دلیل به دنبال داشتنِ اشکالاتی، مورد بررسی قرار گرفت.

 

 

کتابنامه

  1. قرآن کریم.
  2. ابراهیم بن نوبخت، الیاقوت في علم الکلام، قم: کتابخانۀ آیت الله مرعشی، چاپ اول، 1413ق.
  3. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان الکبیر، تحقیق: شبراوی بن ابی المعاصی مصری، ریاض: دار العاصمة، چاپ اول، 1434ق.
  4. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان الأوسط، تحقیق: محمود ابوسن، ریاض: دار طیبة، چاپ اول، 1422ق.
  5. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الزهد و الورع و العبادة، تحقیق: حماد سلامه و محمد عویضه، اردن: مکتبة المنار، چاپ اول، 1407ق.
  6. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الفتاوی الکبری، بیروت: دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1408ق.
  7. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، تحقیق: عبدالرحمن بن محمد بن قاسم، مدینه: مجمع الملك فهد، 1416ق.
  8. ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، تحقیق: محمد ناصرالدین البانی، بیروت: المکتب الإسلامي، چاپ پنجم، 1416ق.
  9. ابن حنبل، احمد بن محمد، أصول السنة، عربستان: دار المنار، چاپ اول، 1411ق.
  10. ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، قم: مکتب الأعلام الإسلامي، چاپ اول، 1404ق.
  11. ابن‏کثیر، اسماعیل بن عمر، تفسیر القرآن العظیم، لبنان: دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1419ق.
  12. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت: دار صادر، چاپ سوم، 1414ق.
  13. ازهرى، محمد بن احمد، تهذیب اللغة، بیروت: دار إحیاء التراث العربي، چاپ اول، 1421ق.
  14. اسفراینی، شهفور بن طاهر، التبصیر في الدین؛ و تمییز الفرقة الناجیة عن الفِرَق الهالکین، تحقیق: کمال یوسف الحوت، لبنان: عالم الکتب، چاپ اول، 1403ق.
  15. اشعری، ابوالحسن، الإبانة؛ عن أصول الدیانة، تحقیق: فوقیة حسین محمود، قاهره: دار الأنصار، چاپ اول،1397م.
  16. اشعری، ابوالحسن، اللمع؛ في الرد علی أهل الزیغ و البدع، قاهره: المکتبة الأزهریة، بی تا.
  17. اشعری، ابوالحسن، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، آلمان: فرانس شتاینر، چاپ سوم، 1400ق.
  18. انصاری، مرتضی بن محمدامین، کتاب المکاسب، قم: کنگرۀ جهانى بزرگداشت شیخ اعظم انصارى، چاپ اول، 1415ق.
  19. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاري، تحقیق: محمد زهیر بن ناصر، بی جا: دار طوق النجاة، چاپ اول، 1422ق.
  20. جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح؛ تاج اللغة و صحاح العربیة، بیروت: دار العلم للملایین، چاپ اول، 1376ق.
  21. خرقی، عمر بن حسین، متنالخرقي علی مذهب أبي عبد الله أحمد بن حنبل، بی جا: دار الصحابة، 1413ق.
  22. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، بیروت: دار القلم، چاپ اول، 1412ق.
  23. شهید ثانی، زین الدین بن علی، حقائق الإیمان؛ مع رسالتي الإقتصاد و العدالة، قم: بی نا، چاپ اول، 1409ق.
  24. طوسی، حسن بن محمد، الإقتصاد؛ فیما یتعلق بالإعتقاد، بیروت: دار الأضواء، چاپ دوم،1406ق.
  25. طوسی، حسن بن محمد، التبیان، تحقیق: احمد قصیر عاملی، بیروت: دار إحیاء التراث العربي، بی تا.
  26. عباس، حسن، النحو الوافي، قم: المحبّین، چاپ اول، 1428ق.
  27. علم الهدی، علی بن حسین، الذخیرة في علم الکلام، تحقیق: سیداحمد حسینی، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1411ق.
  28. فراهیدى، خلیل بن احمد، کتاب العین، قم: نشر هجرت، چاپ دوم، 1409ق.
  29. قاضی عبدالجبار بن احمد، شرح الأصول الخمسة، بیروت: دار إحیاء التراث العربي، چاپ اول، 1422ق.
  30. قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، تهران: ناصر خسرو، چاپ اول، 1364ش.
  31. ماتریدی، ابومنصور، التوحید، بیروت: دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1427ق.

مهنا، عبدالله على، لسان اللسان، بیروت: دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1413ق.

 

[1]. ابن‌فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، ج‏1، ص133؛ ابن‌منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج‏13، ص21.

[2]. فراهیدى، خلیل بن احمد، کتاب العین، ج‏8، ص388؛ ازهرى، محمد بن احمد، تهذیب اللغة، ج‏15، ص368؛ جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، ج‏5، ص2071؛ مهنا، عبدالله على، لسان اللسان، ج‏1، ص46.

[3]. علم‌الهدی، علی بن حسین، الذخیرة في علم الکلام، ص536.

[4]. طوسی، حسن بن محمد، الإقتصاد، ص227؛ طوسی، حسن بن محمد، التبیان، ج2، ص419.

[5]. ابراهیم بن نوبخت، الیاقوت في علم الکلام، ص63.

[6]. قاضی عبدالجبار بن احمد، شرح الأصول الخمسة، ص701 تا 707؛ اشعری، ابوالحسن، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، ص266.

[7]. اشعری، ابوالحسن، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، ص293؛ اشعری، ابوالحسن، الإبانة، ص39؛ اشعری، ابوالحسن، اللمع، ص122.

[8]. ماتریدی، ابومنصور، التوحید، ص273.

[9]. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاري، ج1، ص19.

[10]. همان، ج1، ص20.

[11]. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الفتاوی الکبری، ج5، ص242.

[12]. سورۀ اعراف، آیۀ 180.

[13]. «فکل اسم یدل علی ذاته و الصفة المختصة به بطریق المطابقة و علی أحدهما بطریق التضمن و علی الصفة الأخری بطریق اللزوم». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص148).

[14]. «ولو قدر أن الدلالة تختلف بالتجرید و الإقتران فهو صریح بأن مسمی هذا لیس مسمی هذا». (همان، ص283؛ ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج7، ص360).

[15]. «وَ الْمَقْصُودُ هُنَا أَنَّ لَفْظَ ”الْإِیمَانِ“ إنَّمَا یسْتَعْمَلُ فِي بَعْضِ الْأَخْبَارِ، وَ هُوَ مَأْخُوذٌ مِنْ الْأَمْنِ، کمَا أَنَّ الْإِقْرَارَ مَأْخُوذٌ مِنْ قَرَّ، فَالْمُؤْمِنُ صَاحِبُ أَمْنٍ، کمَا أَنَّ الْمُقِرَّ صَاحِبُ إقْرَارٍ، فَلَا بُدَّ فِي ذَلِك مِنْ عَمَلِ الْقَلْبِ بِمُوجِبِ تَصْدِیقِهِ، فَإِذَا کانَ عَالِمًا بِأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَ لَمْ یقْتَرِنْ بِذَلِك حُبُّهُ وَ تَعْظِیمُهُ بَلْ کانَ یبْغُضُهُ وَ یحْسُدُهُ وَ یسْتَکبِرُ عَنْ اتِّبَاعِهِ فَإِنَّ هَذَا لَیسَ بِمُؤْمِنٍ بِهِ بَلْ کافِرٌ بِهِ... وَ حِینَئِذٍ فَالْإِیمَانُ لَا بُدَّ فِیهِ مِنْ تَصْدِیقِ الْقَلْبِ وَ عَمَلِهِ، وَ هَذَا مَعْنَى قَوْلِ السَّلَفِ: الْإِیمَانُ قَوْلٌ وَ عَمَلٌ. ثُمَّ إنَّهُ إذَا تَحَقَّقَ الْقَلْبُ بِالتَّصْدِیقِ وَ الْمَحَبَّةِ التَّامَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلْإِرَادَةِ لَزِمَ وُجُودُ الْأَفْعَالِ الظَّاهِرَةِ». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الفتاوی الکبری، ج5، ص244 و 245).

[16]. «فالمقصود هنا، العموم و الخصوص بالنسبة إلى ما في الباطن و الظاهر من الإیمان». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج7، ص14).

[17]. «بل کل من تأمل ما تقوله الخوارج و المرجئة في معنى الإیمان، علم بالاضطرار أنه مخالف للرسول». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص225).

[18]. «قال الجنيد بن محمد: التوحيد: قول القلب. و التوكل: عمل القلب، فلا بد فيه من قول القلب، و عمله، ثم قول البدن و عمله، و لا بد فيه من عمل القلب، مثل حب الله و رسوله، و خشية الله، و حب ما يحبه الله و رسوله، و بغض ما يبغضه الله و رسوله، و إخلاص العمل لله وحده، و توكل القلب على الله وحده، و غير ذلك من أعمال القلوب التي أوجبها الله و رسوله و جعلها من الإيمان». (همان، ص150).

[19]. همان.

[20]. همان، ص149.

[21]. «کبدن المیت جسد بلا روح». (همان، ص288).

[22]. «و أما قولهم إن الله فرق بین الإیمان و العمل في مواضع فهذا صحیح و قد بینا أن الإیمان إذا أطلق الله و رسوله فیه الأعمال المأمور بها و قد یقرن به الأعمال و ذکرنا نظائرنا لذلك کثیرة و ذلك لأن الأصل هو ما في القلب و الأعمال الظاهرة لازمة لذلك لا یتصور وجود إیمان القلب الواجب مع عدم جمیع أعمال الجوارح بل متی نقصت الأعمال الظاهرة کان لنقص الإیمان الذي في القلب فصار الإیمان متناولا للملزوم و اللازم». (همان، ص157).

[23]. همان، ص121.

[24]. همان، ص184 و 185.

[25]. همان، ص190.

[26]. همان، ص137 و 138.

[27]. «الإیمان بضع و سبعون شعبة أعلاها قول لا إله إلا الله و أدناها إماطة الأذی عن الطریق؛ و کذلك سائر الأحادیث التي یجعل فیها أعمال البر من الإیمان». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج7، ص14).

[28]. سورۀ بقره، آیۀ 277.

[29]. همان، ص161.

[30]. همان.

[31]. همان، ص207.

[32]. همان، ص285.

[33]. همان، ص162.

[34]. ازهرى، محمد بن احمد، تهذیب اللغة، ج‏9، ص102؛ جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، ج‏2، ص78؛ راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، ص417.

[35]. قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج‏8، ص168؛ ابن‏کثیر، اسماعیل بن عمر، تفسیر القرآن العظیم، ج‏4، ص146.

[36]. انصاری، مرتضی بن محمدامین، کتاب المکاسب، ج‌2، ص48‌.

[37]. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج7، ص360.

[38]. «فَإِذَا حَصَلَ إیمَانُ الْقَلْبِ حَصَلَ إیمَانُ الْجَوَارِحِ ضَرُورَةً، وَ إِیمَانُ الْقَلْبِ لَا بُدَّ فِیهِ مِنْ تَصْدِیقِ الْقَلْبِ وَ إنْقِیادِهِ». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الفتاوی الکبری، ج5، ص242).

[39]. «فمن لم تقم بقلبه الأحوال الواجبة في الإیمان، فهو الذي نفى عنه الرسول الإیمان و إن کان معه التصدیق، و التصدیق من الإیمان، و لا بد أن یکون مع التصدیق شیء من حب اللّه و خشیة الله و إلا فالتصدیق الذي لا یکون معه شیء من ذلك لیس إیماناً البتة». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص241 و 213).

[40]. همان، ص312؛ ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان الکبیر، ص474.

[41]. «و لهذا کان القول: إن الإیمان قول و عمل، عند أهل السنة من شعائر السنة». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص241).

[42]. «فان مَا نَاقض الإیمان کالشك و الإعراض وردة الْقلب و بغض الله وَ رَسُوله یسْتَلْزم الذَّم وَ الْعِقَاب لکونه تضمن ترك الْمَأْمُور مِمَّا أَمر الله بِهِ رَسُوله فَاسْتحقَّ تَارکه الذَّم وَ الْعِقَاب وَ أعظم الْوَاجِبَات إیمان الْقلب فَمَا ناقضه استلزم الذَّم وَ الْعِقَاب لتَرکه هَذَا الْوَاجِب بِخِلَاف مَا اسْتحق الذَّم لکونه مَنْهِیا عَنهُ کالفواحش وَ الظُّلم فإن هَذَا هُوَ الَّذِي یتَکلَّم فِي الْهم بِهِ و قصده إذا کانَ هَذَا لَا ینَاقض أصل الإیمان و إن کانَ ینَاقض کمَاله بل نفس فعل الطَّاعَات یتَضَمَّن ترك الْمعاصِي وَ نَفس ترك الْمعاصِي یتَضَمَّن فعل الطَّاعَات». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الزهد و الورع و العبادة، ص181).

[43]. «وَ ذَلِك أَنَّ الِاسْمَ الْوَاحِدَ تَخْتَلِفُ دَلَالَتُهُ بِالْإِفْرَادِ وَ الِاقْتِرَانِ فَقَدْ یکونُ عِنْدَ الْإِفْرَادِ فِیهِ عُمُومٌ لِمَعْنَیینِ وَ عِنْدَ الِاقْتِرَانِ لَا یدُلُّ إلَّا عَلَى أَحَدِهِمَا کلَفْظِ الْفَقِیرِ وَ الْمِسْکینِ». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان الأوسط، ص96).

[44]. «فَبَقِي النِّزَاعُ فِي أَنَّ الْعَمَلَ الظَّاهِرَ هَلْ هُوَ جُزْءٌ مِنْ مُسَمَّى الْإِیمَانِ یدُلُّ عَلَیهِ بِالتَّضَمُّنِ أَوْ لَازِمٌ لِمُسَمَّى الْإِیمَانِ. وَ ”التَّحْقِیقُ“ أَنَّهُ تَارَةً یدْخُلُ فِي الِاسْمِ وَ تَارَةً یکونُ لَازِمًا لِلْمُسَمَّى -بِحَسَبِ إفْرَادِ الِاسْمِ وَ اقْتِرَانِهِ- فَإِذَا قُرِنَ الْإِیمَانُ بِالْإِسْلَامِ کانَ مُسَمَّى الْإِسْلَامِ خَارِجًا عَنْهُ کمَا فِي حَدِیثِ جِبْرِیلَ وَ إِنْ کانَ لَازِمًا لَهُ وَ کذَلك إذَا قُرِنَ الْإِیمَانُ بِالْعَمَلِ». (همان، ص99).

[45]. همان، ص158.

[46]. همان، ص96.

[47]. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص8.

[48]. «الوجه السادس: أن مباني الإسلام الخمس المأمور بها و إن کان ضرر ترکها لا یتعدي صاحبها فإنه یقتل بترکها في الجملة عند جماهیر العلماء و یکفر أیضا عند کثیر منهم أو أکثر السل». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج20، ص95 تا 99).

محل‌ نزاع دربارۀ شخصی است که این امور پنج‌گانه را ترک کند و به وجوب این مبانی اقرار نکند و آنها را انکار هم ننماید و اسلام را اجمالاً بپذیرد. ابن‌تیمیه می‌گوید این پذیرشِ اجمالی، در صفات خبریه مانند قیامت و معاد درست است؛ اما در رابطه با این مبانیِ مأموربهِ شارع، حتماً باید اعتقاد تفصیلی وجود داشته باشد و اعتقاد اجمالی کفایت نمی‌کند. لذا این شخص به‌اعتقادِ ابن‌تیمیه کافر و واجب‌القتل خواهد بود.

«فثبت أن الکفر و القتل لترك المأمور به أعظم منه لفعل المنهي عنه. و هذا الوجه قوي على مذهب الثلاثة: مالك؛ الشافعي؛ و أحمد و جمهور السلف و دلائله من الکتاب و السنة متنوعة و أما على مذهب أبي حنیفة فقد یعارض بما قد یقال: إنه لا یوجب قتل». (ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، ج20، ص95 تا 99).

[49]. ابن‌تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، الإیمان، ص12.

[50]. همان، ص108.

[51]. «و التحقیق أن الإیمان التام یستلزم العمل الظاهر بحسبه لا محالة و یمتنع أن یقوم بالقلب إیمان تام بدون عمل ظاهر و لهذا صاروا یقدرون مسائل یمتنع وقوعها لعدم تحقق الإرتباط الذي بین البدن و القلب مثل أن یقولوا رجل في قلبه من الإیمان مثل ما في قلب أبي بکر و عمر و هو لا یسجد لله سجدة و لا یصوم رمضان و یزني بأمه و أخته و یشرب الخمر نهارَ رمضان یقولون هذا مؤمن تام الإیمان فیبقی سائر المؤمنین ینکرون ذلك غایة الإنکار». (همان، ص162).

[52]. برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ «ولاء» و «براء» از دیدگاه سلفیه، نک: چگینی، رسول، ولاء و براء.

[53]. اسفراینی، شهفور بن طاهر، التبصیر في الدین، ص185.

[54]. نک: ابن‌حنبل، احمد بن محمد، أصول السنة؛ اشعری، ابوالحسن، الإبانة.

[55]. یعنی: دوستی با دشمنان و دشمنی با مؤمنان.

[56]. خرقی، عمر بن حسین، متن الخرقي علی مذهب أبي عبد الله أحمد بن حنبل، ص132.

[57]. سورۀ بقره، آیۀ 25.

[58]. عباس، حسن، النحو الوافي، ج3، ص472.

[59]. شهید ثانی، زین‌الدین بن علی، حقائق الإیمان، ص69.

[60]. همان.

[61]. همان.

[62]. سورۀ توبه، آیۀ 119.

[63]. سورۀ مجادله، آیۀ 22.

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن