پرسش

سؤال اول:(جواب)

با توجه به تشکیک هایی که در مورد ایمان ابوطالب (علیه السلام) صورت می گیرد دیدگاه شیعه در این خصوص چیست؟

سؤال دوم: (جواب)

حدیث منزلت چیست؟ آیا این حدیث در منابع اهل سنت هم آمده است ؟

سؤال سوم: (جواب)

در جریان «سد الابواب» پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فقط به یک نفر اجازه دادند که خانه اش به مسجد درب داشته باشد این فرد چه کسی بوده است ؟

سؤال چهارم: (جواب)

نحوه صلوات فرستادن صحیح بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنگونه خود ایشان تعلیم فرموده اند چیست؟ آیا اضافه کردن «آله» یا «اصحابه» ریشه روایی دارد ؟

سؤال پنجم: (جواب)

حکمت استخاره چیست و در چه صورتی می توان از استخاره کمک گرفت ؟

پاسخ

پاسخ سؤال اول: (سوال)

نکته اول در پاسخ به این سؤال این است که اهل سنت دیدگاه واحدی در این خصوص ندارند. در حالیکه  برخی از علمای اهل سنت ایمان جناب ابوطالب به خدا و رسول را انکار می کنند برخی دیگر از عالمان اهل سنت تصریح دارند که ابوطالب به خدا و رسول او ایمان داشته و با این ایمان از دنیا رفته است. یکی از این عالمان احمد زینی دحلان از علمای شافعی و مفتی مکه است که در همین خصوص کتابی با نام «اسنی المطالب فی نجاه ابی طالب» به رشته تحریر در آورده است. همچنین در عربستان کتابی در این موضوع چاپ شده است که اثبات می کند ایشان به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) مؤمن بوده لکن ایمان خود را مخفی می کرده اند. نویسنده این کتاب اثر خود را «ابوطالب مؤمن قریش»[1] نام گذاشته است که در حقیقت آن را از قرآن الهام گرفته است. قرآن در جریان داستان فرعون و حضرت موسی از یکی از افراد دارای نفوذ دستگاه فرعون با عنوان «مؤمنٌ مِن آل فرعون» یاد می کند که مؤمن به حضرت موسی (علیه السلام) بوده است  لکن با مخفی نگه داشتن ایمان خود از قدرت و نفوذش برای خدمت به حضرت موسی (علیه السلام) و برنامه های ایشان استفاده می کرده است. از جمله در جلسه مشورتی که به منظور تصمیم گیری برای برخورد با حضرت موسی (علیه السلام) از سوی  فرعون تشکیل شده و در آن برخی از افراد پیشنهاد قتل ایشان را مطرح کرده بودند این فرد از حضرت موسی (علیه السلام) اینگونه دفاع کرده است:

«وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَإِنْ يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ»[2]

یک فرد مومن، از خاندان فرعون که ایمانش را کتمان می‌کرد گفت آیا شما یک مردی را می‌خواهید بکشید به جرم اینکه می‌گوید رب من الله است؟ اینکه کشتن ندارد. دروغش به ضرر خودش است. اگر هم صادق باشد بعضی از این وعده‌هایی که می‌دهد و عذاب‌هایی که می‌گوید شامل حال شما می‌شود.

او با این حرف از مساله قتل حضرت موسی (علیه‌السلام) جلوگیری کرد و حتی به ایشان خبر هم داده بود که :

«إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ: عده‌ای دارند مشورت و نظر می‌دهند که شما را به قتل برسانند مواظب باش.» [3]

نویسنده کتاب مذکور حضرت ابوطالب (علیه‌السلام) را به همین مؤمن آل فرعون تشبیه و اسم کتابی که در اثبات ایمان ایشان نوشته است را بر همین اساس انتخاب کرده است.

شیعه نیز  همانند این عالمان اهل سنت معتقد است که جناب ابوطالب ایمانش را اظهار نکرد تا به عنوان یک فرد بی طرف بتواند از جان مقدس و مطهر پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) دفاع کند که همین کار را هم به خوبی انجام داد. شیعه در این نظر اولا تابع اهل بیت (علیهم السلام) است و طبیعی است اهل بیت که فرزندان جناب ابو طالب هستند جد خود را بهتر از دیگران بشناسند و لذا دیدگاه آنها مبنا و مرجع خواهد بود. علاوه بر این شواهد و قرائنی نیز بر ایمان جناب ابوطالب وجود دارد که به برخی از آنها در اینجا اشاره می کنیم:

      1.اشعار ابوطالب

ابوطالب شاعر توامندی بوده است و دیوان اشعار ایشان هم  با نام «دیوان شیخ الاباطح ابی طالب» چاپ شده و در دسترس است. ایمان ابوطالب  به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از اشعاری که در وصف ایشان سروده است به خوبی مشخص است. به عنوان مثال ایشان چنین سروده اند :

لِیَعلَم خِیارُ النّاسِ اَنَّ مُحَمَداً      نَبِیًّ کَمُوسَی وَ المَسیِح بنَ مَریَم

اَتَانَا بِهُدیً مِثلَ مَا اَتَیَـــا بِهِ         فَکُــلٌّ بِأَمرِ اللهِ یَهدِی وَ یَعصِم[4]

مردمان شریف باید بدانند که محمد پیامبر است همانند موسی و مسیح بن مریم

هدایتی همانند آنچه آن دو اوردند برای ما آورده است . همه آنها به امر خدا هدایت می کنند و از گناه باز می دارند.

 

2.هماهنگی عمل و اعتقاد

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) از همان ابتدای دعوت خویش آشکارا مخالفتشان را با بت و بت پرستی اعلام کردند. چگونه ممکن است انسانی خودش قلبا به بتها معتقد باشد و آنها را خدایان خود بداند و در عین حال از کسی که تمام تلاشش مبارزه با این  بت پرستی است بیشترین حمایت ها را به عمل آورد؟ معنی این ادعا آن است که چنین فرد بت پرستی آگاهانه به نابودی خدایان خودش کمک  کرده است. در حقیقت چنین کسی که از روی علم و آگاهی از پیامبری که با بت ها مبارزه می کند را نمی توان بت پرست دانست 

  1. حزن پیامبر در فقدان ابوطالب

اگر ابوطالب مشرک بود پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) از فوت او ناراحت نمی شدند. در حالیکه پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آن سالی که ابوطالب فوت کردند را عام الحزن نام گذاشتند. 

پاسخ سؤال دوم:(سوال)

 

بله حدیث منزلت در منابع حدیثی اهل سنت از جمله در صحیح مسلم، سنن ترمذی، مستدرک حاکم نیز نقل شده است. مضمون این حدیث  این است که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به حضرت علی (علیه‌السلام) فرمودند که شما نسبتت به من همان نسبت حضرت هارون است به حضرت موسی (علیه السلام) «أنت مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ من مُوسَى إلا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي: تو برای من به منزله هارون هستی برای موسی، الا اینکه بعد از من پیامبری وجود ندارد.»[5]

این جمله آخر را به این جهت حضرت فرمودند که جناب هارون ضمن اینکه جانشین حضرت موسی بود، خودش هم پیامبر بوده است. مفاد این جمله بنا به دلایل ادبی آن است که جز جایگاه پیامبری همه سمت هایی که حضرت هارون (علیه السلام) نسبت به حضرت موسی (علیه السلام) داشته است را حضرت علی (علیه السلام) نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) داراست. 

در قرآن کریم می‌خوانیم که حضرت موسی (علیه‌السلام) بعد از مبعوث شدن به نبوت دعا کرد که خدایا «وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي: خدایا برای من یک وزیر از خاندان و اهل خودم قرار بده ». کلمه وزیر از ریشه «وزر» به معنی بار است وبنابر این وزیر در واقع به معنی باربردار است یعنی کسی که بخشی از بار مسئولیت حاکم و پادشاه و ملک را در یک قسمت به عهده می‌گیرد، این وزیر است که کمک و جانشین فرد هم حساب می‌شود، حضرت موسی (علیه‌السلام) عرض کرد:

«وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا* وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا * إِنَّكَ كُنْتَ بِنَا بَصِيرًا قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى»[6]

خدایا یک وزیری از اهل خودم برایم قرار بده. هارون را که برادر من است. پشت من را به وسیله او محکم کن و او را در مسئولیت من شریک کن. بعد آیه می‌فرماید که خداوند فرمود: ای موسی تمام سوالات و خواهش‌هایی که کردی به تو دادیم. خواهش هایت موافقت شد، یعنی هارون را به عنوان وزیر تو، برادرت، از اهلت، پشتیبانت، شریک در مسئولیتت، همه این حرف‌ها را ما موافقت کردیم.

حضرت موسی (علیه‌السلام) هم بر همین اساس وقتی که می‌خواست به کوه طور برود به هارون گفت تو خلیفه من به جای من باش:

«وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ»[7]

گفت موسی به برادرش هارون خلیفه من باش، جانشین من باش  در میان قومم و سعی کن میان مردم اصلاح کنی. از راه افساد گران پیروی نکن.

پس طبق آیات قرآن هارون وزیر حضرت موسی، خلیفه او ،از  اهل او  و  برادر اوست، لذا بر اساس حدیث منزلت همه این سمت‌ها غیر از نبی بودن برای حضرت علی (علیه السلام) نیز اثبات می شود.

همچنین در سنن ترمذی آمده است که پیامبر به حضرت علی (علیه‌السلام) فرمود:«أنت أَخِي في الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ: در دنیا و آخرت تو برادر من هستی.»[8]

در کتب اهل سنت از جمله در کتاب مشکاه المصابیح که از کتب درسی مدارس علمیه اهل سنت است آمده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بعد از هجرت به مدینه بین مسلمانان دو به دو پیمان  برادری بستند. بعد از این ماجرا حضرت علی (علیه السلام) در حالیکه چشمانشان مملو از اشک بود بر پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شدند و به ایشان عرضه داشتند شما بین اصحابت اخوت ایجاد کردی ولی بین من و احدی اخوت ایجاد نکردی، چرا برای من یک نفر مشخص نکردید؟ آنجا حضرت رسول فرمود: تو برادر خودمی، یعنی تو را نگه داشتم برای خودم، این ویژگی حضرت علی (علیه‌السلام) را می‌رساند که به ایشان می‌فرماید برادر، همانطور که هارون برادر حضرت موسی بود.

حضرت علی (علیه‌السلام) با اینکه در حقیقت پسرعموی پیامبر بود اما پیامبر او را به منزلت خود می‌دانست و می‌فرمود:

«أنت أخي في الدنيا والآخرة عَلِيٌّ مِنِّي وأنا من عَلِيٍّ»[9]

بلکه در عبارت دیگری هم که در سنن ترمذی آمده است حضرت فرمود: علی از من است، من از علی هستم

«وهو وَلِيُّ كل مُؤْمِنٍ بَعْدِي»[10]

 

پاسخ سؤال سوم (سوال)

بعد از اینکه پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه مسجد ساختند، عده‌ای ازمسلمانان که منازل‌شان اطراف مسجد بود به منظور تسهیل رفت و آمد به مسجد از درون منزلشان یک درب به داخل مسجد باز کرده بودند. بعد از مدتی  پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) امر فرمودند که هرکس از خانه‌اش به مسجد در باز کرده است آن را ببندند و رفت و آمد فقط از همان درب اصلی مسجد باشد. روایات در کتب شیعه و بسیاری از کتب اهل سنت چنین است که :

«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ  أَمَرَ بِسَدِّ الْأَبْوَابِ إلا بَابَ عَلِيٍّ»[11]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند همه درها بسته شود الا درب منزل حضرت علی (علیه‌السلام)

این یک روایتی است که شیعه و سنی نقل کردند، هم در کتب تشیع وجود دارد هم در کتب تسنن،  از جمله مثلا در کتاب سنن ترمذی که یکی از کتب سته و یا به تعبیری صحاح سته برادران اهل سنت است و همچنین در کتب مختلف مشترک شیعه و سنی این تعبیر را می‌بینیم ، اما فقط در برخی کتب اهل سنت تعبیر دیگری وجود دارد که «إلا بَابَ أبي بَكْرٍ»[12] به جز درب خانه ابی بکر.

حال علاوه بر اینکه روایت اول مشترک میان شیعه و سنی است و روایت دوم فقط در برخی کتب اهل سنت نقل شده است قرائن دیگری وجود دارد که نشان می دهد همان تعبیر اول صحیح است و کسی که به طوره ویژه و استثنائی اجازه یافت از درون خانه اش به مسجد درب ورودی داشته باشد امام علی (علیه السلام) بوده است از جمله اینکه پیامبر استثنائات فراوانی برای امام علی (علیه السلام) قائل شده بودند به عنوانمثال  ایشان را برای برادری با خود برگزیدند، درباره ایشان فرمودند «عَلِيٌّ مِنِّي وأنا من عَلِيٍّ»[13] «علی مع القرآن والقرآن مع علی»، «علی مع الحق والحق مع علی» همچنین آیه تطهیر و حدیث طیر از جمله استثنائات امام علی (علیه السلام) است و همه اینها نشان می دهند حضرت علی در میان صحابه یک جایگاه ویژه و استثنائی داشته است و احکامی داشته است که دیگر صحابه ز آن بی بهره بوده اند و این خود قرینه است بر اینکه در مساله سد الابواب نیز آن کسی که استثناءً مجاز شد از خانه اش به مسجد درب داشته باشد حضرت علی (علیه السلام) بوده است.

پاسخ سؤال چهارم:(سوال)

تا آنجایی که ما بررسی کردیم در کتب حدیثی برادران اهل سنت نقل شده است که پیامبر فرموده اند صلوات را بر من و بر آل من بفرستید. به عنوان نمونه صحیح بخاری در تفسیر آیه 67 سوره احزاب : «ان الله وملائکته یصلون علی النبی» نقل کرده است که بعد از نزول این آیه برخی صحابه درباره نحوه سلام وصلوات فرستادن بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از ایشان پرسیدند و نبی مکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) اسلام در پاسخ فرمودند اینگونه بگوئید:

« اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ وَبَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ »[14]

یعنی خود حضرت فرموده اند صلوات بر من و بر آل من صلوات بفرستید. در این زمینه روایات متعدد داریم،‌ هم روایاتی که صلوات مختصر به صورت : «اللهم صل علی محمد وآل محمد» را توصیه میکند هم روایاتی که صلوات مفصل را به صورت زیر آموزش می دهد:

«اللهم صَلِّ على مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كما صَلَّيْتَ على آلِ إبراهيم إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ اللهم بَارِكْ على مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كما بَارَكْتَ على آلِ إبراهيم إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ»[15]

 

اما درباره افزودن «اصحاب» در منابع حدیثی اهل سنت اعم از صحاح و غیر صحاح  لا اقل ما چنین مطلبی را نیافتیم. کنز العمال در دو جلد در مجموع 153 روایت درباره صلوات آورده است که در هیچ یک صلوات فرستادن بر اصحاب به هنگام صلوات بر پیامبر نقل نشده است. البته میان برادران اهل سنت مرسوم است، خیلی از برادران اهل سنت در صلوات‌هایشان در ابتدای کتاب‌ها می‌نویسند: «وصلی الله علی آله واصحابه» اما در روایات کلمه اصحاب نیست، در روایات آنچه که وجود دارد پیامبر و آل پیامبر است. شیعه در این خصوص معتقد است بهتر است به همان روشی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) تعلیم فرموده اند عمل کنیم. ممکن است گفته شود صحابه هم در داخل آل هستند که در اینصورت باز هم نیاز به افزودن واژه «اصحاب» نیست و همان «آل» کفایت می کند.

اما اینکه شیعیان بعد از صلوت «و عجل فرجهم» اضافه می کنند باید گفت این دعای بعد از صلوات است، چون در روایات شیعه و سنی است که هر دعایی در حجاب است تا اینکه مردم صلوات بر پیامبر و آل بفرستند، خیلی اوقات مردم می‌خواهند دعا کنند که هر چه زودتر حکومت حضرت مهدی (علیه‌السلام) در زمین پیاده شود برای این صلوات می‌فرستند بعد می‌گویند: «وعجل فرجهم»

بعد از صلوات انسان هر دعایی کند این دیگر ربطی به صلوات ندارد، اما در خود صلوات خوب است که همه مسلمانان دقیقا آنچه را که دین و پیامبر دستور دادند همان را بیان کنند.

ذکر این نکته هم مفید است که در کتب شیعه از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نقل شده است که ایشان  فرموده اند:

«اِرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ بِالصَّلاَةِ عَلَيَّ فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالنِّفَاق»

صدای‌تان در صلوات بر من بلند کنید، که این نفاق را از بین می‌برد.

این هم خوب است و اینکه شیعیان گاهی صلوات را بلند می‌فرستند بر این اساس است.[16]

پاسخ سؤال پنجم :(سوال)

 در مواردی که وظیفه ما مشخص است و شرعا باید عملی را انجام بدهیم یا ترک کنیم جای استخاره کردن نیست. مثلا در صورتی که همه شرایط رفتن به حج یا روزه گرفتن را داریم دیگر نمی توان استخاره گرفت که اینها را انجام بدهم یا خیر یا در مورد ربا که قطعا حرام است نمی توان استخاره زد که فلان معامله ربوی را انجام بدهم یا خیر.

چنانچه در مساله ای حکم خاصی از سوی شرع نبود مثل درباره تصمیم گیری برای خرید یک منزل در اینجا باید فکر کرد و بر اساس مصالح و مفاسد یک طرف را انتخاب کرد. ولی ممکن است انسان با فکر شخصی خودش هم نتواند تصمیم قاطعی بگیرد در اینصورت نوبت به بهره گیری از افکار دیگران می رسد تا انسان با مشورت از دانش و فکر دیگران استفاده کند و در موضوعی که مردد مانده است تصمیم گیری کند. چنانچه بعد از طی این مراحل نیز حقیقت روشن نشد در صورتی که فوریت و عجله ای در کار نیست تصمیم گیری را باید به آینده موکول کرد تا بلکه در اثر گذشت زمان بتوان تصمیم درست تری اتخاذ کرد ولی اگر امکان تاخیر نیست و همین الان باید یک طرف را قطعی کرد و تصمیمی اتخاذ کرد در چنین موردی که نه حکم شرعی وجود دارد نه به کمک فکر خودم نه با مشورت از دیگران حثقیقت امر روشن نشد طبیعتا باید بر اسا شانس یک طرف را انتخاب کرد. برخی افراد نیز در چنین مواقعی قرعه می زنند. چنین موقعیتی جایی است که می توان استخاره کرد یعنی از خدا چنین خواست که خدایا من کتاب تو را باز می‌کنم اگر انجام دادن این کار خوب است لطف کن یک آیه‌ای بیاور که بفهمم انجام این کار خوب است، اگر کاری است که انجام آن بد است یک آیه‌ای بیاورید که من بفهمم مصلحت نیست. یا مثلا می‌گویم خدایا من تسبیح می‌گیرم، دو تا دو تا جدا می‌کنم، اگر این کار خوب است، یکی بماند و اگر دو تا ماند مثلا بد است. بعضی از اینها روایاتی هم در این مورد داریم لکن حتی اگر روایتی نداشتیم یک مطلب خیلی روشنی است که در یک چنین جایی انسان از خدا می‌خواهد که خدایا به برکت کتابت یا با این تسبیح من را راهنمایی کن، اینجور جایی می‌توانند استخاره کنند.

 

 تحقیق، بازنویسی و تنظیم: سعید غلامزاده

 

 برای مطالعه کامل مجموعه پرسمان مذاهب  اینجا را کلیک کنید. 

 

 

 

 

[1] این کتاب که توسط عبدالله الخنیزی نگاشته شده است توسط موسسه بلاغ و نیز انتشارات دارالغدیر قم به زیور طبع آراسته شده است. 

[2] . سوره غافر، آیه 28.

[3] . سوره قصص، آیه 20.

[4] . دیوان ابوطالب، ج1، ص85.

[5] . حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1411ه.ق، ج 3، ص 117. ترمذی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 5، ص 638. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 4، ص 1870.

[6] . سوره طه، آیه 29 الی 36.

[7] . سوره اعراف، آیه 142.

[8] . ترمذی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 5، ص 636.

[9] . ترمذی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 5، ص 3718.

[10] . همان، ج 5 ، ص 120.

[11] . ترمذی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 5، ص 641.

[12] . همان، ج 5، ص 616.

[13] . همان، ج 5، ص 3718.

[14] . بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری،تحقیق: مصطفی دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، بیروت، چاپ سوم، 1407، ج4، ص1802.

[15] . همان، ج 4، ص 1802.

[16] گرچه به نظر می رسد این روایت در کتب حدیثی اهل سنت نقل نشده است لکن برخی از علما و فقهای اهل سنت بر استحباب این عمل تاکید کرده اند از آن جمله نووی می نویسد:

«فصلٌ في رَفْعِ الصَّوْتِ بالصلاة على النبي صلى الله عليه وسلم: يُستحب لقارئ الحديث وغيره ممّن في معناهُ، إذا ذُكر رسولَ الله صلى الله عليه وسلم، أن يرفَعَ صوتهُ بالصلاة عليه والتسليم، ولا يبالغ في الرفع مبالغة فاحشة. وممّن نصّ على رفع الصوت: الإمامُ الحافظ أبو بكر الخطيب البغدادي وآخرون .... وقد نصَّ العلماء من أصحابنا وغيرهم أنه يُستحبّ أن يرفع صوته بالصلاة على رسول الله صلى الله عليه وسلم في التلبية. والله أعلمُ» . الاذکار، ص 99، باب صفه الصلاه علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) .

نام
نام خانوادگی
ایمیل
متن