تاریخ ثبت  1393/09/19
تعداد بازدید  8100
ابن تیمیه به عنوان ایدئولوگ تفکر سلفی گری و وهابیت دارای تفکرات خاصی است. بعضی از جوامع امروزی از ابن تیمیه متاثر هستند و لذا باید افکار او مورد بررسی قرار گیرد تا بهتر برای صاحبان اندیشه شناخته شود و بتوان از پیامدهای احتمالی انتشار این تفکرات که بعضا با افکار تمام مسلمانان در تضاد است جلوگیری کرد. در زمینه افکار ابن تیمیه کتابها و نوشته های فراوانی وجود دارد که به نقد و بررسی آن پرداخته اند. در این نوشتار نیز در صدد این هستیم که نظرات ابن تیمیه را در باب خلافت امیرالمومنین علی(علیه السلام) گردآوری نماییم تا برداشت او از خلافت امام علی(علیه السلام) را بفهمیم و بدانیم که آیا ایشان خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) را قبول دارند یا خیر؟ آیا ابن تیمیه همانطور که با دیگر خلفا برخورد می کند با خلافت امام علی (علیه السلام) نیز رفتار مناسبی دارد یا با طعن و ایراد سعی در تضعیف و تشکیک در آن دارد؟
منبع :  فصلنامه علمی پژوهی کلام اسلام، سال 22، شماره 87

مقدمه:

تقی الدین ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم  بن عبدالسلام معروف به ابن  تیمیه حرّانی حنبلی (661-728ق) از شخصیت های پر هیاهوی عصر خود بوده است که با افکار منحصر به فرد خود موجبات اعتراض بسیاری از علمای آن زمان را فراهم کرد. البته پس از اینکه با واکنش شدید علما مواجه شد افکار او کم کم به بوته فراموشی سپرده شد و تا قرن دوازدهم خبری از آن نبود.

شناخت ابن تیمیه مورد اهتمام علمای شیعه وسنی بوده است و در این زمینه کتابها و مقالات زیادی نوشته شده است. لذا باید صاحبان اندیشه، افکار ناصحیح او را مورد نقد جدی قرار بدهند تا اینکه بیش از این، نمود نداشته باشد. ابن تیمیه در مورد امیرالمومنین (علیه السلام) اظهار نظرهای زیادی دارد که البته نوعا با بی انصافی همراه بوده است. او حتی مطالب مورد اتفاق شیعه و سنی درباره امیرالمومنین  (علیه السلام)  - که متواتر و قطعی هستند- را نیز انکار کرده و یا رد می کند. به عنوان مثال وی مدعی شده است که رافضیان نمی توانند ایمان و عدالت علی (علیه السلام) را اثبات کنند.[1]

خلافت علی (علیه السلام) مورد اتفاق فریقین است زیرا شیعیان او را خلیفه منصوص و بلافصل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می دانند و اهل سنت نیز که بیعت را طریق تعیین امام می شمارند به امامت آن حضرت پس از عثمان معتقد می باشند زیرا مهاجران و انصار با او به عنوان خلیفه پیامبر بیعت کردند. بر این اساس همانگونه که احمد بن حنبل گفته است: « من لم يثبت الامامة لعلی(ع) فهو اضل من حمار أهله؛ کسی که امامت را برای علی(ع) ثابت نداند، از چهارپای خانه‌اش گمراه‌تر است»[2] در این نوشتار قصد داریم نظرات ابن تیمیه را در زمینه خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) بررسی نماییم.

از پذیرش تا تشکیک

ابن تيميه در چند مورد به خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) اقرار دارد اما در موارد متعدد با فراز و فرود فراوان به تشکیک و تنقیص آن می پردازد. گاهی دوستان ایشان را تنقیص می نماید و گاهی دشمنان ایشان را تمجید می کند. او نسبت به خلافت حضرت موضعی یکنواخت ندارد. به بعضی از عبارات او دقت کنید:

« امیرالمومنین علی بن أبي طالب (رضي الله عنه) آخرین خلیفه از خلفاء راشدین است ».[3]

« نزد اهل سنت و جماعت در مساله خلافت هیچگونه اختلافی نبوده است... و همه اجماع داشته اند که ترتیب آنها در خلافت به این صورت بوده است: ابوبکر سپس عمر سپس عثمان سپس علی ».[4]

« آن چیزی که أئمه بر آن بوده اند این است که با استناد به این حديث (حديث سفينه) ، علی رضي الله عنه از خلفاء راشدين بوده است.  در زمان علي او خودش را  أمير المؤمنين می نامید وصحابه با این نام او را می نامیدند. امام أحمد بن حنبل می گوید: و من لم يربع بعلي رضي الله عنه في الخلافة فهو أضل من حمار أهله ، و با این وجود برای هر خلیفه ای جایگاه و منزلتی است ».[5]

او در كتاب منهاج السنه می گوید:

« وأما اهل سنت، علي (رضي الله عنه) را دوست دارند و از او اطاعت می کنند و شهادت می دهند که او از خلفاء راشدین و ائمه هدایت است ».[6]

در بخش دیگر می افزاید:

« و على آخرین فرد از خلفاء راشدين است... و هر یک از خلفای دیگر شهادت می دهند به اینکه او از افضل أولياء الله بوده است ...».[7]

ابن تیمیه در عبارات پیشین خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) را - مطابق دیدگاه اهل سنت - پذیرفته است ولی در موارد دیگر تعابیری به کار برده است که خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) را مورد تشکیک و تردید قرار می دهد. اکنون نمونه هایی از این عبارات را باز می گوییم:

« مردم در مورد خلافت علی اقوال پریشانی داشتند: گروهی می گفتند که او امام است و معاویه نیز امام است... گروهی می گفتند در آن زمان امام عام وجود نداشته است بلکه زمان فتنه بوده است... گروهی می گفتند علی امام است و در قتالش مصیب است و همچنین کسانی - از صحابه مانند طلحه و زبیر- که با او جنگیدند نیز در اجتهاد خود مصیب هستند... گروه چهارمی علی را امام می دانستند و او را مجتهد مصیب می دانستند و مخالفین او نیز مجتهد مخطئ بوده اند... گروه پنجمی می گفتند علی با وجود اینکه خلیفه است و نسبت به معاویه به حق نزدیک تر، ولی ترک قتال بهتر بود ».[8]

ابن تیمیه بدون ذکر موضع یاران مخلص حضرت امیر(علیه السلام)، مانند عمار و... در صدد این است که از همان ابتدا خلافت حضرت را دورانی پر از انحطاط و اختلاف میان صحابه نشان دهد و با سیاه نمایی قصد دارد ایام خلافت حضرت را دورانی تاریک و بی ثمر جلوه دهد. حال به دیگر سخنان او در این زمینه توجه کنید:

« و اما علی، بسیاری از سابقین و بزرگان از او تبعیت نمی کردند و با او بیعت نکردند و بسیاری از صحابه و تابعین او را کشتند ».[9]

در جای دیگر می گوید:

« و ما می دانیم که زمانی که علی به خلافت رسید بسیاری از مردم ولایت معاویه یا کسی غیر از او را قبول کردند ».[10]

البته این اظهارات ابن تیمیه واقعیت ندارد و در تاریخ چگونگی به خلافت رسیدن امیرالمومنین (علیه السلام) ثبت شده است. در پایان همین بخش به این مطلب پرداخته می شود. ابن تیمیه در موردی دیگر می آورد:

« کسانی که دو خلیفه را همزمان قبول کردند می گفتند: هر دو خلافت پیامبر است... و اگر گفته می شد خلافت علی با بیعت اهل شوکت ثابت شده است - کما اینکه خلافت خلفای قبلی همینطور بود- در جواب می گفتند که طلحه با اکراه با او بیعت نمود و نیز کسانی که با او بیعت کردند او (علی) را کشتند و اهل شوکت در اطاعت او اتفاق نداشتند و نیز بیعت با او زمانی واجب است که سیره ماقبل خود را ادامه دهد ».[11]

و نیز در بخش دیگری می گوید:

« امور بر او سخت گشت و نصف امت یا کمتر یا بیشتر، با او بیعت نکردند بلکه بسیاری از امت با او جنگیدند و او نیز با آنان جنگید و بسیاری از مردم هم نه با او جنگیدند و نه او را همراهی کردند ».[12]  

این در حالی است که امیرالمومنین (علیه السلام) با معاویه به بیعت مهاجرین و انصار با او احتجاج کرده و یادآور شده است که خلافت ابوبکر و عمر و عثمان نیز با بیعت آنان ثابت شده و مورد قبول معاویه و دیگران واقع شده است. پس بر آنان است که تسلیم او باشند:

« إِنَّهُ بَایَعَنِی اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا اَلشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصَارِ فَإِنِ اِجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ به طعن أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اِتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ وَلاَّهُ اَللَّهُ مَا تَوَلَّی وَ لَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ اَلنَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّی فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ. مردم به همان شیوه که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند با من بیعت کردند، بعد از بیعتی که انجام گرفت، آنکه ساکن مدینه است نباید دیگری را به امامت برگزیند و آنکه در شهر مدینه حضور ندارد سزاوار نیست با برگزیده قوم مخالفت کند. مشورت در امر خلافت حق مهاجرین و انصار است چون آنان اهل حلّ و عقد از امت محمد برای انتخاب پیشوای مسلمانان هستند. پس اگر آنان بر کسی اتفاق نظر داشتند و او را امام خود معرفی کردند، کار آنها مرضیّ رضای خداوند است. اگر کسی به طعنه و تهمتی یا بر اثر بدعتی از فرمان خلیفه منتخب سرپیچید باید او را به اطاعت وادار ‌کنند و اگر نپذیرفت باید با او بجنگند، چون او غیر از راه مؤمنین را دنبال کرده است و خداوند او را به آنچه به آن روی آورده است وا می‌گذارد. ای معاویه به جان خودم قسم اگر به عقل خود بنگری و از هوای نفس دست برداری خواهی فهمید من نسبت به خون عثمان بیزارترین مردم بودم. در این هنگام تو خواهی دانست که من از ریختن خون عثمان بر کنار بودم. مگر اینکه بخواهی جنایتی را به افترا و بهتان به من نسبت دهی تا آن‌را دست آویز خود گردانی و آنچه را که بر تو روشن است بپوشانی ».[13]

روشن است که این شیوه استدلال بر اساس جدال احسن استوار است و نافی منصوص بودن امامت امیرالمومنین (علیه السلام) نیست.

ابن تیمیه برای تشکیک در خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) به نقل های اثبات نشده و مشکوکی تمسک می جوید و از باب مثال می گوید:

« و روایت شده از شافعی و غیره که می گفتند: خلفا سه نفر هستند، أبوبكر و عمر و عثمان ».[14]

و همچنین می گوید:

« بسیاری از بنی امیه در اندلس بودند... می گفتند: (علی) خلیفه نبوده است زیرا خلیفه کسی است که مردم بر سر او اجماع داشته باشند، در حالی که در مورد علی اجماعی نبوده است. و عده ای از آنان در خطبه نماز جمعه معاویه را به عنوان خلیفه چهارم نام می بردند و پس از نام سه خلیفه، نام معاویه را می بردند و علی را ذکر نمی کردند ».[15]

گفتیم که ابن تیمیه در صدد این بوده است که تعداد کسانی که با امیر المومنین (علیه السلام) بیعت کردند را کم جلوه دهد تا اینکه خلافت ایشان را تضعیف کرده باشد اما او ظاهرا کتب تاریخی را نادیده گرفته است. در تاريخ طبري به نقل از محمد بن حنفيه آمده است كه گفت:

« من پس از كشته شدن عثمان در كنار پدرم علي(ع) بودم. آن حضرت به منزل وارد شد و اصحاب رسول الله(صلی الله علیه و آله) اطراف وي اجتماع نمودند و گفتند: اين مرد (عثمان) كشته شد و مردم ناگزير بايد امام و رهبري داشته باشند و ما امروز كسي را سزاوارتر از تو براي اين امر نمي يابيم. نه كسي سابقه تو را دارد و نه كسي از تو به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزديكتر است. علي(علیه السلام) فرمود: اين كار را انجام ندهيد چرا كه من وزير شما باشم بهتر از اين است كه اميرتان باشم. گفتند: نه به خدا سوگند، ما دست بر نخواهيم داشت تا با تو بيعت كنيم. حضرت فرمود: پس (مراسم بيعت) در مسجد باشد چرا كه بيعت من مخفي نيست و جز با رضايت مسلمانان عملي نمي باشد».[16]

همچنین در ادامه، از ابي بشير عابدی نقل شده است:

« من در زمان قتل عثمان در مدينه بودم. مهاجرين و انصار كه طلحه و زبير نيز در بين آنان بودند به نزد علي(ع) آمده گفتند: اي اباالحسن بيا تا با تو بيعت كنيم، حضرت فرمود: من نيازي به حكومت بر شما ندارم و با شما هستم، پس هر كه را برگزينيد او را خواهم پذيرفت؛ بنابراين حاكمي براي خود اختيار كنيد، آنان گفتند به خدا قسم كه غير از تو را بر نخواهيم گزيد ( فقالوا: و الله ما نختار غيرك)».[17]

ابن اثير مورخ معروف، در كتاب الكامل آورده است:

« چون روز بيعت (با علي علیه السلام) كه روز جمعه بود فرا رسيد مردم در مسجد گرد آمدند و علي(علیه السلام) بر منبر بالا رفت و در حالي كه مسجد پر از جمعيت و همه سرا پا گوش بودند فرمود: ايها الناس ـ عن مَلاء و اُذُن ـ انّ هذا امركم ليس لاحد فيه حق الاّ من امرتم و قد افترقنا بالامس علي امر و كنت كارهاً لامركم فابيتم الاّ ان اكون عليكم ...؛ اي مردم! اين امر (حكومت) امر شما است. هيچ كس به جز كسي كه شما او را امير خود گردانيد حق امارت بر شما را ندارد. ما ديروز هنگامي از هم جدا شديم كه من قبول ولايت را ناخوشايند داشتم ولي شما جز به حكومت من رضايت نداديد».[18]

این عبارات به خوبی نشان می دهند که بر خلافت علی (علیه السلام) اجماع وجود داشته و یا اکثر صحابه (انصار و مهاجرین)  خلافت ایشان را قبول داشتند. امیر المومنین (علیه السلام) در خطبه شقشقيه آنگاه كه دلايل پذيرش خلافت را از سوي خود بيان مي كند سه عامل را برمي شمارد كه دو مورد از آنها به خواست و اراده عمومي برمي گردد مي فرمايد:

« سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر نبود حضور آن جمعيت (بسيار) كه (براي بيعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من كه (براي رسيدن به مقاصد الهي و انجام وظيفه خود) ياور دارم و پيماني كه خداوند از علما گرفته است كه در مقابل شكمبارگي ظالم و گرسنگي مظلوم صبر نكنند، بدون شك ريسمان شتر خلافت را بر كوهان آن مي انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم مي پوشيدم و آنگاه درمي يافتيد كه دنياي شما در نظر من از عطسه بز ماده اي كم ارزش تر است».[19]

این جمعیت فراوان به اندازه ای بود که حضرت این چنین فرمودند:

« شما دستم راگشوديد من آن رابستم، شما دستم راكشيديد من جمع كردم،آنگاه شما به من هجوم آورديد همانند هجوم شتران تشنه به آبشخور خويش هنگام خوردن آب تا جايي كه كفش از پاي در آمد و عبا افتاد و افراد ناتوان زير دست و پا ماندند و شادماني مردم از بيعت با من تا آنجا رسيد كه كودكان به وجد آمده و افراد مسن، خرامان براي بيعت به راه افتادند و افراد عليل و دردمند از جا حركت كردند و دختران نوجوان از شوق بدون روبند براي بيعت شتافتند».[20]

مقایسه و تنقیص

ابن تیمیه کوشیده است تا از راه مقایسه میان دوران خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) با خلفای قبل و بعد از ایشان و با مقیاس قرار دادن فتوحات و کشور گشایی ها خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) را کم اهمیت و فاقد دستاورد مهمی برای مسلمانان قلمداد کند. چنانکه گفته است:

« خلفای سه گانه شهرهای مختلف را فتح کردند و دین را در مشرق و مغرب ظاهر کردند در حالی که با آنان هیچ رافضی نبود. حتی بعد از آنها بنی امیه هم با وجود انحراف و دشمنی بسیاری از آنها با علی، بر شهرهای مختلف غلبه کردند. اسلام در زمان آنها عزیزتر بود ... آنان اسلام را در این شهرها برپا داشتند و ظاهر کردند ... علمای غرب درزمینه فتوح کتاب بزرگی نوشته اند و در آن فتوح نبی(صلى الله عليه وسلم) و فتوح خلفای بعد از پیامبر –ابوبکر و عمر و عثمان- را ذکر کردند ولی با وجود محبتی که به علی داشتند هیچ نامی از علی نیاوردند زیرا در زمان او هیچ فتحی صورت نگرفت ».[21]

ابن تیمیه در موارد گوناگون از بروز فتنه و جنگ در دوران خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) سخن به میان آورده و تصریحا یا تلویحا آن را نشانه ضعف و نقصان آن حضرت قلمداد کرده است:

«  از مسلمات است که مسلمین بر خلفای سه گانه اتفاق داشتند و در زمان آنان شمشیر ها بر علیه کفار و بدور از مسلمانان کشیده شده بود اما در زمان علی همه مسلمانان با او بیعت نکردند بلکه در آن مدت فتنه ای به پا خاست و شمشیرها در آن زمان از کفار دور و بر علیه مسلمین کشیده شده بود ... ».[22]

« در زمان خلافتش (علی)، دین اسلام ظهور نیافت بلکه فتنه به وجود آمد و دشمنان آنان –کفار و نصاری و مجوس- بر آنها طمع کردند».[23]

« و در زمان خلافت علی برای مومنین رحمتی که در زمان عمر و عثمان بود وجود نداشت بلکه کشته می شدند و همدیگر را لعن می کردند و بر علیه کفار شمشیری وجود نداشت و بلکه کفار به وضعیت آنان طمع کردند و اموال و شهرها را از آنان گرفتند ».[24]

« و جمعیت زیادی از مسلمین – کسانی که نماز می خواندند و زکات می دادند و روزه می گرفتند و... -  کشته شدند ».[25]

« (در دوران خلافت علی) در امور چیزی جز فشارها زیاد نشد، جانب او ضعیف شده بود و جانب دشمنش قوی و امت متفرق شده بودند ».[26]

« مصالح ولایت عثمان بیشتر از مصالح ولایت امیرالمومنین بود و مفاسد ولایت امیرالمومنین بیشتر از او بود و همچنین در خلافت عثمان خیرات و مصالح فراوانی وجود داشت که فقط خداوند آن را می داند. اموری مانند امارت بعضی از بنی امیه و اعطاء اموال به آنها و... را به عنوان ضعف عثمان می شمارند در حالی که در زمان خلیفه بعدی فسادهایی به وجود آمد که بسیار بزرگتر از آن بوده است و برای خلیفه بعد خیرهایی که در زمان عثمان بود واقع نشد ».[27]

یک سویه نگری ابن تیمیه در نقل این گونه مطالب، انسان را در بی طرفی او نسبت به امیرالمومنین (علیه السلام) به تردید می اندازد و این باور را تقویت می کند که او نسبت به علی (علیه السلام) نگاه سلبی داشته و از هیچ کوششی برای تنقیص و تضعیف شخصیت ایشان دریغ نکرده است.

انصاف در نقل و تحقیق تاریخ اقتضا می کرد که ابن تیمیه به علل و انگیزه های مخالفت هایی که با امیرالمومنین (علیه السلام) شد و منشا بروز فتنه ها و جنگها شد می پرداخت. شگفت آورتر از همه اینکه او چشم خویش را بر فتنه ها و آشوبهایی که در زمان عثمان واقع شده فرو بسته و از عوامل آن - که مورخان یادآور شده اند – سخنی به میان نیاورده است.

تـاريخ نويسان اصيل اسلامي علل سقوط عثمان و انقلاب گروهي از مسلمانان را در آثار خود بيان كـرده انـد، هـر چـند برخي از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو كردن مشروح اين علل خودداري ورزيده اند اما عوامل زير را مي توان زير بناي انقلاب و شورش گروههاي خشمگين مسلمانان دانست: 1ـ تعطيلي حدود الهي 2ـ تقسيم بيت المال در ميان بني اميه 3ـ تاسيس حكومت اموي ونصب افراد غير شايسته به مناصب اسلامي 4ـ تبعيد تعدادي از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم افكار وآمال و برنامه هاي خود مي ديد.

ابن تیمیه با اینکه به صحت حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) که کشندگان عمار را باغی دانسته اعتراف کرده و به خطاکار بودن جنگ کنندگان با علی (علیه السلام) اذعان نموده[28] ولی در جای دیگری در صدد تبرئه معاویه و یاران او برآمده و گفته است:

« اگر طرفداران علی بگویند: اینها کسانی اند که بغاه نامیده شدند زیرا در حدیث صحیح آمده است  نبی(صلى الله عليه وسلم) به عمار یاسر(رضي الله عنه) فرمودند: «تقتلك الفئة الباغية» (تو را گروهی سرکش می کشند) و اینان عمار را کشتند. اینجا اقوالی وجود دارد: گروهی در حدیث عمار اشکال کرده اند، گروهی آن را تاویل برده اند و گفته اند باغی، کسانی اند که به دنبال کشته شدن او بوده اند (مراد یاران علی هستند) و این تاویلی ضعیف است. اما بیشتر سلف و ائمه مانند أبي حنيفة ومالك وأحمد وغيره گفته اند: شرط قتال طایفه سرکش، محقق نشده است ».[29]

جا دارد این سوال را از ابن تیمیه بپرسیم که آیا این کلام شما مخالفت با نص صریح پیامبر – که خود آن را صحیحه میدانید - نیست؟ البته همانطور که قبلا گفته شد این مطلبی که او بیان کرده - که احمد و... شرط باغی بودن را منتفی دانسته اند- صحیح نیست زیرا در کتاب تاريخ الخلفا سيوطى آمده است:

« عبد اللّه بن احمد بن حنبل نقل ميكند كه از پدرم احمد درباره على و معاويه پرسيدم ؟ پدرم گفت : على دشمنان زيادى داشت . دشمنانش هر چه جستجو كردند ، نتوانستند براى او عيبى پيدا كنند ، لذا مردى را كه با او جنگيد ( معاويه ) تعريف كردند و اين حيله‏اى بود كه به راه انداختند ».[30]

در حدیث معتبر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده که از قتال امیرالمومنین (علیه السلام) با سه گروه ناکثین، قاسطین و مارقین خبر داده اند که خود گواهی روشن بر حقانیت آن حضرت و انحراف سه گروه مزبور است. البته ابن تیمیه این حدیث را موضوع دانسته و گفته است:

« این حدیث در هیچ یک از کتب معروف علمای حدیث وجود ندارد و هیچ سند صحیحی ندارد ... جنگ علی (رضی الله عنه) در روز جمل و صفین با امر نبی (صلى الله علیه وسلم) نبود بلکه رای خود او بود».[31]

این در حالی است که این روایت را تعداد زیادی از صحابی و حافظان حدیث نقل کرده اند.

از صحابه:1 ـ أبو أيّوب انصاري 2ـ أميرالمؤمنين 3ـ عبدالله بن مسعود 4 ـ أبو سعيد خدري5  ـ عمّار ياسر و... .

 از حفّاظ:1 ـ طبري2 ـ بزّار3 ـ أبو يعلى4 ـ ابن مردويه5 ـ أبوالقاسم طبراني6 ـ حاكم نيشابوري7 ـ خطيب بغدادي8 ـ ابن عساكر 9ـ ابن اثير 10 ـ سيوطي11 ـ ابن كثير12 ـ طبري13 ـ أبو بكر هيثمي14 ـ ومتقي هندي و... .[32]

ابن حجر هیثمی در ادامه حدیث می گوید:

« أحد إسنادي البزار رجاله رجال الصحيح غير الربيع بن سعيد، ووثقه ابن حبان. رجال یکی از اسانید بزار بجز ربیع بن سعید از رجال صحیح است و او را نیز ابن حبان توثیق نموده است ».[33]

 

البته این شگرد ابن تیمیه است که هر چیزی را که قبول ندارد بدون ذکر دلیل رد می کند. در اینجا به ذکر چند روایت اکتفا می کنیم:

« حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ أَحْمَدُ بْنُ يَعْقُوبَ الثَّقَفِى، ثنا الْحَسَنُ بْنُ عَلِى بْنِ شَبِيبٍ الْمَعْمَرِى، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَيْدٍ، ثنا سَلَمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنِى أَبُو زَيْدٍ الأَحْوَلُ، عَنْ عِقَابِ بْنِ ثَعْلَبَةَ، حَدَّثَنِى أَبُو أَيُّوبَ الأَنْصَارِى فِى خِلافَةِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِى اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: " أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَلِى بْنَ أَبِى طَالِبٍ بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ، وَالْقَاسِطِينَ، وَالْمَارِقِينَ . ابوايوب انصارى در دوران خلافت عمر نقل كرد كه: رسول خدا به على دستور داد تا با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد».[34]

و نیز ابن کثیر دمشقی در البدایه والنهایه و ابن اثیر در اسد الغابه و ... می‌نویسند :

« عن أبی سعید الخدری ، قال : أمرنا رسول الله صلى الله علیه وآله بقتال الناکثین ، والقاسطین ، و المارقین ! فقلنا : یا رسول الله ! أمرتنا بقتال هؤلاء ! فمع من ؟ فقال : مع علی بن أبی طالب ، معه یقتل عمار بن یاسر .از ابو سعید خدرى روایت شده که گفت : رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، ما را به نبرد با ناکثان و قاسطان و مارقان ، فرمان داد . عرض کردیم : یا رسول الله ! شما که مى‏فرمایید با این گروه نبرد کنیم ، اینان با چه کسى مى‏جنگند ؟ فرمود : با على بن ابیطالب علیه السّلام . و عمار هم با حمایتى که از على علیه السّلام مى‏کند ، به شهادت مى‏رسد ».[35]

البته روایات دیگری نیز وجود دارد که دلالت بر مشروعیت جنگهای حضرت دارد به عنوان مثال:

« كنا مع رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فانقطعت نعله فتخلف علي يخصفها فمشى قليلا ثم قال إن منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله فاستشرف لها القوم وفيهم أبو بكر وعمر رضي الله عنهما قال أبو بكر أنا هو ؟ قال لا قال عمر أنا هو ؟ قال لا ، ولكن خاصف النعل يعني علياً فأتيناه فبشرناه فلم يرفع به رأسه كأنه قد كان سمعه من رسول الله (صلى الله عليه وسلم)»[36]

این روایت را حاكم و ابن حبان و أبو يعلى در مسندش  صحیح دانسته اند و ذهبي در تلخيص المستدرك گفته : ( على شرط البخاري ومسلم) صحيح است. [37]  ألباني نیز پس از تایید اقوال مختلف در صحت این روایت گفته است: « فالحديث صحيح لا ريب فيه».[38]

ادعای پشیمانی

ابن تیمیه در بخشهایی از کتاب منهاج خود برای اثبات ادعای خود مبنی بر صحیح نبودن جنگهای امیرالمومنین (علیه السلام) ادعا می کند که حضرت،  بعدها از عملکرد خود پشیمان شده واظهار ندامت کرده است لذا می گوید:

« علي بن أبي طالب (رضي الله عنه) از جنگهایی که انجام داد پشیمان گشت ... در شبهای صفین می گفت: خوشا به حال عبدالله بن عمر و سعد بن مالک که اگر عمل نیک انجام دادند اجری عظیم برده اند و اگر خطا کرده اند اشتباهی کوچک بوده است ».[39]

بر اساس روایات و گزارشهای تاریخی، این مسببین جنگها بودند که از عملکرد خود پشیمان بودند. عایشه از سفر خويش به بصره که به وقوع جنگ جمل انجاميد بسيار اظهار ندامت و پشيمانی می کرد و هرگاه به ياد آن واقعه می افتاد به حدی گريه می کرد که چادر و روسری اش خيس اشک می شد. زبير نیز وقتی حضرت علی (علیه السلام)، حديث رسول اکرم(صلی الله عليه وسلم) را برايش بيان می کند -که مگر به ياد نداری رسول الله (صلی الله عليه وسلم) در مورد جنگ تو با من پيشگويي کرده و فرمود: ای زبير تو بر موضع اشتباه خواهی بود- از او جدا شده و از حضورش در آن نبرد کاملاً پشيمان و ناراحت می شود.[40]

ابن عبدالبر عالم بزرگ اهل سنت در کتاب الاستیعاب می گوید:

« وصح عن عبد الله بن عمر رضى الله عنهما من وجوه أنه قال ما آسى على شیء کما آسى أنی لم أقاتل الفئة الباغیة مع علی رضى الله عنه. صحیح است از عبدالله بن عمر که گفت: من بر چیزى مانند اینکه با على بن ابیطالب با گروه معاویه(فئه باغیه) جنگ نکردم تاسف نخوردم ».[41]

مسروق که از تابعین و از معروف‌ترین شاگردان عائشه بوده است، نیز از عدم شرکت در این جنگ‌ها پشیمان بوده است. ابن عبر البر می‌نویسد:

« وقال الشعبى ما مات مسروق حتى تاب إلى الله عن تخلفه عن القتال مع على. شعبى گفت: مسروق از دنیا نرفت مگر اینکه از نجنگیدن به همراه امیرالمؤمنین على علیه السلام، توبه کرد».[42]

سخنان توهین آمیز

ابن تیمیه در سخنانی توهین آمیز مدعی شده است که امیرالمومنین (علیه السلام) برای دنیایش جنگیده است نه برای دینش و تنها ثمره این جنگها این است که بسیاری از مسلمین را در این راه کشته است:

« براستی که علی به خاطر خلافت جنگید و افراد زیادی به سبب آن کشته شدند و در ولایتش نه قتال با کفار بود، و نه فتح بلاد آنان، و نه مسلمین در خیر بودند ».[43]

او در جای دیگر با نهایت جسارت، جنگهای امیر المومنین (علیه السلام) را از روی هوی و قدرت طلبی ایشان می داند و هیچ یک از آن جنگها را برای رضای خدا نمی داند:

« و علی جنگید تا او را اطاعت نمایند و در جانها و اموال تصرف نماید. پس چگونه می توان آنرا قتال در راه دین نامید؟ ».[44]

سپس در کمال بی شرمی، امیرالمومنین (علیه السلام) را با فرعون مقايسه  نموده و ايشان را مصداق آیه « تِلْكَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الاْرْضِ وَلاَ فَسَاداً والعَاقِبَةُ للمُتَّقِينَ»[45] می داند و می گوید:

« فمن أراد العلوّ في الارض و الفساد لم يكن من أهل السعادة في الاخرة. پس هر کسی که علو در زمین و فساد را اراده کند از اهل سعادت در آخرت نیست ».[46]

اما همگان یقین دارند که این سخنان با گفتار و رفتار و شخصیت والای امیرالمومنین (علیه السلام) سازگار نیست. بعد از قتل عثمان هنگامی که بزرگان اصحاب و یاران رسول الله (صلی الله علیه و آله) ازحضرت درخواست پذیرش خلافت و امامت را کردند ، حضرت فرمودند :

« دعونی والتمسوا غیری ... ولعلّی أسمعکم و أطوعکم لمن ولّیتُمُوهُ أمرکم ،واَنا لکم وزیراً خیرً لکم منی اَمیراً. مرا به حال خود واگذارید ، از کسی غیر از من بخواهید که خلافت و ولایت را تصدی کند ... امید داشته باشید که من گوش به فرمانتر و مطیع تر از شما باشم برای کسی که امر خود را به او سپرده اید ، و من برای شما وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر شما باشم».[47]

و پس از پذیرش خلافت فرمودند:

« والله ما کانت لی فی الخلافة رغبة ولا فی الولایة إربة. قسم به خدا مرا در این خلافت رغبتی نبوده و در این فرمانروایی چشم داشت و توقعی ندارم ».[48]

و در جای دیگر فرمودند:

« سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر نبود حضور آن جمعيت (بسيار) كه (براي بيعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من كه (براي رسيدن به مقاصد الهي و انجام وظيفه خود) ياوردارم و پيماني كه خداوند از علما گرفته است كه در مقابل شكمبارگي ظالم و گرسنگي مظلوم صبر نكنند، بدون شك ريسمان شتر خلافت را بر كوهان آن مي انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم مي پوشيدم و آنگاه درمي يافتيد كه دنياي شما در نظر من از عطسه بز ماده اي كم ارزش تر است».[49]

آیا این کلمات، با اظهارات ابن تیمیه مبنی بر شیفتگی قدرت در علی (علیه السلام) همخوانی دارد. حضرت در خطبه دیگری در کیفیت بیعت با ایشان می فرمایند:

« بسطتم يدي فكففتها ومددتموها فقبضتها ثم تداككتم عليّ تداك الإبل الهيم علي حياضها يوم ورودها. دستم را گشوديد و من آن را بستم ، دستم را كشيديد و من آن را نگه داشتم ، سپس بر من هجوم آورديد آن سان كه شتران تشنه در هنگام آب خوردن به آبگيرها هجوم آورند».[50]

سخنان توهین آمیز و ناروای ابن تیمیه درباره امیرالمومنین (علیه السلام) سبب آن شده که برخی از عالمان اهل سنت او را منافق بشمارند. ابن حجر عسقلانی گفته است:

« برخي به ابن تيميّه نسبت نفاق مي دهند; زيرا مي گفت: « علي عليه السلام در هفده مورد اشتباه کرده و به هر سمتي که رو مي کرده است، خوار و زبون مي گشته و او بارها خواست که به خلافت برسد; امّا نتوانست. او براي رياست و سلطنت مي جنگيد، نه براي ديانت، او دوستدار رياست بود. ابوبکر در بزرگسالي اسلام آورد و مي فهميد که چه مي گويد، اما علي در خردسالي مسلمان شد و اسلام کودک پذيرفته نيست. او در جريان خواستگاري دختر ابوجهل سخني گفته که تا هنگام مرگ آن را فراموش نکرده بود. ابن تيميّه با اين سخنان به علي عليه السلام جسارت نموده است; به همين جهت علما او را منافق دانسته اند; زيرا رسول خدا صلي اللّه عليه وآله درباره علي عليه السلام فرمود: «لا يبغضک إلاّ منافق» جز منافق کسي بغض و دشمني تو را به دل ندارد». [51]

مقایسه بین خلفا

ابن تیمیه در مقابله با شیعه در صدد اثبات افضلیت خلفای دیگر بر علی(علیه السلام) است و خلفای دیگر را از لحاظ علم و تدبیر و... بالاتر از امیرالمومنین (علیه السلام) می داند. به موارد زیر توجه کنید:

« براستی که علی برای ولایت جنگید. برای نیل به این هدف جمعیت بسیار عظیمی کشته شدند و در زمان خلافتش نه قتال با کفار صورت گرفت و نه شهرهای آنان فتح شدند و نه مسلمانان در خیر فراوان بودند... ».[52]

« به تواتر از امیرالمومنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه و... رسیده است که بهترین این امت بعد از پیامبر، ابوبکر و سپس عمر و سپس عثمان را سوم می شمردند و علی را چهارم ذکر می کردند ».[53]

«علمای اهل سنت می گویند: عالمترین مردم بعد از نبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر و سپس عمر بودند و عده ای بر اعلم بودن ابوبکر در بین تمام صحابه، ادعای اجماع کرده اند ».[54]

گویا ابن تیمیه روایاتی مانند حدیث ثقلین – که اهل بیت را عدل قرآن قرار داده است- و حدیث انا مدینه العلم و علی بابها و ... را ملاحظه نکرده است؛ در حالی که بسیاری از محققان اهل سنت با استناد به همین احادیث بر اعلمیت امیرالمومنین (علیه السلام) اذعان دارند. همچنین او درباره علم علی(علیه السلام) می گوید:

« علی بعضی از سنت را از ابوبکر یاد گرفت ولی ابوبکر از علی چیزی نیاموخته است و آنچه این مطلب را روشن می کند این است که علمای کوفه که با عمر و علی همراه بودند – مانند علقمه و اسود و شریح و ...- قول عمر را بر قول علی ترجیح می دادند و این مطلب برای اهل مدینه و مکه و بصره مشهورتر می باشد و علم و فقه علی اگر در کوفه ظاهر شد به خاطر مقام خلافتش در آنجا بود، و در بین تمام شیعیانی که با علی بودند کسی او را نه در فقه و نه در علم و نه در دین، بر ابوبکر و عمر مقدم نمی کرد بلکه تمام شیعیانی که به همراه او جنگیدند با دیگر مسلمین بر تقدیم ابوبکر و عمر اتفاق داشتند مگر کسانی که با تعداد کم و حقارت و پستی او را انکار و مذمت می کردند ».[55]

« شکی نیست که ابوبکر بیش از علی و هر شخص دیگری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملازم بود و ابوبکر و عمر خیلی بیشتر از علی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه بودند ».[56]

« در مسائلی که در آن عمر و علی اختلاف داشتند، غالبا قول عمر ارجح بود ».[57]

« عده ای نقل کرده اند که ابوبکر ازعلی عالم تر بود ... پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مشاوره با اهل فقه، ابوبکر و عمر را مقدم می کرد ».[58]

ابن تیمیه در دشمنی با علی (علیه السلام) از هیچ کاری فروگذار نمی کند و حتی کار را به جایی رسانده که به دروغ از قول خود حضرت بر مدعای خود دلیل می آورد و مدعی است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرموده اند:

« (علی) گفت: اگر کسی مرا افضل از ابوبکر و عمر می دانست او را به خاطر افترا شلاق می زدم ».[59]

در هیچ کتابی این مطلب نیامده است که امیرالمومنین (علیه السلام) کسی از صحابه را به خاطر تفضیل بر شیخیین شلاق زده باشد. این در حالی است که شواهد تاریخی بسیاری از صحابه وجود دارد که عده ای از صحابه قائل به تفضیل علی (علیه السلام) بر شیخین بودند. به عنوان مثال به شواهد ذيل دقت نمایید:

ترمذي با اسناد خود از عايشه روايت كرده است :

« عن جميع بن عمير قال: دخلت مع عمّتي على عائشة فسألت: أيّ الناس كان أحبّ إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم؟ قالت: فاطمة، فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها.... جميع بن عمير مي‌گويد : همراه عمه‌ام ، عايشه را ملاقات نمودم و از او سئوال كردم : محبوب ترين اشخاص در نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم چه كسي است ؟ عايشه در پاسخ گفت : محبوب ترين زنها در نزد او فاطمه [سلام الله عليها] و از مردان شوهرش [حضرت] علي [عليه السلام] ».[60] 

 ذهبي مي گويد :

« ليس تفضيل علي برفض ولا هو ببدعة ، بل قد ذهب إليه خلق من الصحابة والتابعين. افضل دانستن علي (عليه السلام) نه رفض است و نه بدعت ، بلكه گروهي از صحابه و تابعين بر اين عقيده هستند».[61]

 ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب نقل كرده‏ :

« وروي عن سلمان ، وأبي ذر ، والمقداد ، وخباب ، وجابر ، وأبي سعيد الخدري ، وزيد بن أرقم : أنّ علي بن أبي طالب - رضي الله عنه - أوّل من أسلم ، وفضله هؤلاء على غيره. از سلمان و ابوذر و مقداد و خباب و جابر و ابو سعيد خدري و زيد بن ارقم روايت شده است كه : علي ابن ابي طالب (عليه السلام) اولين كسي بود كه اسلام آورد . و آن گروه (صحابه اي كه اسمشان در بالا آمد) او را از ديگران افضل و برتر مي دانستند ».[62]

 ابن حزم در كتاب الفصل في الملل والنحل مي گويد :

« اختلف المسلمون في من هو أفضل الناس بعد الأنبياء ، فذهب بعض أهل السنة وبعض المعتزلة وبعض المرجئة وجميع الشيعة : إلى أن أفضل الأمة بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم : علي بن أبي طالب - رضي الله عنه - . وقد روينا هذا القول نصا عن بعض الصحابة - رضي الله عنهم - وعن جماعة من التابعين والفقهاء. در اين كه بعد از انبياء بهترين مردم چه كسي است بين مسلمين اختلاف نظر وجود دارد ، بعضي از معتزله و بعضي از مرجئه و تمامي شيعيان بر اين اعتقادند كه افضل امّت بعد از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلم، علي ( عليه السلام ) مي باشد . و ما اين روايت را به عنوان نصّ از بعضي صحابه و گروهي از تابعين و فقها نقل نموديم ».[63]

ابن جوزى در مناقب أحمد از قول پسر أحمد بن حنبل اين چنين نقل كرده:

« عبد الله بن أحمد بن حنبل يقول : حدثت أبي بحديث سفينه فقلت . . ما تقول في التفضيل ؟ قال : في الخلافة أبو بكر وعمر وعثمان ، فقلت : فعليّ؟ قال:  عليّ من أهل بيت لا يقاس بهم أحد. عبدالله فرزند احمد بن حنبل مي‌گويد : براي پدرم حديث « سفينه » را نقل كردم و از او سئوال كردم : نظرت راجع به فضيلت اصحاب بعد از پيامبر چيست ؟ او گفت : در رابطه با خلافت در مرحله اول ، فضيلت با ابوبكر و بعد از او با عمر و بعد با عثمان است ؛ گفتم : پس [حضرت ] علي [ عليه السلام ] چه مي‌شود ؟ گفت : علي [ عليه السلام ] كه از اهل بيت محسوب شده و هيچ كس را تاب مقايسه با آنها (اهل بيت عليهم السلام) نيست ».[64]

در ضمن خود ابوبکر نیز اعتراف به افضل نبودن خود کرده است. محدثان اهل سنت از قول ابوبكر نقل كرده اند كه گفته است:

« ولّيتكم وَ لَستُ بخيركم . رهبري شما را پذيرفتم در حالي كه  بهترين شما نبودم ».[65]

او در روايت ديگري گفته است :

« أقيلوني ولست بخيركم. من را رها كنيد (به سراغ شخص بهتر از من برويد) كه من بهترين افراد، بين شما نيستم ».[66]

امیرالمومنین (علیه السلام) نیز در کلامی به افضل بودن خود تصریح کرده اند. ابن ابي الحديد معتزلي نقل مي كند:

« و قال عثمان لعلي عليه السلام إنّك إن تربّصت بى فقد تربّصت بمن هو خير منّي ومنك، قال: ومن هو خير منّي؟ قال: أبو بكر وعمر. فقال: كذبت ، أنا خير منك ومنهما ، عبدت اللّه قبلكم  وعبدته بعدكم. عثمان به علي (عليه السلام) عرض نمود : اگر تو انتظار مرا مي كشيدي من نيز انتظار كسي بهتر از تو را مي كشيدم ؟ حضرت فرمود : و چه كسي بهتر از من ؟ عثمان گفت : ابوبكر و عمر . حضرت فرمود : دروغ گفتي ، من از تو و از آن دو نفر (ابوبكر و عمر) بهترم چرا كه من خدا را قبل و بعد از شماها عبادت نموده‌ام ».[67]

در پایان با روایتی از پیامبر(صلی الله علیه وآله) بحث را خاتمه می دهیم:

« من ناصب علياً الخلافة فهو كافر. هر کس در امر خلافت مقابل علی بایستد کافر است ».[68]

البته ابن تیمیه طبق مبنا و مرامی که دارد آن را رد کرده است و گفته است:

« این احادیث علی را مذمت می کند و موجب می شود که او دروغگوی به خدا و رسولش باشد زیرا از صحت این احادیث، کفر کل صحابه لازم می آید ».[69]

نتیجه:

سخنان ابن تیمیه درباره خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) هماهنگ نیست. در برخی عبارات آن حضرت را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته است ولی در عباراتی دیگر مشروعیت خلافت امام (علیه السلام) را مورد تشکیک و تردید و حتی مورد طعن و قدح قرار داده است. سخنان و قضاوتهای غرض آلود و عداوت آمیز ابن تیمیه در این باره سبب آن شده است که عده ای از عالمان اهل سنت، وی را به نفاق متهم کنند.

الحمدلله رب العالمین

 

 

 

كتابنامه:

  1. الاستيعاب في معرفة الأصحاب ، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (متوفى: 463هـ) تحقیق: علي محمد البجاوي ، دار الجيل، بيروت، چاپ: اول، 1412 هـ
  2. أسد الغابة في معرفة الصحابة ، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (متوفى: 630هـ) تحقیق: علي محمد معوض - عادل أحمد عبد الموجود ، دار الكتب العلمية چاپ اول 1415هـ
  3. الإمامة والسياسه، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة الدينوري م 276هـ، تحقيق: خليل المنصور ، بيروت ،دار الكتب العلمية، 1418هـ
  4. البداية والنهاية، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي البصري الدمشقي (متوفى: 774هـ) تحقیق: علي شيري ، دار إحياء التراث العربي چاپ اول
  5. تاريخ بغداد، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت بن أحمد بن مهدي الخطيب البغدادي (متوفى: 463هـ) تحقیق: الدكتور بشار عواد معروف، دار الغرب الإسلامي – بيروت چاپ اول، 1422هـ
  6. تاريخ مدینه دمشق، أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله معروف بابن عساكر (متوفى: 571هـ)، تحقیق: عمرو بن غرامة العمروي ، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع ، 1415 هـ
  7. تاريخ الخلفاء، ، عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (متوفى: 911هـ) تحقیق: حمدي الدمرداش ، مكتبة نزار مصطفى الباز، چاپ اول، 1425هـ
  8. تاريخ الطبري (تاريخ الأمم والملوك) ، محمد بن جرير الطبري أبو جعفر ، دار الكتب العلمية – بيروت ،چاپ اول ، 140 ه
  9. جواهر المطالب في مناقب الإمام علي (ع) ال،شمس الدين ابي البركات محمد بن احمد الدمشقي الباعوني الشافعي تحقیق : العلامة الخبير الشيخ محمد باقر المحمودي ، مجمع إحياء الثقافة الاسلامية چاپ اول 1415 ه. ق
  10. الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (متوفى: 852هـ) تحقیق: مراقبة / محمد عبد المعيد ضان ، مجلس دائرة المعارف العثمانية - صيدر اباد/ هند ، چاپ دوم، 1392هـ
  11. سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها ، أبو عبد الرحمن محمد ناصر الدين، بن الحاج نوح بن نجاتي بن آدم، الأشقودري الألباني (متوفى: 1420هـ) مكتبة المعارف للنشر والتوزيع، رياض (لمكتبة المعارف) چاپ اول، 1415 هـ
  12. شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عزالدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، لبنان ، 1418هـ
  13. طبقات الحنابلة ، أبو الحسين ابن أبي يعلى، محمد بن محمد (متوفى: 526هـ) تحقیق: محمد حامد الفقي ،دار المعرفة ، بيروت
  14. الكامل في التاريخ ، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (متوفى: 630 هـ) تحقيق: عمر عبد السلام تدمري ، دار الكتاب العربي، بيروت ، لبنان چاپ اول، 1417هـ
  15. كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدين علي بن حسام الدين ابن قاضي خان القادري الشاذلي الهندي البرهانفوري ثم المدني فالمكي الشهير بالمتقي الهندي (متوفى: 975 هـ) تحقیق: بكري حياني - صفوة السقا ، مؤسسة الرسالة ، چاپ پنجم، 1401هـ
  16. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، أبو الحسن نورالدين علي بن أبي بكر بن سليمان الهيثمي (متوفى: 807 هـ) تحقیق: حسام الدين القدسي ، مكتبة القدسي، القاهرة ، 1414 هـ
  17. مجموع الفتاوى ، تقي الدين أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني (متوفى: 728هـ) تحقیق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم ، مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف، مدينة منوره، المملكة العربية السعودية ، 1416هـ
  18. المستدرك على الصحيحين ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري ، تعليقات: الذهبي ،تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، دار الكتب العلمية ، بيروت چاپ اول ، 1411 هـ
  19. المناقب ، الموفق بن أحمد البكري المكي الحنفي الخوارزمي تحقيق : الشيخ مالك المحمودي، مؤسسة سيد الشهداء ( ع )
  20. منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، تقي الدين أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبي القاسم بن محمد ابن تيمية الحراني الحنبلي الدمشقي (متوفى: 728هـ) تحقیق: محمد رشاد سالم ، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية چاپ اول ، 1406 هـ
  21. وقعة صفین، ابن مزاحم المنقری
 

[1] - منهاج السنه ج 2 ص 62

[2] - طبقات الحنابله ج 1 ص 45

[3] -  منهاج السنه ج 7 ص 453

[4] - مجموع الفتاوی ج 3 ص 152

[5] - مجموع الفتاوى ج 4 ص 479

[6] - منهاج السنه ج 6 ص 18

[7] - منهاج السنه ج 7 ص 453

[8] - منهاج السنّة ج 1 ص 537 ـ 539

[9] - منهاج السنّة ج 8 ص 234

[10] - منهاج السنّة ج 2 ص 89

[11] - منهاج السنّة ج 4 ص 465

[12] - منهاج السنة ج 4 ص 105

[13] - الف) وقعة صفین- ابن مزاحم المنقری ص ۲۹ ب) الامامة والسیاسة  ج ۱  ص 80   ج) المناقب ص 178 د) جواهر المطالب  ج ۱ – ص 461  ر) تاریخ مدینة دمشق ج ۵۹  ص ۱۲۸  ز) شرح نهج البلاغة  ابن أبی الحدید ج ۳  ص 76  و ج 13 ص 36

[14] - منهاج السنة ج 4 ص 404

[15] - منهاج السنّة ج 4 ص 401 ـ 402

[16] - تاريخ طبري ، ج2 ، ص 696

[17] - همان

[18] -  الكامل ابن اثير ، ج 2 ص 700

[19] - شرح نهج البلاغه  ابن ابي الحديد  ج 1 ص 194

[20] - همان ج 2 ص 166

[21] - منهاج السنّة ج 6 ص 419 ـ 420

[22] - منهاج السنّة ج 4 ص 161

[23] - منهاج السنّة ج 4 ص 117

[24] - منهاج السنّة ج 4 ص458

[25]- منهاج السنّة ج 6 ص 356

[26]- منهاج السنّة ج 7 ص 452

[27] - منهاج السنة ، ج6 ص156، 157

[28] - مجموع الفتاوی ج 4 ص 437

[29] - منهاج السنه ج4 ص390

[30]- تاريخ الخلفا، سيوطى، ص  152

[31]- منهاج السنّة ، ج4 ، ص 495

[32] - تاریخ بغداد  ج 15 ص 243 و المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 150 و اسدالغابه ج 4 ص 102 و کنزالعمال ج 13 ص 110 و مجمع الزوائد ج 5 ص 186 و ج 6 ص 235 و ج 7 ص 238 و...

[33] - مجمع الزوائد ج 7 ص 238

[34] - المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 150

[35] - أسد الغابة ، ج4 ،ص 102 و البدایة والنهایة ، ج7 ،‌ ص 339 و المناقب ، خوارزمی، ص 167 و تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج42 ، ص471

[36] - المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 132

[37] - المستدرک علی الصحیحین ج 2 ص 149

[38] - سلسله الاحایث الصحيحه ج 5 ص 640  رقم : 2487

[39] - منهاج السنّة ج 6  ص  209و ج 8 صص 145 و 526

[40] - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص 163

[41]- الإستیعاب فی معرفة الأصحاب ، ج 1 ص 77

[42] - الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص 1117

[43] - منهاج السنّة ج 6 ص 191

[44]- منهاج السنّة ج 8 ص 329

[45]- قصص آیه 83

[46] - منهاج السنّة ج 4 ص 500

[47] - شرح نهج البلاغة خطبه 92

[48] - شرح نهج البلاغه خطبه‏ 198

[49] - شرح نهج البلاغه خطبه 220

[50] - شرح نهج البلاغة خطبه 220

[51] - الدرر الکامنة ج 1 ص 181

[52] - منهاج السنة ج 6 ص 191

[53] - مجموع الفتاوی ج 3 ص 153

[54] - منهاج السنة ج 7 ص 500

[55] - منهاج السنة ج 7ص 510

[56] - منهاج السنة  ج7 ص 524

[57]- منهاج السنة ج 7 ص  525

[58] - منهاج السنة ج 7 ص  502

[59] - منهاج السنة ج 7 ص 511

[60] - سنن الترمذي، ج 6 ص 184 ح 3874 و المستدرك حاكم نيشابوري ، ج 3، ص 171 ح 4744  الاستيعاب ، ابن عبد البر، ج 4، ص 1897.

[61] - سير أعلام النبلاء ، ج 1 ص 76 و ج 12 ص 419

[62] - الإستيعاب في معرفة الأصحاب ، ج 3  ص 1090 

[63] - الفصل في الملل والنحل ، ج 4 ، ص 90

[64] -  مناقب الامام أحمد لابن الجوزي ص 163 و التبصرة ـ ابن الجوزى ج 1 ص 407

[65] - تأويل مختلف الحديث  ص 182 و تاريخ مدينة دمشق ، ج30 ، ص  304  ، تفسير قرطبي ، ج 3 ، ص 262 و غريب الحديث ، ج2 ، ص 35  العقد الفريد ، ج 4 ص 150 و السقيفة البداية والنهاية  ابن كثير، ج 5 ، ص 269 و...

[66] - سيرة ابن هشام ، ج 2، ص 661  و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ، ج1 ص 160 و تفسير قرطبي ، ج 1 ص 272 و شرح السير الكبير شيباني ، ج 1 ص 27 و الإمامة والسياسة ، ج1 ص 17 و كنز العمال ، ج 5 ، ص 631 ح 14112 و ...

[67] - شرح نهج البلاغه معتزلي ، ج 20 ،ص 25

[68] - ابن مغازلي در المناقب ص 91 و ينابيع المودة ج 2 ص 76 او گفته است: دیلمی نيز آن را نقل کرده است.

[69] - منهاج السنه ج 7 ص 405

 

 
نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن