ابن‌‌تيميه ادعا می­کند که خداوند با کلمات و صدا سخن می­گوید. هر زمان که بخواهد سخن می­گوید و هر زمان که بخواهد، سکوت می­کند.
منبع :  ترجمه اختصاصی سایت الوهابیه از elwahabiya.com
پرسش

آیا خداوند با کلمات و صدا سخن می­گوید؟

از جمله دروغ­هایی که ابن‌‌تيميه به ائمه حدیث و اهل سنت و جماعت نسبت می­دهد، اين است که به نقل از آنها می­گوید: «خداوند با صدایی صحبت می­کند که نوع آن صدا قدیم است؛ یعنی در ذات خدا به صورت مستمر ایجاد می­شود!» او در کتاب «رسالة في صفة الکلام» می­گوید: «در این صورت، کلام خداوند قدیم است؛ با این‌که با مشیت و قدرت خود سخن می­گوید. حتی اگر گفته شود خداوند با صدا، ندا می­دهد و سخن می­گوید، قدیم بودن صوت مشخصی لازم نمی­آید. زمانی که با مشیت و قدرت خود از طریق تورات، قرآن و انجیل سخن می­گوید، سخن گفتن با «باء» قبل از «سین» نیز ناممکن نيست. هر اندازه هم که نوع «باء» و «سین» قدیم باشد، اقتضا نمی­کند که باء و سین بعینه قدیم باشد؛ زیرا میان نوع و عین تفاوت وجود دارد».

ابن‌‌تيميه در جایی دیگر می­گوید: «شیخ امام ابوالحسن محمد بن عبدالملک الکرخی الشافعی» در کتاب خود با عنوان «الفصول في الأصول» نوشته است: از امام ابومنصور محمد بن احمد، از امام ابوبکر عبدالله بن احمد، از شیخ ابوحامد الإسفراینی شنیدم که می­گوید: دیدگاه من، دیدگاه شافعی و فقهای بلاد است که قرآن کلام خداست و مخلوق نیست. هر کس که بگوید قرآن مخلوق است، کافر می­باشد. جبرئیل قرآن را از خداوند شنید؛ پیامبر از جبرئیل و صحابه از رسول خدا(صلّی الله علیه وسلّم) شنیدند. قرآنی که ما با زبان­های خود می­خوانیم، به صورت نوشتاری درآمده (بین‌‌‌الدفتین) و در سینه­های ما قرار دارد؛ چه به صورت شنیداری، چه با حفظ، چه با قرائت، چه با کتابت. تمام حروف قرآن مانند یاء و تاء کلام خداست و مخلوق نيست. هر کس که معتقد به مخلوق بودن باشد، کافر است و مشمول لعنت خدا، ملائکه و تمام مردم می­باشد.

او در «المنهاج» می­گوید: هفتمین مورد قول کسی است که می­گوید: خداوند دائما متکلم است. هر گاه بخواهد سخنی بگوید، با صدایی قابل شنیدن سخن می­گوید. نوع کلام او نیز قدیم است؛ هرچند که خود صوت بعینه قدیم نباشد. این مطلب از ائمه حدیث و سنت نقل شده است. البته باید دانست که تمام اهل سنت و جماعت اهل حدیث هستند.

او در کتاب «فتاوی»اش آورده است: دانسته شد که قدیم بودن کلام، نزد خداوند، به این معناست که او همیشه و هرگاه بخواهد، سخن می­گوید و هرگاه بخواهد، سکوت می‌‌کند. صفت توانایی بر سخن گفتن در خداوند تجدید نمی­شود. این صفت از صفات کمالیه به شمار می­رود (همواره از این قدرت برخوردار است)؛ همان‌‌طور که صفت توانایی بر مغفرت و بخشش، پيوسته در او وجود دارد و تجدید نمی­شود. کمال اگر در سخن گفتن باشد، سخن می­گوید و اگر در سکوت باشد، سکوت می­کند.

همچنین در این کتاب می­گوید: در صحیح آمده است: هرگاه خداوند با وحی سخن بگوید، اهل آسمان آن را می­شنوند؛ همانند صدایی که از کشیده شدن زنجیر روی سنگ صاف و نرم تولید می­شود». بنابراین، این عبارت که «هرگاه خداوند با وحی سخن بگوید، شنیده می‌‌‌شود، بدین معناست که خداوند زمانی که سخن می­گوید، شنیده می­شود. به موجب این کلام، ازلی بودن کلام منتفی می­گردد. مانند کشیده شدن زنجیر بر سنگ نرم و صاف که امری تدریجی است و بدیهی است که چیز مسبوق به غیر، ازلی نیست.

در جایی دیگر می­گوید: عموم مسلمانان می­گویند: قرآن عربی کلام خداست و خداوند با حروف، صدا آیات آن را قرائت کرده است؛ لذا می­گویند: حروف و صداها یا حروف به تنهایی قدیم بعینه هستند. حروف «باء»، «سین» و «میم» هنگامی که پشت سر هم می­آیند، خود آنها بعینه ازلی می­باشند، همواره بوده و هستند؛ همان‌‌طور که در جای دیگری از قرآن، این حروف دامنه سخن را گسترده و اقوال مردم را نقل می­کند.

وی در «مجموعه تفسیر» می­گوید: سخن کسانی که می­گویند: محدَث نیازمند ایجاد شدن و امثال آن است، مستلزم وجود تسلسل در آثار خداوند است؛ مانند این‌که او متکلم باشد و سخن بگوید، درحالی که کلامی را بعد از کلام دیگر می­آورد؛ در‌‌حالی‌که کلمات خداوند نهایت ندارد و خداوند هر گاه که بخواهد، متکلم است. این قول ائمه سنت و حقی است که دلایل نقلی و عقلی بر صحت آن دلالت می­کند.

پاسخ

برگرفته از کتاب «المقالات السنية في كشف ضلالات ابن‌‌تيميه»، ص 98ـ113

نوشته شیخ عبدالله الهرری

ابن‌‌تيميه در این دیدگاه فاسد و نادرست خود به ائمه اهل سنت استناد می­کند. نباید فریب منابع و ارجاعات او را خورد؛ زیرا عادت اوست که دیدگاهی که بدان اعتقاد دارد و می­پسندد را به ائمه اهل سنت نسبت می­دهد. کسی که تألیفات او را بررسی می­کند، باید بداند که این کار جعل و تحریف محض است و می­خواهد این سخنان خود را در میان افراد ناآگاه و ساده­لوح ترویج کند؛ افرادی که توانایی مطابقت میان عقل و نقل را ندارند. اهل حدیث و دیگر کسانی که عقل و نقل را با هم تطبیق می­دهند، می­گویند: هر آنچه عقل آن را محال بداند، درست نیست که آن چیز شرع خدا باشد؛ همان‌‌طور که «حافظ ابوبکر الخطیب البغدادی» می­گوید: شرعیات تنها با مجوز عقلی رسمیت می­یابد و با این قاعده، ما خبر صحیح الإسناد را در صورتی که قابل تأویل نباشد، رد می­کنیم؛ همان‌‌‌طور که علمای علم «مصطلح الحدیث» در باب احادیث جعلی آورده­اند و در تأیید آن گفته­اند: عقل شاهد شرع است؛ چگونه شرع می­تواند چیزی بگوید که شاهدش آن را تکذیب کند؟!

بنابراین هر کس بگوید: خداوند با صوت سخن می­گوید و این صوت، صوتی ازلی و ابدی است که ترتیب حروف در آن وجود ندارد، اگر نیت او همانند قول او باشد، کافر شمرده نمی­شود. در غیر این صورت همانند سایر کسانی که خداوند را به صفات مخلوقات تشبیه کرده­اند، (مشبهه) کافر شمرده می­شود. اما نمی‌توان در عقاید به احادیث صوت استدلال کرد. در این زمینه احادیثی وارده شده است که در مورد برخی روات آن از جمله «عبدالله بن محمد بن عقیل» اختلاف نظر وجود دارد. بخاری حدیث او را به شکل حدیث دارای سند معیوب و اشکال‌‌دار نقل کرده؛ یعنی از کلمه «یُذکَر» به اصطلاح به صیغه تمریض آورده است. در این روایت آمده است: خداوند با صدایی که همگان - چه دور و چه نزدیک - آن را به یک شکل می­شنوند، ندا می­دهد: «أنا الملك أنا الديّان/ من پادشاه و من داور هستم». بخاری این حدیث را به سبب وجود این روای به شکل حدیث معیوب‌السند و اشکال‌‌دار آورده است. «حافظ بن حجر» می­گوید: نظر بخاری دقیق­تر از آن است که بخواهیم از آن ایراد بگیریم. او فقط بخش مشتمل بر «ارتحال/سفر» را نقل کرده است؛ زیرا به آن یقین داشت؛ چرا که اسناد آن حسن و معتضد می­باشد. اما قسمت مشتمل بر واژه صوت را نقل نکرده است؛ زیرا صوت از جمله مواردی است که علما در انتساب مطلق آن به خداوند توقف کرده‌اند و معتقدند که این‌گونه انتساب­ها نیازمند تأویل است؛ لذا نمی­توان با حدیثی که در مورد روات آن اختلاف نظر وجود دارد ـ هرچند آن حدیث معتضد باشد ـ چنین مطالبی را به خداوند نسبت داد؛ یعنی چنین مطالبی برای استدلال در مسائل اعتقادی کافی نیست؛ اگرچه بخاری بخش نخست این حدیث را با یقین، در کتاب «علم» آورده است؛ زیرا واژه «صوت» در آن وجود ندارد و فقط سفر «جابر بن عبدالله» از مدینه به سوی «عبدالله بن أُتَيْس» در مصر را نقل کرده است.

حدیث دیگر از «ابوسعید خدری» نقل شده است که می­گوید: پیامبر(صلی الله علیه و سلم) می‌‌‌فرماید: «خداوند در روز قیامت می­گوید: ای آدم! آدم می­گوید: لبیک، گوش به فرمان شما هستم. ندا می­رسد: خداوند به تو دستور می­دهد که لشکری از فرزندانت را در آتش بیفکن»، روات بخاری کلمه «ینادي» را به دو صورت نقل کرده­اند: برخی به کسر دال «ینادِي» و برخی به فتح دال «ینادَی».

«حافظ بن حجر» می­گوید: «فینادي» در بیشتر موارد با کسر دال «ینادِي» آمده و در روایت ابوذر با فتح، یعنی مجهول «ینادَی» آمده است. قرینه «إن الله يأمرك» در ظاهر نشان می‌‌‌دهد، منادی فرشته­ای است که خداوند به او فرمان می­دهد تا آدم را ندا دهد. این حدیث که بخاری آورده است، حدیث «موصول و مسند» می­باشد؛ ولی به صراحت، صوت را به عنوان یکی از صفات خدا اثبات نمی­کند و حجتی برای صوتی‌‌بودن اقامه نمی­کند.

حافظ می‌گوید: بیهقی گفته است: حافظ در احتجاج به روایات ابن‌‌عقیل اختلاف نظر دارد؛ زیرا حدیث درست حفظ نشده است. لفظ «صوت» در حدیثی صحیح از پیامبر، غیر از حدیث او (بیهقی) نیامده است. اگر در حدیثی آمده باشد، به غیر او یعنی ابن‌‌مسعود بازمی­گردد. در حدیث ابوهریره آمده است: ملائکه در زمان دریافت وحی صدایی می­شنوند. احتمال می­رود که صدای آسمان یا فرشته نازل ­کننده وحی یا بال­های فرشتگان باشد. اگر این احتمال صادق باشد، آیه و روایتی در این باره نیامده است. بیهقی در جای دیگر اشاره می­کند: راوی قصد داشته بگوید «ینادي نداء/ندا می­دهد»، ولی با واژه صوت از آن تعبیر می­کند.

کوثری در «مقالات» خود می­گوید: در اسناد صوت به خداوند، حدیث صحیحی وارد نشده است.

نقد

می­گویم: بیهقی نیز درباره اسماء و صفات همین مطالب را نقل می­کند و برای اثبات صفات، مطلبی دال بر صحت استدلال بدان یافت نمی­شود؛ زیرا حدیث صفات، تنها در صورتی پذیرفتنی است که تمام روات آن در اسناد، متفق‌‌القول باشند. این روایات در کتاب التوحید «فتح‌‌الباری» شرط لازم و ضروری برای احادیث صفات (متفق‌‌‌القول بودن روات در اسناد) را ندارد. مؤلف «فتح‌‌‌الباری» در کتاب العلم، به ضرورت این شرط اشاره می­کند؛ ولی در بخشی از کتاب التوحید مطلبی نقیض نقل می­کند و می­گوید: پس از صحت احادیث، نظریه اثبات صوت برای خداوند تأیید می­شود؛ البته این کلام تأویلی دارد مبنی بر این‌که این صوت نیازی به مخارج صوت ندارد.

کوثری در ادامه می­گوید: «حافظ ابوالحسن المقدسی» استاد منذری در یک رساله ویژه، به تبیین بطلان روایات وارده شده در این زمینه می­پردازد. او علاوه بر دلیل عقلی­ای که خداوند را از حلول حوادث در ذاتش منزه می­دارد، مطالب دیگری نیز آورده است. هرچند که شیخ حرّانی به پی‌روی از ابن‌‌ملکا یهودی مسلمان‌‌‌نما، حلول حوادث را جایز می­شمرد، تا جایی که به خود جرأت می­دهد ادعا کند که این لفظ از نظر شخصی، حادث و از نظر نوعی، قدیم است؛ یعنی لفظ با حرف و صوت از خداوند صادر شده؛ پس قطعا حادث است؛ ولی لفظی وجود ندارد، مگر این‌که پیش از آن، لفظی وجود دارد که از سوی خدا صادر شده و ابتدایی برای آن متصور نیست. از این نظر می­گوییم لفظ از نظر نوع قدیم می­باشد.

این انسان نادان و خرفت چنین دلیلی را برای قدیم بودن لفظ اقامه می­کند. خدا از دروغ و تهمت دروغ‌‌گویان منزه است. این بیچاره نمی­داند که اعتقاد به حلول حوادث در خداوند جلیل، قولی باطل است و اعتقاد به این‌که حادثی باشد که ابتدایی برای آن متصور نباشد، یاوه­گویی و هذیان است؛ زیرا حرکت به معنای انتقال از حالتی به حالت دیگر می­باشد؛ لذا بر اساس ماهیت خود اقتضا می­کند که مسبوق به غیر باشد؛ درحالی‌که ازلی بودن، با مسبوق به غیر بودن منافات دارد؛ لذا جمع میان آن دو لزوما محال است. از آن‌جا که نوع تنها در قالب افراد مفهوم و معنا می‌یابد، پس بطلان این ادعا که یک چیز از نظر نوع، قدیم و از نظر افراد، حادث باشد، بدیهی است. علامه قاسم در کلامش به تمام بخش‌ها و اجزای ادعای او به نیکویی پاسخ می­دهد.

گفتم: فقیه متکلم «ابن المعلم القرشی» در کتاب «نجم المهتدی و رجم المعتدی» در خلال زندگی­نامه «حافظ ناصر السنة ابوالحسن علی بن أبی‌‌المکارم المقدسی المالکی» آورده است: «ناصرالسنة اعتقادی صحیح و درست دارد. او با فرقه­ «اثریه» به مخالفت برمی­خیزد و در کتاب معروف خود با عنوان کتاب «الأصوات»، روات احادیث اصوات را تضعیف می­کند. شیخ «تقی‌‌الدین شرف الحفاظ» به نقل از پدرش مجدالدین می­گوید: ناصرالسنة به مقام اجتهاد رسیده است.

بنابراین در حدیث «يحشر الله العباد فيناديهم بصوت/خداوند بندگان خود را محشور می­کند و آنان را با صدایی ندا می­دهد» درست نیست که ندای مضاف به خداوند متعال را حمل بر صوتی کنیم که از خداوند خارج می­شود. بنابراین، استناد مشبهه به ظاهر حدیث برای اعتقاد بدان انحرافی است که تنها افراد کم‌‌خرد و بی­بهره از عقل آن را می­پذیرند؛ آن‌هم عقلی که شرع برای آن ارزش و اعتبار قائل است. آیا معجزه به عنوان دلیلی بر صحت نبوت انبیا، جز با عقل شناخته می­شود؟

کوثری در شرح خود بر کتاب «السیف الصیقل» می­نویسد: حدیث معلّق جابر در صحیح بخاری با وجود این‌که در مقایسه با حدیث بعدش یعنی حدیث ابوسعید ضعیف است، ولی دلالت می­کند که در عبارت «… فينادى بصوت إن الله يأمرك…» منادِی، غیر خداست و این اِسناد، مجازی می­باشد؛ چرا که شاعر یعنی ابن‌‌زفیل معروف به «ابن‌‌قیم الجوزیه» در کتاب «حادي الأرواح» حدیثی را به نقل از «دارالقطنی» آورده که در این حدیث آمده است: «خداوند در روز قیامت یک منادی را برمی­انگیزد که ندا می­دهد ...». پیامبر(صلی الله علیه و سلم) تصریح می­کند که اِسناد در حدیث سابق، اسناد مجازی است. چنین است که شاعر به دست خود و به دست مسلمانان، خود را خانه خراب می­کند. حافظ «ابوالحسن مقدسی» بخشی را به تبیین وجوه ضعف احادیث صوت اختصاص داده است؛ به آن مراجعه شود.

در حدیث دیگری می‌فرمايد: «زمانی که خداوند با وحی سخن می­گوید، آسمانیان چیزی می‌‌شنوند». ابوداوود»(25) این حدیث را چنین روایت کرده است: «آسمانیان صدایی از آسمان می­شنوند، همانند صدای زنجیری که بر روی سنگ صاف و نرم کشیده می­شود». مشبهه گاهی به این حدیث استدلال می­کنند؛ ولی این حدیث نمی­تواند برای آنان حجت باشد؛ زیرا صوت خارج از آسمان است. حدیثی دیگر در تفسیر این حدیث می­گوید که صدا متعلق به آسمان می­باشد؛ پس روشن می­شود که آنچه «حافظ بن حجر» در شرح خود آورده، جای تأمل دارد. او می­گوید: «اسناد صوت به خدا با این احادیث صحیح ثابت می­گردد».

شیبانی در «شرح الطحاویة» می­گوید: حرف و صوت مخلوق هستند و خداوند آن دو را آفرید؛ چراکه بندگان برای تفاهم و گفت‌وگو به حروف و اصوات نیاز دارند. اما خداوند متعال و کلام او بي‌نياز از حروف و اصوات می­باشد. این سخن خداوند که می­فرماید: «هر کس خداوند را با مفهومی از مفاهیم بشری توصیف کند، کفر ورزیده است» نیز همین معنا را افاده می­کند.

پس غافلان آنچه را که نمی­دانند، بدانند: هنگامی که سلف، این آیات و روایات را بدون ذکر مفهوم آن می­آورند، بدان معنا نیست که این صفات در مورد خداوند بر همان معنایی صدق کند که مردم در مورد مخلوقات برداشت می­کنند؛ همان‌‌گونه که در آیه 22 سوره فجر «وَجَآءَ رَبُّك» آمدن معهود در میان مخلوقات منظور نيست. امام احمد در تفسیر این آیه می­گوید: مقصود، قدرت خداوند است؛ یعنی: جاءت قدرته.

اگر کسی بگوید برخی زبان‌‌شناسان می­گویند: ندا به معنای صوت است، در پاسخ می­گوییم: کسی که چنین می­گوید، منظورش آن نیست که بگوید ندا در زبان عربی در تمام موارد به معنای صوت می­باشد؛ بلکه مقصود اين است که در بیشتر موارد، به معنای صوت به کار مي‌رود. برخی زبان‌‌شناسان نیز می­گویند: ندا به معنای درخواست پيش آمدن می­­باشد.

قرطبی در «التذکرة» می­گوید: کسانی که معتقد به حرف و صوت هستند و می­گویند خداوند با حرف و صوت سخن می‌‌گوید، بدین عبارت از حدیث استدلال می­کنند: «فیُنادیهم بصوت». خداوند از آنچه که فرقه «مجسمه» و منکران می‌‌گویند، بری و منزه است. ندای مضاف به خداوند متعال، به ندای برخی از ملائکه مقرب به اذن و دستور خداوند متعال حمل می­شود. این‌گونه سخن گفتن، امری رایج است و اگر کسی بگوید: «نادى الأمير» یا «بلّغني نداء الأمير»، کسی ایراد نمی­گیرد؛ همان‌‌گونه که خداوند در آیه 51 سوره زخرف می­فرماید: «وَنَادَى فِرْعَونُ فِي قَوْمِهِ/ فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت». مقصود از ندا در آیه اين است که منادی به دستور و اذن فرعون ندا داد، یا مانند این جملات: « قتل الأمير فلانًا يا ضرب فلانًا/ امیر فلانی را کشت یا فلانی را زد». مقصود از کشتن و زدن در این جملات اين نیست که شخص امیر این کارها را انجام داده باشد؛ بلکه منظور اين است که این کارها به دستور او صورت گرفته است. در «صحیح الأحادیث» آمده است که ملائکه در ملأعام ندا داده و افراد متقی و هدایت‌‌یافته را چنين خطاب قرار می­دهند: «ای فلان بن فلان»؛ چنان‌‌که گذشت.

این مطلب همانند چیزی است که در حدیث نزول آمده است و مطالب منقول نسائی از ابوهریره و ابوسعید را تفسیر می‌‌کند. این دو می­گویند که پیامبر فرمودند: «خداوند (عز و جل) مهلت می­دهد تا این‌که بخش نخست شب سپری شود. سپس به یک منادی امر می­کند که بگوید: آیا دعاکننده­ای هست که دعایش مستجاب شود؟ آیا استغفارکننده­ای هست که بخشیده شود؟ آیا درخواست‌‌کننده­ای هست که به او عطا شود؟». «ابومحمد عبدالحق» این حدیث را صحیح می­شمارد؛ بنابراین هر حدیثی که کلمه «صوت» یا «ندا» در آن آمده باشد، این تأویل بر آن صدق می­کند. این امر از باب حذف مضاف است؛ زیرا بنابر آنچه در کتب ادیان آمده، قدیم بودن کلام خداوند ثابت گردیده است.

اگر برخی از جاهلان بگویند: برای چنین تأویلی از حدیث، دلیلی وجود ندارد؛ زیرا در حدیث آمده است: «أنا الدّیان/من قاضی و داور هستم»، آیا این کلام حق و صادق جز از پروردگار جهانیان صادر می­شود؟ در پاسخ او گفته می­شود: مَلَک زمانی که از سوی خداوند متعال سخن می­گوید و از جانب او خبر می­آورد، حکم به خداوند و پروردگار جهانیان برمی‌‌گردد. دلیل آن هم این است که هر یک از ما زمانی که این آیه «إنًّنِي أَنَا الله»(طه/14) را تلاوت می­کنیم، ضمیر به قاری بازنمی­گردد و قاری فقط کلام خدا را تلاوت می­کند و با صدای خود بر کلام خدا دلالت می­کند. این مسئله، امری روشن و مبرهن می­باشد.

می­گوییم: برای این تأویل در کتاب «صحیح»، در حدیث معراج نیز دلیلی محکم وجود دارد. در این حدیث که در مورد کاهش تعداد نمازهای یومیه از پنجاه نماز به پنج نماز مطالبی بیان شده، پیامبر(صلی الله علیه و سلم) می­فرمایند: «زمانی که حرکت کردم، منادی مرا ندا داد (نادانی مُناد): فریضه­ام را قطعی کردم و کار بندگانم را سبک نمودم». در این‌جا مقصود پیامبر از فاعلِ فعل در «ناداني» مَلَک می­باشد. اگر ثابت شود که این ندا از سوی ملک مبلّغ، از خدا می­باشد، پس انتساب جملات سه‌‌گانه به مَلَک، امری ممنتع نيست: «آیا دعاکننده­ای هست که دعایش مستجاب شود؟ آیا استغفار کننده­ای هست که بخشیده شود؟ آیا درخواست‌‌کننده­ای هست که به او عطا شود؟». بنابراین منکر شدن انتساب این لفظ به مَلَک در حدیث نزول، باطل است. مشبهه به کجا می­روند؟!

«شیخ شرف‌‌الدین بن التلمسانی» در شرح «لمع الأدلة» تألیف جوینی آورده است: عمر بن خطاب می‌‌‌گوید: «من در ذهن خود کلامی را آماده کردم».

بخش سوم: زمانی که کلام بر معنای قائم به نفس و الفاظ دال بر این معنا اطلاق شود، آیا آن کلام هم در معنا و هم در لفظ حقیقت است یا در لفظ، حقیقت و در معنای قائم‌‌به‌‌نفس، مجاز است یا بر عکس. در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد. از شیخ ابوالحسن دو قول در این باره نقل شده است: 1. کلام در معنای قائم‌‌به‌‌نفس، حقیقت و در عبارات، مجاز می­باشد (مجاز اطلاق دلیل بر مدلول)؛ 2. هم در معنا و هم در لفظ حقیقت است؛ زیرا در هر دو به کار می‌رود. اصل بر اطلاق حقیقت می­باشد. افراد دیگر می­گویند: آن کلام در عبارات حقیقت است؛ زیرا در زمان اطلاق و نبود قراین، مفهوم آن به ذهن متبادر می­شود و در معنای قائم‌‌به‌‌نفس مجاز می­باشد؛ زیرا این معنا مخفی است. بعید نیست که در معنای قائم‌‌به‌‌نفس، حقیقت لغوی و در الفاظ، مجاز باشد».

همچنین می­گوید: فرقه دوم، یعنی «کرّامیه» ادعا می­کنند که اقوال مرکب از حروف و اصوات، به خداوند متعال نسبت داده می­شود. آنان می­گویند: این‌گونه نیست که او به سبب حروف و اصوات قابلیت سخن گفتن پیدا کند؛ بلکه او قابلیت‌‌بخش است». آنها قابلیت را به توانایی در سخن گفتن تفسیر می­کنند. از سوی دیگر، مشیت قدیم و اراده­های حادث را برای خداوند ثابت کردند و گفته­اند: «زمانی که خداوند متعال بخواهد محدَثی را به وجود آورد، حرف «کاف» و «نون» (کُن) و اراده­ای که وجود آن محدث را خارج از ذات خداوند ضروری (واجب) می­گرداند، خلق می­کند. این مطلب برگرفته از آیه 82 سوره یاسین می­باشد: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ/ فرمان او تنها اين است كه هر گاه چيزی را اراده كند به او می‌‏گويد: باش؛ آن نيز بلافاصله موجود می­شود». از اين‌که آنها گفته‌اند «چیزهای حادث­ در ذات خداوند وجود دارد» لازم می­آید که خداوند نیز حادث باشد؛ زیرا هر آنچه پيش از حوادث باشد، از آن حوادث جدا نیست و هر آنچه از حوادث جدا نباشد، خود نیز حادث است. اما اين آیه به سرعتِ وقوعِ مراد اشاره دارد. از قصد به صورت امر (کُن/موجود باش) و از وقوع به صورت اطاعت کردن (یَکون/موجود می­شود) تعبیر شده است.

ابن‌‌تيميه در این زمینه از «کرامیه» پي‌روی می­کند و مي‌گويد: در ذات خداوند کلماتی حادث می­شود که گاه به صورت مداوم حدوث می­یابد. او همانند کرامیه می­گوید: سخن خداوند از نظر نوع، قدیم و از نظر افراد، حادث است. او این دیدگاه سخیف را که از کرامیه گرفته، به ائمه اهل حدیث نسبت می­دهد؛ حال آن‌که ائمه اهل حدیث برخلاف آنچه او ادعا می­کند و می­گوید، معتقدند که در ذات خداوند متعال صفت حدوثی راه ندارد که گاهی یا با مرور زمان قابل تجدید باشد. آنچه حافظ «طحاوی» مشهور در این زمینه آورده است، کفایت می­کند. او این نظریه را به ابوحنیفه، دو امام هم‌‌عصر او (ابن‌‌مالک و شافعی) و سایر ائمه معاصر نسبت می­دهد؛ زیرا ابوحنیفه کتاب مشهور «عقیده» خود را برای تشریح اعتقادات اهل سنت تألیف کرد، نه برای تشریح اعتقادات خاص خودش.

اما آنچه ابن‌‌تيميه بدان احتجاج می­کند و گمان می­کند ائمه حدیث چنین اعتقادی دارند، قول برخی مشبهه مانند حنابله و غیره می­باشد؛ اما کسانی که او بر آنان استناد می­کند، متخصص حدیث نیستند؛ زیرا او بر امثال «ابواسماعیل الهروی السجزی» و «عثمان بن سعید الدارمی» تکیه می­کند. آنچه از ابن‌‌مبارک نقل می­کند نيز از نظر سندی اثبات نشده است. ابوحنیفه تصریح می­کند که خداوند متعال متکلم به کلام است، نه حرف و صوت. تمام حفّاظ منتسب به مذهب حنفی و حفّاظ مشهور شافعی، حفاظ مالکی و متقدمین حنبلی نیز بر این باورند. بنابراین چطور ابن‌‌تيميه به خود جرأت داده و این قول را به ائمه اهل حدیث نسبت می­دهد و خیال می­کند که همه بر این قول اتفاق نظر دارند؟! بسیار پیش آمده است که او از اتفاق نظر علما در مسائلی سخن گفته است؛ حال آن‌که فقط خودش قائل بدان بوده است.

آیه 19 سوره تکویر «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ/ این (قرآن) کلام فرستاده بزرگواری است (جبرئیل امین)» به تنهایی کافی است تا اهل سنت با استناد به آن استنباط کنند که خداوند با حرف و صوت سخن نمی­گوید؛ یعنی قرآنی که نازل شده را جبرئیل قرائت کرده، نه خدا. طحاوی در کتاب «عقیدة» به این مطلب اشاره کرده و می­گوید: «قرآن کلام خداست. از سوی خدا نازل شده و خداوند همانند بندگان با حرف و صوت آن را بر زبان جاری نکرده است». منظور از عبارت: «بلا كيفية قولا» این است که خداوند متعال همانند بندگان با حرف و صوت سخن نمی­گوید؛ زیرا طحاوی با آوردن عبارت «بلا کیفیة» این امر را نفی کرده است؛ وگرنه اگر خداوند قرآن را با حرف و صوت بر جبرئیل می­خواند، نمی­فرمود: «بلا کیفیة»؛ زیرا حروف، کیفیات شمرده می­شوند. منزه است خدایی که قلوب هر کس از بندگانش را که بخواهد، بر شناخت حق می­بندد. این‌که طحاوی می­گوید: «منه بدا» بدین معنا نیست که خداوند وقتی می­خواهد سخن بگوید، آن را در ذات خود احداث می­کند؛ بلکه بدین معناست که قرآن از سوی خدا نازل شده؛ یعنی جبرئیل به امر خداوند آن را نازل کرده است.

اما اینکه خداوند متعال در آیه 27 سوره لقمان می­فرماید: «مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ/ کلمات خدا پایان نمی­گیرد»، جمع در این‌جا افاده­ تعاقب حروف در کلام خدا را نمی­کند. مراد از جمع آوردن، تعظیم است؛ یعنی کلام خدا را تعظیم کرده است؛ همان‌‌گونه که بیهقی درباره اسماء و صفات می­گوید: کلام خدا در حقیقت یکسان است و تعدد در آن راه ندارد و تمام متعلقات آن از واجب و جایز گرفته، تا غیرممکن را در بر می­گیرد؛ زیرا معنای کلام، إخبار و بیان است و هیچ‌یک از صفات خدا قابل قیاس با صفات غیرخدا نمی­باشد؛ لذا هر کس که کلام ازلی خداوند و شامل واجب عقلی، جایز عقلی و محال عقلی را با کلام بندگان قیاس کند، خداوند را به مخلوقاتش تشبیه کرده است. منشأ ضلالت مشبهه نیز این است که آنان ذات خداوند که نه حجم دارد و نه جسم است را به ذات مخلوقات قیاس کردند؛ لذا برای خدا جهت و شکل قائل شدند؛ صفات او را با صفات مخلوقات قیاس کردند و خداوند را حادث قرار دادند. این امر علیه آنان شهادت می­دهد که آنان معنای آیه زیر را نفهمیدند: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ/ هیچ چیز مانند او نیست».

تبصره مهم: جایز نیست که لفظ نازل شده و متشکل از حروف، کلام ازلی و قائم به ذات خدا باشد؛ زیرا ثابت شده است که خداوند متعال در روز قیامت با تک‌‌تک بندگانش سخن می­گوید. اگر خداوند بخواهد با صوت و حرف با بندگان سخن بگوید، نمی­تواند به سرعت به حسابشان رسیدگی کند؛ حال آن‌که خداوند (تبارک و تعالی) خود را در آیه­ 62 سوره نساء «اسرع الحاسبین» معرفی می­کند: «ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ/ سپس (تمام بندگان) به سوی خدا، که مولای حقیقی آنهاست، بازمی‌گردند. بدانید که حکم و داوری، مخصوص اوست و او سریع‌ترین حسابگران است».

بنابراین معنای «اسرع الحاسبین» جز بر اساس دیدگاه اهل سنت تحقق نمی‌یابد؛ دیدگاهی كه می­گوید: خداوند با کلامی ازلی و بدون حرف و صوت سخن می­گوید؛ زیرا تعداد جن و انس بسیار زیاد است و شمارش آن جز برای خداوند ممکن نیست. برخی از جنیان هزاران سال زندگی می­کنند؛ برخی از آدمیان نیز دوهزار سال یا بیشتر زندگی کرده­اند؛ مثلا «ذو‌‌القرنین» دوهزار سال حکومت کرد؛ چنان‌که شاعر عرب می­گوید: «ذوالقرنین مقتدر و استوار حکومتش دوهزار سال به طول انجامید؛ سپس کهنه و فرسوده گردید».

از میان انسان­ها نیز می­توان به قوم «یأجوج و مأجوج» اشاره کرد. آن‌گونه که در حدیث آمده است، آنان فرزندان آدم بودند و طبق روایت بخاری بیشترشان اهل دوزخ می­باشند. ابن‌‌حبان و نسائی می­گویند: هر یک از آنها در زمان حیات خود صاحب هزار فرزند می­شد. بنابر اعتقاد «مشبهه» که می­گویند خداوند با حرف و صوت سخن می­گوید، اگر خداوند بخواهد با تک تک این جمعیت بی­شمار، بدون مترجم سخن بگوید و به حساب آنان رسیدگی کند، قطعا کار حسابرسی آنان مدتی بسیار طولانی می­طلبد. در این صورت، بنابر سخن «مشبهه»، تمام مدت زمان قیامت یعنی پنجاه‌‌هزار سال باید به حسابرسی این افراد اختصاص یابد و دیگر «اسرع الحاسبین» بودن برای خدا معنا ندارد بنابراین قول «مشبهه» به خلاف قرآن منجر می­گردد که امری محال است و هر آنچه به محال بینجامد نیز محال خواهد بود.

اما این‌که اهل سنت می­گویند: کلام خدا متشکل از اجزا نیست، از این مطلب استنباط شده است که کلام خداوند حرف و صوت نیست و نمی‌توان آن را در یک بازه زمانی مشخص تجزیه کرد؛ لذا بر این اساس، صفت «اسرع الحاسبین» برای خداوند محقق می­شود.

تبصره دیگر: شیخ امام متکلم «ابن‌‌المعلم القرشی» در کتاب «نجم المهتدی» می­گوید: شیخ امام «ابوعلی الحسن بن عطاء» در پاسخ به پرسشی که در سال 481هجری از او پرسیده شد، می­گوید: برخی از حروف مسبوق بر برخی حروف دیگر می­باشند و قدیم بودن مسبوق، امری عقلانی نیست؛ زیرا وجود قدیم ابتدا ندارد؛ ولی هر حرف و صوتی ابتدا دارد؛ درحالی‌که صفات خداوند(عز و جل) قدیم هستند و ابتدا در آن معنا ندارد. هر کس که با حروف سخن بگوید، کلام او مترتب می­گردد و هر کس که کلامش مترتب گردد، کلامی او را از کلام دیگر بازمی­دارد؛ حال آن‌که هیچ کلامی خداوند متعال را از کلام دیگر بازنمی­دارد و در روز قیامت تمام مخلوقات را در یک زمان مشخص حسابرسی می­کند. به یک باره هر فرد می­شنود که خداوند او را به تنهایی خطاب قرار داده است. اگر خداوند با حرف بخواهد سخن بگوید، تا زمانی که از خطاب «یا ابراهیم» خلاصی نیافته باشد، نمی­تواند به خطاب «یا محمد» بپردازد. در نتیجه مخلوقات محبوس می‌‌‌گردند و منتظر می­نشینند تا خداوند کار یک نفر را تمام کند و به کار دیگری بپردازد؛ درحالی‌که بدیهی است این امری محال می­باشد.

در نتیجه، حدیثی که درجه اعتبار آن همتراز با احادیث صفات باشد، وارد نشده است که بر اثبات صوت برای خداوند دلالت کند؛ زیرا در زمینه صفات احتیاط می­شود؛ احتیاطی که در امور دیگر نیست. در این امر به روایت بخاری استدلال می­شود. بخاری آن بخش از حدیث جابر که صوت در آن نیامده را به شکل معتبر و یقینی (صیغه جزم) بیان می­کند و آن بخش از حدیث که کلمه صوت در آن آمده را به صورت اشکال­دار (صیغه تمریض) مطرح می­کند. بنابراین در مورد احادیثِ صفات دو دیدگاه وجود دارد:

  1. شرط است که احادیث صفات در درجه مشهور باشد؛ یعنی سه راوی از سه طریق مجزا یا بیشتر، آن را نقل کرده باشند. ابوحنیفه و مریدان «ماتریدی» وی بر این دیدگاه هستند. ابوحنیفه در رساله­های خود با موضوع اعتقادت، از این دیدگاه دفاع می­کند و حدود چهل حدیث را جزء احادیث مشهور آورده است.
  2. اهل تنزیه (فرقه­ای کلامی در مقابل اهل تشبیه) از محدثان معتقدند: مشروط بر این است که درباره مورد اعتماد بودن راوی اتفاق نظر وجود داشته باشد.

اشکالی بر این دو دیدگاه وارد نیست؛ اما دیدگاه سوم دیدگاهی است که این شروط را لازم نمی­داند؛ لذا برای اثبات صفات بدان استدلال نمی­شود.

«حافظ خطیب البغدادی» قاعده­ای متناسب با این مطلب بیان کرده و می­گوید: «حدیث صحیح‌‌‌الإسناد در صورت تحقق شروط زیر رد می­شود: با قرآن یا سنت متواتر یا عقل مخالفت داشته باشد؛ زیرا شرع، تنها در صورتی شرعیت پیدا می­کند که عقل آن را بپذیرد. خطیب بغدادی یکی از حفاظ هفت­گانه­ای است که علمای حدیث در کتب مصطلح از او تعریف و تمجید کرده‌اند. این حفاظ عبارتند از: صاحبان کتاب­های پنچ­گانه، بیهقی و خطیب بغدادی. این مطلب در کتاب «تدریب الراوی» و سایر کتب مصطلح الحدیث آمده است. ذهبی از میان دیدگاه­های سه­گانه، با دیدگاه دوم موافق است؛ هرچند که با آوردن احادیث غیرثابت و آثاری از کلام تابعین و غیره، تساهل به خرج می­دهد و در بیان برخی از مطالب، وضعیت آن را از نظر اسناد و متن بررسی نمی‌کند؛ مانند آنچه در کتاب او با عنوان «العلوّ للّعلي الغفار» رخ داده است. بنابراین باید احتیاط کرد؛ زیرا خوانندگان این کتاب در معرض آسیب بزرگی قرار دارند.

امام اسفراینی عقیده اهل سنت و جماعت را بیان می­کند و می­گوید: بدان که سخن خداوند متعال، با حرف و صوت صورت نمی­گیرد؛ زیرا حرف و صوت جواز تقدم و تأخر را دارد و این امر بر خداوند قدیم محال است.

«ملا علی قاری» در شرح «فقه اکبر» می­گوید: بدعت‌‌گذاران حنبلی می­گویند: کلام خداوند شامل حروف و اصواتی است که قائم‌‌به‌‌ذات خداوند می­باشد؛ حال آن‌که خدا قدیم است. برخی از آنان جهل را به حد اعلا رسانده و می­گویند: پوست و کاغذ قدیم هستند، چه رسد به کتب. این قول لزوما باطل و عناد با حس است؛ زیرا می­بینیم که در عبارت «بسم الله» و مانند آن، حرف «باء» بر «سین» مقدم شده است.

همچنین می­گوید: مشایخ(رحمهم الله) آورده­اند که گفته می­شود: قرآن کلام خدا و غیرمخلوق است و گفته نشده است: قرآن غیرمخلوق است، تا کسی چنین برداشت نکند. چیزی که از اصوات و حروف درست شده، قدیم است؛ همان‌‌گونه که برخی از حنبلی­های جاهل بر این باورند.

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن