تاریخ ثبت  1392/07/20
تعداد بازدید  1240
آخرین و کامل ترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء به جهانیان عرضه شد. ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی به امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد. دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر با توطئه هایی از پیش مهیا شده مسیر هدایت را پس از رحلت پیامبر منحرف ساختند و مسلمانان را در تحیر و سردرگمی قرار دادند. در این نوشتار به موضوع افکار ابن تیمیه و نظرات و دشمنی او با حضرت علی(ع) پرداخته می شود.
منبع :  1.قرآن کریم. 2.نهج البلاغه. الف 3.الاتقان فی علوم القرآن: جلال الدین سیوطی، دار الفکر، لبنان، بیروت، سال 1416. 4.الاخبار الطوال: احمد بن داوود دینوری، مکتبه حیدریه، چاپ دوم، سال 1379 ش. 5.اختلاف الحدیث: محمد بن ادریس شافعی. 6.الإستیعاب فی معرفة الاصحاب: ابن عبدالبرّ، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415. 7.أُسد الغابه: ابن اثیر جزری، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان. 8.الاعتقاد والهدایه: احمد بن حسین بیهقی. 9.الافادة والاعتبار: عبداللطیف بغدادی. 10.الامامة والسیاسه: ابومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری، مؤسسه نشر و پخش مصطفی بابی حلبی و شرکاء، مصر. ب 11.البدایة والنهایه: حافظ ابی فداء اسماعیل بن کثیر، دار احیاء التراث عربی، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1408. ت 12.تاریخ ابن خلدون: ابن خلدون، دار الکتاب لبنانی. 13.تاریخ الاسلام: ذهبی، دار الکتاب العربی، بیروت، سال 1408. 14.تاریخ التمدّن الاسلامی: جرجی زیدان. 15.تاریخ الخلفاء: جلال الدین سیوطی، منشورات شریف رضی، قم، ایران، چاپ یکم، سال 1411. 16.تاریخ بغداد: خطیب بغدادی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1417. 17.تاریخ طبری: سلمان بن احمد بن ایوب لخمی طبری، از منشورات کتابفروشی ارومیه، قم، ایران. 18.تاریخ مختصر الدول: جرجی زیدان. 19.تاریخ مدینة دمشق: ابن عساکر، دار الفکر، بیروت، سال 1415. 20.تذکرة الحفّاظ: ذهبی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان. 21.تذکرة الخواص: سبط بن جوزی، مؤسّسه اهل البیت علیهم السلام، بیروت، لبنان، سال 1401. 22.تراجم الحکماء: جمال الدین ابوالحسن بن یوسف قفطی. 23.تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم): ابن کثیر، دار المعرفه، بیروت، چاپ سوم، سال 1409. 24.تفسیر روح المعانی: شهاب الدین آلوسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، سال 1405. 25.تفسیر طبری (جامع البیان فی تفسیر القرآن): محمّد بن جریر طبری، دارالمعرفه، بیروت، سال 1412. ج 26.جامع الأحادیث: جلال الدین سیوطی. 27.جامع بیان العلم وفضله: ابن عبدالبرّ، دار ابن الجوزی، عربستان، چاپ دوم، سال 1416. 28.الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قُرْطُبی): محمد بن احمد انصاری قرطبی، دار احیاء التراث عربی، افست از چاپ دوم. 29.جواهر العقدین: سمهودی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415. 30.جواهر المطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیهما السلام: ابوالبرکات دمشقی باغونی، مجمع احیاء الثقافة الإسلامیة، قم، ایران، سال 1415. ح 31.حلیة الأولیاء: ابونعیم اصفهانی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1418. د 32.الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور: جلال الدین سیوطی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1403. 33.الدرر الکامنة فی أعیان المائة الثامنة: ابن حجر عسقلانی، دار الجیل، بیروت، لبنان، سال 1414. ر 34.الریاض النّضره: محبّ الدین طبری، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان. ز 35.زین الفتی فی شرح سورة هل أتی: احمد بن محمّد عاصمی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، سال 1418. س 36.سنن ابن ماجه: ابن ماجه قزوینی، دار الجیل، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1418. 37.السنن الکبری: احمد بن حسین بیهقی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414. 38.سنن تِرمذی: محمّد بن عیسی بن سوره تِرمذی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1403. 39.سنن الدارمی: عبداللّه بن رحمان دارمی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان. 40.السنن الکبری: احمد بن شعیب نسائی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، سال 1411. 41.سیر اعلام النبلاء: ذهبی، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ نهم، سال 1413. 42.سیره ابن هشام (السیرة النبویة): ابن هشام، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415. 43.السیرة الحلبیة: علی بن برهان الدین حلبی، مکتبة التجاریة الکبری، قاهره، مصر، سال 1382. 44.السیرة دحلانیة (السیرة النبویة): زینی دحلان، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1421. ش 45.شرح المواهب اللدنیه: قسطلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414. 46.صحیح مسلم بشرح النَوَوی: نووی، دار الکتاب عربی، بیروت، لبنان، سال 1407. 47.شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید معتزلی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1387. ص 48.صحیح ابن حبان: عبداللّه بن حبان، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، سال 1414. 49.صحیح بخاری: محمّد بن اسماعیل بخاری جعفی، دار ابن کثیر، دمشق. 50.صحیح مسلم: مسلم بن حجّاج نیشابوری، مؤسسه عز الدین، بیروت، لبنان، چاپ نخست، سال 1407. 51.الصواعق المحرقه: ابن حجر هیتمی مکّی، مکتبة القاهرة، قاهره، مصر. ط 52.الطبقات الکبری: ابن سعد، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1418. ع 53.العقد الفرید: ابن عبد ربّه، دار الکتاب عربی، بیروت، لبنان. 54.عیون الأثر فی فنون المغازی والسیر: ابن سید الناس، مکتبة دار التراث، مدینه منوّره، سال 1413. غ 55.الغدیر: شیخ عبدالحسین امینی، مرکز الغدیر، چاپ سوم، سال 1387. ف 56.فتح الباری فی شرح صحیح البُخاری: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1410. 57.الفرق بین الفرق: ابومنصور عبدالقادر بن طاهر بغدادی. 58.الفصل فی الأهواء والملل والنحل: ابن حزم اندلسی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، سال 1416. 59.الفصول المهمّة فی معرفة الأئمّه: ابن صباغ مالکی، مکتبة دار الکتب التجاریه. 60.فضائل الصحابه: احمد بن حنبل شیبانی، جامعة ام القری، مکه، عربستان سعودی، چاپ یکم، سال 1403. 61.فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر: عبدالرؤوف مَناوی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415. ک 62.الکافی: محمّد بن یعقوب کلینی رحمه اللّه، دار صعب، دار التعارف، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1401. 63.الکامل فی التاریخ: ابن اثیر، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1399. 64.کشف الظنون: حاجی خلیفه، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414. 65.کنز العُمّال: متّقی هندی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1419. 66.کنوز الحقایق من حدیث خیر الخلائق: عبدالرؤوف منّاوی، مطبوع در حاشیه الجامع الصغیر. م 67.مجمع الزوائد ومنبع الفوائد: نورالدین علی بن ابی بکر هیثمی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1412. 68.مختصر تاریخ دمشق: ابن منظور، دار الفکر، سوریه، دمشق، چاپ یکم، سال 1404. 69.مروج الذهب: مسعودی، دار المعرفه، بیروت، لبنان. 70.المستدرک علی الصحیحین: حاکم نیشابوری، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1411. 71.مسند ابی داوود: حافظ سلیمان بن داوود طیالسی، دار المعرفه، بیروت، لبنان. 72.المسند: حافظ ابو یعلی احمد بن علی تمیمی موصلی، دار المأمون للتراث، دمشق. 73.مسند احمد: احمد بن حنبل شیبانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415. 74.مشکاة المصابیح: خطیب تبریزی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1411. 75.مصابیح السُّنّه: حسین بن مسعود بغوی، متوفای 516 هـ. 76.المصنّف: ابن ابی شیبه، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414. 77.المصنف: عبدالرزاق صنعانی، مکتب الإسلامی، بیروت، لبنان، سال 1403. 78.المطالب العالیه: ابن حجر عسقلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414. 79.المعجم الاوسط: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار الحرمین، سال 1415. 80.المعجم الصغیر: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان 81.المعجم الکبیر: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار احیاء التراث، چاپ دوم، سال 1404. 82.مناقب ابی حنیفه: موفق بن احمد مکی اخطب خوارزم، معروف به خوارزمی. 83.مناقب الصحابه: احمد بن حنبل شیبانی، مؤسسه الرساله، بیروت، سال 1403. 84.المناقب: موفق بن احمد مکّی اخطب خوارزم، معروف به خوارزمی، مکتبه نینوی، تهران، ایران. 85.منهاج السنّة النبویه: ابن تیمیه حرّانی، مکتبه ابن تیمیه، قاهره، مصر، چاپ دوم، سال 1409. 86.میزان الإعتدال: ذهبی، دار الکتب علمیه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1416. ن 87.نزل الأبرار: حافظ محمّد بن معتمدخان بدخشانی حارثی، انتشارات نقش جهان، تهران، چاپ یکم، سال 1403. 88.نگاهی به آیه ولایت: سید علی حسینی میلانی، مرکز حقایق اسلامی، قم، چاپ یکم، سال 1386 ش. ی 89.ینابیع الموده: قندوزی، منشورات شریف رضی، قم، سال 1417. Thoughts Of Ibne Timiye In Criticize Pot Study and criticize Ibne Timiye"s point (greetings to him (of view about Caliphs and Imam Ali ماخذ: افکار ابن تیمیه در بوته نقد؛ بررسی و نقد دیدگاه ابن تیمیه درباره خلفا و حضرت علی(علیه السلام)؛ سید علی حسینی میلانی؛ مرکزحقایق اسلامی؛ قم؛ 1389ش

سرآغاز

آخرین و کامل ترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه وآله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.

دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.

ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.

در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد پسند حضرت حق اعلام گردید.این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.

دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللّه علیه وآله، ـ با توطئه هایی از پیش مهیا شده ـ مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیر و سردرگمی قرار دادند.آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیس های شیطانی، حقایق اسلام را ـ که همچون آفتاب جهان تاب بود ـ پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.

بدیهی است که علی رغم همه توطئه ها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برهه ای از زمان، به نوعی جلوه نموده است.آنان با بیان حقایق، دودلی ها، شبهه ها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساخته اند.

در این راستا، نام سپیده باورانی همچون شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علاّمه حلّی، قاضی نوراللّه، میر حامد حسین، سید شرف الدین، امینی و...همچون ستارگانی پرفروز می درخشد; چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین واقعیات مکتب اهل بیت علیهم السلام، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخ گویی شبهات پرداخته اند....

و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللّه سید علی حسینی میلانی، می باشد.

مرکز حقایق اسلامی، افتخار دارد که احیای آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آن ها را در اختیار دانش پژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.

کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک "فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا می سازد.

امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیة اللّه الأعظم، حضرت ولی عصر، امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.

مرکز حقایق اسلامی

پیش گفتار

دانشمندانی از شیعه و سنّی از دیرباز در مورد ابن تیمیه، باورها و اندیشه های او کتاب هایی نوشته اند.برای شناخت ابن تیمیه و آن چه در کتاب های او آمده و برای آگاهی از آن چه بزرگان اهل سنّت درباره او گفته اند، باید در سه فصل سخن گفت:

فصل نخست: باورها و اعتقادات وی

فصل دوم: علم و میزان دانش او

فصل سوم: تقوا و عدالت او.

به طور کلّی، هر گاه بخواهیم از هر شخصیتی بهره علمی ببریم و از او پیروی کنیم و معالم دین و معارف شریعت را از او بگیریم، ناگزیر بایستی در این سه جهت به تمام و کمال رسیده باشد:

عقایدش منحرف نباشد، عالم و دانشمند راستین باشد، و در سلوک خویش یعنی در گفتار، نوشتار و اعمالش عادل باشد.

زیرا کسی که از جهات فکری و عقیدتی منحرف است نمی تواند هدایت گر باشد و انسان جاهل و نادان هیچ گاه نمی تواند پیشوا باشد و سخن شخص فاسق پذیرفته نخواهد بود و بر گفتارش نباید ترتیب اثر داد.

البته اگر بخواهیم درباره ابن تیمیه از همه ابعاد به تفصیل بحث نماییم، سخن به درازا خواهد کشید و از حوصله این مختصر خارج خواهد شد.از این رو، بهتر است که نگاهی فقط به مهم ترین کتاب او منهاج السنّه داشته باشیم و تنها آن طعنه هایی را که به مقام شامخ امیر مؤمنان علی و اهل بیت علیهم السلام زده بیان نموده و به آن بسنده کنیم.

همین مطلب پس از عرضه کردن گفتارهای او بر قرآن و حدیث به خصوص با توجه به آن چه در کتاب های معتبر اهل سنّت آمده، برای شناخت وی از نظر فکر و اعتقاد، عدالت و تقوا و علم و فضیلت کافی است.

امید آن که این کوشش برای کسانی که از او پیروی، یا بر گفته های او اعتماد می کنند، مفید باشد.

بخش یکم(دشمنی ابن تیمیه با امیر مؤمنان(ع))

دیدگاه برخی از علمای اهل سنّت درباره ابن تیمیه:

حافظ ابن حجر عسقلانی به تفصیل در شرح حال ابن تیمیه سخن گفته که تمامی آن ها قابل توجه است و ما به ذکر اندکی از آن اکتفا می کنیم.

ابن حجر می گوید: ابن تیمیه درباره حضرت علی علیه السلام چنین اظهار نظر می کند:

وی در هفده مورد اشتباه کرده و در آن موارد با سخن آشکار قرآن، مخالفت نموده است.

ابن حجر پس از نقل این سخن می نویسد:

درباره ابن تیمیه بین علما اختلاف نظر وجود دارد.برخی او را از مجسّمه[1] می دانند، از این جهت که وی چنین اعتقادی را در دو کتاب عقیده حمویه و واسطیه و دیگر کتاب هایش آورده است.

برای مثال می گوید: دست، پا، ساق و صورت از صفات حقیقی خدا هستند و ذات او بر عرش استیلا دارد(!!)

ابن حجر در ادامه می گوید: برخی از علما او را زندیق و بی دین می دانند; چرا که او می گوید: نباید از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله[2] کمک خواست و چنین درخواستی از عظمت نبی اکرم صلی اللّه علیه وآله کاسته و مقام او را پایین می آورد....

او می افزاید: برخی به ابن تیمیه نسبت نفاق می دهند; زیرا می گفت که علی علیه السلام در هفده مورد اشتباه کرده و به هر سمتی که رو می کرده است، خوار و زبون می گشته و او بارها خواست که به خلافت برسد; امّا نتوانست.او برای ریاست و سلطنت می جنگید، نه برای دیانت، او دوستدار ریاست بود.

ابوبکر در بزرگسالی اسلام آورد و می فهمید که چه می گوید، اما علی در خردسالی مسلمان شد و اسلام کودک پذیرفته نیست.او در جریان خواستگاری دختر ابوجهل سخنی گفته که تا هنگام مرگ آن را فراموش نکرده بود.

ابن تیمیه با این سخنان به علی علیه السلام جسارت نموده است; به همین جهت علما او را منافق دانسته اند; زیرا رسول خدا صلی اللّه علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود:

لا یبغضک إلاّ منافق[3]

جز منافق کسی بغض و دشمنی تو را به دل ندارد.

آن چه گذشت مطالبی است که حافظ ابن حجر عسقلانی در شرح حال ابن تیمیه در کتاب خود آورده است.

نفاق ابن تیمیه:

اکنون نمونه های بیشتری بیان خواهیم کرد تا روشن شود که چرا ابن تیمیه را منافق می دانند.

ابن تیمیه در اسلام امیر مؤمنان علی علیه السلام بحث می کند و گستاخی را به جایی می رساند که می گوید:

پیش از آن که خداوند (حضرت) محمّد صلی اللّه علیه وآله را به رسالت مبعوث کند، هیچ کس از قریش مؤمن نبود؛ نه مردی، نه کودکی، نه زنی، نه سه نفر و نه علی.هیچ کدام ایمان نداشتند; زمانی که گفته می شود: مردان بت می پرستیدند، کودکان نیز همین گونه بودند; چه علی و چه دیگران.

اگر بگویید: کفر خردسال همانند کفر انسان بالغ نیست.می گوییم: ایمان کودک نیز مانند ایمان فرد بالغ نیست، همان طوری که برای دیگران ایمان و کفر پس از بلوغ ثابت می شود، برای علی نیز حکم ایمان و کفر قبل از بلوغ ثابت می گردد.از آن گذشته، کودکی که از پدر و مادر کافر متولد شود به اتفاق مسلمانان حکم کفر را دارد.[4]

ابن تیمیه در جای دیگری می گوید:

در حقیقت رافضیان نمی توانند ایمان علی و عدالتش را ثابت کنند...اگر بگویند اسلام، هجرت و جهاد او در راه خدا به تواتر نقل شده است، در پاسخ می گوییم: اسلام معاویه، یزید، خلفای بنی امیه و بنی عباس، هم چنین نماز، روزه و جهاد آنان نیز به تواتر نقل شده است.[5]

در جای دیگر می گوید: معلوم نیست که کفّار و منافقان با علی دشمن بوده اند.[6]

آن گاه می گوید: تمام مطالبی که درباره رشادت ها و شهامت های او در جنگ ها و غزوه ها نقل شده، دروغ است....[7]

علوم و معارف علی و دیدگاه ابن تیمیه:

1.گوش هوشمند فراگیر:

درباره علوم و معارف امیرالمؤمنین علیه السلام روایات بسیاری نقل شده است.ابن تیمیه به بیشتر روایاتی که در این زمینه نقل شده اشکال کرده و آن ها را رد می کند; برای مثال در آیه شریفه ای آمده است:

(وَتَعِیها أُذُنٌ واعِیةٌ)؛[8]

گوش های هوشمند فراگیر آن ها را درک می کند.

که طبق روایات بسیاری در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است.ابن تیمیه می گوید:

این حدیث به اتفاق و اجماع اهل علم، ساختگی است(!!)[9]

در صورتی که این حدیث را علمای اهل سنّت در تفسیر در کتاب های ذیل آورده اند:

تفسیر طبری، تفسیر ابن ابی حاتِم، تفسیر ابن منذر، تفسیر ابن مردویه، تفسیر فخر رازی، تفسیر زمخشری، تفسیر واحدی و تفسیر سیوطی.

و این حدیث را محدّثانی نیز چون:

ابوبکر بزّار، سعید بن منصور، ابونعیم اصفهانی، ضیاء مَقْدِسی، ابن عساکر، ابوبکر هیثمی...روایت کرده اند.[10]

2.دروازه دانش نبوی:

پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در حدیثی فرمود:

أنا مدینة العلم وعلی بابها؛

من شهر علم هستم و علی دروازه آن است.

ابن تیمیه در این باره چنین می گوید:

حدیث “أنا مدینة العلم وعلی بابها” ضعیف تر و سست تر است; از همین رو، در جرگه احادیث دروغین قرار گرفته است.[11]

با این که بعضی از راویان این حدیث از این قرارند:

یحیی بن معین، احمد بن حنبل، تِرمذی، بزّار، ابن جریر طبری، طبرانی، ابوالشیخ، ابن بطّه، حاکم نیشابوری، ابن مردویه، ابو نعیم اصفهانی، ابومظفّر سمعانی، بیهقی، ابن اثیر، نَوَوی، علائی، مزّی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، سیوطی، سمهودی، ابن حجر مکّی، قاری، منّاوی، زرقانی و گروهی از پیشوایان بزرگ اهل سنّت این حدیث را صحیح می دانند.[12]

3.بهترین داور:

در حدیث معروفی آمده است که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله فرمودند:

أقضاکم علی؛

بهترین شما در امر قضاوت و داوری علی است.

ابن تیمیه در این باره می گوید:

این حدیث ثابت نیست و سند محکمی ندارد که بتوان به آن استدلال کرد...هیچ کس آن را در کتاب های حدیثی مشهور نقل نکرده است; نه در کتاب های سنن و نه در کتاب های مسند، نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف.فقط این حدیث از طریق کسی نقل شده که به دروغ گویی معروف است.[13]

این در حالی است که بُخاری این حدیث را در صحیح خود در تفسیر آیه شریفه: “ما نَنْسَخْ مِنْ آیة أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیر مِنْها”[14] نقل کرده است.[15] هم چنین نَسائی، ابن انباری و بیهقی در دلائل النبوة، ابن سعد در الطبقات الکبری، احمد بن حنبل در مسند، ابن ماجه در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام در سنن خود و سیوطی در تفسیر الدر المنثور نقل کرده اند.

حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین آن را نقل کرده و تصحیح می نماید.هم چنین این حدیث در الإستیعاب، أُسد الغابة، حلیة الأولیاء، الریاض النضره و کتاب های دیگر آمده است.[16]

به راستی آیا ابن تیمیه این محدّثان را دروغ گو می داند؟

آیا او بُخاری را معروف به کذب می داند؟

منظور او از کتاب های سنن و مسندی که این حدیث به هیچ وجهی در آن ها نیامده چه کتاب هایی است؟

آیا این کتاب ها از کتاب های معروف و مشهور اهل سنّت نیستند؟

4.حق با علی است:

منّاوی در فیض القدیر از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله نقل می کند که آن حضرت فرمود:

علی مع الحقّ والحقّ مع علی؛ علی با حق است و حق با علی.

آن گاه در شرح این حدیث می گوید:

از همین روست که علی داناترین افراد به تفسیر قرآن بوده است.تا آن جا که می گوید: حتّی ابن عباس نیز به این معنا اعتراف کرده و می گوید: آن چه از علم تفسیر در نزد من است، از علی گرفته ام.[17]

اما ابن تیمیه می گوید: این سخن که “ابن عباس شاگرد علی بوده”، سخن باطل و نادرستی است.[18]

ابن تیمیه در رویارویی با علاّمه حلّی:

علاّمه حلی رحمه اللّه می نویسد: پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله فرمود: أقضاکم علی؛ بهترین و برترین قاضی در میان شما علی است.

آن گاه می گوید:

قضاوت و داوری بر دو پایه علم و تقوا استوار است.

ابن تیمیه در رویارویی با علاّمه حلّی می گوید: چنین حدیثی ثابت نیست و سند محکمی ندارد که بتوان به آن استدلال کرد; بلکه این حدیث از نظر سند قوی است که پیامبر فرمود: “داناترین شما به حلال و حرام معاذ بن جبل است”.روشن است که علم به حلال و حرام بیش از آن که حلال و حرام را سامان دهد، قضاوت را سامان می دهد.[19] آن گاه می گوید: معروف است که علی، علم و دانش را از ابوبکر گرفته است(!!)[20] او فتواهای زیادی بر خلاف صریح آیات و روایات دارد.(!!)[21]

در آغاز ابن تیمیه گفت: در هفده مورد نظریات علی با قرآن و سنّت مخالف است.اما در این جا می گوید: فتواهای بسیاری در مخالفت قرآن و سنّت دارد.آن گاه می گوید:

محمّد بن نصر مَرْوَزی کتاب بزرگی نوشته و در آن مواردی را جمع آوری کرده که مسلمانان نظر علی را نپذیرفته اند; زیرا نظر دیگر صحابه بیشتر تابع کتاب و سنّت بوده است(!!)[22]

ولی حقیقت آن است که کتاب مَرْوَزی پیرامون مسائلی است که ابوحنیفه در فتاوا و نظریاتش با امیرالمؤمنین علیه السلام و عبداللّه بن مسعود مخالفت کرده است.

به راستی میان آن چه که ابن تیمیه ادعا می کند و واقعیت چه میزان فاصله است؟!

ابن تیمیه در مورد دیگری می گوید:

بدون شک عثمان تمامی قرآن را جمع آوری کرده و گاهی تمام آن را در یک رکعت می خواند، اما درباره علی اختلاف است که آیا تمام قرآن را حفظ کرده است یا نه؟![23]

آن گاه می نویسد: اگر کسی به دفاع از علی بگوید: آن هایی که به دست علی کشته شدند کسانی بودند که بر امام زمان خود خروج کردند و از طرفی در حدیثی صحیح ثابت شده است که پیامبر صلی اللّه علیه وآله به عمار بن یاسر رضی اللّه عنه فرمود: تقتلک الفئة الباغیة؛ “گروه باغیان و سرکشان تو را خواهند کشت” و آن ها نیز عمار را کشتند؛

ما می گوییم: در این قضیه مردم نظریه های مختلفی دارند: برخی حدیث عمار را قبول ندارند.بعضی باغی را به معنای طالب می گیرند; این توجیه ضعیف است.اما اکثر گذشتگان و پیشوایان چون ابوحنیفه، مالک، احمد و دیگران برآنند که شرایط کشتن گروه بغاة و سرکشان فراهم نبوده است.[24]

بنابراین، ابن تیمیه می گوید که به نظر ابوحنیفه، مالک، احمد بن حنبل و دیگران، علی حق نداشته با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگد و این کار خلاف شرع بوده است; زیرا شرایط بغاة در آن ها نبوده تا علی با آن ها بجنگد.و حال آن که حضرت علی علیه السلام از جانب خدا و رسول مأمور به جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین بوده و حدیث وارد در این باره قطعی است.[25]

ابن تیمیه در جای دیگری می افزاید: علم پیامبر به واسطه غیر علی به تمامی شهرهای اسلام رسید.[26]

در این صورت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ نقشی در نشر تعالیم اسلام، احکام شرع و حقایق دینی نداشته است(!!) این سخنان آن چنان سست و واهی است که ارزش نقد ندارد.مگر نگذشت که بزرگان اهل سنّت نقل کردند که پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود:

أنا مدینة العلم وعلی بابها; من شهر علم و دانش هستم و علی دروازه آن است.آیا علوم شهر نبوی از غیر دروازه آن منتشر می شود؟

بخش دوم(ابن تیمیه و انکار فضایل بی کران امیر مؤمنان علی(ع))

فضایل بی کران:

آیات بسیاری در فضایل و مناقب امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است که به برخی از آن ها اشاره می نماییم:

1.علی و آیه ولایت:

خداوند متعال می فرماید:

“إِنَّما وَلِیکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ”[27]

ولی و صاحب اختیار شما تنها خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آورده اند; همان کسانی که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.

بنابر دیدگاه عالمان اهل سنّت این آیه شریفه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است.[28] اما ابن تیمیه در ذیل این آیه می گوید:

برخی از دروغ گویان حدیثی دروغین جعل کرده و گفته اند: این آیه در مورد علی در آن هنگام که انگشترش را در نماز به فقیر بخشید، نازل شده است.این مطلب به اتفاق دانشمندان حدیث دروغ است و دروغ بودن آن از راه های گوناگونی آشکار است.[29]

جالب است بدانیم که این حدیثی را که ابن تیمیه تکذیب کرده محدثان زیر از ابن عباس نقل کرده اند:

عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر طبری، ابوالشیخ، ابن مردویه.

عدّه دیگری که این حدیث را از مسلمة بن کُهَیل نقل کرده اند، عبارتند از: ابن ابی حاتِم، ابو الشیخ و ابن عساکر.

از راویان دیگر این حدیث می توان افراد ذیل را نام برد: طبرانی، ثعلبی، واحدی، خطیب بغدادی، ابن جوزی، محب طبری، هیثمی و متّقی هندی.از طرفی این حدیث در تفسیرهای: فخر رازی، بَغَوی، نَسَفی، قُرْطُبی، بیضاوی، ابوالسعود عمادی و شوکانی نیز آمده است.

آلوسی حنفی در تفسیر آیه می گوید:

اکثر محدّثان بر آنند که این آیه درباره علی کرم اللّه وجهه نازل شده است.او می افزاید: حسّان در این باره اشعاری را سروده است.آن گاه آن شعرها را ذکر می کند.[30]

2.علی و انفاق در راه خدا:

آیه دیگری که درباره حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده این آیه است که می فرماید:

“الَّذینَ ینْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیلِ وَالنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیةً”;[31] کسانی که اموالشان را شب و روز، مخفی و آشکار در راه خدا انفاق می کنند.به اعتراف دانشمندان اهل سنّت این آیه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، اما ابن تیمیه می گوید: نازل شدن این آیه در مورد علی ثابت نشده و دروغ است.[32]

این مطلب ابن تیمیه در صورتی است که افراد ذیل نازل شدن این آیه را در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام می دانند; افرادی هم چون: عبدالرزاق بن همّام صنعانی، عبد بن حُمید، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتِم، طبرانی، ابن عساکر، واحدی، ابونعیم اصفهانی، فخر رازی، زمخشری، محب الدین طبری، ابن اثیر، سیوطی و ابن حجر مکی.

با وجود این تعداد از مفسّران، ابن تیمیه می گوید: این مطلب دروغ بوده و ثابت نشده است و چنین تفسیرهای باطلی را بسیاری از نادانان گفته اند(!!)

3.هدایت گر اُمّت:

آیه دیگری نیز درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، آن جا که خداوند متعال می فرماید:

“إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْم هاد”;[33] (ای پیامبر!) تو فقط بیم دهنده هستی و برای هر گروهی هدایت گری خواهد بود.

ابن تیمیه با گستاخی چنین می نویسد: بنا به اتفاق دانشمندان حدیث، نزول این آیه در مورد علی دروغ و جعلی است.[34] با این که برخی از عالمان و اندیشمندان اهل سنّت، نزول این آیه را در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام می دانند.این عالمان عبارتند از: عبداللّه بن احمد بن حنبل، طبری، حاکم نیشابوری، ابن ابی حاتِم، ضیاء مَقْدِسی، طبرانی، ابن مردویه، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابن نجار، دیلمی، هیثمی، سیوطی و متّقی هندی.

حاکم نیشابوری بعد از نقل این حدیث می گوید: سند این حدیث صحیح است.هیثمی پس از نقل این حدیث در مجمع الزوائد می گوید: تمامی رجال این سند از افراد مورد وثوق و اطمینان هستند.

ضیاء مَقْدِسی نیز این حدیث را در کتاب المختاره آورده است; همان کتابی که ملتزم به آوردن احادیث صحیح شده است.[35]

همگامی علی با حق:

پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در حدیثی می فرماید: علی مع الحقّ والحقّ مع علی; علی با حقّ است و حقّ با علی.

ابن تیمیه می گوید:

این سخن از بزرگ ترین دروغ ها و نادانی هاست، زیرا که هیچ کس این حدیث را از پیامبر صلی اللّه علیه وآله نقل نکرده است; نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف(!) پس چگونه بعضی می گویند: تمامی محدثان آن را نقل کرده اند؟ آیا دروغ گوتر از کسی که بگوید: صحابه و علما، حدیثی را نقل کرده اند، در حالی که هیچ کدام از آنان این حدیث را نقل نکرده اند، وجود دارد؟ بلکه این، آشکارترین دروغ است.[36] در صورتی که اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله این حدیث را نقل کرده و بزرگان اهل سنّت در کتاب های خود آورده اند، از جمله:

1.امیر مؤمنان علی علیه السلام.این حدیث را تِرمذی در سنن و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین نقل کرده اند.[37]

2.جناب اُمّ سَلَمه همسر گرامی پیامبر صلی اللّه علیه وآله.این حدیث را طبرانی، ابوبُشر دولابی، خطیب بغدادی و ابن عساکر نقل کرده اند.[38]

3.سعد بن ابی وَقّاص.این حدیث را بزّار نقل کرده و هیثمی پس از نقل آن گوید: یکی از راویان آن، سعد بن شعیب است.من او را نمی شناسم; اما دیگر افراد این سند مورد اطمینان هستند.[39]

4.ابو سعید خُدری.این حدیث را حافظ ابویعلی نقل کرده است.هیثمی پس از نقل آن در مجمع الزوائد می گوید: این حدیث را ابویعلی نقل کرده و همه راویان آن ثقه و مورد اطمینان هستند.[40]

5.عایشه.ابن قُتَیبَه دینوری در الامامة والسیاسه به نقل این حدیث از وی پرداخته است.[41]

6.کعب بن عجره.وی که از اصحاب پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله می باشد این حدیث را نقل کرده است; آن سان که طبرانی در المعجم الکبیر آن را نقل کرده است.

متّقی هندی در کنز العمال گوید: هر گاه بین مردم تفرقه و اختلاف شد، علی و یارانش بر حقّ هستند.[42]

اینان برخی از صحابه و بزرگان علما و محدّثان هستند که این حدیث را نقل کرده اند.در این میان روایت هایی با سند از صحابه نقل شده که برخی از آن ها صحیح است; پس چگونه ابن تیمیه به خود جرأت داده و می گوید: این حدیث را کسی از پیامبر نقل نکرده; نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف؟!

علی برادر پیامبر:

راویان بسیاری نقل کرده اند که در روز مؤاخات و برادری، پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله، امیر مؤمنان علی علیه السلام را برادر خود قرار دادند.

ابن تیمیه در این زمینه می نویسد: امّا حدیث برادری پیامبر با علی دروغ و باطل است...پیامبر، نه علی و نه هیچ کس دیگر را برادر قرار نداد و حدیث برادریش با علی و نیز برادری ابوبکر با عمر از دروغ های مسلّم است...پیامبر هیچ گاه علی و غیر او را برادر خود قرار نداد و هر چه در این خصوص وارد شده بدون تردید دروغ است.تمامی احادیثی که در برادری مهاجران و انصار با یک دیگر وارد شده، دروغ است و هیچ گاه پیامبر، علی را برادر خود قرار نداده است...همه احادیث برادری پیامبر با علی، جعلی و دروغ است.

آن چه گذشت عبارت هایی است که ابن تیمیه در جاهای متعددی از منهاج السنّه آورده و حدیث مؤاخات را تکذیب کرده است.[43]

در حالی که حدیث برادری پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله با امیر مؤمنان علی علیه السلام در کتاب های سنن تِرمذی، الطبقات الکبری، المستدرک علی الصحیحین، مصابیح السنّة، الإستیعاب، البدایة والنهایه، الریاض النضره، مشکاة المصابیح، الصواعق المحرقه و تاریخ الخلفاء آمده است.[44]

از طرفی، برخی از صحابه نیز این حدیث را نقل کرده اند که عبارتند از:

امیر مؤمنان علی علیه السلام، عبداللّه بن عباس، ابوذر، جابر، عمر بن خطّاب، انس بن مالک، عبداللّه بن عمر، زید بن ارقم و....نکته قابل توجه این که بسیاری از بزرگان اهل سنّت در این باره به ابن تیمیه اعتراض کرده اند.حافظ ابن حجر، پس از آن که این حدیث را از واقدی، ابن سعد، ابن اسحاق، ابن عبدالبرّ، سهیلی، ابن کثیر و دیگران نقل می کند می گوید: ابن تیمیه در کتابی که در ردّ ابن مطهر رافضی (علامه حلی) نوشته است (یعنی منهاج السنّه) جریان برادری بین مهاجران; به خصوص برادری پیامبر با علی را انکار کرده است.او می گوید: چون قرار دادن برادری با یک دیگر برای این است که انسان ها با یک دیگر مدارا کنند و دل ها به هم نزدیک شوند; بنابراین معنا ندارد که پیامبر با کسی برادر شود، یا یکی از مهاجران با دیگری برادر گردد.

ابن تیمیه نصّ و تصریح پیامبر را با قیاس ردّ کرده و از حکمت برادری غافل شده است.

حافظ ابن حجر گوید:

این حدیث را ضیاء مَقْدِسی ـ در آن چه که از احادیث المعجم الکبیر طبرانی انتخاب کرده ـ آورده است و ابن تیمیه تصریح کرده است که احادیث این کتاب، صحیح تر و قوی تر از احادیث المستدرک علی الصحیحین حاکم نیشابوری است.[45]

زرقانی مالکی در شرح المواهب اللدّنیه، هنگامی که سخن از برادری بین صحابه به میان می آید می گوید:

همان طور که ابن عبدالبرّ و دیگران معتقدند این عهد برادری دو بار انجام شده است (از جمله یک بار در مکه پیش از آن که پیامبر به مدینه مهاجرت کنند) در آن جا پیامبر مهاجران را با یک دیگر برادر قرار داد تا در غم و سرور یک دیگر شریک و در راه حقّ، استوار باشند.در آن واقعه ابوبکر را برادر عمر قرار داد و همین طور میان هر دو نفر برادری ایجاد کرد تا این که علی باقی ماند و او گفت: ای رسول خدا! میان تمام اصحابت برادری ایجاد کردی; چه کسی برادر من است؟ پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: أنا أخوک؛ من برادر تو هستم.

احادیث بی شماری درباره برادری پیامبر با علی وارد شده است.تِرمذی پس از نقل آن می گوید: این حدیث “حدیثِ حسن” است.[46] هم چنین این حدیث را حاکم نیشابوری آورده و به صحت آن حکم کرده است.از پسر عمر نقل شده است که پیامبر صلی اللّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود:

أما ترضی أن أکون أخاک! آیا خشنود نمی شوی که من برادر تو باشم؟ او گفت: چرا.پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: أنت أخی فی الدنیا والآخرة; تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.

زرقانی می افزاید: ابن تیمیه، برادری بین مهاجران را انکار کرده و می گوید که میان پیامبر و علی هیچ عهد برادری رخ نداده است.او گمان می کند که این حدیث از احادیث دروغ است; اما حافظ ابن حجر عسقلانی سخن ابن تیمیه را رد کرده و گفته است که به قیاس این حدیث را نپذیرفته است.[47]

علی و پیامبران:

پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله در حدیثی فرمودند: من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه، وإلی نوح فی تقواه، وإلی إبراهیم فی حلمه، وإلی موسی فی هیبته، وإلی عیسی فی عبادته فلینظر إلی علی بن أبی طالب;

هر کس می خواهد به علم آدم، تقوای نوح، بردباری ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی بنگرد، به علی بن ابی طالب بنگرد.این حدیث به “حدیث الأشباه” معروف است و در کتاب های شیعه و سنّی با متون گوناگون نقل شده و ما در کتابی مستقل پیرامون آن سخن گفته ایم.

ابن تیمیه در مورد این حدیث چنین می گوید:

این حدیث، جعلی است و آن را به دروغ به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده اند و هیچ کدام از اهل حدیث در این موضوع شک ندارند.[48] ولی این حدیث را عبدالرزّاق صنعانی، احمد بن حنبل شیبانی، ابوحاتِم محمّد بن ادریس رازی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بیهقی، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی و...نقل کرده اند.یکی از بهترین و صحیح ترین سندهای این حدیث، روایت عبدالرزّاق، از معمر، از زُهْری، از سعید بن مسیب، از ابوهریره است که وی، این حدیث را از پیامبر صلی اللّه علیه وآله روایت می کند.[49]

علی ولی مؤمنان:

دگربار در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:

وهو ولی کلّ مؤمن بعدی؛ او پس از من ولی و صاحب اختیار هر مؤمن است.

ابن تیمیه درباره این حدیث می گوید:

این حدیث، حدیثی است که به دروغ به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده اند.[50] و حال آن که بسیاری از صحابه، حافظان و محدثان، آن را از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله روایت کرده اند.

صحابه ای که به نقل آن پرداخته اند عبارتند از: امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام، ابوذر غفاری، عبداللّه بن عباس، ابوسعید خُدری، براء بن عازب، ابولیلی انصاری، عمران بن حصین، بریدة بن حصیب، عبداللّه بن عمر، عمرو بن عاص و وهب بن حمزه.

اسامی ذیل نیز در زمره بزرگان حدیث و حفّاظی هستند که این حدیث را در کتاب های خود آورده اند:

ابوداوود طیالسی، ابن ابی شِیبه، احمد بن حنبل، تِرمذی، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّد بن جریر طبری، طبرانی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مُردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ابن عبدالبرّ، ابن اثیر، ضیاء مَقْدِسی، ابن حجر عسقلانی، جلال الدین سیوطی و....

حافظ ابن عبدالبرّ درباره این حدیث می گوید: سند این حدیث به علت صحّت و مورد اعتماد بودن رجالش، جای هیچ گونه اشکال و ایرادی را برای کسی باقی نمی گذارد.هم چنین ابن ابی شِیبه سند این حدیث را صحیح می داند.[51] محمّد بن جریر طبری و سیوطی نیز آن را تصحیح کرده اند و احمد بن حنبل نیز هم در مسندش آن را به سند صحیح نقل کرده است.

تِرمذی پس از نقل، آن را “حدیثِ حسن”[52] دانسته است.نَسائی آن را به سند صحیح نقل کرده است و ابن حبّان نیز این حدیث را در صحیح خود آورده است.هم چنین حاکم نیشابوری این حدیث را آورده و آن را طبق شرایط مسلم صحیح می داند.

حافظ ابن حجر عسقلانی در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: این حدیث را تِرمذی با سند قوی از عمران بن حصین روایت کرده است.[53]

علی و حدیث غدیر:

در حدیث معروف و متواتر غدیر خم پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله پس از خطبه پیرامون ولایت و مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خدا چنین عرضه داشتند:

اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه; خدایا! با یاورانش یار و با دشمنانش دشمن باش.

ابن تیمیه درباره این حدیث می گوید:

این حدیث به اتفاق حدیث شناسان دروغ است.[54]

با این حال این حدیث را محدّثان ذیل در منابع حدیثی خود آورده اند: احمد بن حنبل با سندهای صحیح، ابن ابی شِیبه، ابن راهویه، ابن جریر، سعید بن منصور، طبرانی، ابونعیم اصفهانی، ابن حِبّان، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، نَسائی با سند صحیح، بزّار با سندهای صحیح، ابویعلی با دو سند صحیح.

هیثمی نیز در مجمع الزوائد آن را نقل کرده و گوید: تمامی راویان سند این حدیث، ثقه و مورد اعتماد هستند.[55]

علی و حدیث یوم الدار:

آن گاه که آیه “وَأَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلأَقْرَبینَ”[56] نازل شد و پیامبر مأمور به اعلان رسمی دعوت شدند، خویشاوندان خود را در خانه حضرت ابوطالب علیه السلام جمع نموده، آنان را به اسلام دعوت کرده و فرمودند:

فأیکم یبایعنی علی أن یکون أخی ووزیری؟ کدام یک از شما با من بیعت می کند تا برادر، وزیر و خلیفه و جانشین من بشود؟ هیچ کس به جز امیرالمؤمنین علی علیه السلام پاسخ نداد.تا این که پیامبر در حضور همه در خطاب به حضرت امیر فرمود: تو برادر، وزیر، وصی و جانشین من هستی.

این واقعه در بین محدّثان به حدیث “یوم الدار” معروف است و بسیاری از بزرگان حدیث آن را نقل کرده اند; اما ابن تیمیه در این باره می گوید: این حدیث در نزد حدیث شناسان دروغی بیش نیست و هیچ عالم حدیث شناسی نیست مگر این که می داند که آن دروغ و جعلی است.[57]

بنابراین، یا تمام علمای اهل سنّت که می دانسته اند این حدیث دروغ و جعلی است و در عین حال آن را در کتاب های خود نقل کرده اند فاسق می باشند و یا این که تمامی آنان عالم و حدیث شناس نبوده اند(!!)

یکی از راویان آن احمد بن حنبل (پیشوای حنبلی ها) است که در مسند خود آن را روایت کرده است و علاوه بر وی، عالمان بسیاری این حدیث را در کتاب های خود آورده اند.[58]

در این میان حافظ ابوبکر هیثمی پس از نقل روایت می گوید: رجال روایتی که احمد بن حنبل نقل کرده، و یکی از دو روایتی که بزّار نقل نموده همگی رجال صحیح هستند غیر از شریک که او ثقه می باشد[59]

ابن اسحاق، طبری، طَحاوی، ابن ابی حاتِم، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ضیاء مَقْدِسی و متّقی هندی نیز از جمله راویان این حدیث هستند.

سیوطی این حدیث را از گروهی نقل می کند.بیهقی در دلائل النبوّة و ابونعیم اصفهانی نیز در دلائل النبوّة متن کامل ماجرا را آورده اند و در کتاب های زیادی تصریح شده که این حدیث صحیح است.[60]

فاروق امّت کیست؟

ابن تیمیه با بغض و کینه ای که نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام دارد برای تکذیب فضایل و مناقب آن حضرت به راحتی دروغ می گوید و احیاناً در این میدان، مبارز نیز می طلبد; به این نمونه توجّه کنید:

دو حدیث نقل شده است که در نخستین حدیث، پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله با اشاره به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:

هذا فاروق اُمّتی; این (علی)، جداکننده حقّ و باطل در میان امّت من است.

حدیث دوم: این که بسیاری از صحابه پیرو فرمایش پیامبر می گفتند:

ما کنّا نعرف المنافقین إلاّ ببغضهم علیاً; ما، منافقان را جز با این علامت که با علی دشمن بودند، نمی شناختیم.

ابن تیمیه در مورد این دو حدیث چنین می گوید: حدیث شناسان و کسانی که اندک آگاهی از حدیث دارند، شک ندارند که این دو حدیث جعلی است و به دروغ آن ها را به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده اند.هیچ یک از این دو حدیث در هیچ کدام از کتاب های قابل اعتمادی نیامده است; بلکه هیچ کدام اصلاً سند شناخته شده ای ندارد(!)[61] شگفتا که در ادامه می افزاید:

هر کس بتواند این دو حدیث را با سند صحیح از افرادی که معروف به راستگویی هستند بیاورد، ما قانع می شویم و آن را از هر طایفه و مذهبی که باشد می پذیریم.معنای این سخن آن است که حتّی اگر شیعیان هم آن را نقل کرده باشند، او می پذیرد.

آن گاه می گوید: ما دلیل داریم که هر دو حدیث دروغ است و جایز نیست آن ها را به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت دهیم.

اکنون به سراغ راویان این دو حدیث می رویم.

حدیث “هذا فاروق اُمّتی” را 5 نفر از صحابه نقل کرده اند: سلمان فارسی، ابن عباس، ابوذر، حذیفه و ابولیلی.

محدّثان و حافظان اهل سنّت نیز به روایت آن پرداخته اند: طبرانی، بزّار، بیهقی، ابونعیم اصفهانی، ابن عبدالبر، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن حجر، محبّ طبری، مناوی، متّقی هندی و....

ابن تیمیه ادّعا کرد که این حدیث در هیچ یک از کتاب های مورد اعتماد نیامده است; در حالی که این حدیث در: مسند بزّار، المعجم طبرانی، تاریخ مدینة دمشق، الإستیعاب، أُسد الغابه، الإصابه، مجمع الزوائد، کنز العمّال، فیض القدیر، الریاض النضره، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی[62] موجود است.

این حدیث با سند صحیح در روایت طبرانی در المعجم الکبیر و غیر آن آمده است.

روایت دوم را که اصحاب پیامبر می گفتند: “ما، منافقان را تنها با دشمنی و بغض علی می شناختیم”، این افراد نقل کرده اند: ابوذر، عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عباس، جابر بن عبداللّه انصاری، ابوسعید خُدری، انس بن مالک و عبداللّه بن عمر.

از جمله راویان این روایت عبارتند از: احمد بن حنبل، تِرمذی، بزّار، طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابن عبدالبرّ، ابن اثیر، نَوَوی، هیثمی، محبّ طبری، ذهبی، جلال الدین سیوطی، ابن حجر مکی، متّقی هندی و آلوسی.[63]

از سندهای صحیح این روایت که در مسند احمد آمده این گونه است: احمد بن حنبل گوید: اسود بن عامر، از اسرائیل، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید خُدری برای من نقل کرد که ابوسعید می گفت:

کنّا نعرف منافقی الأنصار ببغضهم علیاً; ما، منافقان انصار را از دشمنی با علی می شناختیم.

احمد بن حنبل این روایت در مناقب الصحابه نیز آورده است.[64]

اهل بیت کشتی نجات اُمّت:

آن گاه که سخن از فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام به میان می آید، ابن تیمیه با تمام توان می کوشد تا شاید بتواند آن فضیلت و منقبت را انکار نماید، هر چند به قیمت بستن چشم خود به روی واقعیات، بی اعتبار کردن کتاب های معتبر حدیثی اهل سنّت، گشودن زبان ناسزا به بزرگان و رؤسای مذهب اهل سنّت و انگشت اتهام به سوی آن ها نشانه بردن باشد; چرا که او نمی تواند فضیلتی را برای مولای متقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام ببیند.به این نمونه توجّه کنید!

در حدیث معروف و مشهور; بلکه متواتر بین فریقین آمده که پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود:

إنّما مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق; اهل بیت من همانند کشتی نوح هستند، هر کس بر آن سوار شود نجات می یابد و هر که از آن روی گردان شود، غرق خواهد شد.

ابن تیمیه درباره آن می گوید:

این حدیث هیچ سندی ندارد; نه سند صحیحی دارد و نه در هیچ کدام از کتاب های معتبر حدیثی آمده است.اگر هیزم کشان شب ـ که نمی فهمند در توبره خود چه چیزی می ریزند به نقل روایات جعلی می پردازند ـ آن را نقل می کنند، این کار بر سستی آن می افزاید.[65]

به راستی منظور ابن تیمیه از هیزم کشان شب که نمی فهمند چه چیزی جمع می کنند چه کسانی هستند؟ به گمان شما چه کسانی این حدیث را نقل کرده اند که ابن تیمیه این گونه بر آن ها می تازد؟

گویا نقل فضایل امیر مؤمنان علی علیه السلام نزد او چنان گناه بزرگی است که اگر رؤسای مذهب و بزرگان هم کیش خود نیز به چنین گناه نابخشودنی گرفتار شوند! از اعتبار ساقط شده و نقل آن ها نه تنها اعتباری به حدیث نمی دهد; بلکه حدیث را بی اعتبارتر می کند.

اکنون به برخی از راویان و ناقلان این حدیث اشاره می کنیم:

از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله: امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوذر، عبداللّه بن عباس، ابوسعید خُدری، ابوالطفیل، انس بن مالک، عبداللّه بن زبیر و سلمة بن أکوع.

علمایی که در کتاب های معتبر خود به نقل آن پرداخته اند: احمد بن حنبل، بزّار، ابویعلی موصلی، ابن جریر طبری، نَسائی، طبرانی، دارقُطْنی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، خطیب بغدادی، ابوالمظفّر بغدادی، مجدالدین بن الأثیر، محبّ طبری، ذهبی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، جلال الدین سیوطی، ابن حجر مکّی، متّقی هندی، قاری، مناوی و دیگران.

اگر اینان هیزم کشان شب هستند، بسیار خوب، برای ما مهم نیست که این ها جزء دروغ نویسان و هیزم کشان کور باشند; امّا آیا روشنفکران اهل سنّت با این ادعای ابن تیمیه موافقند؟

حاکم نیشابوری پس از نقل این حدیث می گوید: شرایطی که مسلم برای صحّت یک حدیث گذارده، در این حدیث موجود است و از نظر او، حدیثِ صحیحی است.

هم چنین خطیب تبریزی این حدیث را در مشکاة المصابیح آورده است.کتابی که در آن به پیروی از کتاب مصابیح السنّه، فقط به احادیث صحیح و حسن پرداخته و هیچ حدیث جعلی را در آن ذکر نکرده است.

البته این حدیث به جز این سند، سندهای صحیح دیگری نیز دارد.[66]

علی و حدیث طیر:

یکی دیگر از احادیث مناقب و فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث طیر است.بنابرآن حدیث روزی برای پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله مرغ بریانی آوردند.آن حضرت به خدا عرضه داشت:

اللهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک وإلی یأکل معی من هذا الطائر؛ بارالها! آن کسی را که از همه بیشتر دوست می داری بفرست تا با من از این مرغ میل کند.پس از این دعا امیر مؤمنان علی علیه السلام آمدند و با پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله از آن غذا خوردند.

ابن تیمیه در این باره چنین اظهار نظر می کند: اهل علم و معرفت می دانند که حدیث طیر از احادیث دروغ بوده و جعلی است.[67]

اکنون باید دید که آیا همان گونه که او ادعا می کند اهل علم و معرفت این حدیث را دروغ می دانند؟!

بنابر تحقیقات انجام یافته، دوازده نفر از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله این حدیث را نقل کرده اند:

1.امیرالمؤمنین علیه السلام.حاکم نیشابوری این حدیث را از آن حضرت نقل کرده است.

2.عبداللّه بن عباس.ابن سعد و جماعتی از او نقل کرده اند.

3.ابوسعید خُدری.حاکم نیشابوری حدیث او را آورده است.

4.سفینه.حاکم نیشابوری و احمد بن حنبل حدیث او را نقل کرده اند.

5.ابوالطفیل.حاکم نیشابوری از او نقل کرده است.

6.انس بن مالک.تِرمذی، بزّار، نَسائی، حاکم نیشابوری، بیهقی و ابن حجر حدیث او را آورده اند.

7.سعد بن ابی وَقّاص.ابونعیم اصفهانی حدیث او را آورده است.

8.عمرو بن عاص.حدیث او در نامه ای که به معاویه نوشته موجود است.این نامه را خوارزمی در المناقب آورده است.

9.یعلی بن مرّة.عدّه ای حدیث او را آورده اند; از جمله حافظ ابوعبداللّه گنجی.

10.جابر بن عبداللّه انصاری.ابن عساکر حدیث او را نقل کرده است.

11.ابورافع.حدیث او را ابن کثیر نقل می کند.

12.حبشی بن جناده.حدیث او را نیز ابن کثیر آورده است.

و اسامی جمعی از بزرگان و پیشوایان اهل سنّت که این حدیث را در کتاب های خود روایت کرده اند به شرح زیر می باشد: ابوحنیفه پیشوای حنفی ها، احمد بن حنبل، ابوحاتِم رازی، تِرمذی، بزّار، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّد بن جریر طبری، طبرانی، دارقُطْنی، ابن بطّه عکبری، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، بیهقی، ابن عبدالبرّ، خطیب، ابوالمظفر سمعانی، بغوی، ابن عساکر، ابن اثیر، مزّی، ذهبی، ابن حجر عسقلانی، جلال الدین سیوطی و دیگران.

این حدیث آن گونه معروف و مشهور و کثرت طرق آن به طوری است که برخی از بزرگان اهل سنّت برای جمع آوری سندهای آن، کتابی مستقل نوشته اند که از جمله می توان به این بزرگان اشاره نمود:

ابن جریر طبری، ابن عُقده، ابن مردویه، ابونعیم اصفهانی، ابوطاهر بن حمدان، ذهبی.

ذهبی در تذکرة الحفّاظ و دیگر کتاب هایش تصریح کرده که کتابی مستقل در سندهای “حدیث طیر” تألیف کرده است.بسیاری از علما تصریح کرده اند که پاره ای از سندهای این حدیث صحیح است.از جمله آن ها ابن کثیر است که در تاریخ خود به این مطلب تصریح کرده است که ذکر تمامی آن ها سخن را به درازا می کشد و از حوصله کتاب ما خارج است.[68]

بخش سوم(ابن تیمیه و خلافت امیر مؤمنان علی(ع)).

اتفاق نظر مسلمانان بر خلافت علی:

آیا ابن تیمیه می پذیرد که امیر مؤمنان علی علیه السلام خلیفه و جانشین پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله باشد؟ آیا ابن تیمیه حضرت مولی الموحّدین را به عنوان خلیفه رسول خدا قبول دارد یا نه؟

بر همگان روشن است که هیچ مسلمانی در خلافت و جانشینی آن حضرت تردیدی ندارد و همه مسلمانان متفقند که او خلیفه و جانشین پیامبر خداست; امّا آن چه مورد اختلاف شیعه و سنّی است این است که شیعیان، آن حضرت را خلیفه بلافصل و نخستین امام و جانشین پس از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله می دانند، البتّه حق نیز همین است و دیگران آن وجود مقدس را در مرتبه چهارم می دانند.

شما نمی توانید مسلمانی را پیدا کنید که به طور کلّی منکر خلافت حضرت علی علیه السلام باشد.

آری، تنها گروهی از خوارج و ناصبی ها که با بغض، کینه و دشمنی آن حضرت بزرگ شده اند و دشمنی و ناسزا گفتن به آن بزرگوار را مایه تقرّب به پروردگار می دانند، خلافت آن حضرت را نمی پذیرند و تمامی مسلمانان، چه شیعه و چه سنّی، این عده را که به نام های ناصبی، خارجی و دشمن اهل بیت علیهم السلام معروفند، از اسلام خارج می دانند.پرسش ما این است که چرا ابن تیمیه با تمامی مسلمانان مخالفت کرده و با نواصب و خوارج هم صدا شده است؟ آیا در حقیقت، او یک ناصبی است؟

اکنون به بعضی از عبارت های او در این زمینه دقّت کنید.او می گوید:

مردم در مورد خلافت و جانشینی علی چند دسته اند:

بعضی می گویند: هم او امام بود و هم معاویه...

برخی می گویند: در آن زمان امام وجود نداشت; بلکه دوران فتنه بود...

گروه سومی بر آنند که علی، امام است و او به درستی با کسانی که به جنگ او آمدند جنگید.هم چنین صحابه ای که با او جنگیدند هم چون طلحه و زبیر مجتهد بوده و کار درستی انجام داده اند!!...

طایفه چهارمی علی را امام می دانند و می گویند: او مجتهد بود و به درستی دست به شمشیر برد و جنگید و آن هایی که به جنگ او آمدند نیز همگی مجتهد بودند; امّا در اجتهادشان اشتباه کرده اند...

پنجمین گروه می گویند: علی با آن که خلیفه بود و او از معاویه به حقّ نزدیک تر بود; اما بهتر بود که دست به شمشیر نمی برد.[69]

ابن تیمیه در این دیدگاه تنها به همین 5 قول اکتفا کرده و قول ششمی را ذکر نمی کند.در جای دیگر قدم را فراتر گذاشته و به راحتی تاریخ مسلّم را انکار نموده می گوید: بسیاری از نخستین سابقین در اسلام از علی پیروی نکردند و با او بیعت ننمودند و بسیاری از صحابه و تابعین با او جنگیدند.[70]

دقت کنید! او ادعا می کند بسیاری از کسانی که در اسلام آوردن و هجرت از دیگر صحابه سبقت گرفته اند، نه با آن حضرت بیعت کردند و نه از او پیروی نمودند.

ای کاش ابن تیمیه دست کم نام سه نفر از این سبقت گیرندگان را برای ما ذکر می کرد، یا یکی از منابع تاریخی که آن را گفته است، برای ما بازگو می کرد.

شاید منظور وی از گروه بسیار، پیشوایش معاویه است، همو که در فتح مکّه به زور شمشیرِ مسلمانان، به اسلام تظاهر کرد و همین گونه در اسلام سبقت گرفت و با رفتن به شام و فرمان روایی بر آن سامان نیز هجرت کرد(!!)

به نظر ما آن چه که ابن تیمیه را وادار کرده است چنین بنویسد و تاریخ مسلّم را انکار کند، تنها بغض و کینه ای است که در درونش شعلهور است.او حتی نمی تواند کوچک ترین فضیلتی را برای حضرت علی علیه السلام ببیند و از این که آن امام انس و جان خلیفه پیامبر باشد ـ حتی در مرتبه چهارم ـ تحمّل نکرده و رنج می برد.به نظر شما سبب این همه کینه چیست؟

ابن تیمیه در جای دیگر چنین می نویسد: ما می دانیم زمانی که علی زمام امور را به دست گرفت بسیاری از مردم، معاویه و دیگران را خلیفه خود می دانستند.[71]

در یک مقایسه روشن، زمانی که گروهی بسیار اندک در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت می کنند، آن گاه بر همگان لازم و واجب می شود که با آن ها هم صدا شده و هر که با او بیعت نکند، فرمان قتلش صادر گردد و یا با زدن برچسب ارتداد به آنان، جنگ با آن ها واجب و اموال و زنانشان به یغما می رود، حتی اگر مخالف با آن بیعت دختر پیامبر باشد، خانه اش به آتش کشیده می شود، جنینش سقط شده و شهید می گردد.

اما زمانی که تمامی مهاجر و انصار پس از قتل عثمان با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت می کنند و برای بیعت آن گونه هجوم می آورند که مجالی برای حضرت باقی نمانده و فشار جمعیت برایش دشوار می شود، حکم ارتداد و قتل مخالفان این بیعت صادر نمی شود، نه تنها آن ها را مرتد نمی دانند; بلکه حاضر نیستند به گمراهی آنان رضایت دهند.نه تنها آن ها را گمراه نمی دانند، کار آن ها را عین صواب دانسته و شخصی چون ابن تیمیه بی شرمی را به حد اعلا رسانده و مخالفت آن ها را ـ که در ابتدا خود با حضرت بیعت کرده بودند ـ دلیل بر بطلان بیعت امیر مؤمنان علی علیه السلام می داند(!!)

ابن تیمیه آن چنان در خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام امّا و اگر کرده تا خواننده را قانع سازد که مولای متقیان علی علیه السلام هم چون خلفای قبلی و بعدی، بهره ای از خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله نبرده است.او می گوید:

کسانی که جایز می دانند در یک زمان دو خلیفه باشد، بر این عقیده اند که هر دوی آن ها (منظورش امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه) جانشین پیامبر بوده اند...

اگر گفته شود که خلافت علی با بیعت اهل قوّت و شوکتِ اسلام ثابت شده; همان طور که خلافت پیشینیان نیز با بیعت آن ها ثابت شده است; در جواب می گویند: طلحه و زبیر به زور با او بیعت کردند.همان ها که با او بیعت کردند به جنگ با او برخاستند; بنابراین اهل قوّت و شوکتِ اسلام بر بیعت با او جمع نشدند.هم چنین زمانی بیعت با او همانند قبلی ها واجب است که به سان خلفای پیشین رفتار کند.[72]

ابن تیمیه در این عبارت، رفتار سه خلیفه پیشین را ملاک سنجش امیر مؤمنان علی علیه السلام و بیعت با او می داند; یعنی تنها در صورتی بیعت با او واجب و پیروی از او لازم است که چون آن ها عمل کند.گویا کردار آن ها وحی مسلّم و آن ها میزان سنجش حق و باطل هستند و آن حضرت هیچ بهره ای از آن ندارد.این در حالی است که پیامبر گرامی اسلام صلی اللّه علیه وآله امیر مؤمنان علی علیه السلام را ملاک تشخیص حق و باطل قرار داد و فرمود:

علی مع الحق والحق مع علی یدور معه حیثما دار.[73] علی با حق است و حق با علی; و هر جا علی باشد، حق همان جاست.

در حدیث دیگری پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله فرمود: من ناصب علیاً الخلافة من بعدی فهو کافر;[74] هر که با خلافت علی پس از من مخالفت کند و با او دشمنی داشته باشد، کافر است.

ابن تیمیه در جواب از این حدیث می گوید:

این گونه احادیث، علی نیز را می گیرند و لازمه اش آن است که او، خدا و رسولش را تکذیب کرده باشد(!!) پس اگر این احادیث صحیح باشند تمامی صحابه کافر خواهند بود; چه او و چه غیر او.اما آن هایی که با خلافت او مخالفت کرده و به جنگش آمدند; در این حدیثِ دروغین، کافر معرفی شده اند و علی نیز به این روایات عمل نکرده است.از طرفی بسیاری از نخستین پیشینیان از علی پیروی نکرده و با او بیعت نکردند و بسیاری از صحابه و تابعان با او جنگیدند.

آن گاه می گوید: نیمی از امت اسلام یا کمتر و یا بیشتر با او بیعت نکردند; بلکه بسیاری از آن ها با او جنگیدند و او نیز با آن ها جنگید و بسیاری از آن ها، نه به جنگ او آمدند و نه او را در جنگ همراهی کردند.[75]

خلافت به دست خداست:

بنابر عقیده راستین شیعه ـ که ادلّه و شواهد بسیاری از قرآن و احادیث ثابت و مسلّم نزد شیعه و سنی دارد ـ خلافت و امامت امیر مؤمنان علی علیه السلام پس از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله به طور مستقیم از جانب خداوند معین شده و انتخاب مردم هیچ نقشی در آن ندارد، همان طور که انتخاب و رأی مردم در تعیین پیامبر اثری ندارد; چه مردم بخواهند یا نخواهند، بیایند یا نیایند او خلیفه رسول خدا و امام و امین خدا در زمین است.

اما بنابر عقیده اهل سنّت ـ که سخنی بر خلاف خرد و نادرست است که در جای خود مفصل بیان کرده ایم ـ هر گاه مردم با شخصی بیعت کردند و او را خلیفه خود و زمامدار مسلمانان دانستند بر همگان لازم و واجب می شود که با او بیعت کرده و مخالفت با او حرام و گاهی در حد کفر است.

زمانی که اهل حلّ و عقد (یعنی بزرگان اسلام) با کسی بیعت کردند، خلافت او ثابت شده و نه تنها خود آن ها حق ندارند با او مخالفت کنند; بلکه آن هایی هم که نبوده اند و بیعت نکرده اند نیز حق مخالفت ندارند و بیعت گردن آن ها را نیز می گیرد.

بیعت با امیر مؤمنان علی:

به اتفاق تواریخ بعد از آن که مسلمانان از بی عدالتی های عثمان به ستوه آمدند، از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل رساندند.آن گاه همگی هجوم آوردند تا با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کنند.آن حضرت وضعیت آن روز و حال مردم را چنین توصیف می کند:

إلی أن انتکث علیه فتله، وأجهز علیه عمله، وکبت به بطنته، فما راعنی إلاّ والناس کعرف الضبع إلی ینثالون علی من کلّ جانب، حتی لقد وطئ الحسنان، وشقّ عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم;[76]

عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت.پس مردم به من مهلت ندادند مگر آن که هم چون یال های پُرپشت کفتار به سمت من آمده و از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین لگدمال گردند و ردای من از دو طرف پاره شد، مردم چون گلّه های گوسفند مرا در میان گرفتند.

به راستی ابن تیمیه بر چه مبنایی نوشته که بعضی با اکراه و زور با آن حضرت بیعت کرده اند؟

چه کسی بر سر آن ها شمشیر بلند کرده بوده که باید بیعت کنید؟ همان کاری که در سقیفه بنی ساعده و بعد آن انجام دادند.[77]

چه کسی برای مخالفان بیعت فرمان قتل صادر کرده بوده؟ همان طور که عمر در سقیفه (پیش از آن که مردم در مسجد بیعت کنند) فرمان قتل سعد بن عُباده را صادر کرد.

گذشته از این ها، آیا از نظر ابن تیمیه نکث عهد و شکستن پیمان و بیعت، هیچ گناهی ندارد؟

آیا پیمان شکنی کسانی که بعد از بیعت کردن با امیرالمؤمنین علیه السلام پیمان شکسته و دست به شورش و قتل و غارت زدند و با آن حضرت جنگیدند ـ که از آن ها به عنوان ناکثین “پیمان شکنان” یاد می شود ـ سبب سستی خلافت آن حضرت و بی اعتباری بیعت عمومی مردم نمی گردد؟!

نارضایتی از عدالت:

گاهی ابن تیمیه آن چنان آتش خشم و کینه خود به امیرالمؤمنین علیه السلام را آشکار می سازد که شنیدن سخنانش انسان را می آزارد چه رسد به خواندن و تأمّل و تدبّر در آن.او می گوید:

نیمی از مردم آن زمان او را عادل نمی دانند.خوارج او را تکفیر می کنند و غیر خوارج نیز چه از خاندانش یا دیگران می گویند: او با آن ها منصفانه رفتار نکرده است.پیروان عثمان می گویند: او از کسانی است که به عثمان ستم کرده است و در کل، آن عدالتی که از عمر ظاهر شد(!!) از علی سر نزد; با این که مردمانش بیشتر و گستره آن ها فراگیرتر بود، حتی نزدیک به عدالت عمر نیز از او ظاهر نشده است(!!)[78]

بسیار طبیعی است مردمی که در طول چند دوره به چپاول گری و بی عدالتی عادت کرده اند، از عدل امیرالمؤمنین علیه السلام آزرده خاطر شوند.نظام طبقاتی که عمر بنیان آن را نهاد و عرب را از غیر عرب برتر و قریش را تافته جدا بافته قرار داد، نظام سرمایه داری که عثمان آن را به راه انداخت و بیت المال مسلمانان را سخاوتمندانه در بین اقوام خود تقسیم کرد، مردمی را تربیت کرد که به بی عدالتی و چپاول ثروت ها و قدرت ها عادت کرده بودند، به خاطر نژاد، قبیله و عشیره به پست های حساس می رسیدند، سهمشان از بیت المال بسیار متفاوت از دیگران بود.

اکنون مظهر عدل الهی امیر مؤمنان علی علیه السلام و ذلیل کننده کافران و منافقان آمده، دست آن ها را از بیت المال کوتاه کرده، به همه با یک دید نگاه می کند، بین عرب و عجم فرق نمی گذارد، سهم قریشی بودن را انکار می کند و پست ها و ولایت ها را بر اساس لیاقت و شایستگی افراد تعیین می کند، نه بر اساس نژاد و عشیره.

نمونه ای از عدالت عمر و عثمان:

طبیعی است در چنین شرایطی عده ای از رفتار حضرت علی علیه السلام برآشفته گردند و بگویند که او هم چون عمر رفتار نمی کند، به هیچ وجه دور از انتظار نیست که با آن حضرت به جنگ و ستیز برخیزند.اکنون به یک نمونه از عدالت عمر توجه کنید!

مالک پیشوای مالکیان از شخص مورد اعتمادی که او از سعید بن مسیب شنیده چنین نقل می کند:

أبی عمر بن الخطّاب أن یورّث أحداً من الأعاجم إلاّ أحداً ولد فی العرب.

قال مالک: وإن جائت امرأة من أرض العدوّ فوضعته فی أرض العرب فهو ولدها یرثها إن ماتت میراثها من کتاب اللّه;[79] عمر بن خطاب اجازه نمی داد غیر عرب (از عرب) ارث ببرد مگر آن که در سرزمین عرب ها به دنیا آمده باشد.

مالک گوید: هر گاه زن بارداری از سرزمین دشمن می آمد تنها در صورتی آن فرزند پس از مرگ مادرش طبق کتاب خدا ارث می برد که در زمین عرب ها به دنیا آمده باشد.

این هم گوشه ای از عدالت عثمان:

زمانی که شمال افریقا ـ از طرابلس غرب تا طنجه ـ فتح شد و به دست مسلمانان افتاد، عثمان تمامی ثروت های آن سامان را یکجا به عبداللّه بن ابی سرح بخشید، بدون آن که احدی از مسلمانان را در آن شریک سازد.[80] آن روز که به مروان بن حکم، صد هزار از بیت المال داد و دخترش را به حباله نکاح او درآورد، دستور داد به ابوسُفیان دویست هزار از بیت المال بدهند.زید بن ارقم خزانه دار عثمان، کلیدهای بیت المال را نزد عثمان آورد و گریست.عثمان گفت: از این که من به خویشاوندانم رسیدگی می کنم ناراحتی و به خاطر این که صله رحم می کنم گریه می کنی؟!

گفت: نه، گریه من به این جهت است که گمان می کنم تو به خاطر آن چه در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در راه خدا خرج کردی امروز این اموال را از بیت المال مسلمانان برمی داری.به خدا سوگند! اگر به مروان صد درهم بدهی زیاد به او داده ای.به ناگاه عثمان گفت: (تو شایستگی خزینه داری را نداری) کلیدها را بینداز، ما شخص دیگری را به این کار می گماریم.[81]

جای تعجب نیست مردمی که با این دست و دل بازی های عثمان خو گرفته اند از عدل امیر مؤمنان علی علیه السلام برنجند و نسبت ظلم و ستم به آن جناب بدهند.

نگاهی به عدالت حضرت علی:

عده ای به حضرت علی علیه السلام اعتراض کردند که چرا بیت المال را به طور مساوی تقسیم می کنی؟ در ابتدای کار به رؤسا و اشراف بیشتر بده تا پایه های حکومتت استوار گردد.

آن حضرت از این سخن برآشفت و فرمود:

أتأمرونی ـ ویحکم ـ أن أطلب النصر بالظلم والجور فیمن ولّیت علیه من أهل الإسلام؟ لا واللّه، لا یکون ذلک ما سمر السمیر، وما رأیت فی السماء نجماً.واللّه لو کانت أموالهم مالی لساویت بینهم فکیف وإنّما هی أموالهم.[82] وای بر شما! به من می گویید با ظلم و ستم بر مسلمانانی که به آن ها مسلّط شده ام، پایه های حکومتم را استوار سازم و بر دشمنانم پیروز شوم؟ نه، به خدا سوگند! هرگز چنین نخواهد شد تا روزگار باقی است و تا وقتی که ستاره ای در آسمان می بینم.به خدا سوگند! اگر این ها مال من بود در میان آن ها به تساوی تقسیم می کردم، چه رسد به این که اموال خودشان است.

ابن تیمیه به دفاع از ناکثین و پیمان شکنان با حضرت علی علیه السلام برخاسته و می گوید:

عذر کسانی که از بیعت با او سرباز زدند از عذر سعد بن عُباده و غیر او آشکارتر است که از بیعت ابوبکر سرپیچی کردند.[83]

او در پایان، سخن اول خود را می گوید که اصلاً خلفای پیامبر تنها سه نفرند و امیرالمؤمنین علیه السلام جزو آن ها نیست.او می گوید: از شافعی و دیگران نقل شده که گفته اند: خلفا سه نفرند: ابوبکر، عمر و عثمان.[84]

بخش چهارم(ابن تیمیه و مقایسه ای بین خلفای سه گانه و حضرت علی).

آرمان ها و اندیشه ها:

هر مکتب و مذهبی و هر آرمانی آرزو دارد که روزی فراگیر شده و تمامی مردم به آن بگروند; آرمان الهی باشد یا مادّی، بر اساس عقل و خرد باشد، یا بر اساس شهوت و غریزه قدرت طلبی.

همه فرمانروایان دوست دارند قلمرو فرمانرواییشان افزوده شود و گستره حکومتشان گسترده تر گردد.

در این میان امتیاز فرمانروایان الهی از مادی، در گسترش قلمرو حکومتی برای فرهنگ توحید و اخلاق غنی اسلام; نه برای اشباع غریزه قدرت طلبی و نشر جهل و فرهنگ هواپرستی، توجه و دقّت در چند مطلب است.

1.خداوند مالک حقیقی است.آیا به او اذن چنین کاری داده یا نه؟!

2.اگر خدا به او اذن داده، آیا او بر طبق همان معیارها و موازینی که خدا معین نموده رفتار کرده یا در این نبردها و پیکارها از محدوده موازین شرع خارج شده است؟

3.آثار و پیامدهای این جنگ ها برای مردم و جامعه اسلامی چه بوده؟ و آیا به نفع مسلمانان بوده یا به ضرر آنان؟

با توجه به این سه مورد مهم می توانیم درباره یک پیکار داوری کنیم.اما اگر کسی بدون اذن خدا به نبرد و جنگ پرداخت و در این میدان، نه موازین الهی را رعایت نمود و نه بر راه و روش خداپسندانه حرکت کرد; بلکه روش مستکبران، زورگویان و فرعون ها را پیش گرفت و از آن طرف هم نتایج بسیار نامطلوبی عاید مسلمانان کرد و جلوی انتشار فرهنگ اسلام را گرفت، هیچ گاه نمی توان آن نبرد و پیکار را جنگی الهی و قابل تقدیر دانست.

ابن تیمیه و فتوحات خلفا:

ابن تیمیه از فتوحات و کشورگشایی های زمامداران بعد از پیامبر دم می زند و آن را به عنوان برگ زرّینی در زندگی آن ها می داند.

از طرفی این جنگ های خارجی را با جنگ های داخلی امیر مؤمنان علی علیه السلام مقایسه نموده و در نتیجه گیری کاملاً غیر منصفانه ای با تمام توان به آن حضرت جسارت می نماید.وی در این باره می نویسد:

خلفای سه گانه شهرها را فتح کردند و در شرق و غرب عالم دین را آشکار ساختند، و یک رافضی هم همراه آن ها نبود; بلکه پس از آن ها امویان دست به این کار زدند، در حالی که بسیاری از آن ها دشمن علی بوده و برخی به او دشنام می دادند.آن ها بر تمامی مناطق اسلامی از شرق تا غرب حکمران شدند و در زمان آن ها اسلام بسیار عزیزتر از زمان های بعدی بود(!!)...آن ها در آن ممالک، اسلام را آشکار ساخته و قوانینش را برپا ساختند!!....

گاه گفته می شود: برخی از آن ها درباره علی خاموش شده و وی را چهارمین خلیفه نمی دانست; زیرا امت اسلامی همگی بر او اجتماع نکردند....بعضی از علمای غرب کتاب بزرگی در فتوحات نوشته و در آن، فتوحات پیامبر و جانشینانش یعنی ابوبکر، عمر و عثمان را آورده; ولی از علی یک فتح هم ذکر نکرده با این که او را دوست داشته و ولایتش را به دل دارد; چرا که در زمان او هیچ سرزمینی فتح نشد.[85]

در اندلس بسیاری از بنی امیه بودند...آن ها می گفتند: علی، خلیفه نبوده، خلیفه کسی است که مردم بر او اجتماع کنند در حالی که مردم بر علی اجتماع ننمودند و بعضی از آن ها در خطبه نماز جمعه، معاویه را به عنوان چهارمین خلیفه ذکر می کرد.یعنی ابتدا نام سه خلیفه اول را می آورده سپس معاویه را به عنوان خلیفه چهارم می گفته، نه علی را....[86]

آیا جنگ های خلفا به اذن خداوند صورت گرفته است؟:

بدیهی است که هر حرکتی بخواهد انجام شود و هر اقدامی که صورت گیرد به خصوص اقدامی به این بزرگی که آثارش با امتداد تاریخ امتداد می یابد، باید از طرف خداوند امضا شود، او دستور دهد و بخواهد و برای خواسته او دست به شمشیر برده شود.

این عقیده با توحید ارتباط تنگاتنگی دارد، اگر تنها فرمانروا و مالک اوست، پس از هیچ کس نباید فرمان برد مگر به امر او.اگر به غیر او کسی مالک حقیقی نیست، پس تنها به دستور و رضایت او باید در ملک او، تصرّف کرد.اکنون این پرسش مطرح می شود که آیا زمامدارانی که بعد از پیامبر صلی اللّه علیه وآله بر کرسی قدرت تکیه زدند حق چنین اقدامی را داشته اند یا نه؟

روشن است که وقتی اصل خلافت آن ها مردود باشد و آن ها غصب کنندگان حق خلفای الهی باشند، کارشان هیچ گونه مشروعیتی نخواهد داشت.

به سخن دیگر، جهاد باید در راه خدا باشد، نه در راه طاغوت.وقتی که کسی خلیفه خدا را کنار بزند و خود به جای او بنشیند دیگر جنگ او در راه خدا نخواهد بود، چون اساساً به چنین اقدامی مجاز نبوده است.

بعد از اثبات این که خلفای سه گانه مقام خلافت را غصب کرده اند و خلیفه به حق پیامبر را خانه نشین کرده اند، جایی برای توجیه جنگ افروزی های آن ها نمی ماند.

آیا جنگ های خلفا بر معیار صحیح اسلام بوده است؟:

بر فرض این که آن ها اجازه به راه انداختن چنین نبردهایی را داشته اند، باید دید آیا آن ها همان طور که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله در جنگ ها عمل می کرد، عمل کرده اند، یا هم چون رهبران خودکامه دنیا؟

خلیفه رسول خدا کسی است که از مرز دستورات پیامبر و شریعت او خارج نگردد; همان طور که او می جنگید، بجنگد، به همان هدفی که او جهاد می کرد، جهاد کند; نه این که هر طور غریزه قدرت طلبی او اقتضا کرد.

مسلّم است که اسلام دینِ رحمت، عطوفت و فطرت است.قرآن کریم می فرماید:

“وَما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ”;[87] ما تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم.

پیامبر ما رحمت برای جهانیان است.قرآن کریم در آیه دیگری می فرماید:

“لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی”[88] اکراهی در دین نیست در حالی که راه صحیح از ناصحیح روشن شده است.

اسلام دینِ علم، فهم و معرفت است.فریاد اسلام این است که بفهمید آن گاه بپذیرید.قرآن کریم با آوای بلند ندا می کند: “وَلا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ”;[89] و از آن چه به آن آگاهی نداری پیروی مکن.

قرآن کریم مسیحیان را ملامت می کند که “چرا به گمان اکتفا کردید در حالی که گمان هیچ گاه شما را به حق نمی رساند”؟ هرگز چنین آیینی از مردم نمی خواهد به زور ایمان بیاورند، هرگز چنین دینی نمی پسندد که با قدرت شمشیر صدایش در جهان پخش شود.

اسلام یک حکومت جاه طلب نیست که با زور، کشورگشایی کند و زمین ها را تحت تصرّف نماید و بر عده بیشتری حکم رانی کند، او می خواهد بر دل ها حکومت کند و مردم را از یوغ حاکمان خودکامه برهاند و بنده خدا کند، نه این که خود، خودکامگی نماید.

به همین جهت است در سراسر زندگی پربرکت رسول خدا صلی اللّه علیه وآله ـ که اینان ادعای جانشینی او را می کنند ـ حتی یک مورد از این کشورگشایی های بی ضابطه دیده نمی شود.هیچ گاه پیامبر بر سرزمینی لشکر نکشیدند که به زور آن ها را مسلمان کنند.

اصلاً اسلامی که به زور به افراد تحمیل شود چه ارزشی دارد و همان به نفاق تبدیل می شود که ضررش به مراتب از کفر بیشتر است.

اگر این فرمانروایانی که بعد از پیامبر بر مسند حکومت تکیه زدند ادعای جانشینی و خلافت رسول خدا صلی اللّه علیه وآله را دارند، باید همان گونه رفتار کنند که آن حضرت عمل می کرده، نه این که خودسرانه دست به جنگ و خونریزی بزنند.

باید دید هدف پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله از جهاد و جنگ با کفّار چه بوده؟ چه زمانی فرمان جهاد صادر می کردند؟ چگونه می جنگیدند؟ پس از پیروزی چه رفتاری داشتند؟ و ده ها پرسش دیگر.

به راستی آیا این حاکمان به همان هدفی می جنگیدند که آن حضرت می جنگید؟

آیا در همان شرایطی که نبی مکرم اسلام دست به شمشیر می برد آن ها به سلاح رو می آوردند؟

آیا رفتارشان هنگام جنگ و بعد از فتح و پیروزی همان گونه بود که رسول خدا صلی اللّه علیه وآله رفتار می کردند؟

حقیقت آن است که نه هدفِ این حاکمان خودکامه از جنگ، هدف پیامبر بوده، نه رفتارشان و نه کردارشان(!)

دقت در راه و روش آن ها و مطالعه در کردارشان به خوبی نشان گر افزودن قلمرو حکومتی و فتوحات است.

اسلام و جهاد در راه خدا:

هدف اسلام از جهاد، نشر تعالیم عالی آن و فرهنگ غنی یکتاپرستی است.جنگ و جهاد در این آیین به این جهت است که عده ای مستکبر دنیاطلب نمی گذارند تعالیم اسلام و رهنمودهای قرآن به ملت های مستضعف برسد و گاهی آتش فتنه برپا می کنند و به مسلمانان آسیب می رسانند و نه تنها نمی گذارند مردم ممالک، خود به اسلام بگروند، بلکه می خواهند اساس اسلام و توحید را نابود کنند.

پس باید آن ها را که سدّ راه نشر این آموزه ها و این فرهنگ می شوند از بین برد تا آب حیات توحید به تشنگان حقیقت و معنویت برسد.

در حقیقت از بین بردن حاکمان خودکامه به آن جهت است که نمی گذارند فرهنگ توحیدی به انسان هایی که تشنه آن هستند برسد، نه آن که شمشیر بر سر مردم جهان بگذارند که شما مجبورید در ظاهر اسلام را بپذیرید، هر چند در باطن کافرترین مردم باشید.

نظر قرآن درباره جهاد و کشتار مستکبران همین است.خداوند در قرآن می فرماید:

“وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیا وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا”;[90] چرا در راه خدا جهاد نمی کنید در صورتی که مردان و زنان و کودکانی که (به خاطر ظلم حاکمان) ضعیف شده اند; همان ها که می گویند: خدایا! ما را از این شهری که اهلش ستمکارند بیرون آور و برای ما از نزد خود صاحب اختیاری قرار ده و برای ما از جانب خود یاوری بفرست.

اسلام با این هدف تمام نیروی خود را در دو جهت صرف می کند و تا آن دو جهت کامل نشود، دستور جهاد صادر نمی کند.

1.الگوهای مناسب برای تبلیغ فرهنگ غنی اسلام:

آن گاه که مرزها گشوده شوند و سدهایی که حاکمان مستبدّ ایجاد کرده بودند از بین برود، مردمِ تشنه، به این آیین جدید هجوم می آورند.آیا این آیین نو نیازهای فطری آن ها را اشباع می کند یا نه؟!

از طرفی تمام توجه آن ها به بزرگان این آیین معطوف می شود که آیا الگوهای مناسبی برای آنان هستند یا نه؟

آیا اینان عدالت را می گسترانند یا چون حاکمان خودکامه، ظالم و مستبدّ هستند؟

آیا جامعه را به دو طبقه اشراف و مستضعف تقسیم می کنند؟

آیا به دستورات دینشان عمل می نمایند؟

آیا پاسخ گوی پرسش ها و مرهم زخم های مردم هستند؟

و هزاران مورد از این قبیل.

بدیهی است تا چنین الگوهایی ایجاد نشده باشد دست به شمشیر بردن و گستراندن قلمرو حکومتی نه تنها سبب گسترش اسلام و فرهنگ مترقی آن نمی شود که نتیجه معکوس خواهد داد و سدّ راه نشر آیین توحیدی خواهد بود.

2.تلاش برای رساندن پیام آن:

بعد از آن که ممالک فتح شدند، اسلام به سرعت و وفور، عالمان و مبلّغان دینی را به آن خطّه می فرستد و با تمام توان پیام خدا و آیین او را به تشنگان حقیقت ـ که سالیانی در یوغ حکومت مستکبران دستشان از آن کوتاه بوده ـ می رسانند.

همین رویه در زمان پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله دیده می شود، به مجرّدی که از جنگ با قومی فارغ می شدند گروه تبلیغ را رهسپار آن سامان می کردند.حتی در مواردی مشرکان و آن ها که نشر تعالیم اسلام را سدّ راه منافع خود می دیدند، آن ها را می کشتند، کشتار مبلغانی که از طرف پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله به مناطق مختلف اعزام می شدند، هم چون غزوه رجیع و بئر معونه از حوادث معروف و مشهور تاریخ اسلام است.[91]

نگاهی به فتوحات خلفا:

اکنون با نگاهی اجمالی به فتوحات خلفا به خوبی روشن می شود که هدف آن ها از این کشورگشایی ها آیا نشر اسلام بوده یا افزودن محدوده ثروت و قدرت؟ آیا نتیجه اش انتشار اسلام بود یا جلوگیری از نشر آن؟ به این نمونه توجه کنید:

قرظة بن کعب گوید: هنگامی که عمر (بعد از فتح عراق) ما را به آن سامان می فرستاد (تا والی آن جا شویم) مقداری همراه ما آمد و ما را بدرقه کرد، سپس گفت: می دانید چرا شما را تا این جا بدرقه کردم؟

همگی گفتند: بله، می خواهی به ما احترام بگذاری!

عمر گفت: شما به شهرها و آبادی هایی می روید که مردمشان مشغول خواندن قرآن هستند به گونه ای که صدایشان چون صدای زنبور عسل بلند است.با نقل حدیث از پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله جلوی آن ها را از این کار نگیرید و ایشان را با احادیث سرگرم نکنید و من در این کار پشتیبان شما هستم(!!)

قرظه گوید: وقتی به منطقه مأموریت خود (در شهرهایی که تازه فتح شده بودند) رسیدیم، مردم به ما می گفتند: از پیامبر برایمان حدیث نقل کنید.ما می گفتیم: عمر ما را از این کار نهی کرده است(!!)[92]

آیا شما فکر می کنید که احادیث پیامبر مردم را از قرآن خواندن باز می دارد یا قرآن را به آن ها می فهماند؟

مگر حدیث پیامبر به جز علم، چیز دیگری نیز هست؟

جلوگیری از نشر علم در مناطق فتح شده چه معنایی دارد؟

عمر اجازه نمی داد کسی از مردم مناطق فتح شده از قرآن سؤال کند و معنای آن را بفهمد و کسانی که از قرآن سؤال می کردند به مجازات شدیدی محکوم می شدند.[93]

در این صورت مردم تازه مسلمان چه تصوری از اسلام خواهند داشت؟

آن ها از اسلام چه دیده اند؟ دینی که رهبرش از نشر تعالیم آن هراس دارد، دینی که به جز قتل و غارت و ثروت اندوزی چیز دیگری نمی شناسد.این آیین جدید که با زورِ شمشیر خود را بر سرزمین های دیگر تحمیل می کند آن قدر با علم و دانش مخالف است که نه اجازه می دهد از پیام آور آن دین، چیزی به گوش مردم برسد، نه از کتاب آسمانی آن چیزی سؤال شود و نه مردم آن سامان به کتاب های خود که محصول دانش بشر در طول قرن های متمادی بوده مراجعه کنند(!!)

نخستین کاری که در ممالک فتح شده انجام داده می شد آتش زدن کتابخانه های آن ها بوده است(!)

آیا دینی که با (اقْرَأْ) شروع شده و با “ایتونی بقلم وقرطاس”[94] تمام می شود این گونه دشمن علم و دانش است؟

آیا روش پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در جنگ ها این گونه بود؟

آری، رفتار پیامبر آن قدر جذّاب بوده که در سال های پایانی زندگی شریفش قبیله ها و مردمان، گروه گروه مسلمان می شدند و آن قدر این کار تکرار شد که سال نُهُم هجری را “عام الوفود” نام نهادند; یعنی سال کوچ کردن قبیله ها برای مسلمان شدن.

چرا پس از پیامبر عام الوفود متوقف شد و جای آن را قتل و کشتار و خروج از دین و فتنه گرفت؟

در واقع در پی این فتوحات، فجایعی غیر قابل اغماض رخ داد، کشورگشایی هایی که در آن ها نه حرمت زنان، کودکان، پیران و نسل بشری رعایت می شد و نه منابع کشاورزی.[95]

در این فتوحات، از تبلیغ اسلام و فرهنگ والای آن خبری نبود و الگوهای مناسبی از اسلام عرضه نمی شد.

مردم تازه مسلمان تنها از اسلام چهره خشنِ خالد بن ولید و مغیره، جهل و نادانی و فریب کاری های ابوبکر، نظام طبقاتی عمر و ثروت اندوزی های عثمان را می دیدند.

مردمی که از اسلام تنها معاویه را می شناسند و او را الگوی تمام عیار این آیین می پندارند، به راستی این مردم چه قدر می توانند به اسلام پایبند باشند؟

محیطی که معاویه به طور علنی تمام حرام های اسلام را انجام می دهد و آن گاه که به او اعتراض می شود، در پاسخ می گوید: آری، پیامبر آن ها را حرام کرده، ولی به نظر من هیچ عیبی ندارد(!!)

جالب تر این که وقتی به عمر گفتند: والی تو در شام چنین رفتار کرده; نه برآشفت و نه فرمان عزل او را صادر کرد، فقط گفت: به او بگویید از این کارها نکند(!!)[96]

فتوحات یا سدودات؟:

خداوند متعال در چندین سوره از قرآن وعده فرموده که دین اسلام سراسر کره خاکی را فرا خواهد گرفت.در سوره نصر می فرماید:

“إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَیتَ النّاسَ یدْخُلُونَ فی دینِ اللّهِ أَفْواجًا”[97]

آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا رسد مردم فوج فوج و دسته دسته داخل دین خدا می شوند.

به راستی چرا این وعده تا کنون ناکام مانده است؟

چرا مردم نه تنها فوج فوج داخل اسلام نشدند; بلکه دسته دسته از آن خارج شده و در هر گوشه مملکت پهناور اسلامی یک گروه دست به شورش زدند؟

آیا جز این است که چهره اسلام، خون ریز، بی رحم، نسل کش، ثروت اندوز و غارت گر نشان داده شده که محصول همین فتوحات برق آسا و کشورگشایی های بی ضابطه بوده است؟

حقیقت این است که شیوه هشتاد جنگ پیامبر صلی اللّه علیه وآله با این کشورگشایی ها کاملاً متفاوت بوده است.جاذبه اسلام به حدّی بود که آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا می رسید، مردم گروه گروه وارد این دین الهی می شدند.

چرا این جاذبه به تدریج خاموش گشت و جای آن را ترس و وحشت و تنفّر فرا گرفت؟

روشن است که انتشار اسلام، از راه عطوفت الهی و هدایت و فطرت بود، نه از راه زور و شمشیر و غارت و چپاول.

از این رو امیر مؤمنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام تمام تدبیر خود را به اصلاح درون جامعه اسلامی منعطف کرده بودند تا الگوهای نامناسب از بین رفته و الگوهای مناسبی از اسلام ارائه دهند.

نگاهی کوتاه به ثروت های هنگفت و بادآورده برخی از صحابه صدر اسلام از این فتوحات کافی است که ما را در نیت های آن ها دچار تردید و دو دلی کند.آیا نباید احتمال دهیم که ارائه الگوهای ناصالحی هم چون خالدها و معاویه ها در سرزمین های تازه فتح شده به جهت خاموش کردن نور دین اسلام و به فراموشی سپردن الگوهای واقعی یعنی خاندان پیامبر بوده است؟

بنابراین، ما کشورگشایی های خلفا را نه تنها مفید و خیرخواهانه نمی دانیم; بلکه آن ها را به خاطر نتایج منفی، در حقیقت سدّ راه و مانع پیشرفت اسلام در قلب ها می دانیم.

فتح دل ها یا فتح اقلیم ها؟:

ابن تیمیه در سخن دیگر به دوران خلافت امیر مؤمنان علی علیه السلام اشاره می کند و می گوید:

اصلاً در زمان خلافت او اسلام ظهوری پیدا نکرد; بلکه بین اهل اسلام فتنه برپا شد و دشمنانشان ـ یعنی کفار، مسیحیان و مجوسیان ـ در آن ها طمع کردند.[98]

باید به ابن تیمیه گفت: اگر امروز کسی بخواهد از اسلام چیزی بداند آیا به جنگ افروزی های خلفا می نگرد یا به نهج البلاغه امیرالمؤمنین علیه السلام؟!

کدام یک اسلام را ظاهر می کند: خطبه ها، نامه ها و کلمات پربار آن حضرت که هر عاقلی را بی مهابا شیفته خود می کند، یا قتل ها، غارت ها و بی رحمی های آنان؟

اشتباه ابن تیمیه این است که گمان کرده که اسلام همانند سلطنت مستکبران جهان با زور منتشر و ظهور می یابد، نه با نشر علم و فرهنگ.او گمان کرده که هدف اسلام مانند پادشاهان ستمگر فتح سرزمین هاست، غافل از آن که هدف اسلام فتح دل ها، نشر علم و توحید است.

ابن تیمیه در ادامه می افزاید: مسلمانان بر بیعت علی متفق نشدند; بلکه در آن زمان فتنه برپا شد و به روی مسلمانان شمشیر کشیده می شد; به جای آن که به روی کفّار در آید.دلیل کسانی که معاویه ـ نه علی ـ را خلیفه چهارم می دانند، همین است.[99]

آن گاه می نویسد: در ایام خلافت او آن رحمتی که در زمان عمر و عثمان بین مسلمانان بود، وجود نداشت; بلکه مسلمانان یک دیگر را می کشتند و هم دیگر را نفرین می کردند و هیچ شمشیری از آن ها به سمت کفار حواله نرفت تا کار به جایی رسید که کفرورزان در آن ها طمع کردند و شهرها و ثروت هایی را از آن ها گرفتند.[100]

به راستی چگونه امیر مؤمنان علی علیه السلام با کفّار بجنگد در حالی که هنوز چند روز از بیعت مردم با آن حضرت نگذشته بود که عدّه ای پیمان شکن همسر پیامبر را بر شتر سوار کرده و به بصره رفتند، والی آن حضرت را کشتند و به قتل و غارت پرداختند؟ آن گاه معاویه سر نافرمانی برداشت و علیه حاکمِ مسلمانان شورش کرد و یک سال و نیم مسلمانان را به جنگ واداشت، سپس گروهی بی دینِ ریاکار جنگ نهروان را به راه انداختند!

آیا در چنین شرایطی صحیح است که آن حضرت، شورشیان داخلی را رها کند تا حکومت اسلامی را از داخل نابود کنند و خود به افزودن قلمرو حکومت مشغول شود؟!

مقایسه ای که ابن تیمیه بین ایام خلافت امیر مؤمنان علی علیه السلام و خلفای پیشین کرده دقیقاً مانند این است که کسی بگوید: مردم مکّه و قبایل اطراف در صلح و صفا بودند تا این که شخصی آمد و اسلام را منتشر ساخت و به سبب آن، بین مردم تفرقه افتاده و دو دسته گی ایجاد شد.مردم به جان یک دیگر افتادند; برادر بر روی برادر شمشیر کشید و در مدت 13 سال بیش از هشتاد جنگ در بین آن ها رخ داد.آیا این مقایسه صحیح است؟

امیر مؤمنان کَننده چشم فتنه:

در چنین شرایطی بهترین کار همان است که این غدّه های سرطانی که بر جای جای بلاد اسلامی حاکم شده و ریشه دوانده اند و سدّ راه پیشرفت اسلام هستند، ریشه کن شده و تا دگربار مردم فوج فوج داخل در اسلام گردند.از این رو امیر مؤمنان علی علیه السلام به جای کشورگشایی به اصلاح داخلی پرداخت.افراد ناشایست را عزل و کسانی که به خاطر ارزش های جاهلی به پست و مقام و مال و منال رسیده بودند برکنار کرد.طبیعی است که این غدّه های خطرناک آن قدر در پیکره اسلام ریشه دوانده اند که ریشه کن کردن آن ها مستلزم هزینه های زیاد و گاه جنگ و جهاد است.

البته باید توجه داشت که امیر مؤمنان علی علیه السلام پیش از آن که به تصفیه آن ها بپردازد دو مرحله را پشت سر گذاشت.

1.هرگز به جنگ نپرداخت:

امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا به جنگ نکرد، بلکه عدّه ای بعد از بیعت با آن حضرت پیمان شکسته و در گوشه ای از مملکت اسلامی آشوب به پا می کردند.هنوز فجایعی که طلحه و زبیر با همراهی عایشه در بصره انجام دادند از یاد تاریخ نرفته است، تا آن جا که نوشته اند: اولین باری که در تاریخ مسلمانان (نه اسلام) اسیر در بند را کشتند، همان واقعه بوده است.

آنان با مکر و حیله وارد شهر شدند، والی حضرت را برکنار و بیت المال را غارت و شروع به کشتن مردم بی گناه کردند و از فرط خوشحالی اشعار کفرآمیز می خواندند.

در این هنگام به امیر مؤمنان علی علیه السلام گزارش دادند.آن حضرت از مدینه حرکت کرده و به سرعت خود را به بصره رساندند و آتش فتنه آن ها را خاموش نموده، عایشه را با احترامی (نه در خور او) به مکه برگرداندند.

همین طور در جنگ صفین و نهروان آغازگرِ پیکار، آن ها بوده اند.آن ها دست به قتل و غارت می زدند، فتنه برپا می کردند، مردم را علیه حاکم مسلمانان ـ که حتی بر مبنای خودشان حق مخالفت با او را نداشتند ـ می شوراندند و باغی و سرکش بودند.در این جا وظیفه آن حضرت است که این آتش فتنه را خاموش نماید.

2.ارشاد و نصیحت:

امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا با آشوب گران گفت و گو کرده و ایشان را نصیحت می کردند و آن ها را متوجه اشتباهشان می نمودند و از آن ها می خواستند که از سرکشی و عناد دست بردارند.

دو راه نصیحت مخالف:

این گفت و گوها و موعظه ها ـ که تاریخ برخی از آن ها را برای ما بازگو می کند ـ به چند صورت انجام می گرفت:

1.ارسال نامه

امیر مؤمنان علی علیه السلام نامه هایی به معاویه می فرستاد.این نامه ها و پاسخ آن ها حجم بسیاری از کتاب های تاریخی را به خود اختصاص داده است.آن حضرت در این نامه ها حقانیت خود و سرکشی و طغیان معاویه را به طور آشکار بیان نمود تا آن جا که به او می نویسد:

وقتی مردم مدینه با عثمان بیعت می کنند و تو در شام از طرف عمر والی آن خطّه شده ای هیچ اعتراضی نمی کنی; بلکه خود را والی عثمان می دانی در حالی که اهل شام با عثمان بیعت نکرده اند، اما تو آن ها را به بیعت با عثمان وادار می کنی به این دلیل که آن گاه که مردم مدینه و اهل حلّ و عقد با کسی بیعت کردند همه مسلمانان در تمامی نقاط مملکت اسلامی موظفند او را به عنوان خلیفه بپذیرند.

اکنون همان مردمی که با عثمان بیعت کرده اند با من بیعت نموده اند، ولی تو بر سرکشی خود ادامه می دهی.[101]

امیر مؤمنان علی علیه السلام در این احتجاج ـ که مضمون چند نامه آن حضرت علیه السلام به معاویه است ـ او را با مطالب مورد پذیرش در نزد وی محکوم می کند و هیچ راه فراری برای او باقی نمی گذارد و تمامی دست آویزهای او را ابطال می نماید و از او می خواهد که از عناد و سرکشی خود دست بردارد.

اما معاویه هم چنان بر طغیان خود پافشاری می نمود و مرتّب در نامه هایش به آن حضرت تهمت های ناروا می زد و او را به مبارزه می طلبید.

2.ارسال پیک:

دومین راهی که امیر مؤمنان علی علیه السلام برای گفت و گو با سرکشان برگزیدند، فرستادن کسانی بود که با آن ها به بحث و مناظره بنشینند و آن ها را متوجه اشتباهشان سازند.

وقتی خوارج پس از جنگ صفین و مکر عمروعاص دست به فتنه زدند و در نهروان جمع شدند، امیر مؤمنان علی علیه السلام چند نفر را برای بحث با آن ها و آگاه ساختن ایشان فرستاد.یکی از آن ها ابن عباس بود که با بحث های منطقی گمراهی آن ها را آشکار نمود.

وقتی این نصایح، موعظه ها و روشنگری ها آن ها را بیدار نساخت خود آن حضرت شخصاً و بدون واسطه با آن ها صحبت کرد.آن حضرت حتی در میدان نبرد نیز از این روشنگری های خود دست برنداشته و تا جایی که ممکن بود سعی داشتند آن ها را از جنگ منصرف سازند.

معاویه و جنگ ستیزی:

آن گاه که در صفین سپاهیان امیر مؤمنان علی علیه السلام و شامیان در مقابل هم صف آرایی کردند پیش از آن که تیری و یا شمشیری از طرفی به طرف دیگر حواله شود آن حضرت سه نفر را مأمور کردند که به نزد معاویه بروند و با او به گفت و گو بپردازند، شاید بپذیرد و از سرکشی و ایجاد تفرقه میان مسلمانان دست بردارد.آن ها صحبت های زیادی با معاویه و عمروعاص نمودند و درخواست کردند که از این جنگ دست بردارید و بین جماعت مسلمانان تفرقه نیندازید، هنگامی که یکی از آن ها سخن دیگران را قطع کرد و معاویه را از آتش دوزخ ترساند و از او خواست که از طغیان دست بردارد، این پاسخ را از معاویه دریافت کرد:

نخستین چیزی که از تو فهمیدم حماقت و نفهمی تو بود که سخن دوستت را قطع کردی، در حالی که او خدای سخن بود، بعد حرف هایی می زدی که خودت نمی فهمیدی چه می گفتی، دروغ گفتی و پست شدی ای عرب بیابانگرد خشن درشتخوی نادان! هر چه گفتی دروغ بود.از نزد من بروید، هیچ چیز بین من و شما قضاوت نخواهد کرد مگر شمشیر.[102]

شیوه علی در جنگ جمل:

در جنگ جمل آن گاه که امیر مؤمنان علی علیه السلام به بصره رسیدند در بیرون شهر خیمه زدند و سه روز متوالی برای سران ناکثین نامه فرستادند و اشخاصی را برای مناظره با آن ها فرا می خواندند.[103] آن حضرت ابن عباس را به سوی زبیر فرستادند و به او فرمودند:

نزد زبیر برو، ولی نزد طلحه مرو که زبیر نرم خوتر است...سلام مرا به او برسان و به او بگو: پسرداییت به تو می گوید: در حجاز مرا می شناسی و در عراق مرا انکار کرده و نمی شناسی؟ چه چیزی تو را از پیمودن آن راهی که آغاز کردی منصرف کرده است؟[104]

هم چنین ابن عباس را به همراهی زید بن صوحان نزد عایشه فرستاد تا به او بگویند:

مگر خداوند تبارک و تعالی به تو دستور نداده در خانه ات جا بگیری؟ تو فریب خورده و دیگران را فریب می دهی، هم خود به جنگ آمدی و هم دیگران را به جنگیدن وا می داری، از خدا بترس; همان خدایی که عاقبت به سوی او باز می گردی و توبه کن که او توبه بندگانش را می پذیرد و به خاطر خویشاوندی با طلحه و دوستی عبداللّه پسر زبیر به کارهایی دست نزن که تو را به دوزخ فرستد.[105]

آری، اینان آغازگر فتنه و جنگ و کارزار بودند و مواعظ و نصایح امیرالمؤمنین علیه السلام در آن ها اثر نبخشید و همواره بر سرکشی خود پافشاری می کردند و مانع گسترش عدل علوی و اسلام محمّدی می شدند، آن گاه وظیفه امیر مؤمنان علی علیه السلام است که ریشه ایشان را از بیخ و بن برکند و وجودشان را از صفحه روزگار پاک سازد و با از بین بردن آن ها زمین را پاک و مطهر گرداند، همان طور که آن حضرت فرمود:

اگر یارانی داشتم زمین را از وجود معاویه پاک می ساختم.[106]

چرا که اینان سدّ راه اسلام بودند و برای براندازی حکومت اسلامی می کوشیدند و با هیچ موعظه ای از سرکشی خود دست برنمی داشتند.

بدیهی است که باید اینان نابود می شدند تا آب حیات اسلام و تعالیم توحیدی و عدالت علوی به همگان برسد، شاید بتوان هجوم مردم به اسلام را که در اواخر عمر پربرکت پیامبر اوج گرفته بود دو مرتبه جان تازه ای بخشید و مردم فوج فوج در آیین الهی داخل شوند.خداوند متعال می فرماید:

“وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی اْلأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتّی تَفیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ”;[107] و هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ بپردازند، آن ها را آشتی دهید و اگر یکی از آن ها بر دیگری تجاوز کند با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد.

خداوند متعال در این آیه به کشتن باغیان و سرکشانی که ادّعای ایمان و اسلام را دارند فرمان داده است و امیر مؤمنان علی علیه السلام به این آیه عمل کردند و گاهی این آیه را در نبردهایشان تلاوت می فرمودند.

البته تردیدی نیست که مخالفان امیر مؤمنان علی علیه السلام باغی و سرکش بودند; چرا که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله پیش بینی کرده و به عمار فرموده بودند:

تقتلک فئة باغیة; تو را گروه باغی و سرکش خواهند کشت.

همین سخن پیامبر سبب شد بعد از آن که سپاهیان معاویه عمار را به شهادت رساندند، فشار شدیدی بر معاویه و عمروعاص وارد شود و بین سپاهیانشان اضطراب افتد.[108]

بنابراین، قرآن کریم به قتل معاویه و سپاهیانش و هم چنین اهل جمل و نهروان فرمان داده است و آن ها به حکم قرآن محدور الدم بودند; باید از بین بروند تا تعالیم قرآن به مردم مستضعف جهان در طول قرن های متمادی برسد; چرا که آن ها سدّ راه نشر اسلام، قرآن، توحید و عدالت هستند.

این کار تنها از عهده یک نفر ساخته است، همو که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله درباره او فرموده بودند:

تو بر تأویل قرآن می جنگی، همان طور که من بر اساس تنزیل آن جنگیدم.[109]

امیر مؤمنان علی علیه السلام تنها کسی است که می تواند به چنین کاری اقدام کند، آن حضرت در سخنی می فرماید:

أیها الناس! فإنّی فقأت عین الفتنة، ولم یکن لیجترئ علیها أحد غیری بعد أن ماج غیبها واشتدّ کلبها، فاسألونی قبل أن تفقدونی;[110] ای مردم! من چشم فتنه را کَندم و جز من هیچ کس جرأت چنین کاری را نداشت; آن گاه که امواج سیاهی ها بالا گرفت و به آخرین درجه شدّت خود رسید.پس، از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید.

با توجه به آن چه گذشت روشن شد که اگر امروز برای اسلام آبرویی مانده به برکت همان روش امیر مؤمنان علی علیه السلام است، وگرنه خلفای دیگر به طور کامل چهره اسلام را از بین برده بودند و از اسلام، چهره ای خشن، بی رحم، جاهل پرور، مخالف با کتاب و دانش، پول پرست، نژادپرست، خونریز، شهوت ران و...ارائه داده بودند.به همین جهت است که در تواریخ نوشته اند:

وقتی عمر مصر را فتح کرد، مردم مصر اسلام اختیار نکردند و دست از آیین خود برنداشتند و حتی زبانشان نیز به عربی تبدیل نشد، همین طور آن ها نصرانی و قبطی ماندند تا دو قرن بعد، زمانی که شیعیان فاطمی داخل مصر شدند و تا حدودی ـ گرچه بسیار ناچیز و ناقص ـ فرهنگ اهل بیت علیهم السلام را به مصریان نشان دادند، آنان، مسلمان شدند و زبان عربی را پذیرفتند.[111]

معیار عزّت و ذلّت:

آری، ابن تیمیه با دید مادّی پیشرفت را تنها در جنگ و خونریزی و کشورگشایی می بیند و برای علم و دانش، مکارم اخلاق و فرهنگ اسلام هیچ ارزشی نمی پندارد.از این رو ادّعا می کند که در میان دوازده امام شما شیعیان تنها برای یکی از آن ها سلطنت و قدرت فراهم شد و او نیز هیچ قلمروی به قلمرو مسلمانان نیفزود.به این سخن او دقت کنید:

در میان کسانی که امامیه ادعای عصمت برای آن ها می کنند تنها علی از راه بیعتِ سران به حکومت رسید، در زمان سلطنت او نیز چندان نفع و مصلحتی در این دنیا نصیب مسلمانان نشد; آن چنان که در زمان سه خلیفه پیشین شده بود.بنابراین می توان به طور قطع و یقین نتیجه گرفت آن لطف و مصلحتی که ادعا می کنند با امامانشان حاصل می شود، باطل است.[112]

آن گاه در جای دیگر می افزاید:

هر کس گمان می کند آن دوازده نفری که پیامبر وعده آمدنشان را داده[113] همین دوازده نفری هستند که شیعیان ادّعای امامت آن ها را می کنند، او در نهایت جهل و نادانی است; زیرا هیچ کدام از آن ها دست به شمشیر نبردند مگر علی بن ابی طالب، او هم نتوانست در زمان خلافتش با کفار نبرد کند حتی یک شهر هم فتح نکرد و یک کافر را هم نکشت، بلکه مسلمانان شروع به کشتن یک دیگر کردند تا آن جا که کفار، مشرکان و اهل کتاب در شرق ممالک اسلامی و نیز در شام به آن ها طمع نمودند; به گونه ای که گفته شده آن ها برخی از شهرهای مسلمانان را تصاحب کردند.این چه عزتی است که در زمان خلافت او نصیب اسلام شد؟!....

بنابراین، اسلام نزد شیعیان، همان خواری آن هاست و ما در میان هواپرستان ذلیل تر از رافضی ها نداریم.[114]

معیار عزّت و ذلّت و نفع و مصلحت در نزد ابن تیمیه فقط شمشیر، خونریزی و کشورگشایی است و کسی عزیز خواهد بود که به هر قیمت این کار را انجام دهد، گرچه به قیمت محو الگوهای اسلام، ایجاد تنفّر و وحشت در دل مردم از اسلام، جلوگیری از انتشار فرهنگ آن، باشد.مهم افزایش قلمرو حکومتی است.

در این نوع کشورگشایی پس از قتل و غارت، فرمان صادر می کنند که کسی حق ندارد از پیامبر برای مردم چیزی نقل کند، مبادا مردم بفهمند که روش پیامبر غیر از این بوده است.آن گاه بخشنامه صادر می کنند که در تمام قلمرو فتح شده به الگوهای واقعی اسلام دشنام دهند، دروازه دانش شهر نبوی را لعن نمایند; چرا که اگر مردم آن ها را به عنوان مرجع دینی و علمی بپذیرند، کار تمام است.باید دست مردم را از علوم خودشان نیز کوتاه نمود، نباید گذاشت آن ها از کتاب ها و کتابخانه های خود استفاده کنند.

از این رو، نخستین فرمانی که در کشورهای تازه فتح شده اجرا می شود، به آتش کشیدن کتاب ها و کتابخانه هاست; آتشی که با آن می توان حمام های شهر را گرم کرد تا مردم به وظیفه شرعی استحمام عمل کنند.به این نمونه توجه کنید:

پس از آن که عمرو عاص به دستور عمر، شهر اسکندریه مصر را فتح کرد، یکی از دانشمندان اسکندریه به نام یحیی غراماطی نزد او آمد.عمروعاص می دانست که او چه کسی است و چه مقدار به علوم مختلف احاطه دارد، از این رو او را گرامی داشت و مرتب از او مطالب علمی و دانش های مختلف بشری را می آموخت; زیرا عمرو انسان عاقل و نیک اندیشی بود و خوب به سخن دانشمندان گوش فرامی داد.

روزی یحیی به او گفت: تو تمامی مناطق اسکندریه را در تصرّف خود درآوردی و هر چه در آن بود بر آن مهر زدی، هر چیزی که به درد تو می خورد، ارزانی خودت، ما با آن کاری نداریم، اما آن چه که به دردت نمی خورد و نفعی از آن عایدت نمی شود، به ما برگردان که ما به آن سزاوارتریم.

عمرو عاص گفت: چه می خواهی؟

گفت: کتاب های حکمت که در خزانه های پادشاهی نگه داری می شود.

عمرو گفت: من در این موضوع مهم نمی توانم خودسرانه تصمیم بگیرم و باید از رئیس مسلمانان عمر بن خطاب کسب اجازه کنم.

آن گاه نامه ای به عمر نوشته و سخن آن دانشمند را به اطلاعش رساند.پس از چندی جواب نامه از سوی عمر آمد، بخشنامه عمر از این قرار بود:

“اما آن کتاب هایی که گفتی: پس اگر آن چه در آن ها نوشته شده در قرآن وجود دارد، ما به آن ها نیاز نداریم و اگر آن چه در آن ها نوشته شده، مخالف با قرآن است، نبود آن ها بهتر است.از این رو وظیفه تو آن است که آن ها را از بین ببری”.

پس از این حکمِ حکومتی، عمروعاص آن کتاب ها را میان حمام های اسکندریه تقسیم کرد تا به جای هیزم به وسیله آن ها آب حمام را گرم کنند، تا این که طی شش ماه، سوخت حمام ها از آن کتاب ها تأمین می شد و همه آن ها از بین رفت، ماجرا را بشنو و انگشت شگفتی به دندان بگیر.[115]

عمرو عاص به جز این کتاب هایی که در خزانه ملوکیه از آن ها مراقبت می شد، چندین کتابخانه دیگر را نیز در مصر به آتش کشید، از جمله کتابخانه ای که اسکندر بعد از ساختن شهرش آن را بنا کرده بود.[116]

در نقلی آمده است: کتاب هایی که در مدت شش ماه حمام های اسکندریه را گرم کردند به امر “بطولوماوس فیلادلفوس” از پادشاهان اسکندریه جمع شده بود.او دستور داد در تمامی شهرها و کشورها جست و جو کردند و هر کتابی در هر علمی نوشته شده بود با چندین برابر قیمت خریداری کرده و در خزانه خود نگه داری می کرد تا تعداد کتاب ها به پنجاه هزار و صد و بیست عنوان کتاب رسیده بود، پس از آن نیز مرتب بر تعداد آن ها افزوده می شد و هر پادشاه جدیدی که می آمد مسئول مراقبت و حفظ آن کتاب ها بود.[117]

ابن ندیم گوید: کتاب های سوخته آن کتابخانه شامل تمامی دانش های آن زمان بوده، از قبیل فلسفه، ریاضیات، طب، حکمت، آداب و هیئت.[118]

البته این رأی خلیفه به کتابخانه اسکندریه مختصّ نبوده; بلکه هر جایی که فتح می شد همین فرمان را در مورد آن صادر می نمود.[119]سعد بن ابی وَقّاص به فرمان عمر همه کتاب های ایرانیان را به دریا ریخت.[120] او درباره کتاب های مدائن نیز همین گونه رفتار کرد، تا جایی که کتاب های پیامبران پیشین نیز از این قانون مستثنا نبودند.[121] ما ادّعا نمی کنیم که همه مطالب آن کتاب ها صحیح و درست بوده است، امّا این رفتار با کتاب و کتابخانه، نشان گر دشمنی عمر با علم و دانش است.بسیاری از این علوم حاصل تجربه بشر در زمان های طولانی است.

در واقع این گونه رفتار نابودی تمدّن بشری است، در این شیوه حکومتی کسی حق ندارد از قرآن چیزی بپرسد، فقط همین متن عربی آن را هر که بلد است بخواند، اما اگر معنای کلمه ای از آن را نفهمید حقّ سؤال ندارد، وگرنه تازیانه خلیفه مسلمانان پشتش را می نوازد.در نقلی آمده است:

پس از آن که عراق فتح شد شخصی از آن سامان به نام “صبیغ عراقی” مرتب از لشکریان اسلام در مورد قرآن، سؤالاتی را مطرح می کرد و از مطالب آن می پرسید تا این که همراه لشکریان به مصر آمد، به محض ورود به مصر، عمرو عاص او را با نامه ای به سمت عمر بن خطاب فرستاد، وقتی که نامه رسان، نامه عمرو عاص را که در آن شرح حال آن عراقی نوشته شده بود به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: این مرد کجاست؟

او گفت: در میان کاروان است.

عمر گفت: برو ببین اگر گریخته باشد عقوبت دردناکی در انتظارت خواهد بود.

آن شخص رفت و صبیغ را آورد.عمر به او رو کرد و گفت: تو کسی هستی که چیزهای تازه می پرسی؟!

آن گاه عمر کسی را فرستاد تا شاخه های تازه از نخل آوردند، آن ها را به هم بست و شروع کرد به زدن به پشت او، آن قدر زد تا پشتش ترک برداشت، سپس او را رها کرد تا به مرور زمان آن شکاف در کمرش بهبود یافت، دو مرتبه او را خواست و آن قدر زد که شکاف دو مرتبه باز شد، باز او را رها کرد تا خوب شد، برای مرتبه سوم او را خواست تا تنبیه کند.صبیغ گفت: اگر می خواهی مرا بکشی راحتم کن، اگر می خواهی مرا مداوا کنی به خدا سوگند! خوب شده ام و به مداوای تو نیازی ندارم.

عمر به او اجازه داد به سرزمین خود ـ عراق ـ برگردد و نامه ای به ابوموسی اشعری نوشت که هیچ کس از مسلمانان حق ندارد با او هم سخن شود.کار بر او بسیار تنگ شد تا این که ابوموسی به عمر نوشت: این مرد توبه خوبی کرده است.

عمر در جواب نامه نوشت: از این پس مانعی ندارد مردم با او هم سخن شوند.[122]

رفتار خلیفه با مردم سرزمین های فتح شده و علم و دانش آنان این گونه بود، با این حال آیا عزتی برای اسلام و مسلمانان می ماند؟!

ابن تیمیه گمان کرده عزّت یعنی زورگویی، قلدری! به نظر شما آیا عزّت اسلام به این است؟ یا به مکتبی که فریاد علم و عقل سر داده، مکتبی که مردم را وادار می کند تا بپرسند و بفهمند، حدیث نقل کنند، بنویسند و مذاکره نمایند.مکتبی که شعارش این است:

احتفظوا بکتبکم، فإنّکم سوف تحتاجون إلیها.[123] کتاب های خود را به خوبی محافظت کنید که به زودی به آن ها نیاز پیدا می کنید.

به راستی امروزه راه و روش چه کسانی را می توان به عنوان الگوهای واقعی اسلام به جهان معرفی کرد:

1.راه و روش زمامداران کشورگشا؟

2.راه امامانی که آثار علمی آنان هر انسان منصفی را تحت تأثیر قرار داده است؟

برای نمونه همین کشور مصری که عمرو عاص از طرف عمر آن گونه رفتار کرد، امیر مؤمنان علی علیه السلام چگونه رهبری کرده است.نگاهی گذرا به عهدنامه آن حضرت به مالک اشتر در مورد ولایت مصر شاهد صدق سخن ماست.آیا عهدنامه مالک اشتر عزت اسلام است یا رفتار عمرو عاص؟!

آن بخشنامه عمر بود و این هم بخشنامه امیر مؤمنان علی علیه السلام:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

این فرمان بنده خدا علی امیر مؤمنان به مالک اشتر پسر حارث است در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر برمی گزیند...او را به ترس از خدا فرمان می دهد....

پس ای مالک! بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولت های عادل یا ستمگری بر آن ها حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان می نگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود می نگری...مهربانی با مردم را پوشش دل خود قرار بده با همه دوست و مهربان باش.

هرگز مبادا چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آن ها را غنیمت دانی; زیرا مردم دو دسته اند:

دسته ای برادر دینی تواند.و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می باشند....

آداب پسندیده ای را که بزرگان این امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن پیوند خورده و رعیت با آن اصلاح شده بر هم مزن و آدابی را که به سنّت های خوب گذشته زیان وارد می کند، پدید نیاور، که پاداش برای آورنده سنّت و کیفر آن برای تو باشد که آن ها را درهم شکستی.

با دانشمندان زیاد گفت و گو کن، با حکیمان فراوان بحث کن; اموری که مایه آبادانی و اصلاح شهرها بوده و چیزهایی که پیش از تو موجب پایداری مردم و برقراری نظم می شده است....[124]

آری، این امیر مؤمنان علی علیه السلام است و این هم دستورالعمل او به مالک اشتر، اما افسوس و صد افسوس که معاویه نگذاشت پای مالک به مصر برسد و در میان راه او را شهید کرد.

به راستی امروزه مردم جهان، اسلام را با عهدنامه مالک اشتر می شناسند یا با رویه خلفا؟

ملاک عزّت و ذلّت در نظر ابن تیمیه مادیات است، او با معنویات کاری ندارد و با علم و دانش ارتباطی ندارد، او کلید عزّت را گم کرده است.قرآن کریم در وصف منافقان می فرماید:

“الَّذینَ یتَّخِذُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ أَ یبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا”;[125]

کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست و همیار خود برمی گزینند.آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان می جویند; به راستی که تمامی عزّت ها نزد خدا است؟!

قرآن کریم در جای دیگر از قول آن ها چنین حکایت می کند:

“یقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدینَةِ لَیخْرِجَنَّ اْلأَعَزُّ مِنْهَا اْلأَذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یعْلَمُونَ”;[126]

آن ها (پنهانی) می گویند: اگر به مدینه برگشتیم به یقین عزیزان، ذلیلان را (از شهر) بیرون می کنند، در حالی که تمامی عزّت مخصوص به خدا، رسول او و مؤمنان است; ولی منافقان نمی دانند.

دیدِ منافقان دیدِ مادّی بود، عزّت را در مال و منال و قدرت و شوکت می دیدند و آن گاه که به ثروت و مکنت یهودیان یا برخی از کفار می نگریستند می گفتند: این ها عزیز هستند، اما مسلمانان که گاه از شدّت فقر، لباس مناسبی برای پوشیدن ندارند، ذلیل و خوار هستند.

دقیقاً همین بیماری در ابن تیمیه وجود دارد، از دید او زمامداران و سلاطین ستمگر، زورگو و کشورگشا مایه عزّت اسلام هستند، نه امامان عدالت گر و منادیان توحید و گسترندگان علم و دانش و حکمت و معرفت.

آخرین تیر:

و آن گاه که ابن تیمیه نمی تواند کینه و بغض خود با امیر مؤمنان علی علیه السلام را پنهان کند، به صراحت می گوید:

اصلاً علی برای به دست آوردن ولایت و حکومت جنگ کرد و مردم بسیاری را به کشتن داد و در ایام ولایت او، نه با کفار جنگی صورت گرفت و نه شهرهایشان به تصرّف مسلمانان درآمد و هیچ خیری برای آنان نداشت.[127]

در جای دیگر می نویسد:

در زمان او روز به روز، کار سخت تر می شد و او ضعیف تر و دشمنانش قوی تر می گشتند.در این میان، تفرقه بین مسلمانان افزون می گشت.[128] به همین خاطر برخی خلافت علی را این طور تحلیل می کنند و می گویند: هیچ نصّ و اجماعی برای خلافت او نیست.[129]

او در مورد دیگری می افزاید:

علی جنگید تا مردم از او فرمان ببرند و بتواند بر جان ها و اموال مردم مسلّط شود.پس چگونه می توان این جنگ را جنگ برای دین قرار داد.[130]

به راستی آیا ابن تیمیه از خدا حیا نمی کند و چنین گستاخانه دشمنی خود را با اهل بیت پیامبر آشکار می سازد؟!

امیر مؤمنان علی علیه السلام سرآمد زاهدان عالم است، او آن کسی است که در شبِ شهادت خویش، با نان و نمک افطار می کند و حاضر نمی شود جز از نمک چیز دیگری بر سر سفره او باشد، چگونه ابن تیمیه جرأت می کند که بنویسد او با مردم جنگید تا بر اموال و جان ها چیره شود؟ امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامه ای به والی خود عثمان بن حنیف این گونه می نویسد:

ألا وإنّ إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه ومن قوته بقرصیه ألا وإنّکم لا تقدرون علی ذلک، ولکن اعینونی بورع واجتهاد وعفّة وسداد.

فواللّه، ما کنزت من دنیاکم تبراً، ولا ادّخرت من غنائمهما وفراً، ولا أعددت لبالی ثوبی طمراً....[131]

آگاه باشید! امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است.بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید، امّا با پرهیزکاری، تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید.

سوگند به خدا! من از دنیای شما طلا و نقره ای نیندوخته و از غنیمت های آن چیزی ذخیره نکردم و بر دو جامه کهنه ام نیفزودم و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیای شما در نظر من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است!

...من اگر می خواستم می توانستم از عسل پاک، از مغز گندم و بافته های ابریشم برای خود غذا و لباس فراهم آورم، اما هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وادارد که طعام های لذیذ را برگزینم در حالی که در “حجاز” یا “یمامه” کسی باشد که به قرص نانی نرسد و یا هرگز شکمی سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت:

“این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابی و در اطراف تو شکم هایی گرسنه و به پشت چسبیده باشند”.

آیا به همین قانع شوم که بگویند: این امیر مؤمنان است و در تلخی های روزگار با مردم شریک نباشم و در سختی های زندگی الگوی آنان نگردم؟

من آفریده نشدم که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پرواری که تمام همت او علف است، یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم است....

من با رسول خدا صلی اللّه علیه وآله همچون نوری هستم که از نور او روشنایی گرفته ام، یا چون آرنجی که به بازو پیوسته است (و کارهای پیامبر به وسیله من به انجام می رسد).

به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یک دیگر بدهند از آن روی بر نتابم و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه می شتابم و تلاش می کنم که زمین را از این شخص مسخ شده (معاویه) و این جسم واژگون پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانه های درو شده جدا گردد.

ای دنیا! از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال تو رهایی یافتم و از دام های تو نجات یافته و از لغزشگاه هایت دوری گزیده ام.

کجایند بزرگانی که به بازیچه های خود فریبشان داده ای؟

کجایند امت هایی که با زر و زیورت آن ها را فریفتی که اکنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند؟

از برابر دیدگانم دور شو! به خدا سوگند! رام تو نگردم که خوارم سازی و مهارم را به دست تو ندهم که هر جا خواهی مرا بکشانی.

به خدا سوگند! ـ سوگندی که تنها با اراده خدا برمی گردد ـ چنان نَفْس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جای نان خورش قناعت کند و آن قدر از چشم ها اشک ریزم که چونان چشمه ای خشک درآید و اشک چشم پایان یابد.

آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند و گلّه گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند، و علی نیز از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد! که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّه های گوسفندان را الگو قرار دهد!!....

به راستی آیا این امیرالمؤمنین برای حکومت جنگید؟

آیا او برای دنیا جنگید؟

اگر او می خواست به دنیا برسد چرا همان روز اول که حقّ او را بردند دست به شمشیر نبرد؟ مگر قدرت عالم در دست او جمع نشده بود؟

مگر او تهمتن سپاه نبود؟ مگر او یک تنه حریف لشکری نبود؟ مگر او کننده در خیبر نبود؟ چرا در برابر ربوده شدن حقش ـ حتی بر کشتن همسرش ـ شکیبایی ورزید؟

آری، او بنده خداست، بدون فرمان خدا کاری نمی کند; هر چند کاری برایش نداشته باشد.در همین نامه علّت پیکار با معاویه را بیان کرد و فرمود:

به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یک دیگر دهند از آن روی بر نتابم و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه می شتابم و تلاش می کنم که زمین را از این شخص مسخ شده (معاویه) و این جسم واژگون پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانه های درو شده، جدا گردد.

مخالفان ابن تیمیه و مخالفت او با اجماع اهل سنّت:

همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که امیر مؤمنان علی علیه السلام بر حق بوده و مخالفان آن حضرت بر باطل.در این زمینه ابتدا کلمات برخی از بزرگان اهل سنّت را می آوریم، آن گاه به برخی از سخنان ابن تیمیه می پردازیم تا روشن شود که این مرد حتی خود را از زمره اهل سنّت خارج کرده و عقیده او با اعتقاد هیچ یک از فرقه های اسلامی موافق نیست.آری، تنها برخی از خوارج ـ که اکنون منقرض شده اند ـ و نواصب با او هم عقیده اند.از این رو اگر ما ابن تیمیه را خارج از مسلمانان و کتاب او را جزو کتاب های غیر مسلمانان بدانیم، سخن گزافی نگفته ایم.ابوحنیفه گوید:

هیچ کسی با علی رضی اللّه عنه جنگ نکرد که او را به حق برگرداند مگر آن که علی بر حق سزاوارتر از او بود و اگر او نبود کسی نمی دانست در پیکار با مسلمانان چگونه باید رفتار کرد...شکی نیست که طلحه و زبیر بعد از آن که با علی بیعت کردند و سوگند یاد کردند که پیمان شکنی نکنند با او جنگیدند.[132]

ابن خُزَیمه که از بزرگان کم نظیر اهل سنّت است و دارقُطْنی در مورد او می گوید: “او پیشوایی ثابت قدم و بی نظیر بود”[133] می گوید: هر کس با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در خلافتش به نزاع و ستیز برخاست سرکش و باغی است.این مطلبی است که همه مشایخمان را بر آن یافتم و ابن ادریس شافعی نیز همین نظر را دارد.[134]

ابومنصور در الفرق بین الفرق در بیان اصولی که همه اهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند می گوید: همگی گفته اند که علی در زمان خود امام بوده و گفته اند که در تمامی جنگ هایش بر حق بوده; چه در جنگ بصره، چه در جنگ صفین و چه در جنگ نهروان.[135]

عبدالرؤوف مناوی در فیض القدیر می نویسد:

تمامی فقهای حجاز و عراق از هر دو گروه صاحبان حدیث و رأی، اتفاق نظر دارند که علی در پیکارش با اهل صفین بر حق بوده; همان طور که در نبرد با اهل جمل حق با او بود و کسانی که با او جنگیدند سرکشانی ستمکار بوده اند و به خاطر سرکشی، آن ها را تکفیر نمی کنند.برخی از این عالمان از این قرارند: مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی وجمهور اعظم از متکلمان و مسلمانان.[136]

نَوَوی در شرح صحیح مسلم گوید:

در همه این جنگ ها علی بر حق بود، این مذهب اهل سنّت است.[137]

ذهبی در سیر اعلام النبلاء گوید:

ما تردید نداریم که علی از کسانی که با آن ها جنگید برتر بود و او به حق سزاوارتر بود.[138]

ابن کثیر در البدایة والنهایه گوید:

این جریان کشته شدن عمار بن یاسر با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است که اهل شام او را کشتند، با کشتن او به خوبی سرّ سخن رسول خدا صلی اللّه علیه وآله روشن و آشکار شد که فرموده بود: “گروه سرکش او را خواهند کشت” و روشن شد که علی بر حق و معاویه سرکش و باغی است.[139]

ابن حجر در فتح الباری بعد از ذکر حدیث عمّار گوید:

این حدیث یکی از نشانه های نبوت است و فضیلتی آشکار برای علی و عمار است و با این حدیث، سخن ناصبی هایی که گمان می کنند علی در جنگ هایش بر حق نبوده رد می شود.[140]

با توجه به این سخن صریح و آشکارِ بزرگان مذهب خلفا به خوبی واضح می شود که ابن تیمیه از زمره مسلمانان خارج و داخل در نواصب می باشد.پاره ای از سخنان گستاخانه او به مقام شامخ امیر مؤمنان علی علیه السلام گذشت.اکنون به چند سخن دیگر از منهاج السنّه او توجه کنید.

وقتی سخن از شکمبارگی های عثمان و حیف و میل بیت المال به دست او می رسد که عاقبت این شکمبارگی او، مسلمانان را واداشت تا از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل برسانند; ابن تیمیه برای دفاع از حیثیت عثمان و به قصد بی احترامی به امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین می گوید:

این ثروت های اندوخته عثمان و برتری دادن بعضی (از خویشاوندانش) کجا به پای آن خون هایی می رسد که در جنگ صفین ریخته شد و هیچ عزّت و پیروزی نصیب مسلمانان نگشت؟...جنگ صفین تنها شر و بدی را افزود و هیچ مصلحتی از آن حاصل نگشت(!!)[141] او در این راه حتی از نسبت دروغ دادن به بزرگان و پیشوایان مذهبش هم دریغ نمی کند، در این باره می گوید:

به همین جهت پیشوایان سنت چون مالک، احمد و غیر این دو می گویند: علی مأمور نبرد با خوارج بود.اما جنگ جمل و صفین پیکار فتنه بوده است.و از همین رو علمای شهرها برآنند که آن جنگ، جنگ فتنه بوده و کسانی که در آن شرکت نکرده اند از کسانی که در آن شرکت کرده اند بهترند.[142]

به راستی ابن تیمیه این سخنان را از کجا به علمای شهرها و پیشوایان مذاهب خود نسبت می دهد در حالی که آن ها تصریح کرده اند که در تمامی این جنگ ها حق با امیر مؤمنان علی علیه السلام بوده است.

مگر پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نفرموده بود:

اللهم وال من والاه، وعاده من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله; خدایا! دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن و یاور او را یاری کن و کسی را که او را یاری نکرده و رها کند یاری نکن و رهایش کن.

با این حال چگونه ابن تیمیه می گوید: آنان که آن حضرت را یاری نکردند از آنان که به یاریش شتافتند بهترند، آن گاه سخاوتمندانه این سخن را به علمای شهرها نسبت می دهد(!!)

ابن تیمیه گستاخی و بی ادبی خود را تا آن جا می رساند که می گوید:

هدف علی در این نبردها برتری یافتن بر دیگران بود(!!) و قرآن می گوید: “آخرت از آنِ کسانی است که طالب هیچ برتری و فسادی در زمین نباشند”.[143] از این رو او در آخرت اهل سعادت نخواهد بود; چرا که او جنگید تا مردم از او فرمان ببرند(!!)

آن گاه می گوید: صحابه ای که با او جنگیدند هیچ کدام دلیلی از کتاب و سنّت بر لزوم جهاد نداشتند، بلکه خود اعتراف کردند که این جنگ ها نظرِ شخصی آن ها بوده، همچنان که علی رضی اللّه عنه نیز چنین گفته است.[144] درباره نبرد جمل و صفین خود علی رضی اللّه عنه گفته که هیچ فرمانی از پیامبر در آن مورد نبوده; بلکه رأی و نظر خود او بوده است و بیشتر صحابه با او در این پیکار موافق نبوده اند.[145]

این جنگ، جنگ فتنه بوده که از روی تأویل انجام گرفته است; نه از اقسام جهاد واجب بوده و نه جهاد مستحب.[146] او در این جنگ ها عدّه زیادی از مسلمانانی را که نماز می خواندند، زکات می دادند و روزه می گرفتند کشت.[147]

ابن تیمیه می افزاید:

علی رضی اللّه عنه درباره جنگ جمل و صفین چیزی روایت نکرده است...و حتی هیچ کس نیز در مورد آن دو جنگ حدیثی نقل نکرده است.تنها کسانی که از این نبردها سرباز زدند و علی را یاری نکردند برای کار خود حدیث نقل کرده اند.اما حدیثی که نقل می شود که علی می گفته: “من مأمور جنگ با ناکثین (اهل جمل) و قاسطین (معاویه و شامیان) و مارقین (خوارج) هستم” حدیث جعلی است که به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده شده است.[148]

جالب است که ابن تیمیه به آسانی هر حدیثی را که موافق میل او نباشد، تکذیب می کند.برای او مهم نیست که چه کسانی آن را نقل کرده اند و چه کسانی مهر صحّت بر آن زده اند.خیلی راحت می گوید: دروغ است و جعلی.حتی گاهی سخاوتمندانه علما را نیز با نظر خود متفق می کند; چه آن ها بخواهند یا نخواهند.همان طور که نمونه هایش گذشت.

علامه امینی رحمه اللّه در این باره می گوید:

گویا زمانی که به ابن تیمیه لقب “شیخ الاسلام” دادند، او مغرور شده و گمان می کند که هر سخنی را که بگوید دیگران بدون دلیل از او می پذیرند، یا هر ادعای اجماعی را از او قبول می کنند.

حقیقت آن است که شدّت بغض و کینه ای که در دلِ ابن تیمیه شعلهور است و دشمنی او با پیامبر و اهل بیت مطهرش حتی فرصت فکر و اندیشه را از او گرفته، بدون تأمّل می نویسد تا آتش درونی خودش بهبود یابد و فکر نمی کند این مطلبی که می گوید مخالف اجماع تمامی مسلمانان است و با این سخن از زمره مسلمانان خارج می شود.

وی در فراز دیگر، حدیثی را تکذیب می کند که بزرگان مکتب خلفا آن را نقل کرده و پذیرفته اند.در آن حدیث آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:

أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله بقتال الناکثین والمارقین والقاسطین;[149] پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله به من به پیکار با ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد.

او می گوید:

حدیثی که روایت شده پیامبر خدا، علی را به پیکار ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد، حدیث ساختگی است که به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده شده است.[150]

بدیهی است که نقد سخن ابن تیمیه بسیار آسان است، کافی است در هر مسأله ای به منابع و مدارک معتبر مراجعه شود و نظرات بزرگان مذهب او روشن گردد، آن گاه به راحتی دروغ گویی، خیانت، بغض و نفاق او آشکار می گردد.البته نباید توقّع داشت که ابن تیمیه به صراحت بگوید: من دشمن علی و آل او هستم; زیرا این حرف مساوی است با خروج از اسلام و اعلان دشمنی و نصب علنی.علمای اهل سنّت به شدت از چنین نسبتی هراسان هستند و سعی می کنند خود را از این نسبت پاک سازند.بنابراین، حدیث فوق را بسیاری از صحابه از پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نقل کرده اند که برخی از آن ها عبارتند از:

امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوایوب انصاری، عبداللّه بن مسعود، ابوسعید خُدری، عمّار بن یاسر و دیگران.

بسیاری از دانشمندان حدیث اهل سنّت نیز این حدیث را در کتاب های حدیثی خود آورده اند، هم چون:

طبری، بزّار، ابویعلی، ابن مردویه، ابوالقاسم طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابن عساکر، ابن اثیر، جلال الدین سیوطی، ابن کثیر، محب طبری، ابوبکر هیثمی، متقی هندی.

یکی از سندهای صحیح این حدیث آن است که بزّار در مسند و طبرانی در المعجم الاوسط نقل کرده اند.هیثمی نیز در مجمع الزوائد بعد از نقل حدیث می گوید: این حدیث صحیح است و یکی از دو سند بزّار نیز صحیح بوده و راویان آن ـ به جز ربیع بن سعید که او را نیز ابن حِبّان توثیق کرده است ـ مورد اعتماد هستند.البته این حدیث سندهای صحیح دیگری نیز دارد.[151]

بخش پنجم(ابن تیمیه و افترا به امیر مؤمنان علی(ع)).

احادیث دروغین:

ابن تیمیه برای اثبات حقانیت خوارج و ناصبی ها; کسانی که جنگ های امیرالمؤمنین علیه السلام را نادرست می دانند احادیث صحیح را تکذیب می کند و به نقل علمای مذهب خود هیچ اعتنایی نمی نماید.او احادیث صحیح را نمی پذیرد و به راحتی احادیث دروغین را نقل می کند و به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت های ناروایی می دهد.در موردی چنین می گوید:

علی بن ابی طالب رضی اللّه عنه از برخی کارهایش، چون جنگ هایی که به راه انداخته بود پشیمان شد...شب های جنگ صفین مرتب می گفت: به خدا! عبداللّه بن عمر و سعد بن مالک چه خوب کردند، اگر کار نیکی انجام دادند پاداش زیادی برده اند و اگر هم کار بدی انجام داده اند خطرش کم است.[152]

در حالی که عبداللّه بن عمر و سعد بن مالک ـ همان سعد بن ابی وَقّاص ـ هر دو از بیعت نکردن با امیرالمؤمنین علیه السلام و شرکت نکردن در جنگ هایش پشیمان شدند و حکایت پشیمانی آن ها در منابع تاریخی موجود است.

ابن تیمیه می افزاید: علی در شب های صفین به پسرش حسن می گفت: ای حسن! ای حسن! پدرت گمان نمی کرد کار به این جا بکشد، کاش پدرت 20 سال قبل از این مرده بود(!!)[153]

به راستی چگونه ابن تیمیه احادیث صحیح و متقن را که در کتاب های معتبر اهل سنّت آمده، تکذیب می کند و با اطمینان می گوید: دروغ است و چنین مطلبی را به طور قاطع به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت می دهد؟ گویی این یکی از مسلّمات تاریخ و ضروریات مذهب است; حتی یک سند یا یک منبع از کتاب های اهل سنّت را هم برای آن نقل نمی کند.

ابن تیمیه گاهی در مورد برخی از سخنان خویش ادّعای تواتر می کند و می گوید:

هنگامی که علی از جنگ صفین برگشت سخنش عوض شد...و خبرهای متواتری آمده که او در آخر کار از اوضاع ناراحت بود.[154] گاهی علی از جنگ هایی که کرده بود اظهار پشیمانی و ناراحتی می کرد.این ها همه نشان گر آن است که او بر این نبردها دلیل شرعی نداشته است(!!)[155]

روایت متواتر به روایتی می گویند که آن قدر راویان مختلف به سندهای گوناگون آن را نقل کرده باشند که جای هیچ شک و شبهه ای در صحّت و راستی آن نباشد و انسان به صدور آن یقین پیدا کند.

این اخبار متواتری که ابن تیمیه ادّعا می کند کجا هستند؟

چند سند دارند؟

چند نفر آن ها را نقل کرده اند؟

در چند کتاب وارد شده اند؟

این ها مطالبی است که هر عالمی باید آن ها را بررسی کند، آن گاه ادّعای تواتر و نصّ صحیح بنماید و به نویسندگان نسبت دهد، اما ابن تیمیه این گونه نمی اندیشد، بلکه او می خواهد بنویسد و قلبش را آرام کند.

جایگاه حضرت علی مرتضی در پیشگاه پیامبر خدا:

مگر پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله بارها در مورد امیرالمؤمنین، همسر و فرزندانش علیهم السلام نفرموده بود:

أنا حرب لمن حاربکم;[156] من در جنگم با هر که به جنگ شما آید.

مگر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در روز غدیر دست علی علیه السلام را بالا نگرفت و فرمود:

اللهم وال من والاه وعاد من عاداه;[157] خدایا! دوست بدار هر که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد.

مگر پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نفرموده بود:

من أطاع علیاً فقد أطاعنی ومن عصی علیاً فقد عصانی;[158] هر که از علی فرمان ببرد از من فرمان برده و هر که از فرمان او سرباز زند از فرمان من سرباز زده است.

مگر آن حضرت نفرموده بود:

عادی اللّه من عادی علیاً;(4) خدا دشمن است با هر که با علی دشمن باشد.

مگر آن بزرگوار نفرموده بود:

إنّ الشقی کلّ الشقی من أبغض علیاً فی حیاته (حیاتی) وبعد وفاته (وفاتی);(5) تمام شقاوت و بدبختی در کسی است که علی را دشمن بدارد; در دوران زندگی و بعد از وفات او (در دوران زندگی و بعد از وفات من).

مگر حب و بغض امیر مؤمنان علی علیه السلام علامت ایمان و نفاق نبود؟[159] مگر نمی گفتند که ما، منافقان را با بغض علی می شناختیم؟[160]

ابن تیمیه تمام این حدیث ها و موارد دیگر را که در کتاب های معتبر اهل سنّت فراوان آمده است، فراموش کرده، حتی مبانی سقیفه و مکتب خلفا را نیز نادیده گرفته که می گفتند: هر گاه با کسی بیعت شد هر کس بعد از او حرفی بزند باید کشته شود.[161]

او حتی تاریخ پرافتخار زندگانی امیر مؤمنان علی علیه السلام فراموش کرده که چه کسانی ابتدا به شورش دست زدند و پیمان شکستند و چه کسانی مرتب لشکر می فرستادند و شهرهای مسلمانان را غارت می کردند، زنان و کودکان را می کشتند و به نوامیس مسلمانان تجاوز می کردند.

در تاریخ آمده است: معاویه مرتب به شهرهای مرزی لشکر می فرستاد و به قتل و غارت می پرداختند.یکی از فرماندهان آن لشکرها، بُسر بن ارطاة بود که آن قدر خونریزی و چپاولگری نمود تا بر اثر دعای امیر مؤمنان علی علیه السلام عقلش را از دست داد.او دو فرزند کوچک ابن عباس را در مقابل چشم مادرشان سر برید.

آیا امیرالمؤمنین علیه السلام نباید پاسخ این شورش ها و ناآرامی ها را بدهد؟

آیا نباید با پیمان شکنانی که در بصره جمع شدند، والی حضرت را کشته و مردم را قتل عام کردند و بیت المال را به تاراج بردند جهاد کند؟

آیا نباید با خوارجی که از دین بیرون رفته و آن حضرت را کافر دانستند و لشکری برای از بین بردن اسلام فراهم کردند، پیکار نماید؟

آیا او باید این آشوب گران داخلی را رها کرده و به ادامه فتوحات(!!) چنگیزی بپردازد؟

آری، ابن تیمیه به راحتی تمام احادیث و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کرده و مرتب می گوید: “دروغ است”، “به اتفاق علما دروغ است” و “بی خردان آن ها را نقل می کنند”.

اما از آن طرف نسبت های ناروا و تهمت های دروغین را به طور قاطع و بدون کوچک ترین تردیدی به آن حضرت نسبت می دهد و می گوید: کار به جایی رسید که علی گفت: اگر بدانم کسی مرا بر ابوبکر و عمر برتری داده به او تازیانه می زنم; همان طور که دروغ گو را تازیانه می زنند.[162]

این مطلبی است که ابن تیمیه در جاهای متعددی از کتابش آورده، ولی حتی یک منبع و مصدر برای آن معرفی نکرده است.

آیا امیر مؤمنان علی علیه السلام مانند عمر است که همیشه تازیانه اش در دست باشد و هر گاه ناخوش شد بر سر مردم بکوبد؟! آیا او کسی را به خاطر این اعتقاد کتک زده است؟

مگر نبودند در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام بسیاری از صحابه که در حضورش، آن حضرت را از ابوبکر و عمر برتر می دانستند، آیا آن حضرت بر سرشان تازیانه کوفته است؟!

ابن حزم و هم چنین ابن عبدالبر ـ که از بزرگان علمای اهل سنّت هستند ـ هر کدام جداگانه در کتاب های خود اسامی تعداد زیادی از صحابه را آورده اند که آن ها به افضلیت آن حضرت بر شیخین قائل بوده اند.[163]

جالب این که همین حدیثی را که ابن تیمیه به طور مسلّم و قاطعانه و بدون تردید به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت می دهد، محقق منهاج السنّه دکتر محمّد رشاد سالم در چاپ جدید، تضعیف کرده و در پاورقی آن نوشته که این حدیث ضعیف است(!!)

ابن تیمیه در جای دیگر کتابش به امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام اللّه علیهما دروغ بسته، می گوید:

در حدیث صحیح وارد شده که علی رضی اللّه عنه گفت: نیمه شب رسول خدا صلی اللّه علیه وآله بر سر بالین من و فاطمه آمد و گفت: چرا برنمی خیزید نماز بخوانید.

من گفتم: ای رسول خدا! جان های ما در دست خداست، اگر بخواهد ما را بیدار کند، بیدار می کند.

پس پیامبر پشت کرده و این آیه را می خواند: “ولی انسان بیش از هر چیز، به مجادله می پردازد”[164] و[165]

آن چه گذشت اندکی از اندیشه و افکار واهی ابن تیمیه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و همین مقدار برای شناسایی ابن تیمیه، عقاید او و دشمنی او با خاندان پیامبر کافی است و هر که این کتاب را بخواند آن چه را ابن حجر عسقلانی درباره ابن تیمیه گفته تصدیق خواهد نمود.در پایان دعای پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله را زیر لب زمزمه می کنیم:

“اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله”.

وصلّی اللّه علی محمّد وآله الطاهرین.


[1] . مجسّمه گروهی هستند که می گویند: خدا جسم است و مانند انسان اعضا و جوارح دارد.
[2] . به رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارک پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آورده ایم
[3] . الدرر الکامنة فی اعیان الأئمة الثامنه: 1 / 154 و 155.
[4] . منهاج السنّه: 8 / 285.
[5] . 
[6] . همان: 7 / 461.
[7] . همان: 8 / 97.
[8] . سوره الحاقه: آیه 12.
[9] . منهاج السنّه: 7 / 522.
[10] . ر.ک تفسیرهای نام برده سوره الحاقه ذیل آیه 12، مجمع الزوائد: 1 / 131، حلیة الأولیاء: 1 / 67، کنز العمّال: 13 / 136، حدیث 36525 و ص 177. برای آگاهی بیشتر در این زمینه ر.ک دراسات فی منهاج السنّه: 225 و 226.
[11] . منهاج السنّه: 7 / 515.
[12] . ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 226 و 227.
[13] . منهاج السنّه: 7 / 512.
[14] . سوره بقره: آیه 106.
[15] . ر.ک: صحیح بخاری: 5 / 149.
[16] . الطبقات الکبری: 2 / 209، مسند احمد: 6 / 131، مسند الأنصار، حدیث ابی بن کعب: حدیث 20581، الاستیعاب: 3 / 38، حلیة الأولیاء: 1 / 65، الریاض النضره: 2 / 198، الدر المنثور: 1 / 104، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 229 و 230.
[17] . فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر: 4 / 357، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 231.
[18] . منهاج السنّه: 7 / 536.
[19] . منهاج السنّه: 7 / 512 و 513.
[20] . همان: 5 / 513.
[21] . همان: 7 / 502.
[22] . همان: 8 / 281.
[23] . همان: 8 / 229.
[24] . همان: 4 / 390.
[25] . مجمع الزوائد: 7 / 238 و 239، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 336 ـ 339.
[26] . منهاج السنّه: 7 / 516.
[27] . سوره مائده: آیه 55.
[28] . برای آگاهی بیشتر رک: نگاهی به آیه ولایت از همین نگارنده.
[29] . منهاج السنّه: 2 / 30.
[30] . روح المعانی: 3 / 334.
[31] . سوره بقره: آیه 274.
[32] . منهاج السنّه: 7 / 228.
[33] . سوره رعد: آیه 7.
[34] . منهاج السنّه: 7 / 139.
[35] . ر.ک: المستدرک علی الصحیحین: 3 / 129، مجمع الزوائد: 7 / 4، تفسیر طبری، الدر المنثور در ذیل آیه و دیگر کتاب ها.
[36] . منهاج السنّه: 4 / 238.
[37] . ر.ک: سنن ترمذی: 5 / 297، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 119 ـ 125.
[38] . مجمع الزوائد: 7 / 235، 9 / 134، تاریخ بغداد: 14 / 322، ترجمه امیرالمؤمنین علیه السلام تاریخ مدینة دمشق: 20 / 261، 42 / 419 و 449.
[39] . مجمع الزوائد: 7 / 235 و 236.
[40] . همان: 7 / 234 و 335.
[41] . الامامة والسیاسه: 1 / 98.
[42] . کنز العمّال: 11 / 621.
[43] . ر.ک منهاج السنّه: 4 / 32 و 5 / 71 و 7 / 117، 279.
[44] . سنن ترمذی: 5 / 595، الطبقات الکبری: 2 / 60، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 16، مصابیح السنة: 40 / 173، الاستیعاب: 3 / 1089، البدایة والنهایه: 7 / 371، الریاض النضره: 3 / 111، مشکاة المصابیح: 3 / 356، الصواعق المحرقه: 122، تاریخ الخلفاء: 159، مناقب الصحابه (احمد بن حنبل): ح 141، تاریخ مدینة دمشق (شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام): (شماره 148)، کنز العمّال: 13 / 106.
در کتاب های سیره و تاریخ نیز این حدیث را نقل کرده اند، از جمله: در سیره ابن هِشام: 2 / 109، عیون الاثر، ابن سید الناس: 1 / 264، سیره حلبی: 2 / 23 و السیرة الدحلانیة: 1 / 322.
[45] . فتح الباری فی شرح صحیح البخاری: 7 / 217.
[46] . حدیثِ حسن به اصطلاح اهل تسنّن، خبر مسندی است که راویان آن، نزدیک به درجه وثاقت باشند.
[47] . شرح المواهب اللدّنیه: 1 / 273.
[48] . منهاج السنّه: 5 / 510.
[49] . معجم الأدباء: 5 / 137. ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 290 ـ 292.
[50] . منهاج السنّه: 7 / 391.
[51] . المصنّف ابن ابی شیبه: 7 / 504، الاستیعاب: 3 / 1091 و 1092.
[52] . ر.ک پاورقی صفحه 46 از همین کتاب.
[53] . مسند احمد: 1 / 331، 4 / 437، سنن ترمذی: 5 / 297، خصائص امیرالمؤمنین: حدیث 88، صحیح ابن حبان: 15 / 374، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 119، الاصابه: 4 / 467.
[54] . منهاج السنّه: 7 / 55.
[55] . مسند احمد: 1 / 118، 4 / 281، 368، 5 / 370، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 109، 116، 371، مجمع الزوائد: 7 / 17، 9 / 114، المعجم الکبیر: 2 / 357، 3 / 180، 4 / 17، 174، 5 / 166، 192، 12 / 95، المعجم الصغیر: 1 / 65، المعجم الأوسط: 2 / 24، 369، 6 / 18، صحیح ابن حبان: 15 / 376، مسند ابی یعلی: 1 / 429، 11 / 307، المصنف ابن أبی شیبه: 7 / 499، السنن الکبری: 5 / 45، 130، 155.
[56] . سوره شعراء: آیه 214.
[57] . منهاج السنّه: 7 / 302.
[58] . مسند احمد: 1 / 159.
[59] . مجمع الزوائد: 8 / 302.
[60] . السنن الکبری: 5 / 126، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 50، خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 86، نظم درر السمطین: 83، کنز العمّال: 13 / 149، شواهد التنزیل: 1 / 545، تفسیر ابن کثیر: 3 / 363، تاریخ طبری: 2 / 64، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 298 ـ 303.
[61] . منهاج السنّه: 4 / 286 ـ 290.
[62] . المعجم الکبیر: 6 / 269، کنز العمّال: 11 / 611، فیض القدیر: 4 / 358، مجمع الزوائد: 9 / 102، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 304 ـ 306.
[63] . مناقب علی بن ابی طالب از کتاب مناقب الصحابه: شماره 979، سنن ترمذی: 5 / 593، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 129، الإستیعاب: 3 / 1110، ذخائر العقبی: 92، مجمع الزوائد: 9 / 132، المعجم الأوسط: 2 / 328، 4 / 264، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 285، 374.
[64] . این کتاب با تحقیقات تازه در این اواخر از انتشارات دانشگاه امّ القری مکه منتشر شده است. محقّق آن ـ که خود از اهل سنّت است ـ بعد از ذکر این حدیث می گوید: سند حدیث صحیح است; مناقب الصحابه: شماره 979. ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: 310 ـ 312.
[65] . منهاج السنّه: 7 / 395.
[66] . المعجم الصغیر: 2 / 22، مشکاة المصابیح: 3 / 1742، المستدرک علی الصحیحین: 2 / 343، مجمع الزوائد: 9 / 168، تاریخ بغداد: 12 / 91، المطالب العالیه: 4 / 75، فیض القدیر: 2 / 519 و 5 / 517، کنز العمّال: 13 / 82، 85 ; الصواعق المحرقه: 152، جواهر العقدین: 2 / 120، مرقاة المفاتیح: 5 / 610.
[67] . منهاج السنّه: 7 / 371.
[68] . المعجم الکبیر: 1 / 253، 7 / 82، 10 / 282، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 130، البدایة والنهایه: 7 / 352، مجمع الزوائد: 9 / 125، سنن ترمذی: 5 / 300، السنن الکبری: 5 / 107، خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 51، مسند ابی یعلی: 7 / 105، المعجم الأوسط: 2 / 207، 6 / 90 و 36، 7 / 267، 9 / 146، تاریخ مدینة دمشق: 37 / 406، 42 / 432، میزان الاعتدال: 1 / 102، 2 / 14، 3 / 580، 4 / 107، لسان المیزان: 1 / 37، 2 / 354، 5 / 199، کنز العمّال: 13 / 166.
[69] . منهاج السنّه: 1 / 537 ـ 539.
[70] . همان: 8 / 234.
[71] . منهاج السنّه: 4 / 89.
[72] . منهاج السنّه: 4 / 465.
[73] . این حدیث در منابع شیعه و سنّی نقل شده است. برای نمونه ر.ک: الخصال: 496، الامالی، شیخ صدوق: 150، کفایة الاثر: 20، الاحتجاج: 1 / 97، بحار الانوار: 10 / 432، شرح الاخبار: 2 / 60، الفصول المختاره: 97 و 135، مجمع الزوائد: 7 / 235، تاریخ بغداد: 14 / 322، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 449، ینابیع المودة: 1 / 173، المعیار والموازنة: 119، شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: 2 / 297.
[74] . کشف الیقین: 293 به نقل از المناقب ابن مغازلی: 41، حدیث 64.
[75] . منهاج السنّه: 4 / 105.
[76] . نهج البلاغه: خطبه 3.
[77] . ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 1 / 219.
[78] . منهاج السنّه: 6 / 18.
[79] . موطأ مالک: 2 / 520 ح 14.
[80] . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 1 / 199.
[81] . همان: 1 / 199.
[82] . الهم.(1)
[83] . منهاج السنّه: 4 / 388.
[84] . همان: 4 / 404.
[85] . منهاج السنّه: 6 / 419 و 420.
[86] . منهاج السنّه: 4 / 401 و 402.
[87] . سوره انبیا: آیه 107.
[88] . سوره بقره: آیه 256.
[89] . سوره اسرا: آیه 36.
[90] . سوره نساء: آیه 75.
[91] . ر.ک المغازی، واقدی: 1 / 354 و 364.
[92] . سنن دارمی: 1 / 85، سنن ابن ماجه: 1 / 12 ح 28، المستدرک علی الصحیحین: 1 / 183 ح 347، جامع بیان العلم: 347 ح 1690، تذکرة الحفّاظ: 1 / 7 رقم 2.
[93] . نمونه ای از این رفتار خشونت بار در همین کتاب بیان خواهد شد.
[94] . ر.ک صحیح بخاری: 7 / 9، صحیح مسلم: 5 / 76، المصنّف صنعانی: 5 / 438، السنن الکبری: 3 / 433، صحیح ابن حبان: 14 / 562....
[95] . قرآن کریم در آیه 203 تا 206 سوره بقره و آیه 23 سوره محمّد صلی اللّه علیه وآله این وقایع را پیش گویی کرده بود.
[96] . الموطأ مالک: 2 / 135 و 136، السنن الکبری، بیهقی: 5 / 280، نیز رک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 5 / 130، السنن الکبری، نَسائی: 1 / 279 و 277، اختلاف الحدیث شافعی: 7 / 23، مسند احمد: 5 / 319، صحیح مسلم: 5 / 43، الجامع لأحکام القرآن: 3 / 350.
[97] . سوره نصر: آیه های 1 و 2.
[98] . منهاج السنّه: 4 / 117.
[99] . همان: 4 / 161 و 162.
[100] . همان: 4 / 485.
[101] . رک. وقعة صفین: 29 و العقد الفرید: 3 / 229.
[102] . تاریخ طبری: 4 / 573، الکامل فی التاریخ: 2 / 365، مروج الذهب: 2 / 388.
[103] . ر.ک الاخبار الطوال: 147.
[104] . العقد الفرید: 3 / 314.
[105] . الفتوح: 2 / 467.
[106] . ر.ک: نهج البلاغه: نامه 45.
[107] . سوره حجرات: آیه 9.
[108] . رک: صحیح بُخاری: 3 / 207، صحیح مسلم: 8 / 186، سنن ترمذی: 5 / 333، المستدرک علی الصحیحین: 3 / 385 و 2 / 148 و 155، الطبقات الکبری: 1 / 241، و 3 / 259 و 248، مجمع الزوائد: 7 / 242 و 9 / 295، المعجم الکبیر: 10 / 96، شرح نهج البلاغه: 3 / 98، کنز العمال: 11 / 198 و 721، تاریخ بغداد: 13 / 188، تاریخ مدینة دمشق: 41 / 472 و 43 / 404 و 406، البدایة والنهایه: 6 / 239 و 7 / 300، فضائل الصحابه: 51، مسند احمد: 2 / 161 و 164 و 206 و 3 / 22 و 28 و 91 و 4 / 197 و 199 و 5 / 214 و 306 و 307 و 6 / 300 و 311 و 315، السنن الکبری، بیهقی: 8 / 189، مسند ابی داوود طیالسی: 84 و 90، المصنف عبدالرزاق: 11 / 240 و بسیاری دیگر از منابع اهل تسنّن.
[109] . برخی از مصادر این حدیث خواهد آمد.
[110] . نهج البلاغه: خطبه 93.
[111] . جالب است که یکی از زمامداران کنونی مصر به نام ـ مصطفی الفقی ـ به این مطلب اعتراف کرده است و به همین مناسبت مقاله ای نوشته به نام: “مصر شعب سنی المذهب شیعی الهوی” مقاله آقای الفقی و سخن او در تاریخ 2 جمادی الاولی 1427 (2 / 4 / 2006) در صدر اخبار رسانه های جهان خصوصاً آژانس های خبری عرب زبان قرار گرفت و اعتراضات زیادی را از اهل سنّت در پی داشت. رک: صحیفة الحیاة از لندن، شبکه راصد الاخباریه، خبرگزاری العربیه و غیر آن.
[112] . منهاج السنّه: 3 / 379.
[113] . گفتنی است که بنابر نقل صحیح و ثابت نزد اهل سنّت در کتاب های معتبر، پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در حدیثی فرموده اند:
“تا زمانی که دوازده نفر ولایت مسلمانان را بر عهده داشته باشند، اسلام و دین عزیز و منیع خواهد بود”.
علمای اهل سنّت در توجیه این حدیث درمانده اند و هر طور حساب می کنند با عدد دوازده هماهنگ نمی شود. گاهی حتی نام برخی از افرادی را که به طور علنی به جنگ قرآن و اسلام آمده اند در زمره این دوازده نفر می آورند، اما باز هم درست نمی شود و این حدیث تنها با امامان دوازده گانه شیعیان مطابق است.
[114] . منهاج السنّه: 8 / 241 و 242.
[115] . تاریخ مختصر الدول: 103، تاریخ التمدّن الاسلامی: 11 / 635.
[116] . الافادة والاعتبار: 132.
[117] . تراجم الحکماء: 354.
[118] . فهرست ابن ندیم: 301.
[119] . کشف الظنون: 330.
[120] . کشف الظنون: 1 / 679، تاریخ ابن خلدون: 1 / 50.
[121] . المصنف ابن عبدالرزاق: 6 / 114 ح 10116، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 12 / 101، کنز العمّال: 1 / 374 ح 1632.
[122] . سنن دارمی: 1 / 54 و 55، تاریخ مدینة دمشق: 23 / 411 / 2846، مختصر تاریخ دمشق: 11 / 46، تفسیر ابن کثیر: 4 / 232، الاتقان: 3 / 7، کنز العمّال: 2 / 331 / 14161. متقی هندی این مطلب را از دارمی، نصر مَقْدِسی، اصفهانی، ابن انباری، لالکائی و ابن عساکر نقل می کند، الدر المنثور: 7 / 614، فتح الباری: 8 / 211. رک: الغدیر: 6 / 291.
[123] . اصول کافی: 1 / 52.
[124] . نهج البلاغه: نامه 53.
[125] . سوره نساء: آیه 139.
[126] . سوره منافقون: آیه 8.
[127] . منهاج السنّه: 6 / 191.
[128] . همان: 7 / 452.
[129] . همان: 8 / 243.
[130] . همان: 8 / 329.
[131] . نهج البلاغه: نامه 45.
[132] . مناقب ابی حنیفه، خوارزمی: 2 / 344 و 1 / 342.
[133] . سیر اعلام النبلاء: 14 / 365.
[134] . الاعتقاد والهدایه: 248.
[135] . الفرق بین الفرق: 309.
[136] . فیض القدیر: 6 / 366.
[137] . شرح صحیح مسلم نَوَوی: 18 / 288.
[138] . سیر اعلام النبلاء: 8 / 210 / 37.
[139] . البدایة والنهایه: 7 / 267.
[140] . فتح الباری: 1 / 543 / 447، فیض القدیر: 4 / 467.
[141] . منهاج السنّه: 8 / 143.
[142] . همان: 8 / 233.
[143] . سوره قصص: آیه 83.
[144] . منهاج السنّه: 4 / 500.
[145] . همان: 6 / 333.
[146] . همان: 7 / 57.
[147] . .(16)
[148] . همان: 8 / 145.
[149] . کنز العمّال: 13 / 112، حدیث 36367، تاریخ بغداد: 8 / 336، البدایة والنهایه: 7 / 338 و 339.
[150] . منهاج السنّه: 6 / 112.
[151] . المستدرک علی الصحیحین: 3 / 138، مجمع الزوائد: 5 / 186، 6 / 225، تاریخ بغداد: 8 / 336 و 13 / 188، تاریخ مدینة دمشق: 16 / 54، 42 / 468، 59 / 129، البدایة والنهایه: 7 / 305 و 306، مسند ابی یعلی: 1 / 397 / 515، أُسد الغابه: 4 / 33، میزان الاعتدال: 1 / 271، 584، لسان المیزان: 2 / 446، المعجم الاوسط: 8 / 213، 9 / 165، المعجم الکبیر: 4 / 172، 10 / 190 ـ 192، کنز العمّال: 11 / 292، 327، 452، 13 / 113.
[152] . منهاج السنّه: 6 / 209.
[153] . همان: 6 / 209.
[154] . همان: 6 / 209.
[155] . همان: 8 / 526.
[156] . المعجم الاوسط: 3 / 179 و 5 / 182، المعجم الصغیر: 2 / 3، المعجم الکبیر: 3 / 40، البدایة والنهایه: 8 / 223.
[157] . مناقب الامام امیرالمؤمنین: 2 / 404 / 884، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 217 / 8707، تاریخ الاسلام (عهد الخلفاء): 632، المعجم الکبیر: 4 / 173 / 4053، مجمع الزوائد: 9 / 103 و 104، مسند احمد: 6 / 583 / 23051 و 23052، جواهر المطالب: 1 / 83، المصنف ابن ابی شِیبه: 6 / 369 شماره 32046، ینابیع الموده: 37 باب 2994، تذکرة الخواص: 36 باب 2، البدایة والنهایه: 5 / 187، کنز العمّال: 13 / 157 حدیث 36486، الامامة والسیاسه: 1 / 129.
[158] . مناقب الامام امیرالمؤمنین علیه السلام: 2 / 609 / 1108، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 306 و 307 حدیث 8847 و 8848، مختصر تاریخ مدینة دمشق: 17 / 376 حدیث 174، جواهر المطالب: 1 / 66، نزل الابرار: 56. حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین: 3 / 121 پس از نقل این حدیث به صحت آن حکم کرده است.
4. جامع الاحادیث: 5 / 155 / 14026، کنوز الحقایق: 1 / 371 / 4598، أُسد الغابه: 2 / 164 / 1589.
5. الفصول المهمه: 125، المناقب خوارزمی: 78 / 62، کنز العمّال: 13 / 145 / 36458، مجمع الزوائد: 9 / 132، ینابیع الموده: 147 / 11، زین الفتی: 2 / 197 / 428.
[159] . صحیح مسلم: ح 240 و...
[160] . جواهر العقدین: 250، الریاض النضره: 2 / 284، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 286 و 287 و....
[161] . صحیح مسلم: کتاب الاماره باب 15 ح 4820.
[162] . منهاج السنّه: 7 / 511.
[163] . الفصل فی المحلل والنحل: 4 / 181 و الإستیعاب فی معرفة الاصحاب: 3 / 1090.
[164] . سوره کهف: آیه 54.
[165] . منهاج السنّه: 3 / 85.
نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن